![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. آنچه گذشت 2
آنچه گذشت 2 بر طبق قرار قبلی، امروز اومدم تا بنویسم از آنچه گذشت تو این 1 سال بر بهاره. توصیه می کنم نخونید. دراین آپ جز ناراحتی و اندوه پیدا نمی شه. اگه می خونید پس واقعا بخونید. این یه سال هم مثل همه ی سال های دیگه زندگیم، نصفش به درس خوندن رفت. امیدوارم هیچ وقت از شر این درسا خلاص نشم. ولی اون نصفه دیگه اش، چی بگم آخه؟ اسال اولین سالیه توی زندگیم که دلم نمی خواد تموم بشه. الان دقیقا 16 سالمه. حتما فکر می کنید چقدر بچه ام. ولی جدا دلم نمی خواست 16 سالم بشه. بر عکس هر سال که ثانیه شماری می کردم برای بزرگتر شدنم، این تولد خیلی شومه. این تولد خیلی شومه، مثل همه سالی که گذشت، تیر پارسال بود، هرگز فراموش نمی کنم، دایی جانم، دایی کوچیکه که خیلی دوستش داشتم از ببین ما رفت. فقط 30 سالش بود... نی قصه ی آن شمع چو گل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت چیزی ندارم که بگم از اون کسی که رفت، تنها گذاشت و هنوز غمش در دل ما باقیست، فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم فراموشش بکنم. این اتفاق شاید مهم ترین چیزی بود که وقتی 2 هفته پیش گفتم می خوام سرگذشت خودم رو بنویسم، قرار بود بنویسم. ولی تو همین 2 هفته، نمی دونید به من چی گذشت... پدرم.......... پدرم بال و پرم بود و شکست مرغ پرواز به بال و پر کرد خودم هم نفهمیدم چی شد. نفهمیدم و نمی فهمم... هرگز نخواهم فهمید. جدا قاطی کرده ام... تو همین آپ قبلی از نشونه ها گفتم. ولی نمی فهمم این یکی نشونه ی چیه؟ نشونه ی چیه که اینقدر دردناکه؟ دقت کردید چه زندگینامه کوتاهی بود؟ البته این هنوز همه چیز نیست که هیچ، گوشه ای از زندگیم هم نبود. ولی خودتون شاید بتونید حال من رو درک کنید. البته امیدوارم خدا نصیب هیچ کدومتون نکنه... حسن خطام: دوستای خوبی بودید. همه تون. دلم براتون تنگ می شه، دیگه تو این وبلاگ نمی نویسم. شاید چند ماه دیگه یه وبلاگ جدید زدم. اونوقت همه تون رو خبر می کنم. ولی فعلا که حوصله هیچ کاری رو ندارم. باز هم می گم دلم برای همه تون تنگ می شه... فعلا بی فعلا، خداحافظ... شاید برای همیشه... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 16:10
آنچه گذشت 1
آنچه گذشت ۱: البته معلومه که باید آنچه گذشت بنویسم. اصلا چرا ننویسم. چند سال پیش که داشتم کیمیاگر رو می خوندم تصمیم گرفتم همه نشانه ها رو بگیرم. از اون به بعد همیشه این کار رو کردم. موفق شدم متوسط از هر اتفاق 500 تا نشونه در بیارم. این موفقیت رو به خودم تبریک بگید. تبریک دروغگو جان. بعضی از نشونه ها خیلی دردناک بود. اونقدر که می تونست باعث شه مدت ها دپ بزنم. ولی اکثرا قشنگ بودن. توصیه می کنم شما هم سعی کنید به همه چیز به چشم نشونه نگاه کنید، زندگی زیبا می شود. (احتمالا این رو گفتم تا یه کم به زندگی من به چشم نشونه نگاه کنید.) هدف از این آپم اینه که یه کم از اتفاقات غریبی که تو این یه سال گذشت بهتون بگم. می گم اگه فرض رو بر این بذاریم که من هر سال 2 برابر سال قبلش چیز جدید می فهمم... یعنی الان با گذشتن 16 سال دقیقا 1-17^2 برابر سال اول زندگیم چیز فهمیده ام. خیلی قاطی کرده ام. نه؟ راستی این المپیک المپیک چیه یکی یکی میاید بهم تبریک می گید؟ المپیک کجا بود؟ بیخیال. همه تون رفتید تو حس ها. المپیاد ریاضی قبول شده ام. اون هم تازه مرحله 1. مرحله 2 هم که قبول نمی شم. پس کلا هیچ کار خاصی نکرده ام. الان داشتم آپ یه سال پیشم رو می خوندم دیدم اون موقع از الانم امیدوار تر بودم که مرحله 2 قبول شم. خودم اعتماد به نفس رو حال کردم دیدم. فکر کنم الان اگه همون امتحان رو می دادم 4 تا رو می نوشتم.(باید 4 تا بنویسی که قبول بشی) ولی خوب پارسال 2 تا نوشتم!!! این رو بخونید. بیوگرافیم تا پارسال همین موقع هاست. http://www.doorooghgo.blogfa.com/post-60.aspx بقیه اش، یعنی این یه سال اضافه رو قراره توی تاریخی که شما باید حدس بزنید(از تو این لینک بالا) بنویسم. نمی خواد نابغه بازی در بیارید تا فهمیدید اعلام کنید. فقط فهمیده باشید کافیه. البته نفهمید هم زیاد مهم نیست. چند ماه پیش لیست گرفتم از چرت و پرتایی که در طول زندگیم یاد گرفته ام و لیست بلند بالایی شد. به خودم تبریک. امروز صبح یکی دیگه هم یادم اومد، کف بینی. من یه بار یاد گرفتم که کف بینی کنم. البته الان تقریبا یادم رفته. ولی می خوام چند تا از چیزایی رو که دیدم بنویسم: در مورد سرنوشت باید بگم که تقریبا به بد ترین شکل ممکن کف دستمه. فقط یه نکته داره و اون هم این که همین سرنوشت وقتی به هوش و استعداد و اینا می رسه کمرنگ می شه و دوباره بعدش پررنگ می شه(تعریف از خود نباشه. کف دستم گفته نه من.) طول زندگیم کوتاهه از نظر در آمد مشکل خواهم داشت. (به به. این همه درس بخون هیچی به هیچی) و بقیه اش خصوصیه. اهان. احساسات و افکارم فاصله اشون زیاده، ولی کم کم به هم نزدیک می شن. تازه خط سرنوشت و عطارد و خورشید متقاربند که نمی دونم یعنی چی. حسن خطام: یه روز که دیگه از دست کتاب های المپیاد حسابی قاطی کرده بودم تفعل زدم. اومد: حالیا مصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم بقیه اش رو نمی نویسم. خیلی دوست دارید خودتون برید بخونید. فعلا... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 20:49
رئیس جمهور کیه؟
سلام به همه دوستای گلم. حال شما؟ عیدتون مبارک. سال تحویل یادتون نره منو دعا کنید. نکنید... یه پیغام مهم. به خاطر یه عالمه کاری که دارم احتمالا تا وسط اردیبهشت زیاد نمی آم و آپ و اینا که اصلا. فکرش رو هم نکن. بعدش دقیقا از وقتی که امتحانام شروع شد شروع می کنم آپ کردن. (چی شد؟ چی شد؟ کی می دونه؟ من بگم؟ بگو. المپیاد قبول شدم می خوام به کوب واسه مرحله دوم بخونم(به کوب یعنی روزی یه ربع الی 20 دقیقه)،دعا کنید قبول شم.) در مورد داستانم هم بخش اولش تموم شد. حالا بخش دوم. یه فرجه ای بدید چند تا ایده باحال پیدا کنم. بعد. ادامه می دم. قول. راستی قرار بود عید که شد نظر سنجی صورتی رو باز کنم. از این نظر سنجی می شه نتیجه گرفت که کلا خوانندگان وبلاگم آدمای بیکاری اند. این موفقیت بزرگ رو به خودم تبریک می گم. نتیجه تا این لحظه: 1- بیکار بودم. 38رای - 51.3% 2- کار داشتم.ولی با این حال اومدم 13رای - 17.5% 3- تازه از مدرسه برگشتم. 3رای - 4% 4- تازه ازدانشگاه برگشتم. 6رای - 8.1% 5- تازه از سر کار برگشتم. 0رای - 0% 6- تازه از خواب بیدار شدم. 3رای - 4% 7- می خوام برم بخوابم. 7رای - 9.4% 8- از اون اتاق صدام می کنن. 4رای - 5.4% دو روز مونده به انتخابات بچه ها وارد مهم ترین مرحله، یعنی همون مرحله سوم شدن. بچه ها که خودشون مردم رو زده بودن دوره گرفتن تو شهر و شعار دادن بر علیه اونایی که نظم انتخابات رو به هم می ریزن. کلی هم پوستر های من رو همراهشون داشتن. دور شهر چرخیدن و خیلی ها همراهشون شدن تا ببینن آخرش چی می شه؟ از اون طرف کاوه و حاجی چرند بودن که توی یه فرصت مناسب با یه عالمه اراذل و اوباش که خودشون اجیر کرده بودن ریختن سر بقیه. ملت تا می شد خوردن. ولی طبق قرار قبلی آخرش اراذل و اوباش شکست خوردن. تو همین حرکت چند نفر زخمی شدن. از جمله حاجی چرند ازایمری که اول تیر خورد و بعد هم بردنش بیمارستان. توی بیمارستان هم یادش می ره کی بوده و خلاصه عکسش رفت تو روزنامه ها. بعد از این جریان جمعیت ناراضیدم در سمپاد جمع شدن و اعلام کردن که از من حمایت می کنن. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم به میان مردم خشمگین و همین زمان مهم ترین نطق تبلیغاتی خودم رو انجام دادم: «ضمن عرض سلام خدمت شما انسان های شجاع که تاب مقاومت در برابر ستم را ندارید، من واقعا نمی توانم این همه شجاعت شما را به لغات تبدیل کنم و بر زبان بیاورم. دوستان خوب و مهربانم و ای ملت پاک و غیور، شمایی که در دفاع از آرمان های خود حاضرید هر کاری بکنید. جدا نمی دانم که سزاوار رای های شما هستم یا نه. از خداوند منان طلب مساعدت دارم، که اگر با رای شما اختیار کشور را به دستم دادند، لحظه ای از خدمت به شما دریغ نکنم. البته مسلما به همکاری های شما حتی بعد از آنکه رئیس جمهور شدم نیازمندم. البته بعد از لطف و مرحمت خدا. دوستان، بیایید برای ساختن ایرانی آباد و سر افراز بکوشیم. ایرانی بدون ظلم و جور ستم گران و پست فطرتانی که این چنین برای به دست اوردن قدرت، جان مردم را به بازی گرفته اند. من در مقابل این چنین اعمالی حقیقتا متاسفم. البته به هیچ قیمتی حاظر نیستم عرصه را برای اینها خالی کنم. ما باید...(حالا می خوای 10 ساعت سخنرانی تبلیغاتی بخونی؟)» خلاصه بگم اون روز ملت کلی به جنب و جوش افتادن و تا شب خبر سخنرانیم به کل کشور رسید. روز بعد جلسه سمپاد گذاشتیم و اونقدر آدم اومد که توان پذیرایی نداشتیم و جلسه به هم خورد. حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال داشت کم کم به اهداف خودش می رسید. 2 روز بعد انتخابات شروع شد. بعد از گذروندن 1 هفته پر التهاب، بلاخره موفق شدم 85 درصد آرا رو به نفع خودم تموم کنم. دکتر کذاب، رئیش جمهور صداقت طلب!!! |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 13:59
روز ها گذشت و روز به روز حزب گسترش بیشتری پیدا کرد. دیگه وقتی صحبت انتخابات می شد یکی از شخصیت های مهمی که اسمش پشت همه کاندیدا ها رو می لرزوند من بودم. یه ستاد تبلیغاتی هم تشکیل دادم که رئیسش زهره بود. شروع کردیم به طراحی شعار. خیلی سریع کارمون رونق گرفت. توی سایتمون دادیم یه عکس بزرگ از من زدن و زیرش نوشتن: خواب، خوراک، استراحت، در سایه دولت صَداقت مَحور. دیگه توی جلسه های سمپاد شرکت نمی کردم. ولی گهگاه یه سخنرانی تنظیم می کردم و توی سالن بالای شهر حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال نطق می کردم. ملت جمع می شدن و دست می زدن. براشون از مزایای خواب و خوراک و استراحت می گفتم و ارزش های صَداقت. ملت کف می زدن. بیا و ببین. کم کم یه عالمه طرفدار پیدا کردم. خوب بلاخره کی از خواب و خوراک بدش می آد؟ حتی اگه از زبان دکتر کذاب بشنوه. تا زمان انتخابات توی یه عالمه شهر رفتیم و تبلیغ کردیم. کاوه و چرند با لباسای خنده دار تو شهر می چرخیدن و پستر های من رو بین مردم پخش می کردن. شام و نهار هم که توی سمپاد پایه بود. می مونه آزادی کلام. برای اینکه آزادی کلام از کسی سلب نشه هم کسی اجازه نداشت موبایل یا دوربین دیجیتال بیاره تو جلسه. که این آزادی کلام ته دموکراسی بود. مردم می ریختن تو سمپاد، سر و صدا می کردن و عقده های درونی شون رو خالی می کردن. بعد بقیه می رفتن بیرون می گفتن این دکتر کذاب دموکراسیه. بعد وقت ثبت نام رسید که بعد از کلی راز و نیاز موفق شدم و رد صلاحیم کردن. رفتم توی سمپاد. یه عالمه آدم عصبانی ریخته بود اینجا. با پررویی رفتم بالا و بعد از یه نطق بلند بالا راجع به حقوق بشر گفتم: اینا از دموکراسی خوششون نمی آد. اینا نمی خوان مردم آزاد باشن. اینا دارن خواب رو از مردم سلب می کنند. دارن استراحت رو به روی مردم می بندن. اما من نمی ذارم. دوستان، بیایید جلوی اینا بایستیم و از حقوق مسلم خودمون، یعنی خوابیدن، خوردن و استراحت کردن دفاع کنیم. مرگ بر منافق جنایتکار. مرگ بر منافق جنایتکار. جمعیت یک صدا فریاد زد: مرگ بر منافق جنایتکار. بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم... جمعیت که واقعا احساس می کرد دارن آرامش رو ازشون سلب می کنن با خشم رفت دم در مجلس و دو شبانه روز همونجا موند و سر و صدا کرد. بلاخره شورای نگهبان هم دید چاره ای نیست جز صلاحی کردن من و البته همین کار رو هم کرد. تمام کشور غرق در شور و شادی شد. طرفدارام به سرعت همه جا رفتن و با فریاد این موفقیت رو به بشریت تبریک گفتن. کاوه و چرند هم با لباسای دلقک و یه وانت، راه افتادن دور شهر و رو سر مردم گل پاشیدن. همه مردم خوشحال بودن. بدون اینکه اصلا بدونن من کی ام. با ان رد صلاحیت کردنم، طرفدارام دو برابر شد. حالا نوبت مرحله دوم تبلیغات بود(ها ها ها ها) یه روز که یه سری آدم احمق از همه جا بی خبر داشتن برای من تبلیغ می کردن، یه سری غریبه ریختن و زدنشون. با سنگ و چاغو و خلاصه هر چی بگی. یکی دو نفر هم افتادن تو بیمارستان. خبر مثل توپ صدا کرد. در عرض 3 روز لااقل 100 نفر که داشتن از من حمایت می کردن کتک خوردن که 2 تاشون هم به ضرب چاغو مردن. دیگه تو کل کشور کسی جرئت نمی کرد راجع به من حرف بزنه. یه شب ساعت 7 برگشتم خونه. همه اونجا بودن. کاوه گفت: ما امروز رفتیم تو دو سه تا شهرستان و 10 تایی رو زدیم. شیما گفت: ما همینجا تو تهران بودیم. فکر کنم 2 تاشون رو کشتم. من گفتم: اصلا مهم نیست. با از بین بردن این 2 تا رای دهنده 1 میلیون رای به دست می آریم. همین لحظه آنجلو از تو اتاق اومد بیرون و مستقیم پرید رو سرم. چقدر ببر بامزه ایه. فرزاد گفت: بهاره، چرا اجازه نمی دی از آنجلو برای زدن استفاده کنیم؟ من گفتم: آنجلو؟ نه نه نه. اصلا حرفش رو هم نزن. آنجلو خیلی روحیه حساسی داره. اصلا این چیزا واسش خوب نیست. اعصابش خراب می شه. فکر کنم همه تو دلشون گفتن از این هم خرابتر؟ شب بعدش که جمع شده بودیم دور هم دیدم همه دستشون خالیه. هیچکس رو پیدا نکرده بودن که راجع به من حرف زده باشه. به جاش اینا هم می افتن به جون پوستر ها و تا می تونن فحش می دن و تهدید می کنن. دیگه 3 روز بیتشر تا انتخابات نمونده بود. فضا خیلی متشنج بود. دیگه وقتش بود که وارد مرحله سوم شیم...
جند تا از پوستر هام:
|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:46
من و سین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چند روز پیش یکی از بچه ها می خواست واسه الگوی going to مثال بزنه، یه مثالی زد که توش going to نداشت. یه طرح داریم می خوایم با بچه ها درست کنیم بفرستیم خوارزمی. اگه بفرستیم 100 درصد نه تنها از کنکور، که از تمام سختی های بعدش مثل دانشگاه هم معاف می شیم، مستقیم می فرستنمون دیوونه خونه. طرحمون اینه که خودمون بشینیم واسه المپیاد بخونیم، بعد یه شلنگ آب وصل کنیم به این گوشمون، آب بیاد از تو مغزمون رد شه حسابی گرم شه، بعد از اون گوش بیاد بیرون. این آب گرم هم بره توربین رو بچرخونه برق تولید کنه!!! یادتونه گفتم می خوام کار پیدا کنم؟ یه کم بیشتر فکر کردم دیدم این جوری فایده نداره. تو شهر ما کلا کار کمه. می خوام برم تهران. اونجا کار پیدا می شه. مثلا می تونم توی مترو بشینم و جوراب بفروشم. یا مثلا یه شغل دیگه ای که تو شهر ما خیلی کم پیدا می شه اونایی اند که رو سقف آسانسور می شینن و شماره طبقه رو می خونن. فکر کنم حقوقشون باید خوب باشه. یه کار خوب دیگه ای که می شه تو تهران انجام داد و اینجا خیلی خیلی کمه اونایی اند که دور یه مداح می شینن و می زنن تو سر خودشون تا شورشو زیاد کنن. مثلا یه یارویی هست عینکیه. خیلی قشنگ می زنه تو سر خودش. من تا حالا 100 بار دیدمش تو تلویزیون. فکر کنم حقوق این یکی که دیگه باید خیلی بالا باشه. نه؟ یه معلمی داریم خیلی باحاله. اسمش «سین»ه. می خوام یه کتاب بنویسم به اسم ماجراهای من و خانم سین. مثلا یه روز داشتیم از کلاس می رفتیم بیرون، یکی صدام کرد. برگشتم دیدم شیماست. گفت: این خودکارت دستم جاموند. بعد پرت کرد تا بگیرم سرم رو سریع بردم عقت، سرم محکم کوبیده شد تو صورت سین که داشت با چند نفر حرف می زد و می رفت!!! یه بار سر کلاسش داشتیم با شدت با عطیه چت می کردیم(حتما می دونید که صندلی من و عطیه ته کلاسه و نسبت به سطح کلاس نیم متر بالاتره) برگشتم دیدم سین داره با دقت نگاه می کنه. سریع جمعش کردیم و تریپ حل سوال گذاشتیم. یه کم بعدش سین اومد ته کلاس به ما گفت: چقدر صندلی هاتون بالاست. از اینجا همه کلاس رو می بینید. عطیه گفت: به جاش معلما هم ما رو به وضوح دارن. سین گفت: شما که ناراحت نمی شید. هر کاری دلتون می خواد می کنید!!! یه بار هم وقت داد یه سوال رو حل کنیم. من حوصله نداشتم. حل نکردم. بعد دقیقا گفت من برم پای تخته. رفتم و سوال رو توی کمتر از یه خط جمعش کردم. تازه اون هم به این شکل که اول همه مجهول رو حذف کرددم. بعد خودم یه ایکس اضافه کردم. حالا حلش کن. هیچکس باور نمی کرد من موفق شدم این کار رو بکنم. پارسال یک روز یک ساعت تمام برام توضیح داد که چقدر برا المپیاد خوندن کار عبثیه. چند هفته پیش هم تو جمع بچه ها گفته بود من هم می خوام فلش یاد بگیرم. اینو دیگه همه می دونن که من پدر فلش مدرسه ام. فکر کنم تو همون جمع هم عنوان شده باشه. حالا می خواد بهش کتاب معرف کنیم یاد بگیره. می تونم تو این مورد نامردی کنم. مثلا یه کتاب مزخرف معرفی کنم که به هیچ دردی نخوره. اونوقت می مونه تو کف هوش ما که از این کتاب این همه چیز یاد گرفتیم. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 16:31
بهاره وارد می شود
سمپاد خیلی سریع رونق گرفت و خیلی ها می اومدن اونجا. بعد اومدیم یه چیز جدید گذاشتیم و اون هم این بود که هر هفته سر یه ساعت مشخصی جلسه چرت و پرت گفتن داشتیم. تازه بعد از جلسه شام هم می دادیم و به خاطر همین همون هفته اول بیشتر از صد نفر جمع شدن. اول وارد جلسه شدیم و هر کس یه جایی نشست. حاجی چرند گو یا همون رئیس جلسه اون بالا نشست و ما هم این پایین به صورت پراکنده نشستیم تا به صورت ناشناس هوای هم دیگه رو داشته باشیم و بقیه هم بیان طرفمون. اول جلسه زهره یه مقاله در رابطه با مشکلات ناشی از قاچاق غیر قانونی مواد خوند و اصلا به روی خودش هم نیاورد که خودش تو همین کاره. بعد هم کاوه توضیح داد که حق با زهره است و اون هم وقتی کارش رو شروع می کنه به چه سختی ای شکست می خوره. اون هم فقط به خاطر همین قاچاق غیر قانونی. تا اینجا خوب پیش می رفت و این دقیقا خلاف اهداف ما بود. پس خودم به شخصه بلند شدم و مخالفت کردم. گفتم: خوب اگه شما ورشکست شدید دقیقا تغصیر خودتونه. برای چی اجناستون رو گرون می فروشید که ملت مجبور شن خارجی بخرن؟ خلاصه بگم فرزاد وصف مردم محروم جامعه سخنرانی کرد و بعد یکی دیگه مخالفت کرد. کم کم از هر جایی یکی مخالفت می کرد. این بهتر شد. حاجی چرند گو در همین لحظه یادش ررفت که برای چی اونجا نشسته و پا شد از جلسه رفت بیرون. از این بهتر نمی شد. یه لیوان به کاوه دادم و گفتم پرت کنه وسط جمعیت. کاوه هم پرت کرد و زد و خورد شروع شد. ملت قاطی کردن ریختن وسط د بزن. من هم جمع کردم و رفتم بیرون. یه 20 دقیقه منتظر وایستادم، بعد برگشتم توی سالن و از همه خواهش کردم آرامش خودشون رو حفظ کنن و سعی کنن با گفتگو مشکلاتشون رو حل کنن. اینجوری شد که کم کم بچه ها شروع کردن تموم کردن دعوا و حرفای صلح آمیز زدن. بلاخره بعد از 1 ساعت با لت و پار شدن بیشتر از 30 نفر به صورت کامل، دعوا خوابید. من از همه خواهش کردم به خودشون مسلط باشن . بعد بقیه جلسه رو راجع به دوستی و همدلی و همکاری برای برکندن ریشه عامل بیگانه سخنرانی کردم و با اینکه توی جلسه هر کی به هر کی بود، همه فهمیدن من رئیس حزبم. آخرش هم گفتم: همون طور که این جلسه احتیاج به یکی داشت که بتونه همه رو با هم متحد کنه، کشور هم احتیاج به همچین فردی داره. ولی از کجا بیاریم؟ کی می تونه جواب سوال من رو بده؟ همه ساکت بودن. از همه تشکر کردم و اومدم پایین. تا پام رو گذاشتم روی زمین چند نفر که همون شیما و نگین و کاوه بودن بدو بدو اومدن و ازم تشکر کردن و بعد درخواست کردن که برای ریاست جمهوری کاندیدا بشم. البته من اولش مخالفت کردم. ولی بعد که کم کم جمعیت یک صدا فریاد می زد: بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم... گفتم: من حتما این همه محبت شما رو جبران می کنم و اومدم بیرون. بعد هم شام رو داده بودن و در همین زمان پلیس رسید که دید یه عالمه آدم دارن توی یه سالن داغون غذا می خورن و می گن و می خندن. پس ول کرد و رفت. فردا صبحش مهم ترین قسمت ماجرا بود. همه ی کشور فهمیده بودن شب قبل یه خبرایی اونجا بوده و خبر نگار ها هم وقتی رسیدن فقط شنیدن که همه می گفته اند: بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم. پس همین شد تیتر همه روزنامه ها. داشتیم صبحانه می خوردیم که فرزاد اومد. یه فیلم همراهش بود. فیلم مال ماجراهای شب قبل بود. عالی بود. همه چیز توش بود. بعد گفت: تا داغه باید بدیمش بیرون. من گفتم: حق با توه. ولی بهتره قبلش قسمت های اولش رو تار کنیم. همین کار رو هم کردیم و فیلم رو دادیم بیرون. اولش نه صدای درست و حسابی داشت و نه تصویرش واضح بود. ولی قسمتی که راجع به اتحاد صحبت می کردم و قسمت های دعوا کاملا واضح بود. فیلم رو تکثیر کردیم و شیما بردش داد به دوستای قدیمی اش که سر چهار راه با هم کار می کردن و اونا فیلم می فروختن. کمتر از 3 روز بعدش همه راجع به این فیلم حرف می زدن. هفته ی بعدش اون اتفاقی که می خواستیم افتاد. یه عالمه آدم اومده بودن. لااقل 2 هزار نفر. فقط 100 تا خبرنگار اومده بود. از اونجا که سالن کوچیک بود و این همه آدم جا نمی شد، نصفشون اومدن تو و رو سر و کله ی هم سوار شدن. بقیه هم موندن بیرون که این بقیه سر و صدا کردن و جلسه به کلی به هم خورد. همه ابراز همدردی کردن از اتفاقی که افتاده بود. ولی در حقیقت من خوشحال بودم. برای هفته بعدش یه سالن بزرگ اجاره کردیم تا جلسه اونجا برگزار بشه. بیشتر از 10 هزار نفر اومدن تا ببینن چه جلسه ای بوده که اوندفعه به خاطر نرسیدن بهش مردم شلوغ کرده اند؟ من هم رفتم بالا و از سیاست های اقتصادی تا می تونستم ایراد گرفتم و آخرش: با وجود عدم تمایلم به داشتم قدرت، ولی به خاطر نشکستم دل شما عزیزانم تصمیم گرفتم این دوره برای انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا بشم. جمعیت از خوشحالی ترکید. بعد صدای موسیقی بلند شد و همه با هم تا صبح حرکات موزون انجام دادن(ببخشید. سانسوره دیگه. چه کارش کنم؟) سمپاد پیروز شد. حزب ما وارد یه جریان بزرگ شده بود... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 16:4
سمپاد
سلام. قبل از ادامه داستان 2 تا جمله خوشگل از عطیه براتون می نویسم بخندید. پریروز سر کلاس عطیه اومد اظهار فضل کنه گفت: ما که رادیو نیستیم بقیه فکر کنن. ما حرف بزنیم. امروز هم جعبه نوک من رو برداشت و باز در راستای اظهار فضل گفت: این جعبه نوکت خیلی سیستم ایرودینامیک جالبی داره!!! راستی سپندار مزگان بر همه شما مبارک باد. به خصوص یه تبریک ویژه به زمین که امروز روز مامانشه!!! با وجود برنامه های مختلفی که ریخته بودیم و افزایش جمعیت حزب با سرعت بی سابقه، ولی هنوز اینا کافی نبودن. چون مهم تر از اعضای حزب توی انتخابات، شهرت کاندیدا است که خودمم و باید یه کاری بکنم که بیشتر از قبل معروف بشم. یه راهش اینه که ساز مخالف بزنم و صدای همه رو در آرم که البته این راه چون خیلی خطرناکه الان اصلا توصیه نمی شه. البته با توجه به وقت کممون هیچ کار دیگه ای هم نمی شه کرد. پس باید به افراد کثیر حزب و دوستای خیلی خطرناک زهره توصل کنم و برم تو کار چرت و پرت گفتن. اولین مرحله سر و صدا تشکیل یه سندیکا به نام سندیکای محلی پیشگامان ایده آل گرای دروغگوی دموکرات یا به اختصار سمپاد بود. هدف از نشکیل این نهاد در درجه اول تقویت بنیه دروغ پردازی جوانان علاف و بیکار و همین طور جمع کردن یه مشت کج و کوله و همین طور تشکیل سر و صدا بود. البته برای این کار باید اول یه سری کج و کوله رو جمع کنیم و به عنوان رئیسان معرفی کنیم. حالا فقط یه چیز کمه و اون هم یه آدم ریش سفید برای ریاست کل حزب. حالا ریش سفید از کجا بیارم؟ خوب. اینو توی جلسه بعدی ای که با اعضای اصلی حزب داشتیم عنوان کردم و بچه ها همه با هم مات و مبهوت موندن. بلاخره بعد از ساعت ها فکر کردن کاوه گفت: آهان. فهمیدم. اون پیرمرده الزایمریه. ما همه با هم گفتیم: چرند گو؟ کاوه گفت: آره. خوب نیست؟ من گفتم: عالیه. فقط من موندم اون می خواد واسه ما چه کار کنه؟ کاوه گفت: نمی دونم. خوب حالا شاید یه کار کرد. گفتم: نه. من به عنوان رئیس حزب مخالفم. ولی بعد که یه کم بیشتر فکر کردیم دیدیم چاره ای جز این نداریم. پس قبول کردم. ولی گفتم: آخه با اسم چرند گو که نمی شه رئیس حزب بود. می شه؟ این یارو که شخصیت نداره. کاوه اینبار هیچی نگفت. تا این که فرزاد گفت: اصلا چرا نشه؟ خوب هم می شه. برنامه ریزی می کنیم همه توی سندیکا با اسم مستعار باشن. اینجوری جالب تر هم می شه. یه عالمه آدم علاف عضو می شن. تصویب شد. همون روز سندیکای محلی پیشگامان ایده آل گرای دروغگوی دموکرات رو تشکیل دادیم و دفترش هم درست کنار دفتر حزب بود. کارشون هم این بود که هیچ کاری نکنن. ولی به جاش کلی مزایا داشت تا هر کس بیاد عضو بشه. البته اولش فقط مزایاش این بود که بیاد جمع شن چرت و پرت بگن و کیک و ساندیس بخورن. بعضی روز ها هم زهره می اومد و راجع به راه های پولدار شدن براشون سخنرانی می کرد و این بخش بیشتر از هر بخش دیگه ای طرفدار داشت. علاوه بر این یه عالمه آدم بیکار تو شهر پیدا می شد که فقط دنبال این بودن که یه جا جمع شن و وقت بگذرونن که سمپاد برای اونا جای خیلی خوبی بود. علاوه بر این یه کافی نت هم ضمیمه اش کردیم تا بیشتر و بیشتر آدم بیاد اونجا. کار کافی نت به این شکل بود که برای اعضا تخفیف قائل می شد. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 16:27
انقلاب ما انفجار نور بود. البته فقط ترکش هاش به ما رسید... سلام. تبریک می گم به همه فرا رسیدن این ایام رو. ایام در لغت به معنای روزها است و منظور از آن سالروز انفجار نور است. ضمن تبریک این روزها می خوام براتون از دستاورد های انقلاب بنویسم. انقلاب موفق شد جوانانش را(البته توجه کنید که جوانان انقلاب اونایی اند که اون موقع جوان بودن. من و شما می شیم فرزندان انقلاب و اون هم برای ما می شه بابا انفجار.) چی می گفتم؟ آهان. جوانانش را به آرزوی دیرینه خود برساند و تگزاسی درست کند که بیا و ببین. تصور کن در شهری امن و امان و 500 هزار نفری زندگی می کنی. بعد یه روز که رفته بودی بانک، یهو یه صدای خشنی می شنوی. طی همین صدا شونصد تا ماشین که داشتن از تو خیابون رد می شدن می خورن به هم. بر می گردی به اونجایی که صدا رو شنیدی، همراه با یه صدای دیگه یه نفر در حالی که خون از سرش می پاشه پرت می شه عقب.... ماجرا از هیچ اخبار سراسری ای پخش نمی شه و مجبور می شی به روش های سنتی رو بیاری. اینجاست که بعد از 2 هفته ضد و نقیض شنیدن بعد کم کم به یه داستان منطقی می رسی. ماجرا از این قرار بوده که اینا 3 تا برادر بودن، یکی شون رو می اندازن زندان، اون 2 تا هم مامانشون رو برمی دارن و دوره می افتن دور کشور و تو هر شهر 4 تا رو می کشن. هیچ کس هم نمی تونه بگیرتشون. حالا باید در و دیوار شهرو پر کنن از عکساشون زیرش بنویسنwanted. البته اینجا یه فرقی با تگزاس داره که اینجا معلوم می شه و اون هم اینه که مردم فیلم می گیرن از قاتل، از ترسشون پاک می کنن. کی راه می افته بره دنبال قاتل بگرده؟بی خیال. مگه مغزش شله؟ انشاالله به زودی با خبر های دیگری از این تگزاسی ها مواجه می شویم. این نمونه ای از ترکش ها بود. و یه پیغامی داشتم برای اون امریکای جنایتکار که خدا خیلی خیرت بده. اگه تو نبودی و ما رو تحریم نمی کردی، اونوقت ما تا 50 سال دیگه هم به اندازه سر سوزنی پیشرفت نمی کردیم. این انرژی اتمی که به هیچ درد ما نخورد. حالا شاید این تحریمه برامون یه کاری بکنه... و حالا می رسیم به تحلیل و بررسی انقلاب: این مسئله که به امام خمینی به خاطر این دستاورد عظیمش(منفجر کردن نور) نوبل فیزیک ندادن خودش کافیه برای اینکه ما بفهمیم چقدر بی تربیتن (این دیگه ته فحش بود). من نمی دونم با این آدمای بی تربیت چه کار کنم. آخرش هم می خواستم ببینم این پزشکان عزیزمون که این همه بیماری های جور و واجور رو درمان کردن هیچ چاره ای واسه ترکش خورده های انقلاب ندارن؟ اینا که بزرگترین قشر معلول کشورن رو نمی خواید درمان کنید؟ بعد هی برید رویانا بکارید. راستی این رویانا هم خیلی تپل مپل شده ها. اگه الان نخوریدش بعدا گوشتش بد مزه می شه. من اگه بودم که تا حالا سرش رو بریده بودم. خودتون نمی خواید بکشیدش خوب کاری نداره. کشتارگاه رو ساختن واسه چی؟ بچه ها یه سوال داشتم. به نظر شما من چرا وقتی این شکنجه هاه های قبل انقلاب رو نشون می دن یا راجع بهش حرف می زنن احساس حال بد بودگی می کنم؟ به نظرتون سرما خوردم که اینجوری شده؟ مثلا با استامینوفن خوب می شه؟ به نظرم انقلاب کار سختیه. خیلی. همون قدر که حرف زدن راحته... ببخشید که دیگه داستان نمی نویسم. ایشالا آپ بعد حتما راجع به داستانه. فعلا.... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 21:8
بی ربط ترین آپلود دنیا!!!
سلام به همه. گزارشی کوتاه از آنچه می گذرد بر بهاره دروغگو: یه تحقیق ریاضی نوشتیم، پدرمون در اومد. تصور کنید یه روز بیشتر از 24 صفحه تایپ کردم. به علاوه کشیدن 4 تا نمودار و تصحیح یه چیزای دیگه ای. بعد از کلی بدبختی تحقیق رو فرستادیم. حالا نشستیم فکر می کنیم می بینیم اگه قبول شیم هم چه فایده؟ باید فقط 100 هزار تومن خرج رفت و برگشتمون کنیم. تازه بعدش هم ببینی یه ربع سکه جایزه بگیریم یا نه. چند روز پیش رفتم المپیاد ریاضی دادم. گند زدم مال یه لحظه اش بود. تصور کنید مکعب رو خوندم مربع. همه اش می ریزه به هم دیگه. یه سوال هم بود واسش یه جواب صفر و یه عالمه جواب ندارد پیدا کردم. آخرش زدم جواب ندارد!!! دراز مدتم خیلی ضعیف شده. بدتر از اون دوستم که المپیاد شیمی داده، می گفت از فرمول خود سوال خوشش نیومده، خودش نشسته فرمول در آورده با مال خودش حل کرده!!! گذشت و شد این هفته. امروز تو سرویس داشتم ترکیبیات می خوندم، اول راهنماییه از رو صندلی جلو باهام دالی بازی می کرد. بعد گفت: چی می خونی؟ گفتم: ترکیبیات. گفت: من دوست ندارم درس بخونم. بیا با من حرف بزن. خیلی حوصله دارم، گیر داده، مگه ول می کنه؟ اصلا دوسشون ندارم. امروز با عطیه به یکی حمله کردیم ناهارش رو بالا کشیدیم. بیچاره ها خودشون گرسنه موندن. آهان. می خوام براتون بگم آدم می تونه برای 0/5 نمره، اون هم توی درس 1 واحدی چه کار بکنه. توی سالن ورزشی بودیم، من همون جا رو زمین خاکی نشستم کفشام رو در آوردم انعطاف برم، نمره ام زیاد بشه. در همین لحظه معلممون گفت: کی می خواد نیم نمره بگیره؟ همه با هم گفتیم: من. معلممون گفت: هر کی می خواد همین الان بره همه توپا رو از تو سالن جمع کنه. یهو همه با هم شروع کردن دویدن. من هم هول شدم می خواستم پا برهنه پا شم بدوم! یه روز هم معلم جغرافی مون گفت: کی می خواد هفته دیگه راجع به این کنفرانس بده؟ بعد دیدم با وجود تعدادی داوطلب من رو نشون داد. برگشتم دیدم دستم بالاست. خیلی ضد حال بود. همین لحظه عطیه برگشت دید دست من بالاست، هول شد اون هم دستش رو برد بالا. معلممون هم گفت باشه. شما دوتا با هم بدید. فردا باید کنفرانس بدیم. می خوام مثل اون یارو لوسه که اخبار هواشناسی رو تو تلویزیون می گه کنفرانس بدم. امروز رفتیم سایت مدرسه رو هم رزرو کردیم که فردا بریم اونجا ارائه بدیم. زهره کنکور قبول نشد. من از اولش هم می دونستم این دختر خنگه. حالا داره واسه کنکور سراسری می خونه. ولی من که چشم آب نمی خوره. عقلش نمی رسه. تازه رفته چند تا کتاب خریده. هر چی هم می خونه حالیش نمی شه که نمی شه. اگه 2 تا، فقط 2 تا ضریب هوشی داشت می تونست اینا رو راحت بخونه. اون یکی خواهر خنگم(زهرا آبجی) لیسانس ریاضی اش رو گرفته، انگار ریاضی خیلی بهش فشار آورده. می خواد بخونه ارشد ادبیات شرکت کنه!!! آهان. یادم اومد. می خواستم از «س»، معلم فیزیکمون بگم. می خوام یه کتاب بنویسم اسمش رو بذارم خاطرات من و «س». یه روز زنگ خورده بود، داشتم می رفتم، یکی صدام کرد که خودکارم رو بهم پس بده. بعد انداخت، یه کم سرم رو بردم عقب که بگیرم، محکم رفتم تو صورت معلمه!!! پریروز من و عطیه، انگار نه انگار که معلم سر کلاسه، علنا با هم چت می کردیم. بلند بلند هم می خندیدیم. صندلی های ما هم روی یه سکوی بلندی(حدود نیم متر) ته کلاسه. برگشتم دیدم س مستقیم داره منو نگاه می کنه. گفتم: عطیه جمش کن ضایس. یه کم بعد س اومد ته کلاس گفت: چه جای خوبی دارید. از اینجا همه کلاسو می بینید. عطیه گفت: به جاش معلما هم کامل ما رو می بینن. س گفت: خوب برای شما که مهم نیست. هر کاری دلتون می خواد می کنید. یه روز داشتیم تو حیاط مدرسه می رفتیم و راجع به این که هیچ کدوم نه فیزیک و نه ریاضی خوندیم حرف زدیم. کلی هم بهشون فحش دادیم(شانس آوردیم فقط به درسا فحش دادیم. نه معلما) بعد یه کم رفتیم جلوتر، سرعتمون رو کم کردیم دیدیم معلم ریاضی و شیمی تمام مدت پشت سرمون بودن!!! تازگی ها زدم تو خط بیو گرافی. تو این هفته 2 تا بیوگرافی نوشته ام. می خوام یکی دیگه هم بنویسم. یکی دو تا دیگه هم گفته اند واسه من هم بنویس. ای بابا. دیگه کاری ندارم. تا آپ بعد که ادامه داستان باشه.... فعلا... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 15:39
روز اول ثبت نام حدود 1000 نفر ثبت نام کردن. کلی با بچه ها حال کردیم. حالا باید براشون کارت هم صادر می کردیم. از فرزاد خواستم واسمون یه سایت درست و حسابی هم درست کنه و تو 4 تا سایت معروف تبلیغات بده. محمد هم مسئول تنظیم کارتا شد. من هم مسئول شدم اونجا با شیما و نگین بشینم و بگیم و بخندیم. زهره هم رفت پی بدبختی اش. غروب یه زنگ زدم به کاوه گفتم برامون چند تا پیتزا بگیر بیار اینجا. حدود یک ساعت بعدش بود که از دم در یه سر و صداهایی می اومد. همه با هم ریختیم بیرون ببینیم چی شده؟ کاوه بود. با یه نفر گلاویز شده بود. یعنی در واقع یکی گرفته بودش و می زدش. من که رئیس حزب بودم و زشت بود. ولی بقیه ریختن جلو و جداشون کردن. آقاهه ولی ول کن معامله نبود. آوردیمش تو گفتیم چی شده؟ گفت: همه اش تغصیر این پسره است که کیف پولم رو دزدیده. گفتم: کاوه، مگه من صد بار بهت نگفتم این کارا رو نکن؟ حالا جلو در حزب من؟ واقعا که. کیفشون رو برگردون. کاوه گفت: کیف پول کدومه. دزدی کدومه. همه اش چرنده. من با این کاری نداشتم. خودش اومد. اون یکی گفت: دروغ می گه. نه تنها کیفم رو برداشته، بذار ببینم، اصلا من کجام؟ گفتم: اینجا دفتر حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکاله. ـ چی؟ ـ هیچی فراموشش کنید. شما مطمئنید این کیفتونو دزدیده؟ ـ نمی دونم. اگه ندزدیده پس برای چی منو می زد؟ ـ نکنه شما کیف کاوه رو دزدیدید؟ ـ چی؟ کاوه گفت: فکر کنم این یارو الزایمر داره. پدر جان اسمت چیه؟ طرف کلی به مغزش فشار آورد، آخر هم هیچی یادش نیومد. ما رو می گی به جای همدردی افتاده بودیم زمین می خندیدیم. به کاوه گفتم: این رو ببر همونجا که کیفشو دزدیدی و برگرد. کاوه هم دستشو گرفت و بردش. ما هم تا برگرده همه پیتزا ها رو خوردیم. یه ساعت گذشت و دیدیم دوباره دست پیرمرده رو گرفته و اومده. گفتم: ا، باز که این رو آوردی. کاوه گفت: گناه داره. خونهشون رو بلد نیست. نمی تونه برگرده. بذار یه چند وقتی اینجا بمونه تا شاید یکی بیاد دنبالش. من گفتم: بابا خیر خواه. آخه می خوای اینو کجا نگه داری؟ ـ اشکال نداره. می برم پیش خودم. همه تعجب کردن. ولی من که می دونستم این از این کارا بلد نیست. شاید طرف مایه داره، می خواد دو روز نگهش داره یه پول قلمبه ای به جیب بزنه. من که از کارای این دیوونه سر در نمی آرم. کاوه روی الزایمریه اسم هم گذاشته بود. صداش می کرد چرند گو. ما هم یه حاجی چسبوندیم بهش که قشنگتر بشه. همه صداش می کردیم حاجی چرند گو. یه هفته گذشت و کارا خیلی خوب پیش می رفت. هر روز یه عالمه آدم می اومد ثبت نام می کرد. ما برای ثبت نام پول نمی گرفتیم. ولی برای شرکت توی جلسه ها و سخنرانی ها باید پول می دادن. بلاخره ما هم زندگی داریم. فرزاد(دست درد نکنه. خدا خیرت بده اینو برام نوشتی. اگه می خواستم این همه چرت و پرت مازاد بر مصرف رو سر هم کنم تا حالا پکیده بودم) صفحه اول سایتمون یه توضیح کوچولویی راجع به حزبمون نوشته بود که همه منتقدای کشور با هم راجع بهش فکر کردن و آخر هم هیچی نفهمیدن که انتقاد کنن. ولی از اونجا که خیلی قلمبه سلمبه بود کلی آدم رو جذب کرد. اون نوشته بود: توضیحی ساده در مورد حزب حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال: |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 17:9
|