تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
من برگشتم!!!

سلام.

چند وقتی بود که نیومده بودم. حتما می پرسید چرا؟ حالا خودم می گم. چند روزی بود که یه گروه شورش گر به سرکردگی مهسای دلیر اوضاع قصر و ریخته بودن به هم و همه جا خر تو خر بود. جنگ پیچیده ای شد.البته هیچ کس به اون یکی پیروز نمی شد.

ما توی قصرمون یه سیستم الکترونیکی داشتیم که زهرا باهاش هر روز سه بار کارای اون روز مونو می گفت. منم که می خواستم حالشو بگیرم روز جشن کارای خدمتکارا رو هک کردم و جشن به هم ریخت. ولی چشمتون روز بد نبینه لو رفتم و انداختنم انفرادی. خلاصه بعد از چند روز واسم اعدام بریدن. منم که دیدم اوضاع خیلی بیریخته التماس کردم، رشوه دادم، نقشه فرار کشیدم ولی هیچ کدوم جواب نداد. منم از اخرین راه موجود استفاده کردم و دست به دعا برداشتم. قول دادم دیگه هک نکنم، خیانت نکنم، زور گیری نکنم، دروغ نگم،... تا بلاخره خدا قبول کرد. روز قبل از اعدام توی دادگاه یه نفر یواشکی یه کلید بهم داد و گفت که از گروه مهسای دلیره. منم شب که شد با همون کلید در زندانو باز کردم و فرار کردم. یه اسلحه هم از همون دور و برا پیدا کردم و با خودم بردم. همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه عطیه رو دیدم. عطیه بهم گفت نباید خیانت می کردی. گفتم:

_ عطیه، اون کثافتا شما رو گذاشتن سر کار. اونا دارن از شما سوءاستفاده  می کنن. اونا از شما بیگاری می کشن. بیا با هم بریم عطیه.

_سر جات وایستا. خودت خواستی. یادت نیست چند سال التماس می کردی بیارمت تو قصر

_من اون موقع اشتباه می کردم. حالا چشمام وا شده و می بینم اینجا چه جهنمیه. بیا بریم عطیه.

_ از جات تکون نخور. نه باهات میام نه می گذارم خودت بری. قانون باید در مورد تو اجرا بشه. می فهمی؟

منم اسلحه مو بردم بالا و سه چهار تا تیر تو شکمش خالی کردم.

عطیه افتاد.

رفتم جلو گفتم:

_عطیه ، کدوم کثافتی این کارو با تو کرده؟ مقاومت کن عطیه. تو باید زنده بمونی. عطیه...

بعد عطیه از شر این زندگی لعنتی راحت شد. من با گریه گفتم:

_ انتقامتو می گیرم عطیه. قسم می خورم که انتقامتو بگیرم و تو این راه تا پای جونم می ایستم.

خلاصه عطیه رو ول کردم و فرار کردم. الانم می خواهم برم به مقر مهسای دلیر.

فعلا...


<آگهی پذیرش شخصیت>

 

وبلاگ دروغ می گیم مثل نقل و نبات دچار بحران شخصیتی شده. از کلیه خوانندگان گرامی در خواست داریم در صورت تمایل خود را برای عضویت در این داستان معرفی کنند. ما شما رو وارد داستان می کنیم و وبلاگتونو معرفی می کنیم. شما هم وبلاگ ما رو. در مورد این مسئله فکر کنید قبل از این که دیر بشه.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 14:16 |

سلام. اين چند روز سر من خيلی شلوغ بود و به همين دليل نتونستم آپ کنم. تو همين روز های اول کار چهار بار توسط رئيسمون زهرا فلک شدم و در ضمن چند بارم مجبور شدم تا صبح کار کنم که اين خيلی سخت بود. آخه چند روز ديگه تو قصر جشن داريم و همه می گن اون روز به همه خوش می گذره حتی ما خدمتکارا ! ولی حالا دو ساعتم بهمون خوش بگذره، بجاش يه هفته مثل اسب ازمون کار می کشن. اصلا شما بگين اين انصافه. يه مدتيه تو فکر اينم که يه جوری حال اين دختره زهرا رو بگيرم. روان ما رو ريخته به هم. با اين صدای نحسش صبح تا شب مثل چی رو اعصاب ما راه می ره. شيطونه می گه يه بلايی سرش بيارم ها. يه نقشه تووووپس دارم که اگه عملی بشه چی می شه. وای چه صفايی می ده. درستش می کنم. حالا اينکه نقشه چيه بماند برای بعد از عملی شدن. شما فقط اينو داشته باشيد که حيات زهرا تو قصر به پايان خودش نزديک شده.

راستی واسه آخر آپم می خوام يه سوال بپرسم. به نظر شما بدبخت ترين موجودات عالم کدوما اند؟

جوابو تو بخش نظرات بنويسيد. شايد تو آپ بعدی گفتم

فعلا...

بای بای

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 16:40 |

قصر نه جهنم

سلام.

شاه بالاخره بر گشت و کار ما شروع شد. حالا دیگه در مورد اینکه آیا واقعاً اینجا از کار قبلیم بهتره شک دارم. تمام دیروزو دارشتم کار می کردم مثل چی. بعد هم هی می گفتن خوب کار نمی کنم. دیگه چیزی نمونده بود که جونم دره. اینجا یه رئیسی داریم بهش می گن زهرا. کشته ما رو. دیروز صبح چند نفر و فلک کرد. به منم گفت چون روز اول کارمه بهم کاری نداره. ولی از فردا انشاالله اگر خدا بخواهد منم تو لیست فلکی هام. خلاصه بگم نه از غذاهای خوشمزه خبری هست نه از اتاقهای خوشگل. البته این چیزا هست ولی نه برای ما. برای شاه و اطرافیان. تنها چیزی که ما داریم دو متر جا برای خواب و یه غذای بخور و نمیر. خبری از حقوقم نیست و نتیجه همه کارمون همون چیزایی می شه که همون روز مصرف می کنیم. شاه هنوز بر نگشته مهمون داشت. یکیشون شاه یه جایی بود که اسم پیچیده ای داشت. فکر کنم جیبوتی بود. یه نفر هم اومده بود که قیافش مثل این مادر مرده ها بود. بهش می گفتن کوفتی عنان. خلاصه مثل اسب ازمون کار کشیدن. الانم باید برم سر کار. وگرنه زهرا می آد و فلکم می کنه.

بای بای

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 10:44 |

ورود به قصر!!!

دیدی؟ دیدی؟ من می دونستم اونا قبولم می کنم. یعنی مطمئن بودم.اصلا چرا قبولم نکنن؟ مگه می تونستن بهتر از من پیدا کنن؟ معلومه که نمی تونستن. راستی سلام. حال همگی خوبه؟باورتون نمی شه اگه بگم چی شد. اول رفتم و یه دست لباس شیک و تا حدودی با کلاس گرفتم. ولی دیگه پولی واسه شام نموند و نتونستم به دوستام شام بدم. اما بعدا جبران می کنم. بعد رفتم تو قصر و اونجا طی مراحلی از بین ده بیست هزار نفر منو انتخاب کردن. ولی گفتن الان نمی خواد برم سر کار و خودمو آماده کنم تا وقتی شاه اومد کارمو شروع کنم. فکر کنم همین امروز فرداس که بیاد. الانم تو قصرم. امروز بعد از ظهر می خوایم با عطیه بریم زور گیری. اخه اینجا زیاد کار ندارم. اینم که این زیر می بینید عکس قصرمونه خداییش حال می کنید؟ ببین چه با کلاسیم.

 

 

 

فعلا... بای بای

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 11:30 |

یه خبر خوب

امروز براى من روز خيلى خوبى بود. عطيه( همونى كه تو قصر زندگى مى كنه) اومد پيشم و گفت قصرشون به يه خدمتكار احتياج داره و اونم منو معرفى كرده. فكر كن!!! اين يعنى من مى تونم برم تو قصر. ديگه لازم نيست سر خيابون آدامس بفروشم. ديگه مجبور نيستم همه پولى كه در مى آرمو بدم تا اين وبلاگو سر پا نگه دارم. خدايا! يعنى ميشه؟ خداحافظ آدامس فروشى! خداحافظ برنج و تربچه! خدا حافظ تكدى گرى! خدا حافظ! خدا حافظ!

نزديك ظهر بود كه عطيه اومد و اين خبرو داد. فردا هم بايد برم تا اگه اونا تاييدم كردن كارمو شروع كنم.

امشب مى خوام همه دوستامو جمع كنم. البته فكر نكنم عطيه بتونه بياد. يه مقدارى پس انداز دارم. يه ضيافتى مى شه. فكر كنم بتونم يه املت حسابى بدم. ديگه بايد برم ﺁخه كلى كار دارم. در ضمن فکر  کنم یه چند روزی نتونم بیام. ولی ایشالا دفعه بعدی از تو قصر آپ  می کنم.

 

 

راستی یه پیغامی داشتم براي اون آشنايی که نمی شناسمش و آدرسم جرئت نکرده بود بده: تو اگه ترک بودی زیر اون عکسو می خوندی. پس حتما ترک نیستی که این چیزا حالیت نیست(اینا همه بر اساس همون اصل معروف دروغگوییه، شناختمت جیگر)دفعه بعد که اومدی هم آدرس نده تا نتونم جبران کنم باشه؟ بای بای

 

از حضار محترم به خاطر این بخش عذر می خواهم ولی این بنده حقیر چاره دیگری نداشته بودم.

 

 فعلا خداحافظ ...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 9:34 |

تیم ملی فوتبال

سلام.

امروز می خواهم از استاد بزرگمون بگم که ما باید واقعاً قدردان ایشون باشیم. حتما همتون می شناسیدش.

یه روزی یه تیم ملی فوتبالی داشتیم که هی مربی خارجی واسش می آوردن و هر دفه بد تر از دفه قبل. دیگه این اواخر بود که رفتن جام جهانی و کلی افتخار آفریدن. نمی دونم اول شدن یا دوم. زیاد مهم نیست. مهم اینه که متوجه شدیم این تیم ملی نیاز به یک مربی داخلی داره و اونجا بود که استاد رو آوردن و کردن سر مربی. و استادم که در گذشته سر مربی استقلال نبود، در راستای اصلاحات تیم هر چی استقلالی بود نیاورد تو تیم و الان دو سوم تیم ملی که استقلالی نیستن. و کسایی که دیگه کسی آدم حسابشون نمی کنه ( مثل محمود آقا) هم تو تیم ملی بازی نمی کنن. من واقعاً لذت می برم وقتی این تیم ملی رو می بینم و در ضمن حالا می فهمم که واقعا تیم ما به یه مربی اصیل ایرانی احتیاج داشته و داره و خواهد داشت. در گذشته هم مربیان ایرانی بر عکس خارجی ها افتخارات زیادی کسب کرده اند. مثل مایلی کلنگ که همه از زحمات و افتخارات ایشون خبر داریم. امیدوارم استاد امیر هم در همین حد برای ما افتخار افرینی کنند. آمین...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت 13:53 |

اوقات فراغت

سلام.

طبق قرار قبلی امروز می خواهم بگم که من و عطیه که تو قر زندگی می کنه اوقات فراغتمونو چه کار می کنیم. اگر عطیه موفق شه و مرخصی بگیره منم کارمو(آدامس فروشی) ول می کنم. بعد با هم می ریم تو خیابون خلوتی که چند وقت پیش با هم پیدا کردیم. من این سر خیابون می ایستم و عطیه اون سر. تقریبا می شه گفت هر بیست دقیقه یه بچه سوسول از تو خیابون رد می شه. بعد با هم محاصره اش می کنیم. عطیه می ره جلو و می گه پول وده. بچه سوسول هم می پرسه پول چی؟ عطیه می گه: پول زور. منم با چوب می رم جلو و می گم: اگه ودی جبران وکنم. اگه نودی بازم جبران وکنم!!!

می دونید درآمد این کار بیشتر از آدامس فروشیه ولی هم کار سختیه و هم تنهایی نمی شه انجام داد. اینه که نمی تونم همیشه به این کار مشغول باشم.

به شما هم پیشنهاد می کنم اگر امکاناتشو دارید(یه دوست خوب و یه کوچه ی خلوت) حتما به این کار مشغول شید.

فعلا...

بای بای...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 10:54 |

آیا می دانید؟

آیا می دانید؟

 

 

آیا می دانید: اگر روزی نیم کیلو چیپس بخورید هرگز سرطان نمی گیرید.

 

آیا می دانید: اگر روزی نیم کیلو پفک بخورید قدتان بلند می شود.

 

آیا می دانید: اگر روزی 34 عدد شکلات بخورید حدود ماهی 18 کیلو و 650 گرم وزن کم می کنید.

 

آیا می دانید: پزشکان توصیه می کنند؟؟؟

 

آیا می دانید: اگر روزی سه لیوان شیر بخورید دچار پوکی استخوان می شوید و بهتر است ماهی یک لیوان بخورید.

 

آیا می دانید: خوردن میوه و سبزی موجب چاق شدن شما می شود.

 

آیا می دانید: سبزیجات خام ویتامین ندارند و بهتر است از سبزیجات به صورت پخته استفاده شود.

 

آیا می دانید: یک منبع آگاه اعلام کرد: دنیا دیگه مثل تو نداره، ... (اینا همه از اصل دروغگویی پیروی می کنند)

البته مثل من زیاد داره (بر اساس همون اصل)

 

همیشه دروغگو باشید.

بای بای

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 16:34 |

شهروند مهربان

بازم سلام به همه دروغ گوهای عزیز. حال همگی خوبه؟ چه خبرا؟

تازگی یه اتفاق جالب افتاده که حیفم اومد نگم. دیروز که داشتم آدامس می فروختم یک انسان خیر مثل تو فیلمها اومد و گفت همه ی آدامس هامو می خره وقتی پرسیدم چرا گفت آخه خوشش اومد که من رو پای خودم وایستادم و آدامس می فروشم و مثل بعضیا تکدی گری(گدایی) نمی کنم. بعد همه ی آدامس مو خرید و یه پول اضافی ای هم داد. بعد که رفت من که دیگه آدامسی واسم نمونده بود رفتم کنار خیابونو تا شب تکدی گری کردم.

 

این آپو خوندین؟ حال کردین؟ بعدا بهتون می گم که من و عطیه ای که تو قصر زندگی می کنه اوقات فراغت مونو چطوری می گذراندیم.

 

فعلا بای

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 20:31 |

زندگی دروغین!!!

سلام.

ميدونيد، به نظر من خيلي خوبه كه بچه ها از سن پايين شروع به كار كنن و ياد بگيرن كه آدم چطوري بايد پول در آره. البته بعضي از بچه ها كار مي كنن چون واقعا به پول  احتياج دارن. منم يكي از همين بچه ها.!

در حالي كه دوستم عطيه تو قصر زندگي مي كنه من هر روز مي رم سر كار. تو خيابونا مي گردم و مي گم: آقا، خانوم، آدامس، آدامس دارم، آدامساي خوشمزه، تو رو خدا ازم آدامس بخريد، تو رو خدا، فقط يه دونه، زياد گرون نيست، تو رو خدا

مي دونيد، من خيلي وقته كه كار مي كنم. از شش ماهگي تا حالا هر روز از صبح خروس خون تا بوق سگ كار مي كنم. اگه آدامس داشته باشم مي فروشم و اگه آدامسام تموم بشه، اونوقت مي شينم كنار خيابون و تكدي گري(گدايي) مي كنم. آخرم شب خسته و كوفته بر مي گردم خونه. نمي دونم عطيه اينا تو قصر چي مي خورن ولي من يه ليوان آب و چند تا تيكه نون خشك. صبحانه هم معمولا برنج و تربچه مي خورم. ناهارم كه اصلا تو برناممون نيست. فكر نكنيد خالي مي بندم ها، نه، من اصلا اهل دروغ گفتن نيستم. يعني اصلا دروغ گفتن تو مراممون نيست.

عطيه اينا تو قصر زندگي مي كنن. اونا زندگي خوبي دارن. يه بار كه نمي دونم سه سالم بود، چهار سالم بود، حالا هرچي. عطيه يه چيزي به من داد كه اسمش موز بود. جاتون خالي خيلي خوشمزه بود يعني خوشمزه ترين چيزي بود كه در كل زندگيم خوردم. واقعا به عطيه اينا تو قصر خوش مي گذره. اونجا قصر خيلي بزرگيه من چند بار از كنارش رد شدم. عطيه هميشه از قصرشون تعريف مي كنه و از چيزايي مي گه كه من به عمرم نديدم. اگه من به جاي عطيه بودم مي دونستم چه طوري از چيزايي كه دارم استفاده كنم. ولي عطيه كه هيچ وقت گرسنگي نكشيده اين چيزا رو نمي فهمه. عطيه يكي از بهترين دوستاي منه. ولي با اين حال هر چي بهش مي گم بيا كمكم كن منم بيام تو اون آشپزخونه باهاتون كار كنم و مثل خودت خدمتكار اونجا باشم قبول نمي كنه و مي گه رئيسمون قبول نمي كنه. نمي دونم راست مي گه يا دروغ ولي گفته دنبال كارمنه. خلاصه ديگه هر چي گفتني بود گفتم. بقيه اش بمونه  براي آپ هاي بعدي. فعلا

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 10:5 |

اولین دروغ!!!
سلام به همه دروغ گو ها و دروغ پسندا.

من، قلی!!! این وبلاگو ساختم تا حقایق بسیاری را روشن کنم! اول از همه باید بگم که فکر نکنید من تازه کارم. من پنجاه و اندی سال سابقه ی وبلاگ نویسی دارم.

فعلا نمی خوام حقیقت دیگه ای رو بگم. فقط بگم که من از این آدمایی که میان وبلاگ آدم نظر می دن بدم می آد. پس نظر ندید!(بر اساس اصل دروغ گویی)

و در نهایتم باید بگم که دیگه آپ نمی کنم ولی شما می تونید منتظر بمونید.

فعلا خداحافظ

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه سوم شهریور 1385 ساعت 16:59 |