تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
من بی گناهم 2

بو مياد؟ آره انگار بو مي آد. اَه چه بوي بدي ام هست. حالم داره بد مي شه. بوي چيه؟

آهان فهميدم بوي خيانته. كي خيانتش سوخته؟

اِاِاِاِاِاِ ديدي گرفتارش كردم؟ پس عطيه خيانت كرده بود. ولي ديديم كه خيانتش سوخت. ديگه بلاخره سزاي كسي كه با من در بيفته همينه ديگه. حالا بريم سر داستان خودمون.

فكر كنم تا اونجا گفته بودم كه انداختنم سياه چال. يه چند روزي اونجا بودم. اصلا جاي خوبي نبود. خيلي تاريك بود. يه نقاشي هاي مضحكي هم رو درو ديوارش كشيده بودن و آخر همشونم يه امضا بود به اسم شاه آمفاكتوس سوم. نمي دونم كي بوده ولي هر كي بود خدا خيرش بده. تمام مدتي كه تو سياه چال بودم مي خنديدم. جنگلي ها مي گفتن صدام همه جنگلو برداشته بود. يه روز چند نفر اومدن توي سياه چال. يكيشون هموني بود كه اونروز باهاش حرف زده بودم. بهش مي گفتن عاطي جنگلي. يكي ديگه هم بود كه بهش مي گفتن حسين شكنجه گر. اون روز انقد زدنم كه ديگه نه چيزي ديدم نه شنيدم. يعني فكر كنم همون حالتي بود كه تو شهر بهش مي گن بي هوشي. بعد وقتي چشمامو باز كردم ديدم جاي غريبي ام. يه چيزايي شبيه صندلي و بر عكس از سقف آويزون بود. يه كم دقت كردم ديدم نه اوني كه از سقف اويزونه منم. نا مردا با ريشه هاي يه جور درخت منو از سقف مقر زيرزمينيشون اويزون كرده بودن. بعد كلي داد زدم و يدفه ديدم همه جنگلي ها ريختن تو اتاقو رو صندلي ها نشستن. بعد اون يارو كه اسمش حسين شكنجه گر بود اومد جلو و گفت از طرف كي اومدي اينجا؟

ـ من بي گناهم(يادم رفته بود بگم همه ي تيكه هايي كه من گفتمو با لحن وي جي بخونيد)

بعد با چوبش زد و گفت:

ـ پرسيدم از طرف كي اومدي؟

ـ من بي گناهم. به جون مادرم من بي گناهم. شما كثافتا منو اشتباهي گرفتيد.

نمي دونم چرا عصباني شد ولي با تمام قدرت چوبشو كوبيد وسط دلم. خلاصه تو همه بدنم درد پيچيده بود. بعد بهش گفتم.

ـ من يه روزي انتقام اين كارتو مي گيرم. و اون روز زياد دور نيست.

بعد حسين شكنجه گر گفت: واي چقدر ترسيدم.

بعد چوبشو گذاشت كنار. من يه بار ديگه موفق شدم. اون واقعا ترسيد. ولي نه نترسيد.

رفت و از اون طرف يه چيزي برداشت كه من نمي دونم چي بود ولي فكر كنم از همين شوك الكتريكي هايي بود كه مي گن. دوتا زد وقتي ميزد احساس م كردم تا مغز استخوانم آتيش مي گيره. خلاصه جونم داشت در مي رفت. ولي نرفت لامس سب. بعد گفت:

ـ بگو كي تورو فرستاده وخودتو راحت كن.

ـ من تنهايي كار مي كنم.

اونم يه بار ديگه با همون شوك الكتريكيه زد.

گفتم: غلط كردم.

ولي اون سه چهار بار ديگه هم زد. حتي زهراي ذليل مرده هم اينقدر منو نزده بود. بعد گفت حرف نمي زني نه. و قبل از اينكه چيز بگم چند بار ديگه هم زد. بعد با چوبش كوبيد تو كمرم و گفت: حرف بزن. ولي من ديگه واقعا صدام در نمي اومد. بعد گفت مثل اينكه مقاومتت خيلي زياده. بعد يه تيكه آهن داغ آورد و كرد تو چشام. نمي دوني چه دردي داشت. احساس مي كردم مغزم آتيش گرفته. بعد وقتي ديد هنوز هيچي نمي گم رفت يه چاقو آورد و شروع كرد بريدن گوشام. چاغوشم انگار كند بود يه ربع طول كشيد. مثل اسب درد كشيدم. فكر كنم دو سه ليتر خون ازم رفت. وقتي ديد من اينجوري هم به حرف نمي آيم چاغوشو آورد و زبونمو بريد. ديگه اين يكي رو نتونستم تحمل كنم داد زدم:

ـ اون كثا فتاي قصر مي خواستن منو بكشن و من فرار كردم. ولي حالا مي بينم كه شمااااا جنگلي ها از اونا هم وحشي تريد.

يه دفعه ديدم همه سالن ساكت شدن و دارن منو نگاه مي كنن. بعد از چند دقيقه عاطي جنگلي گفت: تو بهاره خائني؟

ـ من نه. من؟ من اصلا نه من اون نيستم.

ـ چرا تو خودشي. بايد زود تر از اينا مي فهميدم.

بعد يدفه ديدم همه سالن دارن جيغ مي كشن و با هم مي گن:

ـ بهاره خائن دوست داريم. بهاره خائن دوست داريم.

اون حسين جنگلي هم ريشه هايي كه بهشون وصل بودم رو بريد و با مغ خوردم زمين.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت 14:21 |

من عطیه ام

سلام

من عطیه ام (همون مرحوم!)

راستش چند روز پیش بهاره ی خائن به مودم کامپیوتر جیبیش هم مثل خیلی های دیگه خیانت کرد و زد کشتش دیگه!

بعدش چون دید خیلی وضعش خراب شده و دیگه نمی تونه دروغ تحویل مردم بده ؛ یه پیک فرستاد این دنیا تا من بیام براش آپ کنم. منم با هزار بدبختی یه لپ تاب که سیستمش به زمین بخوره پیدا کردم و الانم در خدمتتونم .

احتمالا تا چند روز آینده حال مودمش جا میاد و خودش شخصا دروغ میگه ولی در حال حاضر من باید به جاش دروغ سر هم کنم. ولی تا جایی که میشه میخوام راست بگم ؛ بنابر این باس اول یه سری از حقایق نا گفته رو افشا کنم :

اول از همه این که من به این سادگی ها که بهاره نوشته نمردم؛ قبلش کلی با هم بحث کردیم؛ بهاره می گفت باید خیانت کنیم ولی من می گفتم باید عین آدم جلوشون واسیم وبجنگیم . بهاره هم که اصلا اهل این سوسول بازی ها نبود قبول نکرد و گفت تو خودت همدست اونایی . البته من قبلا همدستشون بودم ولی چون مدت مدیدی بود که شصتم از کاراشون خبر دار شده بود و دیگه سایشونم با تیر میزدم ؛ از این حرف بهاره خیلی بهم توهین شد . بنابر جلوشو گرفتم و گفتم حق نداری بری . وبعدشم که دیگه خودتون می دونید... البته من در یک فرصت مناسب از تمام دست توی کاران(دست اندر کاران) این قتل فجیع انتقام خواهم گرفت !

نکته ی دومی که باید بگم اینه که یک عده آدمی که در قسمت های قبل اومده بودن این دنیا دارن با استفاده از روابطشون با بهاره سعی میکنن که دوباره برگردن . البته این قضیه ربط چندانی به من نداره ولی خوب وجدانه دیگه !چی کارش می شه کرد. باید میگفتم.

نکته ی سوم هم اینکه فکر نکنم با این چیزایی که نوشتم بهاره بذاره بازم بنویسم ؛ در نتیجه این چیزایی رو که من نوشتم سیو کنید تا اگه یه وقت دلتون واسم تنگ شد مجبور نباشید بیایید این دنیا.

از طرف من به بهاره هم "سلام" برسونید...

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 20:43 |

من بی گناهم 1

سلام.

حتما خبر داريد که رفتم توی جنگل. جنگل جای باحالی بود و حالا باحال ترم شده. يه روز که داشتم با بچه شيرا زهرا بازی می کردم يه نفر مثل تارزان پريد جلوم. منم که متواری بودم هل شدم اومدم فرار کنم. ولی بعد کلی تارزان مثل مور و ملخ از آسمون نازل شد و قبل از اينکه کاری بکنم گرفتارم کردن.

جنگلی ها منو بستن و بعد اونی که اول نازل شده بود اومد جلو و با لحجه ضايعش گفت:

_ چرا شيرا رو اذيت می کنی؟ مگه نمی دونی تو جنگل من کسی نبايد اونا رو اذيت کنه؟

_ من اذيت کردم؟ کی؟

_ همين الان داشتی اونا رو می زدی.

_ هااااااا يادم اومد. من که اذيت نمی کردم. فقط داشتيم با هم زهرا بازی می کرديم. بازيه ديگه.

_ ساکت! اصلا بگو ببينم، تو تو جنگل من چه کار می کنی؟

_ من؟... من من من من من من من...

_ گفتم اينجا چه غلطی می کنی؟

_ ما داشتيم رد می شديم.

_ شما؟ تو و کی؟ اونای ديگه کجان؟

_ من و دوستام ديگه. اوناهاشن.

_ کو؟ کجا؟ هووووی، خودتونو نشون بدين. کجايين؟

_ اوناهاشن ديگه. اون بچه شيرا.

_ بچه شيرا؟ ولی اونا از لحظه تولد همين جا بودن. داری دروغ می گی.

بعد اومد جلو يقه مو گرفت و گفت:

_ تو با کی اومدی اينجا؟ دوستات کجان؟ تو از طرف کی اومدی اينجا جاسوسی، لامس سب؟

_ جاسوسی؟ جاسوسيم کجا بود آخه؟ اصلا به من مياد جاسوس باشم؟

_ تو از طرف قصر اومدی اينجا آره؟ ولی بايد بهتون بگم کور خوندين.

_ قصر؟

آره انگار درست شنيده بودم.

_ چرا جواب نمی دی؟ هااااا؟ از طرف قصری آره؟

_ مگه شمام با قصر می جنگيد؟

_ نگو خبر نداری که می دونم همه چيزو می دونی.

_ خوب راستش من يه فراری ام. من از قصر فرار کردم. باور کنين راست می گم.

_ دهنشو ببندين. بعدم بيارينش تو مقر. شما هم برين دنبال دوستاش اطراف اينجا رو بگردين. بر می گرديم به مقر.

_ ولی من ...

نامردا دهنمو بستن و بعد به زور بردنم توی مقر زير زمينی شون که وسط جنگل بود و توی سياه چال انداختنم.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 15:20 |

جنگل!!!

سلام به همه شما دروغ گو ها.

حتما دلتون می خواد بدونین من بعدش چه کار کردم.

اگه فکر می کنین برگشتم به شغل سابقم یعنی آدامس فروشی اشتباه می کنید.

می دونید چرا؟ چون خطر همواره در کمینه و باید نکات ایمنی رو جدی بگیریم.

مجبور شدم از دست این مامورای قصر به نقاط روستایی یا بهتر بگم جنگلی پناه ببرم.

دقیقا نمی دونم کجا رفتم ولی رفتم.

الان چند روزیه که توی جنگلم. خسته، تنها، بی کس. البته اینجا خوش می گذره.

اینجا غذا فراوونه. معمولا میوه های جنگلی و به خصوص تمشک می خورم. آبم از رودخونه ای که همین نزدیکی هاست بر می دارم. اوقات فراقتمو می رم شکار خرس. خلاصه کلی صفا می کنیم.

اینجا خیلی حاله. خبری از قصر و ماموراشم نیست.

خلاصه بگم برای اولین بار در طول عمرم دارم زندگی می کنم. چند تا دوست پیدا کردم که بچه شیرن. هر روز با هم زهرا بازی می کنیم.(یعنی شیرا رو می بندم و فلکشون می کنم.)دیگه بیشتر از این وقتتونو نگیرم. من رفتم زهرا بازی.

فعلا...

بای بای

راستی هنوزم چند نفری واسه اون آگهیه که تو آپ قبل نوشتم احتیاج داریم ها!!!

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 19:50 |

خیانت!!!

 

سلام.

حتما می دونید که قرار بود برم به مقر مهسای دلیر. همون روز این کارو کردم. خب اونجا استقبال خوبی ازم شد. ولی نمی تونستم از این که اونجا بودم لذت ببرم. آخه این رئیس سابقمون زهرا بد جوری حالمو گرفته بود. یعنی نمیدونم چرا اینقدر دوست داشتم حالشو بگیرم(انگار من آدم بشو نیستم!). خلاصه بعد از کلی فکر کردن یاد عباس بی غم افتادم. عباس بی غم تو قصر مسئول اصطبل بود و با اینکه اخلاق نداشت ولی مطمئن بود. من رفتم نزدیک قصر و وقتی می خواست بیاد بیرون گرفتمش. می خواستم باهاش صحبت کنم ولی گفت ممکنه زهرا بفهمه و فلکش کنه منم آدرس مقرمونو دادم و گفت خودشو هر چه زود تر برسونه اونم گفت هر وقت بهش مرخصی بدن می آد. خلاصه چشمتون روز بد نبینه روز بعدش رفتم سر کوچه واسه بچه ها دو تا دونه بستنی بخرم که یه بمب اتم زدن و مقر مونو ترکوندن. بعد از چند روز سر گردانی فهمیدم که همین عباس بی غم منو لو داده. دو سه روزی سرگردون بودم. خسته، تنها، بی کس، گرسنه، فراری...

خلاصه هر چی بلای آسمونی بود به سرم نازل شد. امروز صبح مدرسه ها هم باز شده بود. من که مدرسه نمیرم یعنی هیچ وقت نمی رفتم ولی می بینم که دیگران وقتی می رن مدرسه چقدر خوشحالن. فعلا برگشتم سر کار قبلیم یعنی تکدی گری. ولی خیلی می ترسم آخه خیلی ها دنبالمن. باید هر چی زود تر یه فکر درست و حسابی بکنم.

فعلا...

خداحافظ

 

آگهی پذیرش شخصیت

 

همون طور که قبلا هم گفتم وبلاگ دروغ می گیم مثل نقل و نبات دچار بحران شخصیتی شده. و به شدت احتیاج به شخصیت داره. ما فقط از اسم شما استفاده می کنیم و حتی اگر بخواهید می تونید خودتون گذشته شخصیت خود را انتخاب کنید. در ضمن ما به خوانندگان محترم هم آدرستونو می دیم. لطفا راجع به این مسئله فکرکنید.

با اجازه

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 14:49 |