![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. بازم سلام. حتما می دونيد كه من چند روزی توی سياهچال قصر بودم. اونجا به من آب و غذا هم نمی دادن. بعد از چند روز كه اونجا بودم يه روز يه نفر اومد و درو باز كرد. لباسای خيلی عجيبی داشت. اول فكر كردم مامور اعدامه. اما وقتی ازم پرسيد تو اينجا زندانی اي شك كردم. ازش پرسيدم تو كی هستی؟ گفت: برای چی زندانی شدی؟ - خواهش می كنم منو نكشيد. - پس تو اعدامی ای؟ - نه خواهش می كنم - برا چی می خوان اعدامت كنن؟ - مگه خودت نمی دونی؟ - نه - مگه تو مامور اعدام نيستی؟ - نه ما قصرو گرفتيم. - چی؟ قصرو؟ چه جوری؟ - اول تو بگو كی هستی و برای چی اينجايی؟ - من يك زندانی سياسی ام كه قرار بود امروز بكشنم. من بهاره خائن بی گوش ياغی فراری ام. - چی؟ اسمت واسم آشناست. خوب حالا بيا با هم بريم پيش شاه جديد تا ببينم در مورد تو چی می گه. تو راه كه داشتيم می رفتيم اون به من گفت كه وقتی شاه رفته بوده سفر ايالتی به ايالت كُرد آباد، اونا حمله كردن و بعد رئيسشون فورر رايش چهارم به تخت سلطنت نشسته. حالا هم بيشتر زندانی های سياسی رو آزاد كردن و من هم توی آخرين سلول بودم كه حالا اگه ثابت شه من زندانی سياسی ام آزادم می كنن. گقتم همه منو می شناسن. تو چطور منو نمی شناسی؟ گفت: من زياد حافظه ام قوی نيست اسم ها رو فراموش می كنم. بعد با هم رفتيم پيش فورر رايش چهارم. اونجا كلی آدم كج و كوله با اون لباسای ظايعشون ريخته بود. خيلی هم سر و صدا می كردن. فورر رايش چهارم از من خواست خودمو معرفی كنم. گفتم من بهاره خائن بی گوش ياغی فراری ام. يه دفه ديدم سالن ساكت شد و همه دارن منو نگاه می كنن. خوب اين نشونه خوبيه. يعنی اونا منو می شناسن و اعدامم نمی كنن. فورر رايش چهارم گفت: یعنی تو واقعا بهاره خائن بی گوش ياغی فراری ای؟ من مدت ها بود كه دنبالت می گشتم. حالا هر چی می خوای بگو تا بهت بديم. - هر چی؟ - هر چی. - اول غذا می خوام. الان كلی وقته كه بهم هيچی ندادن. - وای اونا واقعا جنايت كارن. برین براش غذا بيارين. خوب ديگه چی می خوای؟ - شما زهرا رو هم گرفتين؟ - آره چه طور مگه؟ - كشتينش؟ - نه هنوز ولی می كشيمش. - نه نكشيدش. بذاريد من بكشمش. خواهش می كنم. - باشه اونو تو بكش. ديگه چی می خوای؟ - بعدش می خوام پست زهرا رو تو قصر به من بديد. - چه خواسته عجيبی. ولی باشه ما اين كارو می كنيم. چيز ديگه ای نمی خوای. - چرا چند تا چيز ديگه هم می خوام كه بعدا می گم الان غذا می خوام. بعد چند نفر با انواع و اقسام غذا های خوشمزه كه اسمشونم نمی دونم اومدن و منم شروع كردم به خوردن. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 15:4
همون موقع که اون جنگلی اومد بالا سرم بی هوش شدم. وقتی به هوش اومدم دیدم دستامو از پشت بستن و عاطی جنگلی و مهسای دلیر و زهرا و چند نفر از نگهبانای قصر بالای سرمن. دیگه زبونم از ترس بند اومده بود. زهرا گفت: دیدی بلاخره برگشتی پیش خودمون بهاره خائن بی گوش یاغی فراری. چشمات چقد خوشگل شده. کدوم آدم باصفایی سوزوندشون؟ ها ها ها ها.
سرش داد زدم: خفّـــه شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو. بعد یکی از نگهبانا با باتوم زد تو سرم. گفتم: غلط کردم. زهرا گفت تو تا آخر این هفته به سزای اعمال ناپسندت می رسی. مجازات تو، مجازات تو مرگه.. ها ها ها ها بعد بقیه هم خندیدن. گفتم: چرا آخر هفته؟ چرا الان نه؟ برای اینکه شاه باید باشه. شاه تصمیم می گیره با تو چه کار کنیم. گفتم مگه الان شاه کجاست؟ - شاه رفته سفر ایالتی. الان داره مشکلات مردم کرد آبادو بررسی می کنه. - خوشا به سعادتشون اون وقت کی میاد؟ همین امروز فرداست که بیاد. ولی وقتی اومدن خسته اند و تا چند روز نمی تونن کار کنن. بعد از استراحت مستقیم میان سراغ کار شما. گفتم: خوشا به سعادت من. پس تا اون موقع من چه کار کنم؟ - تا اون موقع بدون آب و غذا تو همین سیاه چال می مونی. - بدون آب و غذا؟ نه خواهش می کنم این کارو با من نکنید. ولی اونا به حرف من اهمیتی ندادن و رفتن بیرون. من رفتم پشت در و فریاد زدم: نــــــــــــــــــــــــــــــــه. این کا رو با من نکنید. من غذا می خوام. خواهش می کنم. زهرا برگشت و پوزخند مضحکی زد. اون خیلی بی احساسه. چه طور دلش می آد همچین کاری با من بکنه؟ دوباره داد زدم: - زهرااااااااااااااااااااااااااا... چرا دست رو نقطه ضعفم می ذاری؟دستتو از رو نقطه ضعفم بردار. من غذا می خوام. بعد چند بار سرمو کوبیدم تو دیوار و داد زدم: غذا، غذا، غذااااااااااااااااااااا،... ولی اونا از اونجا دور شدن و دیگه صدامو نشنیدن. خداحافظ پیتزا، خداحافظ ساندیچ، خداحافظ قورمه سبزی، خدا حافظ ماکارونی، ماکارونی. وای من بدون تو چه کار کنم ماکارونی؟ خداحا فظ. خداحافظ نون پنیر. بهاره خسته، بهاره تنها، بهاره گشنه، بهاره تشنه، بهاره بی کس، بهاره بی گوش، بهاره، تو بهاره. بهاره بیچاره. روز های خیلی سختی بود. من تو اتاقی بودم که نه درش باز می شد نه پنجره داشت. من تنهای تنها بودم. حتی نمی فهمیدم کی روزه و کی شب... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 9:58
فرار!
سلام. حتما دوست داريد بدونيد من كدوم يكی از اون دو تا راهو انتخاب كردم. يعنی فكر می كنيد به رسم جوانمردی رفتم و خودمو تسليم كردم يا نه گذاشتم اونا منو مجبور كنن تسليم شم؟ بايد بهتون بگم كه من هيچ كدوم از اين كارا رو نكردم. بلكه همون شب از مقرمون فرار كردم. ولی نه كه تمام روزو راه رفته بودم نتونستم زياد از اونجا دور بشم و يه جايی توی همون جنگل رفتم بالای يه درخت پر برگ و تا صبح اونجا خوابيدم. صبح كه از خواب بيدار شدم با خودم گفتم برم پايين ولی بعد يادم اومد كه الان ممكنه جنگلی ها دنبالم باشن.پس همون بالا موندم. جالب اينجاست كه بين اون همه درخت ميوه من رفته بودم بالای يه درختی كه ميوه شو نمی شه خورد. بعد از چند ساعت ديدم خيلی گرسنم شده. به حدی كه ديگه داشت جونم در می رفت. پايينو نگاه كردم ديدم جنگلی ها توی جنگل پخش شدن و دنبال من می گردن. پس پايين نمی تونستم برم. اطرافو نگاه كردم ديدم يه درخت سيب كنار درختيه كه من روشم. فاصله شونم اونقدرا زياد نيست. فكر كردم شايد نتونم بپرم و منصرف شدم. ولی بعد از نيم ساعت اونقدر گرسنگی بهم فشار آورد كه مجبور شدم اين كارو بكنم. بعد بلند شدم و تا جايی كه می شد رفتم لبه شاخه بعد پريدم ولی شاخه درخت سيب اصلا محكم نبود و شكست و با هم افتاديم زمين. من كه واقعا گرسنم بود همون اول بی هوش شدم. ولی قبل از اين كه بی هوش بشم صدای يه جنگل رو شنيدم كه داد زد: بياين اينجا. اون اين جاست. بهاره خائن بی گوش ياغی فراری اينجاست… |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 20:24
خبر بد!!!
سلام. فكر كنم قبلا گفته بودم كه يك سری جايزه بگير دنبالمن. البته ديگه هيچ كدومشون وارد جنگل نشدن. ديروز يكی از بچه ها كه تازه از شهر برگشته بود خبر بدی داد. اون يه اگهی آورده بود كه توی اون نوشته بود نگهبان های قصر مهسای دليرو پيدا كردن و به بهاره خائن بی گوش ياغی سه روز فرصت دادن تا بياد و خودشو تسليم كنه. وگر نه مهسای دليرو می كشن. من گفتم: مگه مهسای دلير قبلا نمرده بود؟ عاطی جنگلی گفت: نه. اون موقع كه مقرشونو با بمب اتم منفجر كردن اون اينجا بود. گفتم: پس چرا اينو زودتر به من نگفتين؟ ـ آخه اون همون روز اول رفت و گفت كه به هيچ كس نگيم اون زنده مونده. ـ ولی شما بايد به من می گفتيد ـ ما قول داديم كه به هيچ كس نگيم. ـ ولی من فرق داشتم ـ ما قول داده بوديم و بايد سر حرفمون می مونديم. خيلی از حرفش عصبانی شدم. بلند شدم و رفتم پشت پنجره. بچه شيرا اونجا بسته شده بودن و چند تا بچه جنگلی داشتن با چوب می زدنشون(اين همون زهرا بازيه كه من اختراعش كردم.) بعد به عاطی گفتم: ـ حالا بايد چه كار كنيم؟ اون هيچی نگفت ولی از نگاهش معلوم بود كه اونا از قهرمانشون توقع دارن بره و خودشو تسليم كنه. ـ من نمی تونم خودمو تسليم اونا كنم. شما كه نم خواين اونا به خواسته شون برسن. می خواين؟ ولی اون بازم همون جوری منو نگاه می كرد. ديگه اعصابم خورد شده بود داد زدم: ـ من از قصر فرار كردم خوب اونم اگه می تونه فرار كنه. عاطی جنگلی همون جوری منو نگاه می كرد. اعصابم خورد شد و اومدم بيرون. ديدم جنگلی ها همه پشت همون پنجره ای كه من كنارش وايستاده بودم جمع شده بودن. زدم وسط جنگل. آخه اين مهسای دلير بی عرضه برا چی گذاشت بگيرنش كه حالا عاطی جنگلی اين قدر به من گير بده كه خودمو فدای اون نا لايق بكنم؟ حالا مثلا اگه بكشنش چی می شه؟ اون كه ديگه گروهی نداره. پس به هيچ دردی هم نمی خوره. شب كه برگشتم تو مقر همه چپ چپ نگام می كردن و بعضی ها هم تو گوش هم پچ پچ می كردن. بعد حسين شكنجه گر اومد و پيشم نشست. گفت: فردا بيا با هم بريم قصر تا خودتو تسليم كنی. ـ من تسليم نمی شم. ـ چی؟ مهسای دلير تو رو از زندان نجات داد. اگه تسليم نشی اين جنگلی ها می كشنت. ـ تو هم جزو اونايی كه منو می كشن؟ ـ آره بعد بلند شد و رفت. اين كه گفت يعنی من دو تا راه بيشتر ندارم و هر دو تا راه هم به مرگ ختم می شه. و فقط تا فردا صبح فرصت دارم تا تصميم بگيرم دوست دارم چه جوری بميرم. پس الان می رم فكر كنم. فعلا
|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 18:56
زندگی زیبا می شود!
سلام. با وجود اينكه استقبال نشد ولی من بازم می نويسم(اين يعنی من به اين راحتی ها از رو نمی رم.) الان چند وقتيه كه تو جنگلم. اينجا حسابی تحويلم می گيرن.(بر عكس شما خوانندگان گرامی) آدمای خوبين فقط يه كمی نسبت به قصر حساسيت دارن. به خاطر همينم منو تا مرز مردگی پيش بردن. ولی ديگه گذشته ها گذشته. مهم الانه كه توی جنگلم و دارم كلی حال می كنم و بعدم آينده كه انشا الله می خوام بر گردم و زهرا رو بكشم. اين جنگلی ها اونقدر از قصر و مخصوصا همين زهرا بدشون می آد كه اگه الان برم بگم كی می آد زهرا رو بكشيم لااقل 50 نفر داوطلب می شن. ولی نه كه الان حالم زياد خوش نيست اين پيشنهادو نمی دم. اما به موقع سراغ زهرا هم می ريم. ديروز يكی از بچه ها كه تازه از شهر برگشته بود يه آگهی نشون داد كه توش نوشته بود پنجاه ميليارد تومان جايزه برای سر من گذاشتن. البته بچه ها گفتن نمی ذارن كسی سرمو ببره ولی به هر حال احتياط شرط عقله. حتما الان همه ملت دنبالم می گردن. لقب جديدم هم ياقيه. از اين به بعد می تونيد صدام كنيد بهاره خائن بی گوش ياقی. ديروز كه داشتم با بچه شيرا زهرا بازی می كردم يه دفعه يه صدای غريب آشنايی شنيدم. انگار چند نفر داشتن منو صدا می زدن. بر گشتم ديدم حسين شكنجه گر و دو سه تای ديگه از برو بچز دارن بدو بدو می ان. گفتم چيه چه خبرتونه بچه شيرا می ترسن. حسين شكنجه گر گفت: ـ چند نفر اومدن توی جنگل و ما فكر می كنيم دنبال تو باشن. ـ حالا ديگه هر كی از تو جنگل رد بشه دنبال منه؟ ول كن بابا حتما توريستن. ـ ولی يكی از اون آگهی هايی كه برای كشتن تو بود دستشون بود. ـ چی؟ پس چرا همون اول نكشتيدشون؟ ـ می خواستيم اين كارو بكنيم ولی گمشون كرديم. حالا اومديم تا به تو خبر بديم تا مواظب خودت باشی. ـ باشه بياين اين بچه شيرا رو باز كنيم و بعد با هم بريم بكشيمشون. بعد بچه شيرا رو باز كرديم و رفتيم دنبالشون. انگار دو سه تا از بچه ها رو گذاشته بودن تا اون قاتل ها رو پيدا كنن. اونا هم پيداشون كردن و دست بسته آوردنشون تو مقر. توی همون سياه چالی كه من چند روز توش بودم. بعد من و حسين شكنجه گر و رئيس عاطی جنگلی رفتيم تا بكشيمشون. اول حسين شكنجه گر می خواست بكشدشون ولی من گفتم اگه اجازه بدن خودم بكشمشون. اونا هم قبول كردن. اول حدود نيم ساعت با چماقی كه بهم داده بودن زدمشون. بعد با اره برقی دستا و پاهاشونو بريدم. بعدشم يكم نفت ريختم روشون و آتيششون زدم. وقتی داد می زدن جيگر آدم حال می اومد. تا اونا باشن كه ديگه فكر كشتن من به سرشون نزنه. شما هم اگر همچين فكری داريد بياين جلو. ما كه با هم تعارف نداريم. خلاصه اين كه دارم خودمو واسه كشتن زهرا آماده می كنم. تا آپ بعدی بای بای|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت 16:57
بهاره خسته بهاره تنها
سلام. حتما حالتون خوبه ديگه پرسيدن نداره. راستشو بخوايد من اين چند وقتی كه تو جنگلم خيلی سرم شلوغه (لازم به ذكره كه اينا هيچ ربطی به مسائلی مثل مدرسه و اين قبيل سوسول بازيا نداره!) و در ضمن به اينترنتم دسترسی ندارم. بنابراين نمی تونم بيشتر از اين آپ كنم مجبوريد صبر كنيد ديگه. مسئله دوم اينه كه چند نفر به داستان من توهين كردن و اين باعث شد ناراحت شم.(يعنی الان بد جور دپم) پس تا اطلاع ثانوی داستان نمی نويسم(ديگه مگه من چيز ديگه ای هم واسه نوشتن دارم؟ يه دفعه بگم می خوام وبلاگمو تخته كنم.) اين آپم فقط واسه اين گذاشتم كه شما مطمئن شيد هنوز زنده ام و به ملكوت اعلی نپيوستم. اين آخرم واسه اونايی كه دوست داشتن داستانو بخونن و حالا كه اين آپو ديدن دارن جيرينگ جيرينگ اشك می ريزن كه چرا بهاره اين كارو با ما می كنه می نويسم. حتما وقتی شنيدين (يا بهتر بگم ديدين) كه گوش و زبونمو بريدن و چشامو سوزوندن كلی گريه كردين. حالا می خوام بگم كه خودتونو زياد ناراحت نكنيد صبح روز بعدش كه از خواب بيدار شدم چشام می ديد(هر چند ظاهرش خيلی زشته) و زبونمم مثل دم مارمولك در اومده بود. البته گوشام خوب نشد ولی يه چيزايی می شنوه. حالا تا وقتی كه من از دپی در بيام بای بای الان تلويزيون داشت عيد امد و عيد آمد می خوند.پس عيدتونم مبارك در ضمن دعا كنيد زودتر اين زهرا رو پيدا كنم و انتقام عطيه رو ازش بگيرم. فعلا… بای بای |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 20:48
|