تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
جلسه!!!

اون شب تو خونه يا بهتر بگم حلبي پاره نگين فراري جلسه گذاشتيم تا ببنيم با اين تازه وارد گل فروش چه كار كنيم.

ياغي گفت: اين وحشي هم ديگه اعصاب منو خورد كرده. يعني چي؟ نمي شه كه هر كي مي خواد بياد تو چهار راه ما كار كنه.

من گفتم: حالا چه اشكالي داره اونم اينجا كار كنه؟ ما كه هيچ كدوم گل نمي فروشيم. پس كاسبي هيچ به هم نمي ريزه. اصلا شايدم مردمو به چهار راهمون جذب كنه.

ياغي گفت: نه ديگه نشد. اگه به اين چيزي نگيم پس فردا هر چي آدامس فروش و شيشه ماشين پاك كن و فالگيره و خلاصه همه جمع مي شن تو چهار راه ما كه مي خوان كار كنن. نمي شه ديگه هممون از كار و كاسبي مي افتيم.

بقيه بچه ها هم تاييد كردن. شيما خبرچين گفت: كسي به خاطر دوتا آدامس يا يه روزنامه و نمي دونم وزن كردن خودش نمي آد چهار راه ما كه. اونايي كه از ما خريد مي كنن به خاطر اينه كه از اونجا رد مي شن. مطمئن باش كسي هم به خاطر گل تا چهار راه ما نمي آد.

نگين فراري گفت: منم موافقم. ما همين جوري كاسبي مون خوبه. مشكلي هم نداريم كه اين پسره گل فروش واسمون حل بكنه.

من گفتم: خوب ما الان مشكلي نداريم ولي اگه اون بياد هم مشكلي برامون پيش نمي آد. چه اشكالي داره اونم از اين بچه سوسول هايي كه از اين چهار راه رد مي شن پول بگيره؟

فراري گفت: نه ديگه نشد. از كجا مي دوني اون بياد برامون مشكل جديدي پيش نمي آد؟

گفتم: چه مشكلي مي خواد پيش بياد؟

فراري گفت: خوب مثلا تو از كجا مي دوني اون مطمئنه و منو لو نمي ده؟

ياغي گفت: به هر حال هيچ دليلي هم وجود نداره كه مطمئن باشه.

من كه مي خواستم به هر قيمتي شده اون تو چهار راه ما بمونه گفتم: اگه من تضمين كنم كه مشكلي به وجود نمي آد چي؟

يكدفعه ديدم همه دارن چپ چپ نگام مي كنن.

خائن گفت: ببينم اون مگه كيه كه تو اينقدر خودتو به آب و آتيش مي زني تا تو چهار راه بمونه هااااااااااااااا؟

گفتم: من كه به اون كاري ندارم ولي آخه گناه داره.

خبر چين گفت: تو خودت مطمئن نيستي دروغگو. چه برسه به كسي كه تو بخواي تضمينش كني.

بعد همه اتاق تركيدن از خنده.

منم ناراحت شدم و پا شدم و از اتاق اومدم بيرون. از توي اتاق صداي خنده يا بهتر بگم قهقهه بچه ها مي اومد. صبح روز بعدش كه مي خواستم برم سر كار خائن اومد وبهم گفت كه با ضمانت من قبول مي كنن كه اون پسره سر چهار راه ما كار كنه.

 

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 16:8 |

چهار راه ما!!!

بعد از صبحانه با هم رفتيم سر كار. هممون سر يه چهار راهيم. من آدامس مي فروشم. نگين فراری فال گيره. محمد ياغي يه دستمال مي گيره دستش و شيشه ماشينا رو تميز می كنه. افسانه سرای خائن هم واكسيه. يه نفر هست به اسم كيميا كه لباس خرس می پوشه و می ايسته دم در رستوران كنار چهار راه.شيما خبر چين هم روزنامه فروشه. يه مامور راهنمايی و رانندگی هم هست به اسم احمد رضا كه صداش می كنيم وحشی. البته جلوی خودش نمي گيم، آخه وحشی ميشه.

اونروز روز اول كارم بود و خيلي خوشحال بودم. تا اينكه يه پسری اون طرف چهار راه ديدم. چهره معصومی داشت و يه سبد پر از رز های سرخ دستش بود.

بهاره دروغگو عاشق شد!!!

فكر كردم شايد يه ره گذره. نه امكان نداشت اون بخواد اونجا كار كنه. فقط ما حق داشتيم اونجا كار كنيم. فقط ما. اون چهار راه مال ما بود و بچه ها اجازه نمي دادن كس ديگه ای اونجا كار كنه. هيچ كس. ولی چهار راه ما كه گل فروش نداشت. ولی با اين حال فكر نمی كنم اجازه بدن. ای كاش می موند. ای كاش اون واقعا يه گل فروش بود و سر چهار راه ما مي موند.

تو همين حال و هوا بودم كه احساس كردم يه نفر داره صدام می كنه. برگشتم ديدم شيما خبرچين و محمد ياغی دارن صدام می كنن. شيما خبرچين گفت:

تو هم اين پسره رو ديدی كه داره گل می فروشه؟

آره انگار داره گل می فروشه. خوب كه چی؟ چهار راه ما كه گل فروش نداره.

يكدفعه ديدم ياغي قاطي كرد و گفت: يعنی چی؟ هيچ كس حق نداره توی چهار راه ما كار كنه.

بعد بدو بدو رفت به طرف پسرك گل فروش. شيما هم دنبالش رفت. منم می خواستم برم كه يك نفر بهم گفت: خانوم كوچولو، يه بسته آدامس بده.

يه آدامس بهش دادم و بعد بدو بدو رفتم اون طرف خيابون كه ياغی و اون گل فروشه داشتن با هم حرف می زدن. يكدفعه ياغی قاطی كرد و حمله كرد به گل فروشه. من بدو بدو رفتم كه جلوشونو بگيرم ولی قبل از اين كه برسم همه بچه ها جمع شده بودن و با هم می گفتن:

ـ ياغــــــی! ياغـــــــی! ياغــــــــــــــــــــــــــــی!

من سعی كردم خودمو از بين جمعيت رد كنم و برم جلو ولی نشد. يكدفعه يه صدای خشنی شنيديم. وحشی اومد جلو و همه رو زد كنار و رفت يقه ياغي رو گرفت و گفت: مگه من صد بار به تو نگفته بودم توی اين چهار راه حق نداری دعوا بكني؟

بعد با كله رفت تو صورتش. خون از دماغ و دهن ياغی راه افتاد.

بعد به ما گفت برگرديم سر كارمون و اونجا جمع نشيم.

ما هم سرمونو انداختيم پايين و رفتيم سر كارمون.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 18:28 |

بهاره و دوستان در حلبی آباد

خوب بلاخره داستان دوم مجموعه داستان های بهاره، يعنی بهاره يك دروغگوی عاشق رو شروع كردم. اميدوارم ازش لذت ببريد.

 

من بهاره ام. يك آدامس فروش.چند ماه پيش تصميم گرفتم خدمتكار قصر بشم. پيش از اين كه برگردم سر آدامس فروشی به من می گفتن بهاره دروغگوی خائن بی گوش ياغی فراری وحشی. البته الان ديگه نمی گن. من گوش ندارم. چشمام هم چند وقت پيش سوخته ولی حالا می بينه. فقط يه كمی زشت شده. ديشب دوباره برگشتم سر كار قديميم. ما توی حلبی آباد زندگی می كنيم و من و چند تا از دوستام توی بهترين و شلوغ ترين چهار راه شهر كار می كنيم. ديروز رفتم و يه بسته آدامس گرفتم تا امروز بفروشم. البته من بدون آدامس هم می تونم كار كنم. اگه آدامسام تموم بشه می تونم تكدی گری(گدايی) كنم.

امروز صبح كه با چند تا از بچه ها نشسته بوديم و داشتيم صبحانه می خورديم يكدفعه يكی بدو بدو اومد توی اتاق و گفت:

ـ خائن، خائن، بيرون كارت دارن.

خائن؟! اين كه لقب من بود. اينا از كجا فهميده بودن؟

يكدفعه ديدم يكی از بچه ها پا شد. من گفتم: اون كه گفت خائن. چرا تو بلند شدی؟

يكدفعه بچه ها زدن زير خنده. گفتم: اينجا چه خبر شده؟ چرا اسماتونو عوض كردين؟

ـ مگه تو خبر نداري؟

ـ چي رو؟

ـ همه می دونن. اونوقت چه جوريه كه تو كه تو قصر بودی نمی دونی؟

با خودم گفتم نكنه اونا هم فهميده باشن؟ پرسيدم:

ـ نه مگه چی شده؟

دوباره همه بچه ها تركيدن از خنده. گفتم: خوب به منم بگيد چه خبره.

ـ بابا ماجرای همين بهاره خائن ياغی فراری وحشيه.

چی؟ اين كه من بودم. چرا بی گوشش رو سانسور كرد؟ يعنی اونا هم فهميدن؟

يكی ديگه از بچه ها گفت:

ـ می گن يه نفر به همين اسم تو اين چند ماه بر عليه شاه شورش كرده بوده. تا اين كه اين اواخر موفق می شه انقلاب كنه. ولی بعد نظرش عوض می شه و به شاه كمك می كنه تا شورش گر ها رو از بين ببره.

يكی ديگه گفت:

ـ چطور تو نمی شناسيش؟ همه می شناسنش.

ديدم اونا حتی فكرشم نمی كنن كه اين يارويی كه می گن من باشم گفتم:

ـ آهان يادم اومد. او اعلاميه ها رو می گين. اونا همش دروغ بود بابا. می خواستن شما رو بذارن سر كار. اونجا تو قصر كه بوديم اصلا از اين خبرا نبود.

ـ اَه. بازم گذاشتنمون سر كار.

ـ ولی به هر حال بود يا نبود ما از لقب هاش خوشمون اومد و بين خودمون تقسيمش كرديم. مثلا من خائنم.

ـ منم ياغی يك ام. نگين هم فراريه.

من گفتم: به به. خوشبختم. خوب چرا هيچ كدومتون دروغگو نيستيد؟

يكدفعه ديدم همشون دارن چپ چپ نگام می كنن. گفتم چيه مگه حرف بدی زدم؟

ياغی گفت: خجالت نمی كشی اين حرفو می زنی؟ هيچ فحشی بد تر از دروغگو نيست. بار آخرت باشه.

ـ اِه. چرا؟ ولی من كه از دروغگو خيلی خوشم می آد. خوب باشه. اگه هيچ كدومتون از دروغگو خوشش نمی آد منو صدا كنيد دروغگو.

بعد خائن گفت: آره واقعا دروغگو فقط به شخصيت خبيث تو می خوره، دروغگو.

 

با تشكر از كسايی كه داستانو تا اينجاش خوندن. طبق قرارمون سه روز ديگه بقيه شو می گم.

فعلا

بای بای...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 13:28 |

نقد و بررسی بهاره یک دروغگوی خائن!

دروغ سال!!!

 

 

من راى مى دهم

تو راى مى دهى

ما راى مى دهيم

ما راى مى دهيم

در ره استقلال

در ره آزادى

 

 

 

خوب طبق قرار قبليمون امروز قراره داستان بهاره يك دروغگوى خائنو مورد نقد و بررسى قرار بديم.

خوب اول بذاريد يه خلاصه اى از داستانو براتون بگم:

بهاره يك آدامس فروشه. هر روز از صبح تا شب آدامس مى فروشه. اون زندگى فقيرانه اى داره. بهاره يه دوستى داره به اسم عطيه كه خدمتكار قصره. بهاره خيلى دلش مى خواد بتونه خدمتكار قصر باشه. اون هر روز مى بينه كه به عطيه چقدر خوش مى گذره. بلاخره بعد از سالها موفق مى شه بره توى قصر كار كنه. ولى بعد مى بينه قصر اونقدرام خوب نيست و در ضمن رئيسشون زهرا هر روز اونو فلك مى كرده. يه روز بهاره براى اذيت كردن زهرا كاراى قصرو مى ريزه به هم. اونا هم مى فهمن و محكوم به اعدامش مى كنن. روز قبل از اعدام يكى از اعضاى يك باند شورشگر به سركردگى مهساى دلير به اون كليد سياه چالشو مى ده و بهاره فرار مى كنه. البته قبل از فرار عطيه جلوشو مى گيره و اون مجبور مى شه عطيه رو بكشه. بعد مى ره به مقر مهساى دلير ولى به خاطر اشتباه بهاره مكان مقر لو مى ره و مقرو با بمب اتم منفجر مى كنن. از اون به بعد بهاره معروف مى شه به بهاره خائن. بعد به نقاط جنگلى پناه مى بره. وارد جنگلى مى شه كه يك سرى شورش گر توى اون زندگى مى كنن. شورشگرا فكر مى كنن بهاره جاسوسه و اونو تا مرز مرگ شكنجه مى كنن و گوشها و زبونشو مى برن و چشماشو با ميله داغ كور مى كنن. البته چشماى بهاره دوباره مى بينه و زبونش مثل دم مارمولك در مى آد. بعد مى فهمن اون همون بهاره خائنه و ازش به عنوان يك قهرمان استقبال مى كنن. بعد از چند روز از طرف قصر براى سر بهاره جايزه مى گذارن و بهاره معروف مى شه به بهاره خائن بى گوش ياغى. اما جنگلى ها نه بهاره رو تحويل مى دن نه اجازه مى دن كسى مزاحمش بشه. تا اينكه قصريها مهساى دليرو كه زنده مونده بود پيدا مى كنن و اعلام مى كنن اگه بهاره خودشو تسليم نكنه اونو مى كشن. بهاره فرار مى كنه ولى جنگلى ها اونو مى گيرن و تحويل قصر مى دن و مهساى دليرو مى گيرن. از اون به بعد بهاره مى شه بهاره خائن بى گوش ياغى فرارى. توى قصر صبر مى كنن تا شاه كه به سفر رفته بوده برگرده و بعد بهاره رو بكشن. توى اين مدت بهاره رو بدون آب و غذا به سياهچال مى اندازن. در همين زمان گروهى به سر كردگى فورر رايش چهارم قصرو مى گيرن و انقلاب مى كنن. بهاره رو هم آزاد مى كنن.

بهاره از اونا مى خواد كه اجازه بدن زهرا رو خودش بكشه. اونا هم اجازه مى دن و بهاره به شكل وحشتناكى اين كارو مى كنه. اما بعد بهاره به سمت شاه سابغ مى ره و به اونا كمك مى كنه دوباره قصرو بگيرن. شاه هم به عنوان جايزه بهاره رو نمى كشه و بهاره بر مى گرده سراغ آدامس فروشى.

 

خوب حالا نوبت نقد و بررسيه.

يكى از ويژگى هاى اين داستان اينه كه همه ى شخصيت هاى اون برگرفته از شخصيت هاى واقعين.(البته بيشتر از اسمشون استفاده شده.) ما سعى كرديم نظرات شخصيت هاى داستان رو راجع به ين داستان بدونيم اما خوب تعداديشون در دسترس نبودن.

عطيه در مورد اين داستان گفته:«اصولا اين داستان فايده اى به غير از تلف شدن وقت نويسندگان و خوانندگان و نظر دهندگان نداشت.»

از لطفتون سپاس گزاريم عطيه خانوم.

بعضى از افراد اعلام كردن كه داستان من خيلى خشن بود. ولى خيلى دوست دارم بدونم اگه خشن مى نوشتم چى مى گفتيد؟ مثلا صحنه قتل زهرا ملايم ترين حالت ممكن بود.

عطيه خانوم در جاى ديگه اى گفتن:«از ايرادات مهمى كه بر اين داستان وارد شده خشن بودن اغراق آميز است كه هر چند باعث ايجاد طنز در داستان مى شود ولى مى تواند بد آموزى هاى بسيار بزرگى براى خوانندگان داستان داشته باشد. از مهم ترين اثرات منفى اين داستان مى توان به به وجود آمدن انقلاب عظيمى در كل جهان بر عليه دولت ها اشاره كرد كه چون در تمام كشور ها به صورت همزمان اجرا مى شود ممكن است موجب منفجر شدن كره زمين و از بين رفتن حيات شود. بهتر بود بهاره داستان را طورى مطرح مى كرد كه فقط روى مردم يك يا چند كشور تاثير بگذارد تا ناگهان كل مردم دنيا بر عليه همه دولت ها شورش نكنند»

حالا خودتون بگيد من مبالغه مى كنم ا عطيه خانوم!!!

البته ابجى خانوم مهساى دلير در همين باب گفتن:«به نظر من اِم م م به نظر من، والله من نظر خاصى ندارم. فقط اينكه خيلى وحشى هستى تو خونه اگه از اين وحشى بازيا در بيارى ميزنم فكتو خورد مى كنم.سگ خيس .مى دونى كه من اعصابم مگسيه. در مورد قسمت قتل زهرا هم بايد بگم خشونتش كم بود و اصلا طبيعى نبود.»

خوب از شما هم ممنونيم.

در ضمن صد درصد شخصيت ها از كم بودن نقششون معترض بودن. بايد بگم كه شخصيت اول بهاره بود.

حالا بريم سر اينكه داستانو چه جورى نوشتم. من هميشه ده دقيقه قبل از اينكه آپ كنم شروع مى كردم به فكر كردن راجع به اينكه ادامه داستان چى بنويسم و هيچ وقت فكر نمى كردم داستانم اينجورى تموم بشه. بهاره اول داستان يك شخصيت خوب و مظلوم بود. همون طور كه ابتداى داستان نوشته بود:( من خيلى وقته كه كار مى كنم. از شش ماهگى تا حالا هر روز از صبح خروس خون تا بوق سگ كار مي كنم.)ولى بعد كم كم بهاره نشون داد كه اگه شرايط باشه خوب بلده خشانت و نامردى بكنه.مثلا اول داستان روابط بهاره و زهرا اينجورى توصيف شد.( تو همين روز هاى اول چهار بار توسط رئيسمون زهرا فلك شدم و در ضمن چند بارم مجبور شدم تا صبح كار كنم كه اين خيلى سخت بود.) و آخرش يك بار ديگه ديدار همين دو نفر به اين شكل بود .( بعد زهرا رو با اره برقى نصفش كردم.)

عطيه راجع به شخصيت بهاره گفته:«بهاره يك آدم خائن دروغگوى عوضى بى شعور بى عقل خود بزرگ بين داغون نشان زشت ساديسمى روانى گاو بى ادب است.»

و ابجى مهسا خانوم دلير هم گفتن:«من كلا با آدامس فروشى مخالفم. چرا؟ 1) چون نامردا آدامساشون فقط شكر خاليه (البته من اين قسمتو اصلا قبول ندارم چون اگه شكر خاليه پس چه جورى تو يه هفته تمام يه آدامسو مى جوى؟)يه بار دلم سوخت و از يكى از دوستات آدامس خريدم ولى ديگه نمى خرم. 2) اصلا تو غلط مى كنى راه بيفتى تو خيابون آدامس بفروشى. ببين من خواهر بزرگتم. خوبيتو مى خوام. اگه استغفر الله زبونم لال روم به ديوار گلاب به روتون از ديوار مردم بالا برى بهتر از آدامس فروشيه.»

و زهرا خانوم معروف هم فقط گفتن:« خيلى بى شعوري. خيلى(اينو مجبور شدم سانسور كنم)»

در انتهاي بخش بايد بگم كه ما به سوالات مردمي هم راجع به داستان بهاره يك دروغگوي خائن جواب مي ديم.(در انتهاى بخش نظرات همين آپ)

داستان بهاره، يك دروغگوى عاشق احتمالا سه روز ديگه يعنى پنجشنبه شروع مى شه و اگر خدا بخواد هر سه روز يك قسمتش نوشته مى شه.

فعلا

باى باى

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 20:7 |

یه سوال استراتژیک:

سلام.

اول می خوام از دوستانی كه تا حالا به بنياد بهاره پيوستن تشكر كنم.

همون طور كه قبلا هم گفتم من نتيجه اخلاقی اين بنيادو نمی دونم و هيئت رئيسه(يعنی خودم و خودم) تا حالا تصميم گرفتن كه اين افراد توی داستان بعدی كه اسمش «بهاره، يك دروغگوی عاشق» نقش داشته باشن. اگر بازم كسی هست كه بخواد می تونه به بنياد بهاره بپيونده.

در ضمن بايد به اطلاع همتون برسونم كه قراره ما هم مثل هر نويسنده و يا فيلم ساز ديگه ای كه هفت هشت برابر داستانش نقد و بررسی می گذاره داستان «بهاره، يك دروغگوی خائن» رو مورد نقد و بررسی قرار بديم. شما می تونيد سوالات و انتقادات خودتونو در مورد اين داستان بگيد توی آپ بعدی بررسی می شه و حتما پاسخ داده خواهد شد. اگر هم تا حالا اين داستانو نخونديد همش اين بقل با عنوان بهاره، يك دروغگوی خائن هست.

حالا بريم سراغ اصل مطلب: چند روز پيش يك نفر كه خيلی دلش می خواست اسمش گفته بشه و من نمی گم ازم يه سوال پرسيد كه هنوز نتونستم جوابشو بدم و واقعا تو اين چند روز مقشوشم كرده. حالا من اون سوالو يه كم ويرايش می كنم و براتون می نويسم اميدوارم بتونيد تو جواب دادن بهش كمكم كنيد:

فرض كنيد شما با چهل، پنجاه نفر ديگه توی شرايطی قرار گرفته باشيد كه همتون خيلی زود به راحتی می ميريد. تنها راه نجات شما اينه كه يكی از شماها خودشو فدا كنه و به ازای زنده موندن شما زجر كش بشه(مثلا كشتن زهرا توی داستان قبليم تقريبا زجر كش كردن بود) حالا چند تا سوال: اول اين كه اگر يك نفر ديگه حاضر باشه خودشو فدا كنه و جلو چشم شما زجركش بشه شما تا آخر عمرتون عذاب وجدان نمی گيريد؟ سوال دوم اينكه شما حاظريد خودتونو برای ديگران فدا كنيد؟(لطفا جوابتونو با دليل بگين)

راستی اونی كه اين سوالو پرسيد كسی نبود به جز همون عطيه معروف خودمون

فعلا

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 16:2 |

بنیاد بهاره!!!
سلام.

بلاخره داستان من تموم شد.

فعلا نمی خوام داستان دیگه ای بنویسم ولی شاید بعدا نظرم عوض شد

حالا می خوام راجع به پیشنهاد یکی از خواننده های محترم صحبت کنم.

ایشون پیشنهاد کردن بنیادی به نام بهاره تشکیل بدم که متشکل از یک خائن، یک یاغی، یک فراری و یک وحشی باشه.

مورد استفادش رو هم هنوز نفهمیدم

ولی باید بگم که لقب های خائن و یاغی و فراری و وحشی فقط مربوط به خودم می شه. ولی اگه کسی دوست داشته باشه به صورت افتخاری پذیرفته می شه. اما مقام دروغگو رو به هیچ کس حتی به صورت افتخاری هم نمی دم. مال خودمه. سر پرست بنیاد!!!

اگه توضیحاتم کامل نبود دلیلش اینه که خودمم کامل متوجه نشدم

در ضمن همین دوستمون که اسمش افسانه سرا بود فکر کنم شخص شخیص خائنو پذیرفتن.

اگه دوست دارید بپیوندین زودتر خبرم کنید.

بعد از اینکه فهمیدم چیه مزایاشم مشخص می کنم.

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 11:9 |

اون روز شاه به من گفت که باید شب برم و دروازه قصرو براشون باز کنم. بعد من از اونجا اومدم بیرون. همون شب ساعت یک رفتم درو باز کردم دیدم صد هزار نفر پشت در صف کشیدن. بعد رفتم کنار و همه صد هزار نفر اومدن توی قصر بعد سرباز های فورر رایش چهارم هم بیدار شدن و همون جوری با لباس خواب ریختن بیرون ببینن چه خبر شده که سرباز ای شاه همشونو کشتن. البته یه تعدادی تلفات هم دادن ها ولی اونقدر نبود که ارزش گفتنو داشته باشه. جالبه که من همین جوری وسط صحنه جنگ راه می رفتم وهیچ کس کاری بهم نداشت. همه فکر می کردن من از خودشونم. در نهایت سر بریده شده فورر رایش چهارمو آوردن بیرون و اعلام کردن به سرباز هاش امان می دن. اونا هم تسلیم شدن ولی بعد همشونو کشتن. بعد از جنگ شاه در حضور جمع با صدای بلند گفت: به خاطر فداکاری های بهاره خائن بی گوش یاغی فراری وحشی، ما اون رو عفو می کنیم و از این به بعد صداش می کنیم بهاره دروغگو.

بعد به من گفت برو فقط دیگه من تو رو نبینم.

بعد من از قصر اومدم بیرون. با خودم فکر کردم من که نه از قصر خیری دیدم نه از مقر شورشیا نه از جنگل پس بهتره برگردم سر کار اصلی خودم: آدامس فروشی!!! پس یه راست رفتم سر همون چهار راهی که یه عمر توش آدامس می فروختم. از دور بچه ها رو دیدم. بدو بدو رفتم طرفشون. همه چیز همون جوری بود که قبلا بود. فقط جای یه آدامس فروش اونجا کم بود. وقتی به بچه ها رسیدم گفتن پس اون املتی که می خواستی بدی چی شد؟ من جیبمو نگاه کردم دیدم یه کم پول دادم. گفتم: امشب همتون شام پیتزا مهمون منید. بچه ها کلی ذوق کردن. بعد رفتم یه جعبه آدامس برای کار فردا و بعد یه پیتزا گرفتم. هر کدوم از بچه ها تونست یه تیکه دو در دو از پیتزا بخوره. روز بعد صبح خروس خون با بچه ها رفتیم سر کار....

ـ آقا، خانوم، آدامس، آدامسای خوشمزه. آدامس نمی خواید؟...

عطیه جان، روحت شاد...

 

          پایان

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 16:55 |

بوی خیانت!!!

سلام.

به فرمان من یه بمب اتم زدن توی اون جنگل و حسین شکنجه گر و عاطی جنگلی و سایر اون جنگلی ها مردن. الان من پست زهرا رو تو قصر دارم. خیلی سرم شلوغه ولی به دستور های که به این و اون می دم می ارزه. من مثل زهرا خشن نیستم و هیچ کسو فلک نمی کنم. یعنی در واقع کسایی که برام کار می کنن همشون کارشون خوبه. ولی اگه خوب نباشه هم من آدمی نیستم که کسی رو فلک کنم. دیروز که داشتم توی کوچه های اطراف قصر قدم می زدم یه بچه بدو بدو اومد جلوم و یه پاکت نام بهم داد و سریع رفت. من نامه رو باز کردم دیدم از طرف شاه سابغه. نوشته بود در هر حال برنده نهایی این جنگ اونا اند(چه غلطا!) پس به نفع منه که به اونا بپیوندم و در مقابل اونا از خون من می گذرن. نوشته بود اگه این کارو نکنم وقتی قصرو گرفتن منو به سرنوشتی بد تر از زهرا دچار می کنن. منم دیدم راست میگه به هر حال اون چند وقت شاه بوده و می تونه قصرو پس بگیره. منم که جونم در وره واسه جنگ و دعوا و به خصوص خیانت. پس بهتره فورر رایش چهارمو دور بزنم و بشم جاسوس! پس همون روز رفت به جایی که آدرسشو تو نامه داده بودن. اونجا یه نفر بود که منو با خودش برد به مخفیگاه زیر زمینی شون. اونجا کلی سرباز بود که آماده جنگ بودن. منو بردن پیش خود شاه. من اولین بار بود که شاهو می دیدم. وقتی وارد اتاقش شدم گفت:

ـ پس بهاره خائن بی گوش یاغی فراری وحشی ای که می گن تویی آره؟

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 15:33 |

انتقام خونین بهاره!!!

سلام.

بعد از اينكه از انواع و اقسام غذاهای قصر فيض برديم فورر رايش چهارم گفت: برين و زهرا رو بيارين برای بهاره خائن بی گوش ياغی فراری. گفتم: نــــه اينجا نياريدش.

-          چرا؟

-          من برم پيشش.

-          خوب چه فرقی داره؟

-          فرقش اينه كه من می خوام اونو بكشم و اگه اينجا بكشمش برای سپاهتون بد آموزی داره.

-          نه نگران اونا نباش.

-          اگه وحشی شدن خودت مسئولی ها.

-          باشه خودم مسئولم.

بعد چند نفر رفتن و زهرا رو كه دست و پاهاشو بسته بودن آوردن.

من اول ازشون شوك الكتريكی خواستم و بعد فكر كنم 20 يا 30 بار زدمش. بعد ازشون يه چاغو خواستم. اونا يه چاغوی تيز بهم دادن. گفتم اين ديگه چيه؟ بعد محكم كوبيدمش به درو ديوار و يه كم ماليدمش به زمين تا كند شد. بعد گرفتم به طرفش و گفتم:

-          حالا گوشای منو مسخره می كنی آره؟

اون وقت گوشاشو بريدم. بعد گفتم يه ميله داغ كنن و بدن بهم. اول با اون ميله داغ زدم به جای گوشاش تا ديگه خون نياد و بيشتر زنده بمونه و درد بيشتری بكشه. بعد فرو كردم تو چشماش تا چشماشم همون جوری بشه كه مسخره می كرد.

بعد از سربازا اره برقی خواستم. اونا هم يه اره برقی بهم دادن. بعد زهرا رو با اره برقی نصفش كردم.

سربازا همشون رفته بودن عقب و ته سالن وايستاده بودن و چشماشونو با دستاشون گرفته بودن.

بعد اره برقی رو گذاشتم كنار و به يك نفر گفتم واسم آفتابه لگن بياره تا دستامو بشورم و بقيه غذامو بخورم. نمی دونم وقتی داشتم زهرا رو می كشتم فورر رايش چهارم كجا رفت ولی زياد مهم نبود. بعد اون خدمتكار اومد و گفت: براتون آفتابه لگن آوردم بهاره خائن بی گوش ياغی فراری وحشی.

بعد دستامو  شستم و همزمان چند نفر كه جلو چشماشونو گرفته بودن تيكه های زهرا رو بردن. بعد از چند ساعت رفتم پيش فورر رايش چهارم و گفتم يه چيز ديگه هم می خوام. گفت ديگه می خوای كی رو زجر كش كنی بهاره خائن بی گوش ياغی فراری وحشی؟

-         اين يكی در خواستم يه كمی فرق داره.

-         خوب بگو.

-         يه بمب اتم می خوام. اگه ممكنه.

-         بمب اتم برای چی؟

-         می خوام اون جنگلی های نامردی رو كه منو فروختن با اون مهسای دلير بكشم. شما حتما اين كارو می كنيد. نه؟

-         باشه حتما. كار ديگه ای نداری؟

-         حالا می رم فكر كنم. من برم سر پستم. خداحافظ.

-         خداحافظ بهاره خائن بی گوش ياغی فراری وحشی.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 14:34 |