![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. گرگ!!!
_ سلام عزیزم. این گل برای شما. بعد گلو گرفتمو گفتم: _ سلام. مرسی حالا چرا دم در وایستادی؟ بیا... توی همین لحظه یه گرگ از پشت پرید روی پسر گل فروش. من جیغ زدم و سریع درو بستم. از پشت در صدای فریاد پسر گل فروش و زوزه گرگ می اومد. پسر گل فروش با مشت می کوبید به در. درو محکم گرفتم تا یه وقت باز نشه.اساسا هنگ کرده بودم. رفتم پشت پنجره. گرگه گلوی پسر گل فروشو گاز گرفت. پسر گل فروش فریاد وحشتناکی زد و بعد صداش افتاد. گرگه شروع کرد به خوردن پسر گل فروش. من هنوز نفهمیده بودم حتی اسمش چیه. تیکه پاره اش کرد. منم همون جا وایستادم. دو ساعت تمام گرگه داشت پسر گل فروشو می خورد و من نگاه می کردم. این امکان نداشت. اون دوست من بود... یه نگاهی به گلی که توی دستم بود انداختم. پسر گل فروش. همونجا پشت پنجره خوابم برد. صبح با سر و صدای زیادی که از بیرون می اومد بیدار شدم. اولش اتفاقای شب قبل یادم نمی اومد. ولی وقتی گلو دیدم همه چیز یادم اومد. به پشت در نگاه کردم. همه اهالی حلبی آباد جمع شده بودن اونجا. درو باز کردم. اون پشت در افتاده بود. حتی نمی شد تشخیص داد کیه. تیکه پاره شده بود. دل و روده اش ریخته بود روی خاک. همونجا افتادم روی زمین. یاغی ازم پرسید می دونی این کیه؟ نمی تونستم جوابشو بدم. زبونم بند اومده بود. همه داشتن منو نگاه می کردن. حتما منتظر جواب بودن. بعد شیما خبرچین و فراری اومدن جلو و منو بردن توی اتاق و درو بستن. دوباره بیرون سر و صدا شروع شد. فراری پرسید اون کی بود. آروم گفتم: _ پسر... پسر... پسر گل فروش... حال کردین؟ دیدین من هنوز همون بهاره ام. ها ها ها... همون بهاره دروغگوی خائن بی گوش یاغی فراری وحشی بی معرفت... حالا میخوام یکی دیگه از نقاشی هایی رو که مهسای دلیر کشیده نشونتون بدم. این نقاشی مال دعوای چند قسمت پیشه. امیدوارم خوشتون بیاد. فعلا... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 20:29
شروع کار
به بچه ها گفتم جایی نرفته بودم ولی اونا ول کن ماجرا نبودن و تا صبح موندن تو اتاقم. صبح هم که می خواستم برم گفتن تا نگم نمی ذارن برم سر کار. از طرفی قرار بود برام آدامس غنی شده بیارن و نمی تونستم اونجا بمونم. بلاخره وقتی دیدم چاره دیگه ای ندارم همه چیزو بهشون گفتم. اولش فکر کردن دارم خالی می بندم ولی بعد باورشون شد. ازشون قول گرفتم که وحشی از این ماجرا خبر دار نشه. چون ممکن بود وحشی بشه. بعد همه با هم رفتیم سر کار. دیدم یه نفر با یه 206 آلبالویی کنار چهار راه وایستاده. بعد وحشی صدام کرد و گفت: _ این 206 آلبالوییه رو می بینی، از صبح تا حالا اونجا وایستاده و وقتی ازش پرسیدم اینجا چه کار می کنه گفت با دروغگو کار داره. حالا برو ببین چه کار داره و زود تر ردش کن بره. وفتم اون طرف خیابون دیدم یه دختر توی ماشینه نشسته و داره هد می زنه. رفتم جلوتر و زدم به پنجره. ولی جواب نداد. به نظر می اومد داشت موسیقی گوش می داد. دو سه بار زدم به پنجره جواب نداد آخرش عصبانی شدم درو باز کردم و داد زدم: هوووووووووووووی. اینجا با کی کار داری؟ دختره هم ام پی تری شو خاموش کرد و گفت: شما؟ _ با دروغگو کار دارید؟ _ آره. اومده؟ _ خودمم. _ اه؟ باشه. آدامساتو آوردم. _ از طرف کی؟ _ مگه خودت قبلا باهاش صحبت نکرده بودی؟ _ چرا یه چیزایی داره یادم می آد. خوب بده. بعد یه بسته از توی جیبش در آورد و داد به من. بعد بهش گفتم: _ راستی اسمتون چی بود؟ _ چه فرقی داره؟ _ می خوام بدونم چی صداتون کنم. _ می تونی بگی سارا. _ باشه سارا. دفعه بعد کی آدامس می آری؟ بعد یه کاغذ داد بهم و گفت: _ این شماره منه. هر وقت آدامسات تموم شد به این شماره زنگ بزن بگو برات بیارم. _باشه. خداحافظ. بعد در ماشینشو بستم و اونم سریع رفت. بچه ها دورم جمع شدن و با حیرت نگام می کردن. یاغی پرسید: _همینه. _ آره فکر کنم. _ولی بیشتر شبیه آدامسه. _ آدامس غنی شدهست. _ با چی؟ _ کوک. برید دیگه اینقدر اینجا جمع نششید وحشی مشکوک می شه. همون روز صبح سه نفر اومدن که آدامس غنی شده می خواستن. اگه کاسبی خوب پیش بره سریع پول دار می شم. بعد از نهار دیدم پسر گل فروش داره می ره. رفتم دنبالش و صداش کردم. برگشت. گفتم: _ سلام. _ سلام. _ کجا می ری؟ _ یه جایی کار دارم. باید برم. _ اه چرا؟ من فکر می کردم امشب شام با هم می خوریم. _ شام؟ یعنی تو موافقی؟ خوب اگه دوست داری هنوزم می تونیم بریم. _ آره خوبه. حالا کجا بریم؟ _ نمی دونم حالا یه جایی می ریم. ولی من تا ساعت هشت کار دارم. _ خوب می خوای من آدرس خونمو می دم تا بیای. _ آره خوبه. بعد آدرسمو نوشتم و بهش دادم. بعد خداحافظی کردم و برگشتم. شب رفتم توی اتاقم و همش منتظر اومدن پسر گل فروش بودم.. راستی هنوز ازش نپرسیده بودم اسمش چیه. امشب حتما می پرسیدم. بعد از چند ساعت صدای در اومد. رفتمو درو باز کردم. پسر گل فروش بود. یه شاخه گل سرخ هم دستش بود. گفت: _ سلام عزیزم. این شاخه گل برای شما. بعد دستمو دراز کردم و گلو گرفتمو گفتم: _ سلام... حالا می خوام یه چیز جالب بگم. مهسای دلیرو که می شنساسین برای داستانم چند تا نقاشی کشیده که براتون می گذارم. این عکس برو بچزه که براتون معرفی شون می کنم. از راست به چپ: وحشی، پسر گل فروش، خبرچین، خائن، خرس، فراری، دروغگو جان( یعنی خودم) و آخری هم یاغیه. اگه از این عکس خوشتون اومد بگید تا به مهسای دلیر بگم بازم بکشه. فعلا... بای بای |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 20:12
قرار!!!
اول این آپم می خواستم یه پیغام بدم به اونایی که 20 میلیون بشکه نفتو از کویت دزدیدن(من هنوز نفهمیدم از کشور کوچیکی مثل کویت چجوری می شه این همه نفت دزدید.). بابا اصلا نفتش مال خودتون این بشکه هاشو برگردونید!!! حالا بریم سراغ داستان خودمون. تمام بعد از ظهر بچه ها مشکوک نگام می کردم. البته من اصلا به روی خودم نیاوردم. شب هم که همه بچه ها می خواستن برن حلبی آباد گفتم نمی آم. بچه ها از قبل هم بیشتر مشکوک شدن. یاغی گفت: ببینم قضیه همون پسره ست که ظهر اومده بود؟؟؟ _ پسره؟ کدوم پسره؟؟؟ نمی فهمم چی می گی. _ تو غلط کردی نمی فهمی. خوب می دونی دارم از کی می گم. _ نمی دونم چی می گی. اینو گفتم و رفتم و از بچه ها دور شدم. وقتی داشتم می رفتم پسر گل فروشو دیدم. بهش سلام کردم. گفت سلام. شما؟؟؟ _ نمی شناسی؟؟؟ _ امممممممممم. اهان تو هونی که اون طرف چها راه آدامس می فروشی؟؟؟ _ آره. داری می ری؟؟؟ _ آره دیگه داشتم جمع می کردم. _ چی رو؟ تو که کل وسایل کارت یه سبد گل بیشتر نیست؟ صورتش سرخ شد. بعد گفت: _ همینو دیگه. بلاخره اینم باید جمع کرد. ساعمو نگاه کردم دیدم ساعت نه و ربعه. من ساعت نه قرار داشتم. گفتم: _ من دیگه باید برم. _ کجا؟ من فکر می کردم میای با هم شام بخوریم. آخ جون شام. ولی نه. من الان باید برم اونجا. گفتم: _ یه شب دیگه الان کار دارم. _ حیف شد. هان؟ منظورش چی بود؟؟؟ یعنی اونم آره؟؟؟ یعنی ممکنه. خدای من دارم خواب می بینم؟؟؟ولی حالا نه. نه بهاره. تو باید به خودت مسلط باشی. گفتم: _ خدا حافظ بعد از اونجا دور شدم. حدود ساعت ده رسیدم سر قرار. قرارمون توی یه پارک بود. رفتم توی پارک و دیدم یه نر اونجا نشسته. رفتم پیشش گفتم: _ سلام. _ سلام. _ تو همونی نیستی که من صبح دیدمت؟؟؟ _ آره فکر کنم تو با من قرار داشتی. خوب بگو ببینم اسمت چیه؟ _ می تونی بگی دروغگو. اسم تو چیه؟ _ من؟ هر چی دوست داری می تونی صدا کنی. _ یعنی نمی خوای اسمتو بگی؟ _ نه _ باشه. خوب ببینم چی می خوای واست بفروشم؟ _ تو آدامس فروشی نه؟ _ آره چطور مگه؟ _ نظرت در مورد آدامس های غنی شده چیه؟ _ آدامس های غنی شده؟ با چی؟ _ با هر چی. مثلا کوک چطوره؟ _ خوبه. اونوقت مشتری ها از کجا میان؟ _ ما می فرستیم. برای دروغگوی آدامس فروش. خوبه. _ بد نیست. اون طرفا همه منو به اسم دروغگو می شناسن. _ باشه. پس، فردا صبح واست یه بسته آدامس غنی شده میاد. _ باشه. _ برو دیگه این اطراف وا نستا. _صبز کن ببینم. اونوقت چقدرش به من می رسه؟ _ ده در صد فروش خوبه؟ _ بیست درصد. _ بیست در صد نمی شه. می خوای میانگین بگیریم پونزده. _ فقط بیست. نمی خوای من برم. _ باشه بابا همون بیست در صد. _ حالا شد. فعلا... بعد پا شدم و از پارک اومدم بیرون. رفتم حلبی آباد دیدم بچه ها بد جور نگام می کنن. وقتی رفتم تو خونمون دیدم بچه ها همشون جمع شدن. بعد یاغی گفت: _ خوب توی اون پارکه با اون یارو چی کار داشتی؟ گفتم شما از کجا فهمیدین؟ |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 13:42
پیشنهاد
وقتی من گفتم یه مدتی نمی آم همه فکر کردم دروغ می گم. ولی من راست گفتم. الانم البته قاچاقی اومدم و دارم آپ می کنم. گفتم قاچاقی یاد اتفاقی که صبح افتاد افتادم. امروز صبح داشتم مثل همیشه کار می کردم که یه اقایی با قیافه خفنگی اومد جلو و گفت: - یه آدامس بده. - هزار تومن می شه. - اوه چه خبره. مگه سر گردنه رو گرفتی؟ - مگه نگرفتم؟ - نه معلومه بچه زرنگی هستی. خوشم اومد. ببینم می تونی برای من یه کاری بکنی؟ - من اصولا هر کاری می تونم بکنم. - هر کاری؟ - هر کاری - مثلا می تونی... بعد اومد جلوتر و گفت: - می تونی مواد بفروشی؟ - مواد؟؟؟ اممممممممممم. خوب چی می خوای بفروشم؟ - نه معلومه تو خطی. هر چی بخرن. پایه ای؟ - چرا که نه. بزن قدش. - ببین من یه آدرس بهت می دم امشب بیا برنامه ریزی کنیم باشه؟ بیا...(آدرسو سانسور کردم چون بد آموزی داشت) - امشب ساعت 9 اونجام. - ببین در آمد خوبی داره. تو که نمی خوای پول به این خوبی رو از دست بدی نه؟ - نه - پس یه وقت هوس پلیس و این جور چیزا نباشی ها. - خیالت راحت باشه. ما خودمون عند این صحبتا ایم. - باشه. پس خداحافظ. - آدامس چی؟ مگه نمی خواستی بخری؟ - گیر دادی ها. باشه یه آدامس هم می خرم. بعد آدامسشو گرفت و رفت. برگشتم دیدم بچه ها بد بد نگام می کنن. گفتم: مگه چیه؟ نمی تونست انتخاب کنه از کدوم آدامسا می خواد.
یلدا بازی به نظر شما ممکنه یه دروغگو هم به یلدا بازی دعوت بشه؟حتما ممکنه که منو دعوت کردن دیگه. باید بگم که من کلا از این سوسول بازیا خوشم نمی آد ولی با این حال می نویسم. اول بذار از خودم بگم. ۱-توی این ۱۲۰ سال عمر با عزتی که از خدا گرفتم حتی یک بارم دروغ نگفتم. چون اصولا با دروغ مخالفم. ۲- وقتی که ۳ سالم بود خر کله مو گاز گرفت و نصف مغزمو خورد. اتفاقا اون قسمت مغزم که مربوط به احساساتم می شد هم تو همین قسمت خر خورده بود. ۳- از بچه ها بدم می آد. اگه لوس بازی در نیارن کاریشون ندارم و تحمل می کنم. ولی اگه بخندن و شیرین زبونی کنن با کمربند سیاه و کبودشون می کنم و بعد می اندازموشون تو یخچال و درو روشون می بندم. ۴- سگای خیسو خیلی دوست دارم و اصولا از آدمایی که مثل سگای خیسن خوشم می آد. ۵-همیشه آرزو داشتم یه زرافه داشته باشم که بتونم از طبقه دوم بهش غذا بدم و یه شال گردن براش ببافم.
فکر کنم حالا باید پنج نفرو معرفی کنم. اول می خواستم پنج نفرو که هر کدوم یه وبلاگ دارن معرفی کنم ولی حالا می خوام پنج شیش نفرو که یک وبلاگ دارن معرفی کنم. خوب شاید شما قبلا هم با وبلاگ دختران دژ کوهستانی آشنا شده باشید ولی باید بگم که این وبلاگیه که منو چند تا از دوستام با هم درست کردیم و خاطراتمونو می نویسیم. البته باید بگم توی این دعوت نامه خودم نیستم. اگه دوست دارین اونجا هم برین تا شاید یک سری حقیقت از بهاره بخونید. مرسی که وقتتونو برای خوندن چرت و پرتای من گذاشتید. بر می گردم. حتما... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 13:22
دعوا!!!
شد 4 روز. واي خداي من چه جنايتي!!! قرار بود 3 روز به 3 روز آپ كنم. ولي الان روز چهارمه. احتمالا چند هفته اي نمي نوسيم. دليلش واضحه ديگه گفتن نداره. حالا ادامه داستان: صبح روز بعد رفتيم سر كار. پسر گل فروش مظلومانه نزديك چهار راه وايستاده بود و معلوم بود مي ترسه بياد جلو. نگين فراري گفت: من مي رم بهش بگم مي تونه بمونه. خيلي دلم مي خواست من برم و اين خبرو بهش بدم ولي ديگه فراري داشت مي رفت و نمي تونستم چيزي بگم. وقتي پسر گل فروش نگين فراري رو ديد مي خواست فرار كنه كه فراري داد زد: وايستا كارت دارم. مگه نمي خواستي تو چهار راه ما بموني؟ پسر گل فروش برگشت و فراري رو نگا كرد. نگين فراري رفت جلو و يه چيزايي بهش گفت. پسر گل فروش اول با تهجب بهش نگاه كرد. بعد شروع كرد خنديدن. بعد نگين برگشت به طرف ما. خرس ازش پرسيد: خوب. چي گفت؟ نگين فراري گفت: اين گليه خيــــــــــــــــــــلي شوته. بچه ها زدن زير خنده. ولي من نتونستم بخندم. به پسر گل فروش نگاه كردم كه حالا اومده بود تو چهار راه. اونم منو نگاه كرد و خنديد. بعد بچه ها پراكنده شدن و هر كس رفت سر كار خودش. نگين فراري بساط فالگيريشو كنار من پهن مي كنه. خرس هم جلوي رستوران پشت سر ما مي پره بالا و پايين. ياغي تو خيابون طرف چپمون شيشه ماشينا رو تميز مي كنه و خائن هم پشت سر اون بساط واكسشو پهن كرده. شيما خبرچينم ده متر جلوتر از ياغي تو خيابون مي ايسته و روزنامه هاشو مي فروشه. پسر گل فروشم تو پياده رو سمت راست ياغي يعني دقيقا اون طرف چهار راه گل مي فروشه. اون روز من اصلا تو حال و هواي خودم نبودم. حتي چند نفر اومدن و آدامس مي خواستن و بهشون ندادم. همش تو فكر پسر گل فروش بودم. خرس هم هي مي اومد پيشم و يه چيزايي مي گفت ولي من اصلا نفهميدم چي گفت. ظهر كه شد با بچه ها نشستيم كنار خيابون و بساط نون پنيرمونو پهن كرديم تا بخوريم. خرس دم در رستوران نشسته بود و داشت پيتزا مي خورد. پسر گل فروش هم اون طرف چهار راه داشت يه چيزي مي خورد كه از اين طرف معلوم نبود. بعد از نهار دوباره رفتيم سر كار كه يه صدايي شنيدم. برگشتم ديدم چند نفر دارن خرسو مي زنن. نه حالا ديگه خرس داره چند نفرو مي زنه. ولي آخه برا چي؟ همه بچه ها بدو بدو رفتن طرفشون و شروع كردن به كمك خرس اونا رو زدن (فكر كردين ي خوام بگم جداشون كرديم. نه؟ ولي ما اصلا اهل اين سوسول بازيا نيستيم!!!) بعد كه ديگه نزديك بود بكشيمشون وحشي اومد و داد زد: مگه نگفتم حق نداريد تو چهار راه من دعوا كنيد؟ ولي ياغي كه تو اون لحظه خيلي قاطي بود و هيچي حاليش نمي شد حمله كرد و وحشي رو زد وحشي هم قاطي كرد و هر كي رو مي تونست زد. بلاخره بعد از سه ساعت تمام دعوا چند تا آدم مزاحم اومدن و ما رو از هم جدا كردن. اون سه نفري كه اولش با خرس دعواشون شده بود هم دو تاشون رفتن تو كما و يكي شونم به خاطر اين كه وحشي بلندش كرد و كوبيدش زمين قطع نخاع شده بود. بعدا معلوم شد دعوا سر اين بوده كه كيمياي خرس به سه نفر گير داده و مسخرشون كرده. اونا هم گرفتنش به زدن. ولي به جاي اينكه بزنن كتك خوردن چه جوووووووووووووور. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 19:1
|