![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. قرارهای منو پسر مواد فروش
وقتی توی کافی شاپ نشستم پسر مواد فروش گفت: - چه کار داری؟ چی می خوای؟ - مشتری ها از آدامسا راضی نیستن. - خوب. بعدش. - می گن باید متنوع تر باشه. - یعنی چی؟ - یعنی مثلا غنی شده با کراک یا اکس - کراک؟ اکس؟ مشتری ها اینا رو خواستن؟ - آره. - ولی ما اینا رو توی آدامس کار نمی کنیم. - همینه که مشتری ها رو می پرونید دیگه. - خوبه. راه افتادی. ما باید با مهندسمون صحبت کنیم ببینیم چی می گه. - مهندس؟ - آره دیگه. همونی که این آدامسا رو طراحی می کنه. خوب اگه حرفات تموم شد پا شو برو. - بستنی هم بخورم. - خوب بخور. بعد بلند شد که بره. گفتم: - نه. صبر کن. بشین بستنی تو بخور. ولی پسر مواد فروش اخم کرد و رفت. منم نشستم و بستنی مو خوردم و کلی حال کردم. بستنی پسر مواد فروشو هم خوردم. چند هفته ای طول کشید تا آدامسای غنی شده جدید به من رسید. سارای مواد فروش برام آورد و قیمت ها رو مشخص کرد. وقتی رفت بچه ها اومدن دورم که ببینن این چیه. گفتم آدامسای غنی شده جدیده. قیمت ها شونم خیلی خوبه. می خواین؟ بچه ها هم کلی آدامس کراکی خریدن و رفتن. بچه ها خیلی خراب شدن. یعنی از دو کیلو متری داد می زنه معتادن. دیگه حالا نمی تونم به وحشی بگم اونا معتاد نیستن. فقط می تونم بگم من از هیچی خبر ندارم. هر روز توی چهار راه صد بار دعوا می شه و شب ها هم تا صبح توی حلبی آباد سر و صداست و به خصوص از وقتی که این اکس تازی ها رو میارم خیلی بدتر شده. البته دیگه فکر نکنم کسی به من مشکوک بشه. اگرم کسی بخواد پی گیر بشه آخرش میاد پیش من و می گه مواظب باش اینا اغفالت نکنن. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 16:14
کابوس
اون شبی که به بچه ها آدامس غنی شده دادم خواب عجیبی دیدم. عطیه، همون دوستم که چند وقت پیش به دلیلی نا معلوم مرده بود، اومد به خوابم. گفتم عطیـــــــــــــــــــه جــــــــــــــــــــــان، تو اینجا چه کار می کنی؟ عطیه گفت: تو هنوز آدم نشدی؟ اینا که دوستت بودن. چرا این کارو باهاشون کردی؟ - من؟ دوستام؟ چی می گی تو؟ - همینا رو می گم که معتادشون کردی. آخه چرا؟ - آهــــــــان. اینارو می گی. خودشون خواستن. به من چه؟ خودشون اومدن پیشم و گفتن می خوان. برای منم فرقی نداره که. مشتری مشتریه. - نه. تو نباید این کارو می کردی. تو که می دونی اون آدامسا چقدر خطرناکه. - من انکار می کنم. من هیچی نمی دونم. من فقط می فروشم. حالا برو گم شــــــــــــــــــــــــو. بار آخرت باشه می آی به خواب من. - نه. من نمی رم. تو خیلی نامردی. تو به هیچکس رحم نمی کنی. تو حتی به منم رحم نکردی... - من به تو رحم نکردم؟ من که می خواستم انتقام تورو بگیرم. چطور می تونی بگی بهت رحم نکردم؟ - دروغگو. تو همش دروغ می گی. تو همش خیانت می کنی. خیلی نامردی. خیلی پستی. من ... تو همین لحظه یه صدایی شنیدم و از خواب بیدار شدم. یاغی بود. اومده بود ببینه دیگه از اون آدامسا ندارم. بهش گفتم باید پول بده. اونم داد و من یه آدامس بهش دادم رفت. تازه اول شب بود. اه. این عطیه ی فوضول دیگه از کجا پیداش شد؟ دوباره خوابیدم. ولی خدا رو شکر دیگه سر و کله ی عطیه پیداش نشد. صبح که از خواب بیدار شدم وسایلمو جمع کردم که برم. رفتم سراغ بچه ها دیدم همشون خوابن. البته طبیعی بود. فکر کنم دیشب یه کم زیاده روی کردن. بعد تنهایی رفتم چهار راه. وحشی اونجا بود. سارای مواد فروش هم اونجا بود. رفتم پیشش. گفت رئیس قبول کرده که من برم پیشش و برای امشب توی یه کافی شاپ باهام قرار گذاشت. بعد یه بسته آدامس دیگه داد و رفت. تازگی ها فروش آدامس های غنی شدم از آدامسای معمولیم بیشتره! اونروز بچه ها که بد جور حالشون خراب بود ساعت 10 رسیدن به چهارراه. نمی دونم چرا این وحشی اینقدر به من مشکوک شده. اومد پیشم و گفت: - می دونی اینا چرا این جوری اند؟ - مگه چه جوری اند؟ - به نظر می آد خمارن. خیلی مشکوک می زنن. - نـــــــــــــــــــــــه. خمار نه. فکر کنم خوابشون می آد. - من که می دونم اینا همش زیر سر توه. - من؟ به من چه؟ - زدی تو کار مواد. نه؟ - من من من من.... من غلط بکنم. اصلا به من چه؟ - دروغ نگو. حتما توی جیبات پر مواده نه؟ - من که جیب ندارم. - اینو بده ببینم. وحشی جعبه های آدامسو به زور ازم گرفت و توشو گشت. ولی چیزی به جز آدامس پیدا نکرد. حتی زیر جعبه ها رو پاره کرد تا ببینه اونجا مواد نذاشته باشم. ولی هیچی پیدا نکرد. بعد جعبه آدامسو بهم پس داد و گفت: - من بلاخره می فهمم تو چه کار می کنی. بعد من برگشتم سر کارم. اون روز کلی آدامس دیگه هم فروختم. شب، ساعت 9 رفتم به همون کافی شاپی که توش قرار داشتیم. پسر مواد فروش روی همون میزی که قرار بود نشسته بود. نه بهاره. به خودت مسلط باش. نه اون فقط یه همکاره. فقط یه همکار. همین. صداتو ببر.رفتم و جلوش نشستم. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 13:47
بچه ها هم آره!!!
اونروز یاغی انقدر گیر داد که آخرش مجبور شدم یه آدامس غنی شده در ارم و بهش بدم. یاغی گفت: - این از همون آدامسای غنی شده است؟ - آره دیگه. مال خودت - معتاد نمی کنه؟ - نه. اینا فرق داره. معتاد نمی کنه. - تو خودت تا حالا خوردی؟ - هر روز. ولی تا حالا معتاد نشدم. یاغی هم باور کرد و شروع کرد به خوردن آدامس. بعد من از اونجا دور شدم و رفتم. چند ساعت بعدش پسر گل فروشو پلیسا جمع کردن و بردن. فکر کنم می برنش یه جایی خاکش می کنن. بعد با بچه ها رفتیم سر چهار راه. البته یاغی نیومد. از وقتی که اون آدامسرو بهش داده بودم دیگه هیچ کس ندیدش. چند تا مشتری دیگه اومده بودن که آدامس اونا رو هم دادم رفتن. اون روز بع از ظهر کاسبی خیلی خوب بود. هوا داشت تاریک می شد که سارای مواد فروش با اون 206 آلبالوییش اومد. رفتم جلو و موادو ازش گرفتم و پولشو دادم. می خواست بره که من بهش گفتم یه کم صبر کنه. گفت: چیه؟ زودتر بگو می خوام برم. - کی تو رو می فرسته اینجا؟ - چی؟ مگه به تو نگفته اند که توی این کارا فوضولی نکنی؟ - رئیستون همون پسره است که من اون شب دیدم؟ - چطور مگه؟ - می خوام ببینمش. - نمیشه. - ولی کار مهمی باهاش دارم. تازگی ا مشتری ها از جنسامون راضی نیستن. یه پیشنهاد دارم که باید به خودش بگم. - واقعا؟ باشه. حالا چون تویی باهاش صحبت می کنم. شاید اجازه داد یه روز ببینیش. بعد پاشو گذاشت رو گاز و رفت. شب که برگشتم حلبی آباد، خائن و خبرچین و فراری و خرس اومدن پیشم که اونا هم آدامس غنی شده می خوان. گفتم باید پول بدین. خبرچین گفت: ولی تو که به یاغی مجانی دادی. گفتم: اون موقع فرق داشت. شما هم اگه اون موقع می اومدید بهتون می دادم. فراری گفت: حالا این آدامسا چقدر می شه؟ منم قیمتشو گفتم و اونا هم یکی یه دونه خریدن. بعد بهشون گفتم: اینجا نمونید. برید خونه ی خودتون،بعد بخورید. اونا هم رفتن و من شب راحت خابیدم. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 14:23
تصمیم کبری بهاره!!!
خوب. حالا ادامه داستان: ساعت 10 صبح همون روز، بالای یه ساختمان 20 طبقه نزدیک چهار راه: پسر گل فروش... نه باور نمی کنم. آخه چرا؟ چرا الان؟ چرا اون؟ اصلا چرا دم در خونه من؟ خدااااااااااا... کمک... من تصمیم خودمو گرفتم. می خوام خودمو بکشم. همین امروز. می خوام برم پیش پسر گل فروش. دیگه از این زندگی سگی خسته شدم. ولی صبر کن ببینم، من بهاره دروغگوی خائن بی گوش یاغی فراری وحشی بی معرفتم. نباید به خاطر کس دیگه ای ناراحت بشم. اصلا چرا خودمو برای یکی دیگه بکشم؟ پسر گل فروش مرد که مرد. به درک که مرد. وای، الان مشتری ها می رن چهار راه و من اونجا نیستم. سریع اومدم پایین و رفتم به طرف چهارراه. هیچ کدوم از بچه ها نبودن. فقط وحشی بود که معلوم بود از هیچی خبر نداره. کنار خیابون هم شش هفت تا معتاد نشسته بودن و معلوم بود بد جور خمارن. وحشی اومد پیشم و گفت: ببینم، تو این تابلو ها رو می شناسی؟ - چه طور مگه؟ - آخه از صبح تا حالا اینجا نشسته اند و سراغ دروغگو رو می گیرن. مشتری ها بودن.واااااااااااای وحشی نباید بفهمه. - چرا ولی مگه فقط من دروغگو ام؟ حتما یه دروغگوی دیگه ای رو می خوان. الان می رم ردشون می کنم برن. - صبر کن ببینم، چرا هیچ کدوم از این بچه ها نیومدن؟ - بر می گردم می گم. رفتم پیش اون معتادا و گفتم: - چی می خواین؟ - دروغگو تویی؟ - آره. چی می خواین؟ - کوک دیگه. آدامس غنی شده. آدامسارو در آوردم و چند تا بهشون دادم و ردشون کردم رفتن. وقتی برگشتم وحشی پرسید: چی بهشون دادی؟ - آدامس دیگه. چیز دیگه ای باید می دادم؟ - یعنی اینا از صبح تا حالا اینجا نشسته اند که آدامس بگیرن؟ - آره دیگه. وقتی آدم بیکار باشه چهار ساعتم وقت می گذاره واسه آدامس خریدن. وحشی چپ چپ نگاه کرد و گفت: من که بلاخره می فهمم تو داری چه کار می کنی. اونوقت من می دونم با تو. بعد گفت: حالا نگفتی، این بچه ها کجا رفتن؟ پسر گل فروش....نه من نباید الان اینجا باشم. گفتم: دیشب توی حلبی آباد گرگ یکی رو تیکه پاره کرده. - گرگ؟ بگو یاغی رو خورده... - نه یاغی نبود - اَه حیف شد. پس کی بود؟ - پسر گل فروش. - چی؟ همین پسر گل فروش خودمون؟ اون که توی حلبی آباد شما زندگی نمی کرد. - نه. ولی دیشب اومد اونجا و گرگ خوردش. منم الان دارم می رم حلبی آباد. - باشه. ولی منو بی خبر نذار. بعد رفتم حلبی آباد. اونجا خیلی شلوغ بود. جسد رو جمع کرده بودن و پارچه سفیدی کشیده بودن روش. یاغی رو دیدم که داشت بدو بدو می اومد به طرفم. گفتم: سلام. - سلام. این جسده واقعا همون پسر گل فروش خودمونه؟ - آره. - اینجا چه کار می کرد؟ - من نمی دونم. - ولی دم در خونه تو بود. راستشو بگو. اون اینجا چه کار می کرد؟ ها؟ با تو کار داشت. نه؟ - با من؟ با من چه کار می تونست داشته باشه؟ - ببین ما خودمون اِند این صحبتا ایم. اون اینجا چه کار داشت؟ - نمی دونم. حتما داشته رد می شده بعد که گرگه حمله می کنه میاد به طرف خونه من. - دروغگو. - هان؟ - صدات نمی کنم. اون می خواست بیاد پیش تو. مگه نه؟ |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 15:33
آن روز
خداوند آن روز عزیز ترین و پر شکوه ترین ارزش ها و عظمت هائی را که آفریده است یکجا در ساحل فرات و بر روی ریگزار های تفتیده ی بیابان طف به نمایش آورد. و بر فرشتگان عرضه کرد تا بدانند که چرا میبایست بر آدم سجده می کردند. شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 18:42
چند روزیه که توی کوچه و خیابون و همه جا، صدای عزاداری عاشقای امام حسین(ع) می آد. ولی چرا عزاداری؟ این عزاداری ها چه فایده ای داره؟ به نظر من عاشورا باید جشن باشه نه عزا. همه می دونیم که کسایی که همه شیعیان خیلی دوستشوم دارن، توی این روز از تشنگی و خستگی و ظلم رها شدن. اصلا مگه عاشورا چیه به جز روز نشان دادن قدرت اسلام؟ عاشورا ثابت م کنه که برای یه مسلمان واقعی نه درد مفهومی داره، نه تنهایی، و نه یه مسلمان واقعی از شمشیر دشمن می ترسه. اسلام امروز ما خیلی بیشتر از این حرفا با اسلام واقعی فرق داره. می گن اگه کسی صدای فریاد کمک مسلمانی رو بشنوه و به کمکش نره مسلمان نیست. ولی حالا این همه توی فلسطین و عراق و افغانستان، یا مسلمان هایی که توی آفریقا دارن گرسنگی می کشن، یا اصلا همین کشور خودمون، مسلمان هایی که توی روستاهای دور افتاده اند یا حتی حومه ی همین تهران!!! همه شون دارن فریاد می زنن کمک و هیچ مسلمانی نیست که کمکشون کنه. خوب حالا به نظر شما ما چه دینی دارم؟ امام حسین با اینکه می دونست مردم کوفه حتی برای نجات خودشونم هیچ کاری نمی کنن، ولی ترجیح داد بره به کمک اونا و جهاد کنه. می تونست بمونه توی مدینه و به حج بره، ولی خوب می دونست که عدل اصله و حج فرع. اصلا تا زمانی که به این همه مسلمان داره ظلم می شه، رتن به حج چه فرقی داره با مسخره کردن اتحاد مسلمانا؟ اگه مسلمانان متحدن، چرا باید به بعضی از مسلمانا اینقدر ظلم بشه و اگر متحد نیستن، پس حج یعنی چی؟ اصلا لازم نیست کسی جهاد کنه، فقط شما حساب کنید امسال مردم ایران چقدر برای حج خرج کردن و با این پول چند نفرو می شه از فقر نجات داد؟ و من چقدر حرف می زنم... مگه نباید هر کس اول از خودش شروع کنه؟ |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 14:48
تسلیت
سلام به همه دوستای خوبم. حتما منتظر بقیه داستانید ولی باید بگم تصمیم گرفتم تا آخر محرم هیچ نوع مطلب طنزی ( که داستان من هم جزو همین گروهه) ننویسم. خدایا! به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی صلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند عطا کن. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 19:43
|