تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
من کی ام؟
شما فکر می کنید من کی ام؟

مثلا چه جور لباسایی واسه عید خریدم؟

چهار شنبه سوری چه کار می کنم؟

قیافه ام چه جوریه؟

قدم چند سانته؟

شماره عینکم چنده؟

فکر می کنید من روزی چند ساعت چت می کنم؟

اصلا فکر می کنید من کجا زندگی می کنم؟

فکر می کنید من عید کجا ها می رم؟

اگه جواب ندی خیلی سگی.

راستی فکر می کنید من از اونایی ام که خیلی بد حرف می زنن؟

حالا بگو نمی دونم. اگه دیگه بهت محل گذاشتم.

(اگه دوست داشتید از اصل دروغگویی استفاده کنید حتما اول نظرتون بنویسید.)

یعنی من چه موجود پلیدی می تونم باشم؟

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 9:23 |

پایان!!!

«این همون مهسای دلیریه که پارسال شورش کرد. توی همون شورش بود که این بهترین دوست من یعنی عطیه رو کشت. تازه می خواست منم بکشه. از همون اول این با من دشمنی داشت. نمی دونم چرا ولی اون بود که همه بچه های ما رو معتاد کرد. تازه می خواست منم معتاد کنه. اینو اون وحشی به من گفت. ولی من مقاومت کردم. اون روز صبح یاغی گمم شد. بعد یه نفر یه نامه به ما داد که اگه می خواین یاغی زنده بمونه به این آدرس بیاید. در ضمن تهدید کرده بود که اگر به پلیس خبر بدیم اونو می کشه. ما هم رفتیم. بعد برای این که بفهمیم چه نقشه ای واسمون کشیدن از روی دیوار رفتیم تو. ولی چند نفر توی حیاط بودن و ما رو گرفتن  و بردن پیش مهسای دلیر و وحشی. اونا هم گفتن این معتاده رو بکشن و منو ببرن توی اتاق شکنجه. اونا منو بردن اونجا و مهسای دلیر کلی شکنجه ام کرد. چون من باعث شده بودم نقشه اش خراب بشه. من نذاشتم اون همه شهرو معتاد کنه. مدت ها داشت منو شکنجه می کرد تا اینکه مامور های شما اومدن و منو از دست این دوتا وحشی نجات دادن.»

همه کسایی که تو دادگاه بودن داستانمو باور کردن. حتی چند نفر داشتن گریه می کردن. بعد دادستان کفت:چند تا جسد توی یه خونه ی دیگه که توی اونم از همین مواد مخدر بود پیدا کردیم. شاید مربوط به همین ماجرا باشه.

بعد چند تا عکس در آورد و نشونم داد. من می شناختمشون. اونا پسر مواد فروش و سارای مواد فروش و اون یکی دوستشون که نمی دونم اسمش چیه و یاغی بودن. شروع کردن گریه کردن و نفرین اونایی که دوستم یاغی رو به این روز انداختن. بعد هم اعلام کردم که من بقیه شونو نمی شناسم. دادستان گفت: پلیسا رد یابی کردن دیدن آخرین که اونا زنگ زده بودن خونه ی مهسای فنا نا پذیره. پس احنمالا اونا رو هم مهسای فنا ناپذیر کشته. بعد خرس و خبر چین و فراری رو آوردن توی دادگاه.انقدر حالشون خراب بود که منم به زور شناختن. بیچاره ها. مهسای دلیر و وحشی این بلا رو سرشون آوردن. بعد از تموم شدن جلسه اومدم بیرون و رفتم حلبی آباد. اون شب دوباره عطیه اومد به خوابم. اونم نه یکی، چند تا عطیه. همه شون حمله کرده بودن بهم و هی می گفتن: دروغگو....... دروغگو.......... قاتل....... دروغگو........... قاتل.......... قاتل............ بوووووووووووووووووووو....... دروغگو...............

منم قاطی کردم و داد زدم: من هیچ دروغی نگفتم. من کسی رو نکشتم. بعد یه مسلسل کنارم پیدا کردم و باهاش همه عطیه ها رو کشتم. خون از همه طرف فواره زد به طرفم و من از خواب پریدم.چند روز بعد نتیجه دادگاه مشخص شد.

قاضی برای خرس و خبرچین و فراری حبس تا وقتی که ترک کنن، برای همدستای مهسای فنا ناپذیر و وحشی حبس ابد و برای مهسای فنا ناپذیر و وحشی هم اعدام برید. اونم نه به این راحتی. اونا رو توی یه سیاهچال در بسته می اندازن و اونقدر اونجا می مونن تا خودشون بمیرن.

اموال مهسای دلیر و وحش هم در اختیاد دولت قرار گرفت و یه مقداریشم به عنوان دیه شکنجه به من دادن.

 

                                            پایان

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 22:7 |

بلاخره دیگه............

اونا منو بستن به دستگاه شکنجه و چشمامو بستن. توی همین لحظه یه صدایی از بیرون اتاق اومد. به نظر می اومد یکی اونجاست. بعد صدای در اومد و یه نفر که گفت: پلیس. از جاتون تکون نخورید. بعد کلی سر و صدا و زد و خورد وچند تا تیر انداختن و بعد صدای مهسای فنا ناپذیر یا همون مهسای دلیر خودمون که گفت: شلیک نکنید. ما تسلیمیم.

بعد سر و صدا ها ضعیف شد و یه کم بعد یه نفر چشمای منو باز کرد و گفت: خیلی شکنجه تون کردن؟ از حالا به بعد شما در امانید!

بعد با یکی دیگه منو باز کردن و گفت: می تونید توی دادگاه شرکت کنید و بگید اینا باهاتون چه کار کردن.

- حتما این کارو می کنم. اونامدت هاست که دارن منو شکنجه می کنن. تازه دوستمم جلوی چشمام کشتن.

بعد هممون با هم رفتیم اداره پلیس. البته مهسای فنا ناپذیر و وحشی و سایر رفقاشون دست بسته و به زور و من خیلی با کلاس توی ماشین پلیس نشستم و از شکنجه هاشون تعریف کردم. وقتی رفتیم اداره پلیس فهمیدم که اونا از قبل به یه چیزایی بو برده بودن و اون روز هم وحشی رو دنبال می کنن تا بفهمن چه خبره. اونا من و خائنم دیده بودن که از دیوار رفتیم بالا. منم امضا کردم که اونا همه کارا رو کردن و بعد هم برگشتم حلبی آباد. حلبی آبادی که دیگه هیچ کس به جز من و گرگی که پسر گل فروشو خورده بود توش نبود. آه، پسر گل فروش...

چند روز بعد تاریخ دادگاه مشخص شد. از من خواستن تا به اونجا برم و کل داستانو براشون تعریف کنم. منم بهشون گفتم:.............................

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 22:18 |

بازم خیانت!!!

- مهسای دلیـــــــــــر؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   تو اینجا چه کار می کنی؟

- این سوالیه که من باید از تو بپرسم.

- ولی تو که...

- من چی؟ ها؟ من باید مرده باشم؟ خیلی نامردی بهاره. چطور دلت اومد بمب اتم بزنی تو جنگل؟ اونا به تو کمک کردن. اونوقت تو این جوری جوابشونو دادی؟ ( خدمت اونایی که این تیکه رو نفهمیدن بگم که مهسای دلیر یکی از شخصیت های داستان بهاره یک دروغگوی خائنه و این چیزایی که می گه هم همه مربوط به همون موقعه) ولی من نمردم. من... من... مهسای فنا ناپذیر...

- ها؟ مهسای فنا ناپذیر؟ شوخی می کنی؟

- نخیر. کاملا جدی ام. من امروز انتقاممو از تو می گیرم.

اونا اسلحه هاشونو در آوردن ولی قبل از این که کاری بکنن من و خائن مهسای دلیرو نشونه گرفتیم و گفتم اگه اسلحه هاشونو نندازن زمین مهسای دلیرو سوراخ سوراخ می کنم . مهسای دلیرم به اونا دستور داد اسلحه هاشونو بندازن. اولش ظاهرن اسلحه هاشونو انداختن ولی یکی شون بعد از این که اسلحه شو گذاشت روی زمین و به جلو هل داد(در حالی که نگاه ما به اسلحه بود) یه اسلحه دیگه در آورد و سه تا تیر تو شکم خائن خالی کرد. من پریدم عقب و پشت یه مبل قایم شدم. اونا می خواستن منو بکشن که مهسای دلیر گفت: دست نگه دارید. من اونو زنده می خوام. حالا با زبون خوش از اون پشت بیا بیرون.

گفتم: من به هیچ قیمتی تسلیم نمی شم.

مهسای دلیر گفت: پس بکشیدش.

گفتم: صبر کنید. حالا شایدم تصلیم شدم.

بعد اسلحه مو انداختم و اومدم بیرون. اونا هم اومدن جلو و منو کرفتن و بستن. بعد یه اتفاق خیلی عجیب افتاد. یه نفر از توی اتاق کنار اونجا اومد بیرون..............وحشی بود.

گفتم: تو...تو... تو اینجا چه کار می کنی؟

وحشی گفت: سلام بهاره دروغگو. تو خیلی ساده ای... خیلی...

گفتم: یعنی همه ی اینا نقشه بود؟ نه این امکان نداره. خیلی نامردید. چطور دلتون اومد. آخه چرا دوستامو قاطی این بازی کثیفتون کردید؟

وحشی گفت: یادت باشه که ما دوستاتو قاطی این بازی نکردیم. تو خودت این کارو کردی. ما می خواستیم تو معتاد بشی و بعد لوت بدیم و به جرم فروش مواد مخدر بگیرنت. ولی تو خیلی زرنگ تر از این حرفا بودی و معتاد نشدی. اما از این تله مون نتونستی نجات پیدا کنی. هاهاها.

بعد مهسای دلیر گفت: دروغگو، دیگه باید با زندگیت خداحافظی کنی. تو امروز می میری. اما نه به این راحتی. من تو رو می کشم. با درد. هاهاها. ببریدش.

بعد اونا منو به زور بردن تو همون اتاقی که وحشی از توش اومده بود بیرون. اونجا یه دستگاه شکنجه با تمام تجهیزات 2007 بود.................................

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 20:13 |

یاغی پر.............

بعد خائن گفت: ردیابیش کردم. یاغی تو همون لحظه یه تیر تو مغز پسر مواد فروش خالی کرد و تلفنو قطع کرد. نــــــــــــــــــــــــــه. پسر مواد فروش... نه. اون نباید می مرد. من اونو دوسش داشتم.به طرف یاغی بر گشتم و داد زدم: این چه کاری بود که کردی؟ قرار نبود اونو بکشیم.

اون بی تفاوت گفت: ولی اون ما رو می شناخت و ممکن بود خطرناک باشه. در ضمن اون که دیگه به درد ما نمی خورد.

خیلی عصبانی شدم. مسلسلمو بردم جلو و تا جایی که تیر داشت به طرف یاغی شلیک کردم. سوراخ سوراخ شد و بعد هم بی حرکت روی زمین افتاد. خائن با تعجب نگاه می کرد. گفتم: اون حق نداشت اونو بکشه.....

و بعد همون جا نشستم و زدم زیر گریه. خائن گفت: حالا دیگه جفتشون مردن. تو هم بس کن و بیا با هم بریم سراغ این رئیسشون.

منم بلند شدم و با هم رفتیم. من بازم شکست خوردم. بازم مرد. بازم جلوی چشم من مرد و من هیچ کاری نتونستم بکنم.

تو راه که می رفتیم به صدای رئیس پسر مواد فروش فکر کردم. صداش خیلی آشنا بود. نمی دونم قبلا کجا شنیده بودم ولی مطمئنم شنیده بودم. رسیدیم دم در یه خونه خیلی بزرگ با یه باغ بزرگ. خائن گفت: همینه.

بعد بازم به شیوه قلاب وارد خونه اش شدیم. رفتیم و توی باغو گشتیم. رسیدیم دم در یه اتاق که از توش صدا می اومد. مسلسلامونو گرفتیم بالا و با پا زدم و در باز شد و پریدیم تو.

ها؟ نه این امکان نداره. من رئیسشونو میشناختم. اونم منو شناخت. با تعجب نگام کرد و گفت:

- بهاره دروغگوی خائن بی گوش یاغی فراری وحشی؟

 

 

- مهسای دلیـــــــــــر؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 16:10 |

جنجال در چهارراه!!!

چند ماهی می شه که بچه ها معتاد شدن. اون بیچاره ها فکر می کردن به این راحتی ها معتاد نمی شن. ولی خبر ندارن که این مواد مخدر جدید با یه بار مصرف بد جور معتاد می کنه. چهار راه مون شده پاتوق معادا. بچه ها صبح تا شب تو توهمن. خدا رو شکر که پولشون به این کراکا رسه. وگرنه به خاطر مواد تیکه پاره ام می کردن. تنها کسی که معتاد نشده، منم. البته گذشته از وحشی که حتی اونم کم کم از این معتادا داره می ترسه و جرئت نمی کنه بهشون چیزی بگه. یه روز وحشی منو صدا زد و گفت: امروز نباید اینجا بمونی.

پرسیدم: چرا؟

من نمی تونم بگم. فقط بدون که به نفعته هر چه زود تر بری.

ولی من کلی مشتری داشتم و نمی تونستم برم. یه ساعتی گذشت و یکدفعه چند تا از این ماشین مشکی های پلیس که باتوم هم دارن ریختن تو چهار راه. معتادا قاطی کردن. بعضی هاشون که خیلی نئشه بودن اصلا نفهمیدن چی شده. دور و برمو نگاه کردم دیدم یاغی و خائن حالشون زیاد خراب نیست. جمعشون کردم و سریع از یکی دو تا فرعی(؟) فرار کردیم. بعد رفتیم حلبی آباد. ولی اونجا رو هم گرفته بودن. از اونجا هم فرار کردیم. گفتم حالا کجا بریم؟

خائن یه کم فکر کرد و گفت: آهان. یادم اومد. اون پسره که تو اونشب دیدیش. همون که بعد از دیدنش رفتی تو کار مواد.

آهان. پسر مواد فروشو می گفت. گفتم: ولی من که آدرسشو ندارم.

- ولی من که دارم. اونشب که اومدم دننبالتون بعدش رفتم و اونو تا خونش دنبال کردم.

- خوب پس بریم.

یاغی گفت: صبر کنید ببینم. من الان چند ساعته که کراک نزدم. دیگه نمی تونم تحمل کنم.

خائن گفت منم همین طور. بعد یه کم واسشون در آردم و دادم. البته نه اونقدر که دیگه هیچی حالیشون نشه.

بعد رفتیم دم در یه خونه ای و خائن گفت همینه. بچه ها قلاب گرفتن و من از دیوار رفتم بالا و درو باز کردم. بی سر و صدا رفتیم پشت در. نگاه کردم. آره خودشون بودن. پسر مواد فروش و سارای مواد فروش و یه دختر دیگه ای هم بود که نمی شناختمش. درو باز کردم و رفتم تو. هر سه تاشون تعجب کردن. پسر مواد فروش گفت: تو اینجا چه کار می کنی؟

گفتم: چهار راهمونو گرفتن. جای دیگه ای نداشتم که برم.

- چهار راهتونو گرفتن؟ بنابر این تو دیگه به درد ما نمی خوری. آدرس اینجا رو هم که بلدی.هه.  با اومدنت جون خودتو به خطر انداختی. بکشیدش.

اونا اسلحه هاشونو در آوردن. ولی قبل از اینکه شلیک کنن خائن و یاغی مسلسلاشونو در آوردن و سوراخ سوراخشون کردن.( یکی از عوارض مصرف کراک سنگ دل شدن و بهتر بگم بی اهمیت شدن آدما برای فرد معتاده. که این منجر به خشونت می شه.) پسر مواد فروش دستا شو گرفت بالا و گفت: از من چی می خواین؟

پرسیدم:رئیست کیه؟

- نمی دونم. نمی شناسمش. من فقط شماره شو دارم.

- شماره شو داری؟ پس همین الان زنگ بزن بهش. خائن، اون لبتابتو بیار باید ردیابیش کنی.

بعد خائن لب تابشو به خط تلفن وصل کرد و پسر مواد فروش شماره رو گرفت و گوشی رو روی آیفون گذاشت. بعد از اون طرف صدا اومد:

- چیه؟ چی می خوای؟

- سلام رئیس. منم. راستش یه مشکلی واسمون به وجود اومده.

- چی شده؟

- اون چهار راهه بود که تازه شروع کردیم توش مواد فروختن، فکر کنم زیاده روی کردیم. لو رفته. پلیسا ریختن و همه رو گرفتن.

- جدا؟ فروشنده مونم گرفتن؟

- نه اون هنوز زنده است.

- خوب. پس هر چه زود تر اونم خلاصش کنید.

- ولی نمیشه. ما نمی تونیم اونو بکشیم.

- چرا؟

بعد یاغی گفت: ردیابیش کردم. یاغی تو همون لحظه یه تیر تو مغز پسر مواد فروش خالی کرد و تلفنو قطع کرد. نــــــــــــــــــــــــــه. پسر مواد فروش... نه. اون نباید می مرد. من اونو دوسش داشتم.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 14:21 |