تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.

ادامه ی داستان آپ قبل:

 

دفترچه ی خاطرات ناشنالز ناباغارس2

(nashenalez nabaghares)

 

 

سالیان دراز مسابقات الماپیانا(olmapiana) برگزار می شد تا این که بعد از جنگی که بین مصر باستان و یونان باستان رخ داد، یونانیان باستان متوجه وجود این مسابقات شدن و بعد راجع بهش تحقیق کردن و خوششون اومد. بعد هم از اونجا که اصلا خلاقیت نداشتن، عینا همون مسابقه رو تو کشور خودشون برگزار کردن. بعد هم کلی تبلیغات کردن و در نتیجه مردم یونان باستان خیلی خوششون اومد. البته از اونجا که مردم یونان باستان خنگ بودن و نمی تونستن الماپیانا رو تلفظ کنن (هر چند خودمم نمی تونم.) اونو تبدیل کردن به المپیا(olampia) و هر سال این مسابقه رو توی یه ساختمان که سر درش نوشته بود: هدف فقط ریاضیات است، برگزار می کردن. بعد از چند سال که بین یونان باستان و مصر باستان آتش بس برقرار شد، یونان باستان به مصر باستان پیشنهاد کرد که از اون به بعد مسابقات الماپیانا رو مشترکا برگزار کنن. در ضمن پیشنهاد کردن که هر کشور یه مسابقه برگزار کنه و چند نفرو انتخاب کنه و بفرسته الماپیانا که یه سال توی مصر و یه سال توی یونان برگزار می شد.

چند دهه ای به همین شکل پیش رفت و حالا دیگه مصری هایی که ریاضی می خوندن،برای تفریح ریاضی نمی خوندن. بلکه هدف داشتن و هدفشونم این بود که الماپیانا قبول بشن. البته خودشونم نمی دونستن الماپیانا به چه دردی می خوده. در ضمن کسایی که قبول می شدن هم بعد به آموزش ریاضی به کسایی که اونا هم نمی دونستن برای چی ریاضی می خونن می پرداختن. و در نهایت دیگه کم کم مصریا فراموش کرده بودن که ریاضیات هدف نیست، بلکه وسیله ی رسیدن به هدفه. دیگه کسی هندسه نمی خوند تا هرم بسازه. اونا هندسه می خوندن تا بتونن حجم یه هرم 12 بعدی رو حساب کنن. یا این که حساب کنن یه هرم به اندازه ی کره ی زمین چقدر مصالح می خواد.

یونانی ها خیلی آدمای باهوشی بودن. ولی ریاضی شون اصلا خوب نبود. پس تصمیم سرنوشت سازشونو گرفتن. اونا یه هدف جدید واسه مصریایی که الماپیانا می دادن ایجاد کردن. اونا همه ی مصریایی رو که الماپیانا قبول می شدن می بردن توی کشور خودشون و ازشون برای استفاده از اطلاعاتشون استفاده می کردن. ریاضی دان های مصری توی یونان ساختمان های با کلاس تر از هرم می ساختن و خلاصه از هر چی خونده بودن استفاده می کردن. یونانی ها هم تا دلت بخواد پول بهشون می دادن. البته اونایی که توی مصر بودن نمی دونستن ریاضی داناشون توی یونان چه کار می کنن. فقط می دونستن که پول می گیرن. دیگه مصری ها به کلی یادشون رفت که ریاضی هدف نیست. جوانان غیور مصر توی این زمان هدفی جز الماپیانا نداشتن و شب و روزشونو یکی می کردن تا برن خارج و پولدار شن. دیگه از نظر ملت شریف مصر خیلی بی کلاس بود که بگن الماپیانا و هر کس اینو می گفت امل بود. اونا سعی کردن بگن المپیا. و از اونجا که اونا فقط یه چیزایی شنیده بودن و خودشونم دقیقا نمی دونستن چی شنیدن، می گفتن المپیاد.

یه روز که نماینده ی فرعونشون در محل دائمی المپیاد ها داشت براشون سخنرانی می کرد، سر و صدا کردن و کتیبه ای رو که روش نوشته بود : ریاضیات هدف نیست. بلکه وسیله رسیدن به هدف است، رو شکستن و با خاک یکسان کردن(به خاطر همینم این کتیبه توی هیچ جایی ثبت نشده به جز...) دولت مصر هم برای این فرار مغز ها کاری جز سعی در فرهنگ سازی های مفت و بی ارزش نکرد. فرهنگ سازی هم که بدون پول فایده ای نداره. پس در واقع دولت مصر کاری برای نابغه هاش نکرد. این اولین فرار مغز های تاریخ بود که طی اون، نابغه های زیادی رفتن یونان و پولدار شدن. پشت سرشونم نگاه نکردن.

 

 

                                                ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 12:57 |

دفترچه ی خاطرات ناشنالز ناباغارس1

(nashenalez nabaghares)

 

 

حدود 2 هزار سال قبل از میلاد، مردمی باهوش توی مصر باستان زندگی می کردن. اونا سه فصل از سالو بیل می زدن و عرق جبین و اینا و محصول کشت می کردن. بعد زمستون می شد و برف می اومد 3 متر. اونوقت دیگه نمی تونستن بیل بزنن. در نتیجه می موندن تو خونه. از طرفی این سه ماه باید یه جوری وقتشونو پر می کردن. اون موقع هم امکانات نبوده و کامپیوتر و تلویزیون و حتی رادیو هم نداشتن. پس فکر می کنید اوقات فراقتشونو چه جوری می گذروندن؟

باشه خودم می گم. از اونجا که آدمای خیلی باهوشی بودن، اوقات فراقتشونو با حل کردن سوالای ریاضی می گذروندن. اونا سوالای خیلی سخت طرح می کردن و بعد یه خانواده ی سی چهل نفری می موند و سه ماه وقت برای حل کردن. به این ترتیب بود که ریاضیات توی مصر باستان پیشرفت کرد. البته قضیه همین جا تموم نمی شه. دولت مصر باستان وقتی علاقه ی مردم کشورشو به ریاضیات دید تصمیم گرفت یه مسابقه بذاره تا هم اونایی که تا اون موقع ریاضی نمی خوندن به ریاضی علاقه مند بشن. هم استعداد های ریاضی کشف بشه و از اونا در راستای خود کفایی و تولید داخلی و غیره استفاده بشه. بعد این لایحه به مجلسشون رفت و بعد از کلی بحث تصمیم گرفتن هر سال قبل از بهار یه مسابقه ریاضی برگذار کنن و شرکت برای عموم آزاد باشه.

از همون سال سر مسابقات الماپیانا(olmapiana) توی مصر برگزار شد و تعداد کثیری از جوانان اهل مطالعه و کسب علم هم شرکت کردن. مسابقات توی ساختمان هرمی شکل بزرگی برگزار می شد که سر درش با خط میخی نوشته شده بود: ریاضیات هدف نیست، وسیله رسیدن به هدف است.

و در راستای رسیدن به همین شعارشون که احتمالا هدفشونم بوده، بعد از ده مرحله امتحانای سخت چند نفرو انتخاب می کردن و بهشون مدال طلای الماپیانا می دادن. بعد هم مدال طلایی ها رو ول می کردن به امان خدا تا بازم مثل قبل بیل بزنن و البته با این تفاوت که حالا می تونستن موقع بیل زدن مدال طلاشونو بندازن گردنشون و فخر بفروشن.

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 19:9 |

آپ سفارشی!!!
سلام.

مرسی از همه ی کسایی که مسابقه شرکت کردن. ولی با این حال من داستانمو شروع نمی کنم.

حتما می پرسید چرا. خودم می گم. برای این که هیچ کس جواب درست نداده. بچه ها نا امیدم نکنید.

اونایی که گفتن راهنمایی از اونجایی که آپ سفارشیه یه راهنمایی می کنم. ده بار هر کدوم از اون دو تا کلمه رو تکرار کنید خودتون می فهمید چیه.

حالا یه سوال سفارشی: یکی تو آپ قبل گفت اگه سوال المپیاد ریاضی می دادی بهتر بود. باشه. یه سوال المپیاد ریاضی می دم اونایی که حوصله ی فکر کردن روی سوال ساده ی مسابقه رو ندارن جواب اینو بگن:

ثابت کنید از هر ۹ راس یک ۲۰ ضلعی منتظم که به طور تصادفی انتخاب شده باشند، حداقل سه راس تشکیل مثلث متساوی الساقین می دهند.

راستی اونی که سوال المپیاد ریاضی سفارش داده بودی: اگه اینو حل نکنی هم اسمتو به همه می گم هم با عطیه کلی بهت می خندیم(فکر کنم عطیه این سوالو حل کرده بود)

فعلا...

بای بای............................

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:10 |

مسابقه

مسابقه

 

چند روز دیگه می خوام یه داستان آپ کنم به اسم «دفترچه خاطرات ناشنالز ناباغارس»

حالا شما حدس بزنید «ناشنالز ناباغارس» یعنی چی؟

منتظر جواباتونم.

حتی جوابای غلط که آدم وقتی می خونه روحش شاد می شه.

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:31 |

شرح حال کیمیا

کیمیا دختر خل و چلیه که همین دور و برا به دنیا اومده. به نسبت اگه در نظر بگیریم، توی دوران کودکی خرابی های کمی به بار آورده که نمی دونم مزیت محسوب می شه یا نه. وقتی 12 سالش بوده مثل همه ی دیوونه های این حوالی یه امتحانی داده و قبول شده که در نتیجه وارد تیزهوشان شهرمون می شه. آشنایی من و کیمیا هم از همین جا شروع می شه. من از همون اولش هم از کیمیا می ترسیدم. البته اون آدم بد جنسی نیست. ولی مثل لولو مهربونه ی داستانا می مونه. در مقایسه با ما جماعت لوچ و لنگ، کیمیا یه پا ورزشکار حرفه ایه. البته دقیقا یادم نیست تو چه زمینه هایی افتخار آفرینی کرده. سه سال راهنمایی شو به خوبی و خوشی و در حال خر زدن گذروند. تا جایی که می دونم الان این مدرسه رو خیلی خیلی دوست داره. وقتی 15 سالش بود تعداد کثیری دوستای خیلی خوب نسیبش شد که هر کسی از این شانسا نداره. البته حتی این دوستای خیلی خوب هم نتونستن مانع بزرگترین اشتباه زندگیش بشن. 18 سالش که بود مثل هر آدم عاقلی کنکور داد و موفقیت نسبی ای نسیبش شد. اون موفق شد دانشگاه آزاد، شعبخ ی آبشار دو قلو، رشته ی دارو سازی قبول بشه. البته اولش نمی خواست بره دانشگاه و به عبارتی کسر شانش بود. ولی بعد که دید یا باید همین دانشگاه بره یا به کلی دور دانشگاهو خط بکشه، تسلیم شد و رفت دانشگاه. توی دانشگاه با یه پسری آشنا شد به اسم شهرام که دو ترم از کیمیا جلو تر بود. ولی اکثر کلاساشون با هم بود. این آشنایی با وجود مخالفت خانواده و دوستان هر دو طرف، سر انجام به ازدواج منتهی شد. زندگی مشترک کیمیا و شهرام به خوبی شروع شد. ولی این خوبی و خوشی زیاد ادامه پیدا نکرد. یکی دو ماه از ازدواجشون گذشته بود که کیمیا فهمید شهرام معتاده. کیمیا خیلی سعی کرد شهرامو ترکش بده. ولی خوب همه می دونن که این تلاشا بی فایده است. چند وقتی گذشت و شهرام که دیگه خیلی تابلو شده بودو از دانشگاه اخراجش کردن. کیمیا هم برای این که شهرام افسرده نشه دانشگاهو ترک کرد. بعد تصمیم گرفتن با هم یه سفری برن تا شاید روحیه ی شهرام عوض بشه و ترک کنه. بعد با هم رفتن ایتالیا. البته بدیهیه که با این کارشون حال شهرام از قبل هم بد تر شد. یه روز عصر کیمیا توی ساحل یه پسر ایتالیایی به اسم انجلو رو دید و از اونجا که خیلی ناراحت بود همه ی مشکلاتشو برای آنجلو تعریف کرد. صبح روز بعدش که از خواب بیدار شد دیگه خبری از شهرام نبود.دو هفته بعد جسد شهرامو توی ساحل پیدا کردن. کیمیا می خواست بر گرده وطن که دوباره آنجلو رو دید و آنجلو براش توضیح داد که اون شهرامو کشته و بعد به کیمیا در خواست ازدواج داد. کیمیا هم به سرعت قبول کرد و بعد با هم ازدواج کردن. زندگی خوب و خوشی رو شروع کردن. یکی دو سال بعد آنجلو به کیمیا گفت باید برن پاریس و کیمیا هم استقبال کرد وبعد رفتن پاریس. کیمیا هم توی پاریس تصمیم گرفت ادامه تحصیل بده و رشته ی تئاتر، دانشگاه سوربون پاریسو انتخاب کرد. چند سالی گذشت تا این که یه روز آنجلو غیبش زدو یه هفته بعد توی خیابون چند نفر ریختن سر کیمیا و اونو به زور سوار ماشین کردن. بعد اونو بردن توی یه زیر زمین و اونجا بود که کیمیا فهمید آنجلو یه مافیایی بوده و حالا کلی پولو برداشته و فرار کرده. مافیایی ها که از علاقه ی شدید آنجلو به کیمیا با خبر بودن از کیمیا به عنوان طعمه استفاده کردن. البته آنجلو اهمیتی نداد و مافیایی ها هم بعد از دو هفته که فهمیدن آنجلو فرار کرده و دیگه توی امریکاست، کیمیا رو انداختن توی یه چاله و آتیشش زدن.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:7 |

آخیش. راحت شدم

سلام.

فقط 10 روز نبودم.

ولی مطمئن باشید دلیلم موجه بود.

دیروز و امروز المپیاد داشتم.

ریاضی دیگه من به جز ریاضی چی می تونم بخونم؟

طی یک حرکت استراتژیک همه رو نوشتم.

البته همه رو غلط!!!

تازه یکی از سوالاشونم خراب بود.

یعنی من ثابت کردم غلطه. نمی دونم درست حل کردم یا نه. البته همه می دونن که من اصولا همه چیزو ثابت می کنم غلطه!!!

فکر کنم مصحح ها وقتی به برگه ی من برسن حسابی روحشون شاد بشه!

می تونن تا ماه ها بخندن و تا سالها تعجب کنن.

راستی تصمیم گرفتم حالا حالا ها جلد سوم داستان های بهاره رو ننویسم. فکر کنم همه تون فهمیدین دو تا قبلی ها چقدر بی خود بود. ولی روتون نشده بگید.

خوب حالا پس چی بنویسم؟

شما می تونید هر چیزی رو که دوست دارید راجع بهش دروغ بشنوید بگید. دروغ گفتن که کاری نداره. برای همه تون دروغ می گم.

 

فعلا من رد شدم(یعنی عبور کردم)

 

بای...
|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 17:39 |