![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. به آخوندا بگید اینقدر گناه نکنن.
پریروز توی آشپزخونه نشسته بودم و صندلی رو یه کم کج کرده بودم و زانو هامو زده بودم به میز و هم زمان یه چیزی می خوردم. بعد احساس کردم میز داره می لرزه. اول فکر کردم خودم دارم میزو میلرزونم. پاهامو انداختم پایین دیدم هنوز داره می لرزه. صدای یه ماشینی رو از بیرون شنیدم فکر کردم باز یه ماشین سنگین داره از جلو خونمون رد میشه.(آخه خونه ما کنار خیابونه) یکدفه احساس کردم من چقدر دوست دارم بدونم این ماشینه چیه که اینقدر خونه رو می لرزونه. رفتم توی پذیرایی پشت پنجره دیدم یه موتور معمولیه که داره رد می شه و صدای خشنی هم می ده.داشتم پنجره رو می بستم که پشت سرمو نگاه کردم دیدم مهسای دلیر لا چهارچوب در اتاق وایستاده سفید شده مثل گچ. اون یکی خواهرم هم پشت سرش وایستاده محکم مهسای دلیرو گرفته. تازه فهمیدم زلزله است. حالا فکر کنید اونا لای چهارچوب در وایستادن با ترس و لرز. من دارم وسط اتاق قدم می زنم!!! وقتی تموم شد تلویزیون رو روشن کردم زدم شبکه خبر ببینم مرکز زلزله کجا بوده. چند دقیقه بعدش تلویزیون اعلام کرد زلزله ای تهران را لرزاند. خوب تهران 300 کیلومتر با اینجا فاصله داره. اینجا هم به اندازه 3/4 ریشتر لرزید(کاملا دقیق حساب کردم با خودم!!!). اونوقت تهران... همه با هم به طرف تلفن هجوم بردیم. البته من دقیقا به طرف دفترچه تلفن هجوم بردم. زنگ زدیم تهران خونه مامان بزرگم. دیدیم اون اصلا زلزله رو احساس نکرده. چه برسه به این که یه زلزله 7 ریشتری اومده باشه. بعد همه با هم کلی به شبکه خبر فحش دادیم و کلی این حرکتشونو تحلیل کردیم. حالا بلاخره فهمیدیم که زلزله توی قم اومده. اما هدف از این آپ توصیف اون لحظه توی خونه مون نبود. چند سالیه هر جایی که زازله می آد مراجع تقلید قم اعلام می کنن مردم اینقدر گناه نکنند تا این اتفاقا کمتر بیفته. حالا شما برید به آخوندا بگید کمتر گناه کنن. آتیشش داره دامن ما رو هم می گیره. اگه اون روز یه کم زلزله اش شدید تر بود من حول می شدم باصندلی از پشت می افتادم زمین. بعد در اثر زلزله در کابینتها باز می شد کلی ظرف و قابلمه و مخصوصا چاقو و چنگال می ریخت سرم.بعد مغزم می پاشید به در و دیوار آشپزخونه و... بچه ها برای آگهی آپ قبل هنوز یه شخصیت لازم داریم ها... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 13:54
آگهی پذیرش شخصیت
آگهی پذیرش شخصیت برای داستان بهاره، یک دروغگوی ....(اه زرنگی. اسمشو فعلا نمی گم.) تا یه مدتی وقت دیگه بهاره می خواد داستان جدیدشو شروع کنه. و از کلیه علاقه مندان در خواست می شود برای پذیرش شخصیت در این داستان اقدام نمایند(شخصیت اولی ها بهترن ها.) در صورت تمایل به داشتن شخصیت، حما نامی را که دوست دارید به وسیله آن در داستان شناخته شوید بنویسید. تبریک نامه: ایول بلاخره این شورای نگهبان یه کار خوب کرد و اون این بود که طرح حذف کردن کنکور رو رد کرد. به افتخارش.(حالا دیگه می تونم یه سال پشت کنکور بمونم.) |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 8:31
ناشنالز ناباغارس
ادامه ی ناشنالز ناباغارس دفترچه ی خاطرات ناشنالز ناباغارس۳ (nashenalez nabaghares) اگه تا اینجای ماجرا رو خونده باشید، حتما فهمیدید که اصلا هیچ ناشنالز ناباغارسی توی داستان نبود. حالا ادامه داستان رو راجع به شخص ناشنالز ناباغارس می نویسم. همون موقع که همه ی المپیادیا می رفتن یونان باستان، یه پسر نابغه ای که اسمشو نمی دونم، می ره المپیاد شرکت می کنه و قبول می شه. ولی از اونجا که خیلی وطن دوست بوده، حاضر نمی شه بره یونان و به شدت از اونایی که می رفتن یونان بدش می آد. از طرفی، تمام اقدامات دولت اون زمان، حول برگردوندن اونایی بوده که رفتن یونان یا حداکثر، جلو گیری از خارج شدن اونایی که توی کشورن و اصلا اهمیتی که این بیچاره که برای خدمت به کشورش مونده بود، نمی داد. پسر مورد نظر هم با وجود اصرارهای شدید خانواده و دوستان، حاضر نبود بره یونان. و بعد از این که اون لوح رو که روش هدف از الماپیانا نوشته شده بود، شکستن، برای همیشه تصمیم گرفت از پایتخت دور بشه و تا آخر عمرش، با استفاده از ریاضی کشاورزی کنه. و از همون موقع شروع می کنه به نوشتن خاطراتش. این زیر یه قسمت هایی از خاطراتشو نوشتم: آری چنین است عصر و زمانه ی ما که وطن فروشان بی قید و بندی بر ما سلطه یافتند، همان هایی که همه چیز را فراموش کردند. حتی هدف خود را فراموش کردند و به همه چیز، به کشورشان، به ملتشان و حتی به ریاضیات پشت نمودند و راه یونان را پیش گرفتند. نفرین بر این زندگی که جز ننگ و خواری در آن نیست و ما در آن بازیچه ای بیش نیستیم...(یه قسمتیش نابود شده بود بقیه شو می نویسم) ... و من با چشم های خود دیدم که چگونه آن نامردان بی ایمان آن لوح مقدس را شکستند و تاریخ خود را با آن خورد نمودند. بی خبر از آنکه این لوح برای همیشه در قلب من، و در دفترچه خاطرات من می ماند. و هر که این نوشته را می خواند، به دیگران بگوید که «ریاضیات هدف نیست، بلکه وسیله رسیدن به هدف است.» و به راستی که من ریاضی نمی خوانم، جز برای ریاضی و برای کشورم. ولی افسوس که بر کشورم مشتی نادان حکومت می کنند که از ارزش های والای ریاضی، بی خبرند. (بقیه اش دیگه راجع به این موضوع نبود. نمی نویسم. این هم پاراگراف آخر دفتره.) من به کشورم وفادار می مانم. هر چند او به من وفادار نماند. و من بیل می زنم. و ریاضی می خوانم. و ریاضی می آموزم. و ریاضی را با اخلاق می آموزم. باشد که شاگردانم نیز راه من را ادامه دهند و بر ملت مصر پشت ننمایند. من، ناشنالز ناباغارس، تا همیشه ناشنالز ناباغارس(نابغه ی وطن دوست) می مانم. حالا حتما می خواید بدونید این دفترچه از کجا به دست من رسیده. اینو هم خودم می گم. خوب می دونید، هر جایی ازاون بالا یه چیزی می آید. مثلا کفتر یا پاره آجر. بعضی جاها تگرگ های اندازه ی پرتقال می آد. ولی اینجا که ما زندگی می کنیم، از اون بالا دفترچه خاطرات ناشنالز ناباغارس می آید. چند روز پیش که داشت بارون می اومد، این دفتر افتاد جلوی پام!!! |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 9:13
بازم مثل همیشه من برگشتم.
سلام بچه ها. من با پررویی تمام، بازم برگشتم. فکر می کردین از شرم خلاص شدین؟ هاهاها. اشتباه می کردین. همین امروز امتحانامون تموم شد. حالا به آرامش ابدی رسیدیم(البته اونقدرام ابدی نیست) تا شهریور هم که دوباره امتحانامون شروع بشه، همین دور و برا هستم. منم سریع اومدم آپ کنم که مطمئن بشید هنوز زنده ام. البته جدا چیز خاصی برای نوشتن ندارم. همون فقط بدونید زنده ام تا بعد بازم براتون دروغ بگم. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 14:46
بهاره ی دروغگوی خوش شانس!!!
سلام. ببخشید وسط ناشنالز ناباغارس دارم یه آپ بی ربط می کنم. ولی نمی تونم ننویسم: دیروز بعد از سال ها توی این مدرسه که هفته ای یه بار جایزه می دن سعادت نصیبمون شد جایزه بگیریم. 1ـ بجای این که مثل همیشه با کلاس صدامون کنن و اعلام کنن که این بچه این کارا رو کرده و... اومدن گفتن وقت ذیغه. فقط اسما رو می گیم. بعد هم اسم ما رو همون طور خوندن که اسم کسایی که توی یه مراسم ساده شرکت کرده بودن و خوندن.(هر سال المپیادی ها رو با تشریفات صدا می زدن.) 3ـ وقتی رفتم بالا جایزه ام گم شده بود و اونجا مثل هویج وایستادم تا پیداش کنن. 3ـ تازه همین جایزه ای هم که گرفتم بردم خونه دیدم خرابه!!! 4ـ حتی کیکی هم که اونجا بهم دادن سوخته بود. 5ـ امروز هم با هزار امید و آرزو رفتم مدرسه که دیدم طرحی که کلی روش کار کرده بودم رد شده(البته عذاب وجدان شدیدی هم گرفتم....) 6ـ به مناسبت اولین امتحان خودکارم گم شده بود. یه خودکار از تو خونه پیدا کردم بردم. خودکاره اونقدر با صفا بود که خودمو کشتم تا یه ذره رنگ داد. 7ـ یه سوال استراتژیک داشتم. من همیشه وقتی از جلسه ی امتحان زیست می اومدم بیرون و فکر می کردم بیست می شم. چهارده می شدم. حالا فکر می کنم 19.5 می شم. فکر می کنید شهریور قبول می شم؟ حالا خودتون قضاوت کنید. من بد شانس نیستم؟ البته من توی همه ی موارد اینقدر بد شانس نیستم. یه موردی هست که به جای همه ی اینا توش شانس میارم. وقتی می رم کنار یه خیابون شلوغ(به قصد عبور) سریع خیابون خالی می شه و دقیقا وقتی از خیابون رد می شم دوباره پر ماشین می شه. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 20:37
|