تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
بازگشت بهاره ی دروغگو!!!

بی هدف توی خیابونا قدم می زدم. فکر کنم ساعت ها بود که همین کارو می کردم.

من قبلا یه آدامس فروش بودم. اما.........

اما از وقتی اون اتفاق افتاد، دیگه نمی تونم بر گردم سر اون چهار راهی که قبلا توش آدامس می فروختم. حتی وقتی از نزدیکیش رد می شم، بغض راه گلومو می گیره. یه زمانی اونجا رو خیلی دوست داشتم. اما، حالا دیگه هیچ کدوم از دوستام اونجا نیستن. پس برای چی برم اونجا؟

اوه، خدای من. من اون موقع پول زیادی نداشتم. ولی دوستای خوب زیادی داشتم که حالا هیچ کدومشون نیستن. نصفشون مردن، و نصفشون توی زندانن. حالا به جای دوستای خوب، یک عالمه پول دارم. اون قدر که هیچ وقت نمی تونستم باور کنم همه این پولا مال من بشه.بهم گفتن چند میلیون تومنه. دقیقا یادم نیست چند میلیون. اون موقع فقط حواسم به پولا بود. اینا دیه اند. دیه شکنجه. دیه شکنجه ای که از مهسای دلیر به خاطر شکنجه کردن من گرفتم. میتونم با این همه پول یک عالمه کار بکنم. می تونم تا مدت ها نرم سر کار. می تونم برم تو هتل های چند ستاره..... آره. اصلا چرا من الان این قدر ناراحتم؟؟؟

من تا اون موقع توی یه هتل 5 ستاره نرفته بودم. ولی اون طرفای شهرو مثل کف دستم بلد بودم. سر ده دقیقه رسیدم به یه هتل 5 ستاره. می خواستم برم تو که نگهبان جلومو گرفت و مودبانه گفت: شما نمی تونید وارد اینجا بشید. ممکنه مهمانان ما ناراحت بشن.

گفتم: خوب منم اتاق می خوام.

لبخند زد و گفت: متاسفانه باید بگم بفرمایید و از همون راهی که اومدید برگردید. ما اینجا برای شما اتاق نداریم.

بعد مجبورم کرد که برگردم. یه نگاهی به خودم انداختم. آره. بیچاره حق داشت منو با این لباسا راه نده.

بهاره خسته. بهاره تنها............. اوه خدای من. حالا چه کار کنم؟

تصمیم گرفتم برم و یه دست لباس نو و تر و تمیز بگیرم. یه فروشگاه لباس بزرگ و با کلاس اون نزدیکی ها بود. داشتم می رفتم به طرف فروشگاه که سر راه یه چیزی دیدم که احساس کردم به زندگیم هدف داده: تالار بورس.

چند لحظه همون جا وایستادم و تا آخر ماجرا رو حساب کردم. حالا من می دونم از زندگیم چی می خوام. من می خوام از مهسای دلیر پولدار تر باشم. آره. من همینو می خوام.

چند قدم رفتم جلو. اونجا خیلی شلوغ بود. کلی آدم هی می اومدن بیرون و می رفتن تو. خدای من. گیج شده بودم. فکر کردم شاید رام ندن. ولی بعد یه فکر پلید به ذهنم رسید.

من هیچی راجع به تالار بورس نمی دونم. اگه همین جوری برم تو، کسی اهمیتی به یه دختر آدامس فروش که داره به حرفاشون گوش می ده نمی ده.

سریع یه بسته آدامس از تو کیفم در آوردم و رفتم تو. خوشبختانه اونقدر همه عجله داشتن که کسی وقت نداشت بهم بگه نیام تو. کنار آدمای مختلف می رفتم و می گفتم آدامس. اگرم نمی گرفتن که چه بهتر. کنارشون می ایستادم و کنه بازی در می آوردم تا ازم آدامس بخرن. ولی در واقع به حرفاشون گوش می دادم تا شاید یه چیزی دستگیرم بشه. ولی خوب هیچی نمی فهمیدم.

فکر کنم بیشتر از یه ساعت تمام این طرف و اون طرف می رفتم و سعی می کردم آدامس بفروشم. ولی حتی یه کلمه هم دستگیرم نشد.

همین جوری که می چرخیدم یه دختری رو دیدم که با عصبانیت وارد تالار شد. منم دنبالش رفتم. دختره رفت و رفت تا به یه پسری رسید و شروع کرد به دعوا کردن. منم سریع رفتم وسط دعوا و گفتم آقا آدامس نمی خواید؟

پسره زدم کنار و گفت: برو پی کارت بچه.

دوباره گفتم: آقا خواهش می کنم.

پسره همون جوری که داشت با دختره دعوا می کرد یه هزار تومنی در آورد و داد به من و گفت: بس کن دیگه. این وسط تو رو کم داشتیم. اصلا مگه تالار بورس جای شما داهاتی های آدامس فروشه؟؟؟

همین جمله رو که گفت یکدفعه دختره برگشت به طرف من و با تعجب نگام کرد. من گفتم: خانوم شما آدامس می خواید؟؟؟

ـ نه. تو خیلی وقته داری اینجا آدامس می فروشی؟

ـ من هفته هاست که میام اینجا و آدامس می فروشم.

ـ دروغگو. ببینم اسمت چیه؟ ها؟

ـ من؟ من، من، من،... من بهاره ام.

ـ بهاره ی چی؟

ـ بهاره دیگه. فقط بهاره.

ـ یا شایدم، تو دختر دروغگو، اسمت بهاره ی دروغگوه. نه؟

ها؟ این از کجا فهمید؟ ها؟ حالا چه غلطی بکنم؟

بعد دختره گفت: تو بهاره ی دروغگویی. آره؟ درست حدس زدم. ایول.

بعد به پسره گفت: نیمــــــــــا، این دختره بهاره ی دروغگوه.

بعد یه کم فکر کرد و گفت: نیما بیا کارت دارم. دروغگو تو همین جا وایستا....

بعد با هم رفتن و یه چیزایی بهش گفت.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 9:21 |

اول بخون. بعد می نویسم.

سلام بچه ها. داستانو شروع نمی کنم چون هنوز چند نفر که تعدادشون هم زیاده اکسپت نکردن.

حالا اول از آقا نیما(آدرسش توی پیوندا به اسم خنده پاستوریزه هست، حوصله ندارم دوباره بنویسم.) تشکر می کنم که این آدرسا رو دادن که من متن ویرایش شده داستانامو آپلود کردم شما می تونید برید بخونید ببینید قبلا چه خبر بوده.

اول بهاره یک دروغگوی خائن:

 

http://doorooghgo.persiangig.com/other/doroghgoye%20khaen.pdf

18 صفحه است. 144 کیلو بایت. داستان اولمه.

 

اینم بهاره یک دروغگوی عاشقه:

 

http://doorooghgo.persiangig.com/other/doroghgoye%20ashegh.pdf

25 صفحه است. 236 کیلو بایت. نقاشی های مهسای دلیرم توش گذاشتم. داستان دومه.

 

داستان سومو سه روز دیگه شروع می کنم.

راستی بچه ها، زهرا آبجی می گه شخصیت های داستانو یکی یکی وارد کن خواننده هنگ نکنه.

پیشنهاد خوبیه ها. توی هر آپ یک یا حد اکثر دو تا شخصیت وارد می کنیم...

اینو گفتم که اگه دیر اومدید قهر نکنید.

اونایی که نیومدید اکسپت کنید: اگه تا سه روز دیگه نیاید تموم...

 

 

راستی بچه ها می دونید شعار تیم های فوتبالی که با ایران مسابقه می دن چیه؟

من بهتون می گم: فقط توپ رو به رحمان برسونید.

خیلی بی مزه بود؟؟؟ شرمنده

 

 

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 18:23 |

داستان می نویسم.

سلام.

 

فکر کنم دیگه کم کم داره صدای همه در می آد که چرا داستانو شروع نمی کنم.

باشه بابا. نزنید. شروع می کنم.

قبل از اینکه داستانو شروع کنم باید یه سری توضیحاتی بدم برای افرادی که توی داستانن که اینو آخر آپم می نویسم.

 

حالا مشخصات داستان:

1- ادامه ی داستان های قبله. یعنی دقیقا سلسله مراتبش اینجوریه: 1- بهاره، یک دروغگوی خائن -2- بهاره، یک دروغگوی عاشق -3- بهاره، یک مفسد اقتصادی!!!

2- برای فهمیدن خیلی از قسمت های این داستان باید اول داستان های قبلو خونده باشید که می تونید برید توی آرشیو موضوعی، از بهاره یک دروغگوی خائن و از پایینی ترین آپ شروع کنید. اگه نخونده باشید خیلی از قسمت های داستانی که بعد از این می نویسم به نظرتون لوس و بی مزه میاد. راستی بچه ها من pdf داستانام رو، ویرایش شده دارم. ولی نمی دونم چه جوری بفرستمشون روی اینترنت. اگه شما سایتی برای این کار بلدید حتما بگید.

3- شخصیت های این داستان مثل داستان های قبل اسمشون بر گرفته از شخصیت های واقعیه.

 

 

حالا نوبت توضیحات شخصیت های داستانه(از اینجا به بعدو اگه بقیه بخونن وقت خودشونو تلف کردن.)

 

اول اسما و نقشا رو می نویسم:(ریز می نویسم تا چشماتون موقع خوندن در بیاد...)

 

    اسم                                       نقش

 

1- شغال:                 رقیب اقتصادی. (معمولا کسی به دوستش نمی گه شغال. کلی گشتم تا نقش متناسب با اسمت پیدا کردم.)

2- سمانه:                دوست (تا حالا که کسی از دوستی با بهاره دروغگو خیری ندیده. حتما سرنوشت بعضی هاشونو خودت می دونی.)

3- بابابزرگ درستکار:   نخاله(از اونجا که واژه درستکار توی داستان های من هیچ مفهومی نداره همین نقش به دردت می خوره)

4- عماد:                   هر چی گشتم اسم واسش پیدا نکردم.(نگران نباش نقشش پر رنگ هم می تونه باشه)

5- محمد:                 آنتن(کلی خلاقیت به خرج دادم تا اینو پیدا کردم.)

6- اشکان:                هم منفعت(دیگه از این با کلاس تر نتونستم برات پیدا کنم.)

7- احمد رضا:             هه، الان نمی تونم بگم.(نگران نباش نقشت می تونه محفوظ باشه. تو که دیگه وقتی میای یه آدرس از خودت نمی ذاری.)

8- نیما:                    همکار(همین به شخصیت خبیث تو می خوره. البته بچه ها می گفتن اینو تو داستان راه نده. من به حرفشون گوش ندادم.)

 

حالا سایر توضیحات:

1- اگه قبل از شروع داستان نیاید نقشتونو تایید کنید حذفتون می کنم، یکی دیگه رو جایگزین می کنم.

2- اگه بین داستان، توی یه آپ نظر ندید، نقشتون کمرنگ می شه. اگه ده روز پشت سر هم بگذره و نیاید، از داستان حذف می شید. حتی اگه من سه ماه آپ نکنم، شما باید 10 روزی یه بار بیاید حال و احوال بپرسید.(اینجوری اگر هم بعدا از بودن تو داستان پشیمون شدید، مودبانه می گید نمی خوام باشم.)

3- اگه توی یه صحنه من و تو و اون باشیم. بعد اون توی آپ قبل 3 تا نظر داده بود. تو 2 تا، اون نقشش بیشتر از توه. و اگه اون 4 تا، تو یکی، تو رو از صحنه بیرون می کنم. فقط با اون حرف می زنم.

4- اگه تو 2 تا نظر بدی که هم مفهوم داشته باشه، هم من خوشم بیاد، اون 5 تا نظر داده باشه که هر کدوم 3 تا کلمه باشه، اونو از صحنه بیرون می کنم.

5- اگه تو وبلاگت آپ بامزه ای کرده بودی نقشت پر رنگ می شه.

 

حالا حتما اونایی که قبلا هم تو داستان بودن می گن تو داستان قبلت اینقدر سوسول بازی نداشتی. من می گم چرا. داشتیم. یعنی کلا از نظر روانی هر کسی باشه همین کارو می کنه. ولی من اون موقع اخلاق داشتم اینو به شما نمی گفتم.

 

احتمالا از آپ بعد داستان رو شروع می کنم.

و سعی می کنم از قانون سه روز یه آپ استفاده کنم.

 

فعلا...

 

 

 

بای..............................................................................................

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 15:17 |

هنوز وقتش نشده؟

هنوز وقتش نشده؟

 

نه منظورم داستان نبود. دارم سوال می پرسم. هنوز وقتش نشده؟

 

هیچ فکر کردی اگه همین امشب، بخوابی و بعد حالت بد شه. اول نتونی حرف بزنی. بعد چشمات سیاهی بره و بعد حتی نتونی راه بری، بعد هم بری تو کما و یه هفته بعد تموم........................... اونوقت چی می شه. هیچ کس نگفته این اتفاقا مال پیراست. شاید برای جوونا هم پیش بیاد. اصلا شاید همین امروز تصادف کنی و تموم. البته شاید هم و شاید قوی تری هم که هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افته. ولی اگه این اتفاق افتاد چی؟

هیچ وقت فکر کردی بعدش چی؟

هنوز وقتش نشده؟

وقتش نشده که به خودمون بیایم؟

هنوز وقتش نشده که توبه کنیم؟ از خیلی چیزا.......................

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 9:39 |

می رن آدمــــــــــــا

می رن آدمـــــــــــــــا    از اونا فــــــــــــقط

خاطره هاشـــــــــــون    به جا می مونه

 

 

دیروز رفته بودم وب یک سری از همکارا و دوستای قدیمی داییم. اونا توی وبشون نوشته بودن:

 

امروز  صبح  خبر  جانگداز  هجرت  دوست  و  یاری  صمیمی  را   شنیدم  که  در لحظه  اول  خشکم  زد  و سراپا  لرزیدم . با   آنکه مدت  زیادی  از  دوستی مان  نمی گذشت  اما با    همان  چند  دقیقه ای که در آخرین دیدار  نزدمان آمد   صلابت  روحی  و بزرگی اندیشه اش  ما  را  وامدار  خاطراتش  نمود   . چهره ای متین و صبور  داشت و  قلمی  گیرا . هر  کس  که وی را می شناخت  خوب  میداند  که با  یک  بار  ملاقاتش   مهرش  را  در  دلها  می نشاند . زبانم  از  سرودن  خوبی هایش  قاصر  است و آخرین  لبخندهای  مهرآمیزش  برای  همیشه  در خاطر ه ام باقی است .  از  خوبی هایش  همین بس که  همه  دوستان و  یاران  همدلش  با  شنیدن  خبر  رحلت  جانسوزش   از  بن  جان  گریستند . 

 

 

من جدا از این دوستای خوب، تشکر می کنم.

دیگه نمی دونم چی باید بگم...

شاید باید خوشحال باشم، از این که داییم خیلی زود و راحت به هدفش رسید.... نمی دونم....

 

از همه ی اونایی که اومدن، سمنو، عطیه، بابابزرگ، مهدی، آرمین، احمدرضا و اشکان تشکر می کنم که هنوز هم کنارم هستید...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 10:49 |

می رن آدمــــــــــــا

می رن آدما،   از اونا فقط،

خاطره هاشون،   به جا می مونه.

 

 

اول از همه بگم هر چی تو این آپ می نویسم راست راسته.

یه بار گفتم سال 86 برای من سال خوبیه. دروغ گفتم.

86 بد ترین سالیه که تا حالا داشتم

جمعه ی پیش داییم خونریزی مغزی کرد. بعد هم رفت تو کما. هر کاری می شد براش کردن ولی بلاخره صبح پنجشنبه رفت.

داییم هنوز 30 سالش هم نشده بود، پارسال به مامانم قول داده بود امسال عروسی بگیره. پریشب عروسیش بود. نمی دونید چه عروسی ای بود.

امروز صبح ما برگشتیم خونه مون. البته احتمالا دوباره تو همین هفته می ریم.

از امروز دیگه نمی خوام داستان بنویسم، نمی خوام چرت و پرت بنویسم. می خوام از داییم بنویسم. می خوام از خاطره هایی بگم که با داییم داریم. می خوام همه شما بدونید چه کسی رو از دست دادیم.

نمی دونم از کجا شروع کنم. همیشه مامانم و مامان بزرگم بهم می گفتن تو خیلی شبیه دایی کوچیکه ای. می خندیدم می گفتن مثل داییش می خنده. حرف می زدم می گفتن مثل داییش حرف می زنه. پس بذار امروز هم مثل همیشه بنویسم.

وقتی بچه بودم خونه مون کنار خونه ی مامان بزرگم اینا بود. هر روز می رفتیم پیش داییم و با هم بازی می کردیم. هر چند 15 سال از من بزرگتر بودد. ولی از همون اولش هم وقتی باهاش بودیم بهمون خوش می گذشت.

یادمه وقتی بچه بودم با داییم کشتی می گرفتیم. همیشه هم داییم من رو می زد زمین. بعضی وقتا هم من و مهسای دلیر کشتی می گرفتیم و داییم می شد داور. آخرش هم دست هر دو مونو می گرفت و دست یکی رو می برد بالا و با هم برای تماشا چی ها دست می زدیم.

هر روز منو که می دید می گفت بستنی می خوای؟ منم می گفتم آره. بعد می گفت برو بخر!

یه روز با خواهرام دست به یکی کردن به من بخندن، دو ساعت تمام به من می خندیدن. خیلی اعصابم خورد شد. البته آخرش فهمیدم که دست به یکی کردن.

وقتی بچه بودم هر وقت بهش می گفتم برام یه جک بگو ماجرای اون دو تا گوجه رو تعریف می کرد که داشتن می رفتن، یکیشون می ره زیر ماشین اون یکی می گه رب گوجه بیا بریم مدرسه. بعد هم خودش کلی به جکی که گفته بود می خندید. ولی من همیشه اعصابم خورد می شد.

بعضی وقتا من و مهسا رو می برد و باهامون مصاحبه رادیویی می کرد. بعد هم با هم گوش می دادیم و کلی می خندیدیم.

 

اینا همه اش خاطره هایی بود که از بچگیم دارم. حالا کلی وقت داریم تا براتون خاطره تعریف کنم، تنها چیزی که از داییم مونده.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 13:30 |