![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. شمارش معکوس
شمارش معکوس، برای باز شدن مدرسه شروع شده. چهار شنبه. پنج شنبه. جمعه، شنبه،... و بلاخره یکشنبه هم خواهد رسید. الان که فکر می کنم می بینم با این که تابستون خیلی سریع گذشت، بدم نمی آد برم مدرسه. دلم برای خیلی چیزای مدرسه تنگ شده. بیشتر از همه بچه ها. دیگه هر چی باشه چهار سال گذشه رو با هم همکلاسی بودیم. و فکر کنم بعدش هم برای حیاط کج و معوج و بزرگ مدرسه که اون قدیما یه عالمه گل و درخت داشت. و کوه. کوهی که تقریبا مدرسه مون روی دامنه هاش قرار گرفته و روزی سه بار ازش می رفتیم بالا تا به نرده هایی که مرز بین مدرسه و خارج مدرسه است برسیم. بعد دوباره می اومدیم پایین. یاد سگ ها افتادم. سگ هایی که توی حیاط بودن. در واقع یه سگ سفید و سه تا توله سگ رنگ و وارنگ. که احتمالا تا الان بزرگ شدن. و امیدوارم اگه دوباره رفتیم مدرسه و اونجا بودن، من رو که دو سه بار خیسشون کرده بودم فراموش کرده باشن. و گرنه... فکر کنم دلم بیشتر برای سگ ها تنگ شده تا معلما یا مدیر و معاون و اینا. البته الان که فکر می کنم می بینم پارسال یه مدتی هم مدیر دوست من بود. دلم برای کلاس دودره کردن ها(که پارسال پایه اش بودم). بحث با معلم به خاطر 25 صدم ها، کتاب داستان خوندن سر زنگ ریاضی، یا مثلا برنامه ریزی کردن که امروز معلم نپرسه. فردا نپرسه. اصلا هیچ وقت نپرسه. و معمولا این آخر های سال دیگه همه به نیات خبیثمون پی برده بودن و به سختی جواب می داد. و دلم برای چشمه آبی تنگ شده که توی مدرسه جریان داشت و احتمالا بعد از 4 ماه باران نیومدن یا هیچی ازش نمونده، یا اگر هم چیزی مونده باشه، اونقدرا نیست که ارزش گفتن رو داشته باشه. و دلم برای تکاپو برای المپیاد و جشنواره خوارزمی و نمی دونم کنگره دکتر حسابی و این جور چیزا تنگ شده. تحقیق گرفتن و یا اگه نشد، تحقیق رو از خودمون می نوشتیم و آخرش یه مشت اراجیف به اسم منابع و ماخذ سر هم می کردیم بره. دلم برای دیوونه بازی در آوردن، جلوی کسایی که به هر دلیلی اومده بودن توی مدرسه و بسنتی خوردن، زیر تیغ آفتاب تنگ شده. و شاید دلم برای دم در منتظر سرویس وایستادن و پیمودن دور دنیا با سرعت بیست تا تنگ شده. و احتمالا از مجموعه این حرفا نتیجه می شه منتظر مدرسه ام. فعلا تا وقتی که نرفتم مدرسه نمی آپم. فعلا... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 14:8
مهسای دلیر آبجی!
سلام بچه ها... چطورید؟ امروز می خوام براتون از «مهسای دلیر جون آبجی» بنویسم. اینجوری می دونم کلی بهتون خوش می گذره. خوب از کجا شروع کنم؟ ام.............. آهان. این مهسای دلیر یه ویژگی استثنائی داره و اونم اینه که همیشه مریضه. دختر داییم می گفت: نشد من یه بار اینو ببینم جاییش درد نکنه. من گفتم: این که چیزی نیست. من هم تا حالا ندیدم این جاییش درد نکنه. حالا متناسب با شرایط و کاری که باید انجام بده این درد فرق می کنه. گاهی کمرش، گاهی پاهاش. گاهی پهلوش، گاهی دلش و یا اگه دیگه هیچ بهونه ای پیدا نکرد سرش درد می کنه. حالا می خوام براتون یه خاطره ای تعریف کنم تا بهتر با این درد های مهسای دلیر آشنا بشید: پارسال من یه شب به شدت مریض شدم و علاوه بر این که نتونستم بخوابم، نصفه شب به اتفاق سایر اعضای خانواده(به جز مهسای دلیر)جمع شدیم توی آشپزخانه و هی مامانم و بابام دارو تجویز می کردن و زهرا آبجی می آورد تا من بخورم. صبح که از خواب بیدار شدم تا برم مدرسه مهسای دلیر گفت: دیشب چه خبر بود؟ شرح مختصری دادم و اعلام کردم که دیگه حالم تقریبا خوب شده و دارم می رم مدرسه. مهسای دلیر گفت: خوب دیوونه، بگو حالم خوب نیست نرو مدرسه!!! خوب بعدشو هم خودم می دونم. چون تا حالا چند بار دیدم(مهسای دلیر برامون اجرا کرده). می خوابم توی خونه و ساعت ها ناله می کنم. این یکی از ویژگی های استثنایی مهسای دلیره. یه ویژگی استثنایی دیگه هم داره و اون نبوغ سرشارشه که دیگه لبریز شده. یکی از نشانه هاش توی آپ بالایی هست(اگه تونستی پیداش کنی). حالا یه چیز خنده دار دیگه. مهسای دلیر امسال می خواست کنکور بده. روز قبل از این که برن کارتای ورود به جلسه رو بگیرن، با یکی از دوستاش داشتن برنامه ریزی می کردن 6 صبح برن دم در دانشگاه صف وایستن، یه وقت کارتا تموم نشه و به اینا نرسه!!! چند روز پیش برق رفته بود. مهسای دلیر هم با کامپیوتر کار داشت. کلید اتاق رو زد دید روشن نمی شه. گفت: اه. همون موقع رفت بیرون کلید چراغ پذیرایی رو دوباره زد مطمئن شه. علاوه بر همه اینا که گفتم، مهسای دلیر یه قسمت جالب دیگه توی زندگیش داره و اون هم خواب هاشه. وقتی مهسای دلیر می ره به خوابه، دراز می کشه و چشماش رو می بنده. بعد وقتی خوابش برد، چشماش آروم آروم باز می شه. پس خیلی راحت می شه فهمید اون خوابه یا خودشو به خواب زده. یه راه دیگه هم واسه تست زدن اینکه مهسای دلیر خوابه یا نه وجود داره و اون هم اینه که ازش یه سوال کوچولو و معمولی بپرسید. اگه جواب داد یعنی خوابه و اگه جواب نداد یعنی بیداره. تقریبا هر شب مهسای دلیر شروع به حرف زدن تو خواب می کنه و اگه باهاش حرف بزنید، تا صبح هر چی ازش بپرسید جواب می ده که معمولا خیلی بامزه است. اینایی که گفتم تقریبا جالب ترین ویژگی های مهسای دلیر بودن. اگه دوست دارید بیشتر راجع به این نابغه آبجی بدونید، بهم بگید. حتما براتون می نویسم. فعلا................................................................ |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 15:55
بهراه خسته!!!
سلام نمی کنم. بهاره خسته. بهاره تنها. آخی. بهاره بیچاره. بهاره بیچاره گشنه اشه. اوه. چند ساعت مونده؟ خیلی............ خیلی........... یخچال در همین نزدیکیست. هر چند، دیگر چشم دیدن آشپزخانه را ندارم. دیگه اصلا گرسنه که می شم ادبیاتم هم می ریزه به هم. تا حالا تو کل عمرم دو تا جمله درست پشت سر هم نگفته بودم. ولی حالا توی این خط بالا دو تا جمله درست نوشته. من حیرت حیرتم که چه جوری اینا صبح فهمیدن ماه رمضان شروع شده؟ احتمالا رهبر دیشب توی خواب ماه رو دیده و صبح که ساعت 11 از خواب بیدار شده اعلام کرده ماه مبارک رمضان حلولید. شما تهرانی ها خیلی بد جنسید. وقتی دارید افطار می خورید ما هنوز نشسته ایم و چشم انتظاریم... هـــــــــــی روزگار. بد دوره زمونه ای شده. اشکال نداره. در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه. یه روز هم مال ما میاد جلو تر از مال شما. البته این ماه رمضان یه مزیتی هم داره. حالا دیگه مجبورم هر روز روزه بگیرم. می تونم تمام روز رو به این فکر کنم که نیم ساعت آخر قبل از افطار آرزوی چی رو بکنم(تجربه ثابت کرده هر چی توی این مدت از خدا بخوام بهم می ده) امروز آرزو می کنم: 1- عطیه بترکه. 2- فردا اذان مغرب بیاد جلو تر. 3- امشب بتونم 3 تا IMOحل کنم. یعنی می شه؟ خدا.............. تا حالا دیده بودی کسی این جوری از ماه رمضان بگه؟ امروز صبح می خواستم تا ساعت 12 بخوابم. ولی مگه این مهسای دلیر مزاحم می گذاره؟ آخر این آپم می خوام راجع به این غلط های املایی توضیح بدم: 1- شانس آورده اید براتون تایپ می کنم. وگرنه نمی تونستید بخونید. چه برسه به این که غلط املایی بگیرید. 2- اصلا چرا که نه؟ آدم می تونه هم نویسنده باشه. هم غلط املایی داشته باشه. مثلا همین هانس کریستین آندرسن. یه کتاب ننوشته که تعداد غلط های املاییش یه رقمی باشه. جان من شما می دونستید؟(خودم هم دیروز کتاب زندگینامه اش رو خوندم) 3- سه نداره دیگه. همون دو تا دلیل کافی نبود؟ 4- من می گم سه نداره. تو دنبال چهار می گردی؟ 5- ای بابا. خوب ول کن دیگه تموم شد..................کات. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 15:42
اگه من جای کیمحمود بودم...
سلام. بچه ها می دونید، واقعا هر چی فکر می کنم می بینم این کیمحمود ما خیلی بی عرضه است. چرا؟ چون این همه دنیا ما رو زیر مشت و لگد گرفته اند، به جان خودم ما مسیحی نیستیم که اون طرف صورتمون رو نشون بدیم بگیم بزن. حالا اگه این رئیس جمهور ما عرضه داشت، دو تا می خوابوند تو گوش اینا. می دونید من اگه جای کیمحمود بودم در این زمینه چه کار می کردم؟ امروز 11 سپتامبره. مگه نه؟ من اگه جای کیمحمود بودم، طی یک حرکت استراتژیک امروز رو یه جشن ملی اعلام می کردم.(همون کاری که دنیایی دارن هر روز بر علیه ما می کنن.) تازه مراحلش هم خیلی ساده است. اولا که دلیل یکدفعه همچین جشنی گرفتن احتمالا انرژی هسته ایه. بعد می تونن خیلی راحت یه بهانه چرب و چیلی جور کنن. مثلا امروز از قدیم یه جشن ملی(زرتشتی) بوده. که مثلا اسمش هم سپتامبرگان بوده. اینجوری تازه می تونیم بعدا بگیم اسم سپتامبر هم از زبان فارسی به زبان اونا رفته. بعد هم توضیح می دیم که این سپتامبرگان پنج روز قبل از شروع پاییز برگزار می شده(به تقویم زرتشتی فکر کنم امروز می شه) و به خود شخص اهورامزدا مربوط می شه. از دیگر سنت های این روز این بوده که مردم شهر، شبانگاهان به بیابان می رفتند و آتش بزرگی بر پا می نمودند و بعد 110 عدد سنگ را به روی هم قرار می دادند و دورش می چرخیدند و حرکات موزون انجام می دادند. نزدیک صبح هم کبوترانی را که از قبل مشخص شده بود، به طرف سنگ ها رها می کردند و کبوتر به سنگ ها می خورد و سنگ ها می ریخت. بعد همه با هم جیغ می زدند و بدو بدو به طرف شهر خالی هجوم می بردند و تا صبح همدیگر را می زدند و اموال یکدیگر را غارت می نمودند. احتمالا بازی هفت سنگ هم از همون زمان رایج شده و آیین صبح روز بعد سمپامبرگان، که اسم اون هم سازمان مللگان یا شاید هم حقوق بشرگان بوده است. حالا که کیمحمود آدم نیست. من از شما دوستان عزیز درخواست دارم که در راه گسترش این آیین و فرهنگ بی فرهنگی، من را یاری کنید و بچه ها را جمع کنید امشب. وعده ما در؟؟؟ شما بگید. فردا صبح هم هر کس بچه محل هاش رو جمع کنه، سر کوچه خودتون هفت سنگ بازی کنید و جیغ بزنید. شعرش رو هم هنوز طراحی نکردم. ولی اگه شما می تونید دو بیت شعر بگید که آیین سپتامبرگان کامل بشه. فعلا...... راستی سپتامبرگانتون مبارک. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 9:32
هـــــــــــــــــی. روزگار!
دو هفته دیگه تابستون تموم می شه. خوب، من که از اولش با شروع شدن تابستون مخالف بودم. ولی کی به نظر من اهمیت می ده؟ حالا داشتم فکر می کردم توی این تابستونی که رفت چه کار کردم؟ کلاس زبان رفتم که تنها تاثیری که داشت این بود که اعتماد به نفسم رو برد بالا(تنها زمینه ای که اعتماد بنفسم نمی خورد به سقف همین بود). یه کمی ریاضی خوندم. البته خیلی کمتر از اونی که باید می خوندم. ولی بلاخره موفق شدم تا حتی یه سوال IMO حل کنم.(خودمو کشتم) خوردم، خوابیدم، تلویزیون نگاه کردم، با کامپیوتر بازی کردم، یه داستان 10 صفحه ای نوشتم، دو سه تا کتاب قطور مطالعه کردم. و خوب... اونقدرا هم کم از تابستونم استفاده نکردم. هر چند، هر جوری حساب می کنم می بینم عقبم... دو هفته دیگه وقت دارم... ولی جدا نمی دونم چه کار می شه توی این دو هفته کرد. راستی مهسای دلیر با شجاعت گفت من نمی رم توی اون هفته نامه زرد کار کنه. فکر کنم منتظره بیان بگم تو رو خدا بیا برای ما کار کن. این همه هم حقوق بهت می دیم. راستی یادم رفت بگم توی این تابستون زحمت کشیدم و توی سمیناری که مدرسه برگذار کرد شرکت نکردم. خیلی خسته شدم. و همچنین زحمت کشیدم و اون طرحی رو که می خواستیم روی تابستون روش کار کنیم تا سال دیگه بفرستیم خوارزمی هم هنوز داره خاک می خوره و از یک صفحه تجاوز نکرده(البته یه صفحه هم عکس داره می شه دو صفحه). وای... امسال تابستون من چقدر خسته شدم. اگه 130 سال با همین شدت کار کنم شاید بعدش به یه جاهایی برسم. مهسای دلیر امسال کنکور داد. به نظر شما قبول می شه؟ من که فکر نکنم. یاد پارسال تابستون افتادم. با این که هیچ کاری نکردم، ولی لااقل بهونه ام این بود که تابستون نداشتیم. از اون طرف وسط مرداد امتحان داشتیم، از این ور هم دو هفته زودتر گفتن بیاید مدرسه. آهان. فهمیدم این دو هفته رو صرف چه کاری بکنم: برنامه ریزی برای کارایی که ضمن سال تحصیلی می خوام بکنم... من حتما موفق می شم. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 16:34
وبلاگ جدیدم.
سلام.......... سلام............... بلاخره روز موئود فرا رسید. بلاخره وبلاگم رو عوض کردم. خوب، چه طوره؟ قابل تحمل هست؟ خواهش می کنم نگید قبلا بهتر بوده. چون دیگه واقعا از حالت قبلیش خسته شده بودم. آره می دونم. حتما همه تون فهمیدید که می خواستم داستانم رو هر چه زود تر جمعش کنم بره. خوب چی بگم؟ واقعا همین طوره. به نظرم اون قدرا هم بد تموم نشد. من اینو از قبلی بیشتر دوست داشتم. خوب حالا با این وبلاگ جدید: اول باید بگم که توی این وبلاگ جدید زیاد دروغ نمی گم. راست می گم. اگه دوست داشتم مبالغه هم می کنم. نظرتون راجع ه این عکس جدید چیه؟ عکس اون خره بهتر نبود؟ به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد.(اگه خوشتون نیومد هم صلیقه هامون به هم نمی خوره. اصلا نمی خواد نظر بدی. یک تابستون داره تموم می شه. قرار بود یه عالمه کار بکنم. ولی... بچه ها مهسای دلیر می خواد کار پیدا کنه. رفته گشته گشته توی یه نشریه زرد کار پیدا کرده که حقوق سر دبیرش 75 هزار تومنه. بعد از 103 سال زندگی، دیروز کتاب دنیای تئو رو تموم کردم. برام دست بزنید. فعلا چیزی برای گفتن ندارم. بعدا با یه آپ توپ میام سراغتون. فعلا... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 13:45
پایان!!!
عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود. چشمام رو بستم. از ترس می لرزیدم. حتما اینو وحشی هم می دید و بهم می خندید. توی همین لحظه صدای شلیک اومد. ولی دردی احساس نکردم. با ترس چشمام رو باز کرد. چی؟ وحشی تیر خورده بود. بیرون از اتاق محمد وایستاده بود و به ما نگاه می کرد. بعد به من گفت: پولا رو پیدا کردی؟ بیا ورشون داریم و فرار کنیم. ـ نه. هنوز پیداشون نکردم. ولی... دوباره صدای شلیک اومد. و این بار محمد بود که افتاد زمین. وحشی هنوز نمرده بود. و اصلحه اش رو آورد بالا و محمد رو زد. قبل از اینکه اسلحه اش رو بگیره طرف من هفت تیرم رو برداشتم و چند بار به طرف سرش شلیک کردم. دیگه هیچی از سرش نمونده بود. فقش یه تیکه هایی مغز از در آویزون بود. عکسی رو که روی دیوار بود ورداشتم و از اتاق اومدم بیرون. ولی دم در اتاق میخکوب شدم. مهسای دلیر اونجا بود. درست رو به روی من، کنار در پشتی. و اسلحه اش هم توی دستش بود.من کنار جسد وحشی وایستاده بودم. جسد سمنو لای در و جسد نیما هم یه کم اون طرف تر آفتاده بود. محمد بین من و مهسای دلیر و عماد هم با اون عظمتش، افتاده بود روی میز و میز شکسته بود. به نظرم یه ۶-۷ تا تیری خورده بود. شغال هم بیرون افتاده بود. از اونجایی که من بودم می شد توی پنجره دیدش. مهسای دلیر گفت: بازم تو؟ دیگه هیچ راه فراری نداری بهاره دروغگوی خائن بی گوش یاغی فراری وحشی. با دیدن مهسای دلیر تمام بدنم بی حس شد. و قاب عکس و آلبومم که دستم بودن، هر دو با هم افتادن زمین. نگاه مهسای دلیر برگشت روی اونا. اون هم از تعجب میخکوب شد. به من نگاه کرد و گفت: تـ... تو... تو.... بهاره......... ـ مهسا... بعد مهسای دلیر اسلحه اش رو انداخت زمین و هر دو با هم فریاد زدیم: خواهــــــر. و بعد دویدیم به طرف هم و همدیگه رو بقل کردیم و کلی گریه کردیم(ببخشید دیگه من زیاد توی قسمت های آخر فیلم هندی وارد نیستم) بعد مهسای دلیر کلی به اونایی که ما رو از هم جدا کردن فحش داد و کلی از همدیگه عذر خواهی کردیم. بعد هم رفتیم و پولا رو پیدا کردیم. اونجا فقط 9 میلیارد و 800 میلیون من نبود. هدود 4 میلیارد دیگه هم بود. پولا رو برداشتیم و اول دو هفته خوش گذروندیم. یه هفته هم جلو تر از موعد پول همه بانکا رو پس دادیم. بعد هم دو هفته ای صبر کردیم و اینبار دوباره من رفتتم وام بگیرم. منتها این دفعه از هر بانک 2 میلیارد، با 300 میلیون سود که بعد از 2 ماه براشون بیارم. بعد هم من و مهسای دلیر، با هم رفتیم هند و 100 میلیارد تومن رو هم بالا کشیدیم... پایان |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 10:22
بازی تموم شد!!!
سمانه بود. در رو باز کرد و اومد بیرون. اون هم من رو دید و سر جاش خشک شد. خیلی قاطی کرده بودم. سمانه گفت: تو.. تو... اینجا... با تمام خشمی که داشتم اسلحه ام رو بردم بالا و مستقیم پیشونی اش رو نشونه گرفتم و حتی یه لحظه هم برای فکر کردن صبر نکردم... مغزش پاشید روی در... با صدای گلوله، همه ساکت شدن. دیگه هیچ کس توی خونه هیچ حرفی نمی زد. شاید بیشتر از یه نفر باشن. اوه، این چه حماقتی بود که کردم. سریع فرار کردم و رفتم پیش محمد و شغال که کنار خونه، قایم شده بودن. اونا هم صدای شلیک رو شنیده بودن. محمد پرسید به کجا شکیل کردی؟ گفتم: مغز سمانه روترکوندم. ـ چی؟ توی نگاه محمد و شغال ترس موج می زد. شغال پرسید: خوب پس منتظر چی ای؟ بریم تو پولا رو برداریم. ـ نه صبر کن. فکر کنم اونا بیشتر از دو یا سه نفر بودن. در ضمن فراموش نکن که الان حد اقل عماد اون توه. شغال دوباره سر جاش نشست. بعد گفت: خوب حالا چه کار کنیم. من که می دونستم اونا از در پشتی می آن بیرون و حتی فکرشو نمی کنن که من با محمد و شغال باشم پیشنهاد کردم اونا از پشت مواضب باشن کسی فرار نکنه، من هم برم از جلو تو ببینم چه خبره. اونا هم قبول کردن. یعنی بهتره بگم با اون کاری که من کردم جرئت مخالفت نداشتن. من رفتم جلو و آروم وارد خونه شدم.درست حدس زده بودم. هیچ کس توی اتاق جلویی نبود. ولی از اتاق عقبی صدای راه رفتن می اومد. بعد یکدفعه صدای شلیک گلوله از پشت خونه اومد. اونایی که توی اتاق عقبی بودن بدو بدو رفتن بیرون. موقعیت مناسبی بود. رفتم توی اون اتاق. اصلا بهش نمی اومد توی اون خونه خرابه ای باشه که من دیده ام. خیلی مرتب بود. انکار مدتهاست که چند نفر اینجا زندگی می کنن. ولی پولا اونجا نبود. رفتم به سمت اتاق دیگه. توی اون اتاق یه تخت، یه میز تحریر، یه تعدادی نقاشی و چند تا عکس بود. خدای من. اونا... اونا... اونا عکسای مهسای دلیر بودن. یه کم رفتم جلو تر.اوه، اونجا یه عکس دیگه هم بود. من اون عکسو می شناختم. اوه، اون عکس اونجا چه کار می کرد؟ کیفم رو باز کردم و آلبومم رو باز کردم. صفحه اولش رو باز کردم. همون عکسی که از من و مادر و پدر و خواهر بزرگترم بود. خودشه. اون عکسی که روی دیوار بود همون عکس بود. ولی اینجا چه کار می کرد؟ کنار عکسای مهسای دلیر... تو همین لحظه یه نفر از پشت سر صدام کرد: بهاره دروغگو! سریع برگشتم. وحشی بود. نه این امکان نداشت. وحشی گفت: پس تو هم اینجایی. آره؟ حالا با زندگیت خداحافظی کن. اگه دستمو می بردم به طرف اسلحه ام حتما شلیک می کرد. گفتم: پس تو و مهسای دلیر این همه وقت اینجا بودین؟ وحشی گفت: بهاره، به انتهای زندگیت نزدیک شدی. می دونی با من چه کار کردی؟ می دونی ما توی اون زندان چقدر سختی کشیدیم؟ هیچ می دونی ما چقدر گرسنگی کشیدیم؟ ـ گوش کن وححشی، شما به خاطر من سختی نکشیدید. به خاطر اشتباهات خودتون سختی کشیدید. وحشی گفت: خیلی خوب. حالا نوبت توه که تاوان اشتباهاتت رو بدی. ـ نه. یه لحظه صبر کن. شما... شما چه طور از اون زندان فرار کردید؟ شما که چیزی نداشتید که باهاش تونل بکنید. حتی غذا هم بهتون نمی دادن تا با قاشق اون رو بکنی. وحشی شروع کرد با صدای بلند خندیدن و بعد گفت: درسته. اونا به ما هیچی نمی دادن. ولی خوب، یادشون رفت یه چیزایی رو ازمون بگیرن.می دونی آدمی که خیلی گرسنه اش باشه چه شکلیه؟ من هیچی نگفتم. اصلا از حرفاش سر در نمی آوردم. وحشی آدامه داد: وقتی آدم خیلی گرسنه اش باشه، هر چیزی رو می تونه بجوه و بخوره. من، با همین دندونام اون تونلو کندم. می فهمی؟ چی؟ هه هه هه. با دندون. وقتی خندیدم به وحشی بر خورد و داد زد: اصلا خنده نداره. می دونی چیه که خنده داره؟ این که تو الان به پای من می افتی تا ببخشمت. بعد اسلحه اش رو آورد بالا و به طرف من نشونه گرفت و گت: با زندگیت خداحافظی کن بهاره. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 12:33
جویندگان پول!!!
من گفتم: نه. صبر کن. همه برگشتن و منو نگاه کردن. دوباره گفتم: صبر کن. تو نباید اونو بکشی. من اونو لازمش دارم. شغال اخم کرد و گفت: بزار این خائنو بکشم. ـ نه. پس پولای من چی؟ این تنها امید من واسه گرفتن سمانه است. خواهش می کنم اونو بده به من. شغال چند لحظه به محمد نگاه کرد. بعد پرسید: ببینم، تو می دونی سمانه کجاست؟ ـ من... نه. اون سر منو هم کلاه گذاشت و رفت. اگه دستم بهش برسه... ـ بلاخره که یه آدرسی چیزی باید ازش داشته باشی. ـ چند تا آدرس دارم. ولی به هیچ کدومشون سر نزده. ـ دوستاش چی؟ دوستاشو می شناسی؟ ـ خوب راستش به جز همون نیما هیچ کدومشونو نمی شناسم. خدای من. یعنی هیچ کاری نمی شه کرد؟ یعنی هیچ راهی نداره که بشه پیداش کرد؟ بلاخره باید بشه یه کاری کرد... تو همین فکرا بودم که محمد گفت: آهان. عماد. من خونه عمادو بلدم. شاید اگه عماد رو دنبال کنیم بتونیم پیداش کنیم. خودشه. شغال محمد رو ول کرد و هر سه تامون سوار ماشین شدیم تا بریم خونه عماد. حدودا یک ساعتی طول کشید تا رسیدیم. خیابونا خیلی شلوغ بود. بعد محمد که پشت رانندگی می کرد سر یه کوچه نگه داشت و گفت خونه اش اینجاست. اما بهتره نریم جلو. چون اون همه مونو می شناسه. گفتم: پس چه کار کنیم؟ ـ خوب شما برید اون سر کوچه وایستید. اگه خواست فرار کنه به هم خبر می دیم و می ریم دنبالش. بعد شغال گفت: نه خیر. من اینجا پیش محمد می مونم. بهاره تو برو اون سر کوچه. محمد یه کم ناراحت شد. ولی خوب به نفهش نبود که اعتراض کنه. باید سعی می کرد اعتماد شغالو به دست بیاره. داشتم پیاده می شدم که شغال پرسید: ببینم، حالا اصلا از کجا معلوم سمانه عمادو هم دور نزده باشه؟ من گفتم: مطمئنم که این کارو نکرده. محمد پرسید: از کجا می دونی؟ گفتم: خوب واضحه. عماد که پول زیادی از سمانه نمی گیره. به کاراش هم کاری نداره. سمانه هم با این همه پول، بلاخره به یکی مثل عماد نیاز داره. درسته؟ دیگه هیچ کدوم چیزی نگفتن و من هم رفتم به اون سر کوچه.حدود یه ساعتی اونجا وایستاده بودم. دیگه کم کم همه به دختر باکلاسی که با یه عینک دودی و قیافه خفنش (چه غلطا!!!) سر کوچه وایستاده بود که توی کوچه سرک می کشید مشکوک شده بودن. بعد تلفن همراهم زنگ زد. شغال بود. زنگ زده بود که بگه عماد از اون طرف کوچه اومد بیرون. من هم سریع خودمو رسوندم بهشون و با هم رفتیم دنبالش. عماد سوار یه ماشین بود و ما هم دنبالش. یه کم که گذشت عماد از شهر خارج شد. از اینجا به بعد رو باید بیشتر دقت می کردیم تا لو نریم. شغال دو تا اسلحه در آورد و یکی شو به طرف من گرفت. من گفتم خودم دارم. محمد گفت بده به من. ولی شغال نداد.یه کم بعد شغال از جاده هم خارج شد و زد به خاکی. به محمد گفتم فعلا دنبالش نرو. یه کم صبر کردیم تا بعد از کلی رفتن جلوی یه خونه ی خرابه وسط بیابون نگه داشت و از ماشینش پیاده شد. بعد ما هم رفتیم دنبالش و کنار خونه هه وایستادیم. من رفتم پشت خونه هه تا شاید بتونم دید بزنم. خوشبختانه موفق هم شدم. اونجا فقط عماد رو می دیدم. و یه صداهای هم می اومد. ولی درست معلوم نبود صدای کیه. خوب مسلما نیما و سمانه بودن. نا مردا. حتما داشتن با پولای من حسابی حال می کردن. سعی کردم توی اونجا رو ببینم. ولی خوب از طرفی باید احتیاط می کردم کسی من رو نبینه. با دقت به صداها گوش دادم. خیلی واضع نبودن. ولی مطمئنم مال بیشتر از دو یا سه نفر بود. من اونجا بودم و داشتم سعی می کردم گوش بدم که در پشتی خونه که نزدیک من بود باز شد... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 10:17
تولد!!!
تولد تولد بابارابابارابابارا(یک نفس بخوانید آهنگ شادمانی می شود.) امروز تولد کیه؟ ها؟ اگه گفتی؟ خط بالا نکته انحرافی قضیه بود. امروز تولد کی نیست. تولد چیه. حالا تولد چیه؟؟؟ ایول. تولد نی نی وبلاگمه. همه با هم بگید: بابارابابارابابارا نی نی وبلاگ امروز یه ساله شده. دست دست دست... دقیق تر اگه بخوام بگم یه سال پیش شروع کردم به نوشتن. حالا یه عالمه داستان نوشتم، یه عالمه دوستای خوب پیدا کردم. یه عالمه اتفاقای جالب برام افتاد. و البته یه عالمه اتفاقای بد برا افتاد. ولی کلا خوش گذشت. توی یک سال گذشته 85 تا آپ کردم که می شه متوسط هر29411/4 روز یه آپ. البته فقط دوستان قدیمی می دونن که این امار اصلا درست نیست و حد اقل سه ماه از این یه سالو نبودم. البته یه چیز جالب دیگه. امروز، روز تولد وبلاگم، دقیقا مصادفه با تولد مهسای دلیر. با این تفاوت که مهسای دلیر 16 سال از وبلاگم بزرگتره(مهسای دلیر رو با وبلاگ مقایسه می کنم.) حالا همه بگید مبارکه مبارکه...(من چرا همه ی شعرا و آهنگای شادمانیم اینقدر مزخرفه؟) بچه ها یه ساله که دارم می نویسم، یه ساله که دارم دروغ می گم. یه ساله که عکس این خره این بغله، و یه ساله که اسم وبلاگم دروغ می گیم مثل نقل و نباته. نظرتون در مورد این که وبلاگم رو بترکونم چیه؟ همه با هم بگید بــــــــــــــــــــــــله. البته نه اینکه حذف کنم ها. فقط یه تغییر اساسی توش می دم. حالا یه نظر سنجی از شما دوستان می کنم تا شاید بهتر تر بشه. به نظر شما قالب وبلاگم سنگینه؟(می دونید، من خوشم نمی آد مردم رو اذیت کنم و کلا انسان سازمان مللی ام. اگه سنگینه بگید عوضش کنم.) به نظر شما عکس این خره رو عوض کنم؟ به نظر شما بازم دروغ بگم؟ در ضمن بگم که تا داستان بهاره، یک مفسد اقتصادی تموم نشه دست به وبلاگ نمی برم...(امروز فرداست که اون هم تموم بشه) یادتون نره جواب سوالا رو... فعلا... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 15:17
|