تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
michatim

بعد از کلی وقت که آپ نکردم، با یه آپ نه خیلی چندان قشنگ اومدم.

این آپم مثل یه مطلبی که قبلا نوشته بودم، بخشی از چت های من و عطیه است. که عطیه درخواست کرد اولش رو سانسور کنم. باشه. از وسطش می نویسم.(b منم و a عطیه)

….

B: you're lazy!!!

A: fohsh nade.

B: fohsh nemidam, but you're really lazy.

A: not really lazy. I'm just a little lazy.

B: so… you agree me. Anyway, you are lazy. Lazy atiyeh!!!

A: and you are very ensafless!

B: maybe. I can say every thing I want!

A: so, you are agree with me. Anyway, you're ensafless. Ensafless bahareh!

B: fohsh nade. You're very rude

A: ensafless isn't fohsh. So you're "bisavad" that you don't know Ensafless isn't a fohsh.

B: ensafless isn't a fohsh. But bisavad is fohsh. Isn't it?

A: no. it's a real matter. If you wasn't bisavad, it was a fohsh.

B: I'm not bisavad. I've got "sikl"

A: you're dot "sikl". But you don't have learn any thing.

B: Nokay. I know a lot of things. I know physics, I know maths, I know chemistry. And I know a lot of things about computers.

A: you don't know. You just know maths.

B: last yeay I had gotten 17.5 points from physics exam and you had gotten 17. I know physics, more than you.

A: physics is not important. You are "zatan" bisavad.

B: no. it's wrong and fonny. No body is bisavad by the zat. Savad is an ektesabi adjective

A: don't bahs with me. When I say you are bisavad, it means you are bisavad (khafe sho)

 معمولا می گن وقتی یه نفر کم می آره از این جمله ی آخر استفاده می کنه.

احتمالا فردا پس فردا ها با یه آپ توپ می آم. کلی اتفاقای جالب داره می افته.

فعلا.................

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 17:8 |

تلویزیون

نه بابا. قضیه خ.خ و این حرفا نیست. کی گفته؟ اگه تازگی ها کم پیدا تر از اون موقع هام شدم صرفا به خاطر اینه که اولا هر روز تا ساعت 3 مدرسه ایم. بعدش هم ما که نمی شینیم درس بخونیم، از در و دیوار می ریم بالا. خوب بچه خسته می شه دیگه.

توی این آپم می خوام برای اولین بار در تاریخ وبلاگم از تلویزیون بنویسم.

اول بذار از این الیاسه بگم. نمی دونید وقتی این حرف می زنه چقدر من تحت تاثیر قرار می گیرم. به خصوص وقتی به دکتر می گه تو انتخاب شده ای، اصلا انگار می خواد گریه ام بگیره. واقعا که این چقدر معصومه و چقدر قشنگ حرف می زنه(البته احتمالا من چند قسمت آخرش رو ندیدم.)

نکته بعدی که می خواستم بگم... حتما همه تون می دونید دیگه. یعنی تابلوه دیگه. راجع به یانگومه. البته من می خوام نتیجه اخلاقی ای که گرفتم رو بگم و اون هم اینه که اگه مثل یانگوم 100 سال جون بکنی، آخرش هم به هیچ جا نمی رسی. ولی اگه مثل بانو مین بشینی و هی هر جا ترسیدی بکشی عقب، آخرش می شی بانوی اول آشپزخانه.

نکته اخلاقی بعدی که می خوام بگیرم اینه که آقایون کلا اخلاق ندارن و غیر قابل اعتمادن. که این نتیجه اخلاقی رو از هر سه تا فیلم ماه رمضان گرفتم.

خوب چه طور بود؟ باید سعی کنم از این فیلما نتیجه اخلاقی بگیرم و 1- هر چی الیاس می گه درسته. روزه نگیر. دروغ بگو.... 2- بشینم سر جام و هیچ کاری نکنم. تا دست سرنوشت بیاید و منو به یه جایی برسونه. نرسوند هم تقصیر من نیست که. تقصیر دست سرنوشته.3- نتیجه اخلاقی سومی هم که با خودشه. نشون به اون نشون افشاری و زنش و دکتره که اسمش یادم رفته و شایگان و حاج آقا فتوحی و اون پسرش.

نماد آدم خوب هم توی این فیلما زن افشاری و آرام و دکتر بردیا و زن فتوحی و دختر شایگانه.

خوب. حالا من شما رو توی نتایج اخلاقی ای که گرفتم شریک کردم.

راستی به اطلاع برسونم 2 روز نیستم.

 

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 16:51 |

استراتژیک هایم!!!

در این یک هفته که من نبودم چند استراتژیک مهم بر من اتفاق افتاد.

اولیش و دومیش به شما ربطی نداره. سومیش این بود که تنی چند از دوستان که بنای به سخره گرفتن من را نهاده بودند، هر پیامدی که به مدرسه وقوع می نمود از من تقاضا می نمودند که به اطلاع شما برسانم و من با گستاخی امروز آمده ام که برسانم. ان شا الله.

پس بگذارید استراتژیک ها را از ابتدا مرور کنیم. برای شروع به مبحث تکراری مدرسه یمان می پردازم. که یک روز ما را در مدرسه گذاشتند، در را بستند، قفل نمودند، سپس دزد گیر را فعال نموده و اصلا متوجه نشدند کلاس 40 نفری را که احیانا شلوغ ترین کلاس مدرسه و دانش آموزان هر کدام به ازای 10 نفر انسان پرحرف، که سر هم می شود 400 نفر در مدرسه 200 نفره، جا مانده اند. و ما هم بعد از این که 30 کیلومتر از مدرسه فاصله گرفتند، متوجه شدیم. و در آنجا فریاد بر آوردیم و به در و دیوار کوبیدیم و بلاخره وقتی یک نفر متوجه حضور ما شد و در را گشود، زیر پای بچه هایی که با تمام قدرت در را کوبیدند و ریختند بیرون(مثل گله بوفالوها) ماند. که این دیگر به غایتش می بود.

دیگر استراتژیک این بود که به تازگی همه متوجه شده اند که بهاره دچار جمله تغییراتی شده است. از جمله: زنگ ریاضی با دفتر ریاضی خودش که همه را نوشته به پای تخته می رود. تکلیف های فیزیک که هیچ کس ننوشته را می نویسد(در گذشته اصل بر این بود که همه می نوشتند و بهاره نمی نوشت) شیمی می خواند. و سه عدد خودکار به سه رنگ متفاوت خریده است که این کلا با ارزش های بهاره مغایرت دارد.

اگر کسی فهمید چرا بهاره چنین شده است جایزه ای نزد من دارد. چنان که تاکنون هیچ کس نفهمیده است. و زین پس نیز نخواهد فهمید.

و اما. در انتها مختصری من باب  مخملی که در پست پیش مطرح نموده بودمش که دیروز در حال چت با عطیه سر کلاس درس از او خواستم توضیحی مختصر بدهد و شرحی مختصر از چت هایمان را برایتان می نویسم:

 

A: it means sb make change(hamoon enghelab) in a country that it is very under skinly & very slow & many of people don't understand it. It is like utting head of sb with "panbeh"!!!!

B: wow. You think, do I answer them? It's an exciting game. Isn't it?

A: oh,…no. they want to make you "Eghfaled". Maybe they join you to their group & Eghfal you without that you understand it.!!!

 

اکنون شما نیز به همان اندازه که من و عطیه ز انقلاب مخملی می دانیم، می دانید و اگر کسی از شما پرسید، می توانید از توضیحات عطیه بهره جویید.

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 13:10 |

انقلاب مخملی!

سلام.

چند وقتیه که خیلی برام ایمیل هایی می آد که دقیقا نمی فهمم چیه. ولی به نظرم دارن دعوتم می کنن برای یه انقلاب مخملی. البته شاید یه روز براشون یه میل زدم گفتم من رو چه به این غلطا. ولی حالا فعلا حوصله این کارا رو ندارم.

یه بار هم توی تلویزیون راجع به این شنیدم که توی نمی دونم کدوم کشور به ایرانی ها انقلاب مخملی یاد می دن. و خلاصه کلی از این چیزا

بچه ها این انقلاب مخملی دقیقا چیه؟ یکی به من بگه.

من خودم یه بررسی کلی ای انجام دادم. چند تا حالت مختلف می تونه داشته باشه. یکی این که اسمش بر می گرده به نوعی پارچه. و یه سناریو دیگه هم اینه که مربوط می شه به نوعی بیماری. البته هر چی فکر می کنم نمی فهمم برای چی آدم باید اسم انقلابش رو اسم پارچه یا بیماری بذاره. پس این دو تا سناریو حذفن.

همین جوری که داشتم بررسی می کردم به این نتیجه رسیدم که احتمالا اسم این انقلاب بر می گرده به یک گونه گربه در حال انقراض که آخرین مدلش توی خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره زندگی می کرد. آهان. این خیلی بهتر شد. حالا لااقل می شه دو خط بررسی اش کرد. شاید منظور اینه که توی این انقلاب از روشی که گربه های مخمل برای مقابله با هاپوهای کمار(یک گونه سگ هندی) استفاده می کنن استفاده می شه. و یا شاید هم دقیقا بر عکس. کسایی که انقلاب می کنن نقش اون جوجه ها رو که اسمشون یادم نیت دارن و با مخمل می چنگن. و احتمالا دارن توی این انقلاب توضیح می دن که اگه هاپوکمار و مادر بزرگه حظور نداشته باشن موفقیت هیچ وقت نسیب نمیشه.

 

حالا یه بار دیگه سوالم رو مطرح می کنم. شما اگه جوابو می دونید بگید.

این انقلاب خملی که می گن یعنی چه؟

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 16:15 |

دعوا توی مدرسه

سلام

امروز از مدرسه مون می نویسم.

قبلا گفته بودم که ما 40 نفر توی یه کلاسیم. قرار مدرسه بر این بوده که اگه کلاس زیر 40 نفر باشه، یکی و اگه بالای 40 نفر باشه 2 تا کلاسمون می کنن. و طی این چند روز سعی خودشون رو کردن که ما رو زیر 40 نفر نگه دارن. هر چند 42 نفر دوست داشتن برن ریاضی.

خوب پس باید چه کار می کردن؟ معلومه دیگه. با بهونه های بنی اسرائیلی نصف کلاسو گرفته اند که باید برید تجربی.

در واقع جریان از اونجا شروع شد که چند نفر از بچه ها که ردیف آخر می نشستن تخته رو نمی دیدن. از بچه ها تقاضا کردن که یکی جاشو با اونا عوض کنه و بچه ها هم محترمانه پاسخ منفی دادن. پس این بیچاره ها باید چه کار می کردن؟ من از فرصت استفاده کردم و براشون توضیح دادم که این روش پسندیده نیست. تغصیر اینا نیست که شما نمی بینید. کلاس خیلی شلوغه. بعد اونا رو شیر کردیم که برن دفتر و محکم تقاضا کنن ما رو دو تا کلاس بکنن.(اگه بخوام این همه اسم رو بنویسم شما قاطی می کنید. پس همه رو اون می نویسم. خودتون تشخیص بدید.)

خلاصه خودمون رفتیم ته کلاس و سرمون رو انداختیم پایین. با توجه به این که طی آخرین امار جمعیت کلاس 42 نفر بود، دفتر دیگه نمی تونست بگه کمید. پس اومدن سر کلاس و 7 نفرو احتمالا به قید قرعه کشیدن بیرون. و گفتن شما حق ندارید برید ریاضی. باید برید تجربی. خلاصه اون گریه کرد. اون اعتراض کرد. اون داد زد. اون فلسفه بافت. اون یکی پرونده رو گذاشت جلوش گفت می تونید از این مدرسه برید. اون رفت تجربی. اون رو به زور بردن. اون یکی به زور هم نرفت و ... بلاخره من نفهمیدم کی رفت و کی نرفت. فقط فهمیدم اون و اون یه کاری کردن که حالا مثل خر تو گل مونده اند. یه بار توصیه می کنن بریم تجربی. یه بار دستور می دن. یه بار راجع به رشته های دانشگاهی تجربی که چقدر خوبن سخنرانی می کنن. یه بار برامون امار می گیرن که چقدر تجربی ها بهتر دانشگاه قبول می شن. و خلاصه خودشون هم نمی فهمن دارن چه کار می کنن.

و بچه ها. یکی با این که بهش گفتن برو تجربی هنوز سر کلاس ما می شینه. یکی ایثار می کنه و به جای یکی دیگه می ره تجربی. یکی می گه می رم آموزش و پرورش.

خلاصه خر تو خری شده. جریان داره کم کم به وزارت خونه کشیده می شه. و من خیلی مظلوم و معصوم، اون ته نشسته ام.

بازم دوست دارید از مدرسه ما بشنوید؟

باشه. می گم. دیروز به ترتیب کلاسا توی طبقه دوم دقت کردم و دیدم از این مرتب تر نمی شه. از اون ته به ترتیب: سوم ریاضی، دوم تجربی، پیش تجربی، پیش ریاضی، دوم ریاضی، سوم تجربی!!!

خودشونو کشتن. تازه جالبه که همه کلاسا کپی همن. یعنی مو نمی زنن.

امروز من و عطیه اقدامات غیر اخلاقی مون رو شروع کردیم. به این ترتیب که سر کلاس، وقتی معلم داشت حرف می زد ما داشتیم کتاب داستان می خوندیم. من دنیای صوفی رو می خوندم که از عطیه گرفتم. عطیه عطر سنبل عطر کاج رو که از من گرفته بود.

راستی سگ رو هم پیدا کردم. فکر می کردم دیگه نیست. ولی دیروز که داشت توی حیاط قدم می زد شناساییش کردم.(به نظر شما شناسایی یه سگ سفید گنده، توی حیاط یه مدرسه چقدر کار سختیه؟)

چقدر این آپم طولانی شد. خسته شدم.

اصلا شاید دیگه از مدرسه ننویسم.

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 20:28 |

اول مهره.

هیچ می دونی امروز چه روزی بود؟ خنگ. نمی دونی؟ خوب اول مهر بود دیگه.(آخه عطیه امروز توی مدرسه ازم پرسید امروز چندمه)

 

چی؟ مدرسه؟

آره. درست شنیدی. مدرسه. من امروز رفتم مدرسه. البته در واقع هیچ کاری نکردیم. با بچه ها طی کرده بودیم کسی کتاب نیاره. پس معلم که اومد سر کلاس چه کار کرد؟ هیچی. یعنی در واقع اون کار خودشو کرد. ما کار خودمونو. امروز بیشتر از هر کاری به سلام کردن مشغول شدم. البته گذشته از این که صبح رفتیم سر کلاس و فهمیدیم ما دو تا اضافه ایم. می خواستیم برگردیم خونه که جلومون رو گرفتن و نذاشتن.

تو مدرسه یه کم ژیگول بازی راه انداخته بودن. به خیال خودشون خوشگلش کردن. برداشتن پله های توی حیاطو زرد کردن. از اون طرف بلوک های دور حیاطو دارن پررنگ می کنن. دم در حیاط هم چند تا فلش دیدم که نفهمیدم برای چی بود.

لباسا رو بگو. واسه ما بد نبود. گذشته از این که واسه بچه ها گونی دوخته بودن و البته من ترجیح دادم با لباسای پارسالم برم. مال راهنمایی ها آستین هاش چهارخونه بود. فکر کن. خیلی جوات بود. تازه یقه هاشون هم چهار خونه بود که اینو هم نفهمیدم برای چی.

چی بگم دیگه؟ من هنوز هم دفتر و این جور چیزا نگرفته ام. فقط همون خودکارا که با یه کاغذ یه کلکسیون کامله.

تصور کنید 40 نفر رو ریختن توی یه کلاس. درشو بستن. نفسمون بالا نمی اومد از ازدحام جمعیت. البته به نظر من جالبه. حالا تصور کنید این چهل نفر هر کدوم یه صندلی بگیره دستش، راه بیفته تو کلاس. هر جا دوست داشت بشینه. بعد هم هر 40 تامون با هم شروع کنیم حرف زدن. چی میشه.

از اونجا که این آپم هیچ نتیجه اخلاقی ای نداشت یه عکس می بندم تهش. شما نتیجه اخلاقی عکسو بگید.

 

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 15:39 |