![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. یه عالمه چرت و پرت
سلام دوستان.... حال شما؟ احوالتون؟ خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ چه خبرا؟ من امروز می خوام به اندازه 6 سال حرف مفت بزنم. حوصله داری؟ تازه با توجه به اینکه 10 دقیقه خندیدن به اندازه یک ساعت ورزشه، اگه یه کم لطف بفرمایید بخندید و فکر نکنید، خودتون می آید رو فرم. برای من هیچ فایده ای نداره. چند روز پیش، زهره، یه شماره گرفته بود که زنگ بزنه کار پیدا کنه. زنگ زد، طرف گوشی رو برداشت: زهره: من برای کار تماس گرفته ام. طرف: شما رشته تون چیه؟ _ گرافیک _ کجا درس خونده اید؟ _ هنرستان ... _ فوق دیپلم ندارید؟ _ نه _ سابقه کار دارید؟ _ نه _ کار با نرم افزار های گرافیکی رو بلدید؟ _ نه تازه آخرش هم گفتن چند تا از کارهاتون رو بیارید ببینیم. یهروز زهرا رفته بود یه پاساژی یه صفحه پیرنت بگیره. مغازه اول: پیرینت می خوام. _ سیاه سفید یا رنگی؟ _ سیاه سفید _ ما نداریم. برید مغازه بقلی مغازه دوم: پیرینت چی می خواید؟ _ سیاه سفید _ چند صفحه؟ _ یکی دو تا. _ ما نمی گیریم. اون مغازه رو می بینید اون پشت دیوار، برید اونجا. زهرا می ره همون جا و اتفاقا پیشنهاد کاری ای برای زهره می گیره. دیروز رفتن همون جا. سر راه هم کلی به طرف خندیدن. ولی وقتی رسیدن حسابی اونا شخصیتشون رو له کردن، کار هم ندادن. گفتن اگه می خوای بیا اینجا کار یاد بگیر. چند روز پیش که آمادگی دفاعی داشتیم، کتاب پرسیده بود وقتی بمب انداختن شهرتون، فرار کردید پناهگاه، چه وسایل بهداشتی ای باید با خودتون ببرید. یکی گفت: مسواک و خمیر دندون. معلممون گفت: نه. شما همه تون سوسولید. بلاخره بعد از کلی فکر کردن هیچ کدوم جوابی ندادیم و معلم خودش زحمت فرمودند. گفتن باید کیسه زباله ببریم. بعد برامون توضیح دادن که اگه هر کس یه تیکه اشغال بریزه، اونجا تبدیل می شه به خانه فساد!!! در همین راستا، ما با خودمون تصمیم گرفتیم برنامه ریزی کنیم اگه بمب جنگ شد و بمب انداختن چی با خودمون ببریم: چند دست لباس اضافه، چند لیتر آب، کنسرو تن، سوسیس و کالباس، چراغ قوه، کرم ضد آفتاب، آینه، شونه، کرم مرطوب کننده، مسواک، خمیر دندون، لیوان، حوله، دستمال کاغذی، تلفن همراه، پماد سوختگی پای بچه، روزنامه و مجله به مقدار لازم، کتاب تست(ترجیها با یه پشتیبان کانون)، کتاب ریاضی(در سطح المپیاد)، mp3 player، مداد، کاغذ، سشوار، یه بسته سیگار و نیم متر شیشه، کیسه فریزر یک بسته، لب تاب(صرفا برای چت و وبگردی)، مایع دستشویی، شامپو بدن، نرم کننده موی سر، شامپو، لیف، سنگ پا، سفید آب، دسته چک، کارت هوشمند سوخت، عابر بانک، کیسه خواب، چیپس و پفک، در قوطی باز کن، شناسنامه، کارت ملی، فلاکس چایی و کلمن آب. خوب. نظرتون چیه؟ چیزی از قلم نیافتاده؟ بگذریم. در همین راستا، از لیست نوشتن خوشم اومد، می خوام براتون 10 بیست تا لیست بنویسم. دومیش رو امروز با زهرا تنظیم کردیم. یه میز تحریر، که همه این چیزا که الان می نویسم روش بود: 1- تراش رومیزی -2- شارژر باتری -3- قیچی بزرگ -4- ساعت -5- دستگاه حشره کش -6- گلدون -7- تسبیح -8- جا قلمی با 7 عدد قلم مو -9- 4 تا نقاشی -10- ناخن گیر -11- برگه امتحان زبان -12- قاب عکس -13- اهم متر -14- روزنامه جدول دار -15- مداد رنگی 36 رنگ -16- یک عدد مداد مشکی HB -17- خط کش -18- مقوای گلاسه. 2 عدد. -19- کتابهای درسی زهره آبجی -20- نمونه سوالات ریاضی پایه چهارم ابتدایی -21- فازمتر -22- گیره لباس شکسته -23- جانماز کوچک 2 عدد -24- چسب -25- قرص حشره کش -26- یک قطعه مقوای مشکی -27- سیم -28- روزنامه رنگ مالی شده -29- برگه رسد ذات الکرسی -30- برگه تبلیغ حراج اسپورت زنانه البته اینا فقط ظاهرش بود. اون زیر هم حتما یه چیزای دیگه ای بوده. دیگه امروز به اندازه 2 ماه چیز نوشتم.
فعلا... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 14:49
گیر کرده لای چرخ های تمدن
گیر کرده، لای چرخ های تمدن «یه چند روزی بود که مامانم اینا و بابام اینا و زهره مون اینا رفته بودن به ولایت دوردستی که به آن پایتخت می گویند تا زهره آبجی امتحانی بدهد که می گویند اگر خوب بدهد می تواند به دانشگاه برود.» خلاصه اینکه می خواستم بگویم من و خواهر زهرا را تنها نهاده بودند. که البته من وقتی فهمیدم می خواهند این کار را بکنند ناراحت شدم، گریه کردم، خود را به در و دیوار کوبیدم. ولی فایده نکرد. مادر گفت: چرا می خواهی برای خودخواهی خود سرنوشت خواهر(زهره) را به مخاطره بیفکنی؟ چند روزی دندان روی جگر بنه تا ما برویم و زهره امتحان بدهد، اگر خدا خواست دانشگاه قبول می شود، دانشگاه می رود، با فرهنگ می شود(آخر اکنون بسیار بی فرهنگ می باشد) متشخص می شود، دکتر،مهندس می شود، انشاالله کار پیدا می کند و... بلاخره بعد از اندکی اندیشه، به زور مجبور شدم با زهرا در خانه بمانم. اکنون 2 روز و نیمی است که با این هیولا در خانه تنهایم. روز اول، وقتی از مکتب خانه بازگشتم، شادمان بودم، زیرا قرار بود خواهر زهرا برایمان ماکارونی درست بکند، ولی بعد خواهر زهرا بگفت که مادر دستور فرموده اند که به خاطر سرماخوردگی بهاره، که منظورشان بنده بودم، آش ساده طبخ نمایند. بنده افسرده شدم و چیزی نگفتم. شب بشد و ما آش ساده یمان را بر سفره چیدیم تا بخوریم. اندکی مانند آدم بخوردیم، بعد خواهر زهرا بگفت: من چقدر همیشه دوست می داشتم آش را سر بکشم. سپس قاشق را بر کنار نهاد و آش را سر کشید. بنده تعجب ناک شدم. بدو گفتم: خواهر، این چه کاریست که می کنی؟ خنده نمود... من دیگر هیچ نگفتم. ولی آخر مگر آدم تا کی می تواند شاهد بی فرهنگی و بی تمدنی و عقده ای بازی و این حرکات ناپسندیده ی این انسانهای متجدد متمدن مآب باشد و هیچ نگوید؟ و آخر من به این گیر کرده لای چرخ های تمدن که عمری را به ظاهر سازی و انجام آنچه خود نمی پسندیده، ولی لِظاهر انجام می داده چه می توانم بگویم؟ این آش و قاشق و سر کشیدن، نمونه ی کوچک، ولی آشکاری از این غرب زدگیست که مردم ما دچار آن شده اند. راه درمان این بیماری چیست؟ من که وامانیده ام. پ.ن: می خواستم یه خاطره از خودم ول بکنم که امروز که شنبه بود ما آزمون داشتیم. پنج شنبه، بعد از امتحان شیمی که زنگ آخر بود من و عطیه رفتیم سر کلاس تا منابع آزمون رو بنویسیم. یه دختری اونجا بود. که آخر نفهمیدم اونجا چه کار می کرد. فقط فهمیدم 2 سال پیش از پیش این مدرسه فارغ التحصیل شده بود. بعد از یه کم صحبت ما دفترچه یادداشت هامون رو در آوردیم که بنویسیم، دختره پرسید دارید چی می نویسید؟ گفتیم قسمت هایی که توی آزمون می آد رو. گفت آزمونتون کیه؟ گفتیم شنبه. طرف کفش برید. اصولا فکر کنم باید از دو هفته پیش شروع می کرده بودیم |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 14:39
ها؟
سلام سلام سلام...
خوبید همه؟ حال شما؟ امروز یه کم استراتژیک اومدم... امروز تولد یکی از... نه. بهترین دوستمه. تولدت مبارک یگانه جون... چقدر دلم برات تنگ شده. ها؟ ها؟ چیه؟ وبلاگ خودمه دوست دارم توش پیغام خصوصی بفرستم. به کسی چه؟ و اما... اندر احوالات اقدامات خبیثانه ی ما... پریروز داشتیم با عطیه تو مدرسه بدمینتون بازی می کردیم، عطیه اومد سرویس بزنه، راکتش رو پرت کرد از یک سانتی متری گوشم رد شد. خدا خیلی بهم رحم کردها... دیگر اقدامات خبیثانه ام که هیچی اصلا ولش کن. حوصله ندارم... فعلا... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 15:19
|