تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
قسمت دوم

سلام.

احتمالا یه چند وقتی به طور مشکوکی من گم و گور می شم.

البته شما تعجب نکنید. چون بلاخره یه روزی دوباره پیدا می شم.

اگه می خواید بدونید چرا گم و گور می شم هم باید بگم رابطه مستقیمی با امتحانات دی و مسابقه انمیشن و المپیاد و سایر مسابقات و اینایی که همه شون زیر مجموعه مدرسه اند داره.

ادامه این داستان:

 

دیدم اوضاع خیلی خرابه.دویدم وسط و گفتم: هی. آنجلّــــــــــو. سر جات وایستا.

ولی کار نکرد. بعد سوت مخصوص رو در آوردم و یه سوت زدم. همون لحظه آنجلو نشست روی زمین و مثل گربه شروع به میو میو کردن کرد. بهش گفتم: ای پسر بد. باز شیطونی کردی؟

همه ی دوستای زهره رفته بودن و پشت مبلا قایم شده بودن. من هم رفتم و آنجلو رو بغل کردم و نشستم روی یکی از مبلا. بقیه هم کم کم از پشت مبلا در اومدن. ولی هیچ کس جرئت نکرد نزدیک من بشینه. وقتی همه شون نشستن زهره گفت: خوب. دوستان. امروز اومدیم اینجا تا با بهاره که تازه از هند برگشته آشنا بشیم. و.... خواهرم بهاره.

خوب. بهاره. حتما تو هم دوست داری با دوستای من آشنا بشی. این یکی فرزاده. از بچه های با صفا و واسه ی گروه ما هکر. این یکی هم اسمش کاوه است. یه کم مغزش تاب داره. ولی تو به دل نگیر. این آخری هم اسمش محمده و خیلی کارا واسه ما می کنه که بعدا برات می گم.

من گفتم: نمی شه همین الان بگی؟

ـ چرا. ولی بهتر نیست اول نهار بخوریم؟

ـ چرا. چرا. من میمیرم برای نهار.

بعد زهره ما رو به سمت میز نهار که یه کم اونور تر بود هدایت کرد. به به. انواع غذا های چرب و با صفا روی میز چیده شده بود. خدای من. من چقدر این زهره رو دوست دارم. برای اولین باره که در طول زندگیم این رو احساس می کنم.

وقتی داشتیم نهار می خوردیم مهسای دلیر برام توضیح داد که الان توی کار قاچاق جنس، به داخل کشور اند. البته قبلا سوخت هم قاچاق می کردن. ولی از وقتی بنزین سهمیه بندی شده، دیگه نمی شه این کار رو کرد.

کاوه گفت: خدا لعنتشون کنه. آخه این هم کار بود کردن؟ دلشون می آد دل چند تا جوون مثل ما رو بشکنن؟ واقعا نمی دونم چی بگم بهشون با این برنامه های مسخره.

من پرسیدم: بنزین رو سهمیه بندی کردن؟ یعنی چی؟

زهره گفت: یعنی دقیقا همین. یه کارت شاسکول سوخت می دن دست هر کس، که اینقدر بیشتر نمی تونی بنزین مصرف کنی. هر چی هم بنزین می زنن از سهمیه شون کم می شه.

ـ به به. تو این چند وقت که من نبودم چه اتفاقایی که توی این مملکت نیافتاده.

بعد زهره ادامه داد: حالا که نمی شه بنزین قاچاق کرد، پس مجبوریم چینی وارد کنیم. البته اون هم دردسر داره. بنزین خیلی راحت تر بود. ولی خوب. چینی هم بد نیست. دو تا کارگاه داریم، مارک های چینی ها رو عوض می کنن. آب هم از آب تکون نمی خوره.

ـ یعنی منظورتون لباسای چینیه؟

ـ لباس و کفش و اینجور چیزا دیگه. هر چی بشه.

قرار شد بعد از نهار من رو ببره به یکی از کارگاه های تولیدیشون.

نهارمون رو خوردیم و بعد از یه کم استراحت، همه با هم رفتیم. اولش که وارد شدیم دیدیم یه تعدادی نشسته اند و دارن لباس می دوزن. بعد که یه کم رفتیم تو تر دیدیم به به. همه به فعلیت تعویض مارک مشغولن. زهره گفت: کاوه مسئول این کارگاه هاست و رسما خیلی کارها می کنه. ولی در واقع کل کاری که می کنه نشستن اینجا و تخمه شکستنه.

خوب. حالا می خوای اینجا وایستی یا بریم؟

ـ بریم. بریم. فکر کنم اگه بیشتر بمونیم این آقا کاوه رو از کار و زندگی بندازیم.

از کاوه خداحافظی کردیم . اون هم رفت یه گوشه ای لم داد و خوابید. من و زهره و محمد سوار ماشن شدیم تا برگردیم. تو راه من براشون توضیح دادم که برگشتنم توی ایران، فقط برای این چیزایی که فکر می کنن نبوده. من اومده ام اینجا تا راه عطیه رو ادامه بدم و ایران و نجات بدم.

همه کنجکاو شده بودن ببینن من تازه از هند بی در و پیکر برگشته چه جوری می خوام ایران بی در و پیکر تر از هند رو نجات بدم.

گفت: من می خوام رئیس جمهور بشم.

محمد و فرزاد زدن زیر خنده. زهره گفت: چی؟ دیوونه شدی؟ تو کی آدم می شی؟ حالا که داریم راحت زندگیمون رو می کنیم.

گفتم: من پیاده می شم.

ـ کجا؟

ـ کار دارم. نگه دار.

بلاخره زهره نگه داشت و من و آنجلو پیاده شدیم. زهره گفت: می خوای یکی از بچه ها رو بفرستم باهات باشه؟

نه. لازم نیست. خودم می دونم کجا می خوام برم.

اونا هم راه افتادن و رفتن.

معلوم بود که می دونستم کجا می خوام برم. اون راه رو مثل کف دستم بلد بودم. آخه مگه می شه چهارراهی رو که تمام سالهای کودکیم توش آدامس می فروختم فراموش کنم؟

چقدر دلم برای بچه ها تنگ شده. یعنی بعد از این همه سال، چند تاشون هنوز اونجان؟ شاید هیچ کدوم. شاید...

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 9:27 |

قسمت اول

بهاره، یک سیاستمدار کثیف

قسمت اول

 

من دکتر بهاره کذابم. یه ایرانی اصیل، که چند سالی توی هند بودم. ولی حقیقت اینه که هند اصلا جای جالب و دوست داشتنی ای نبود. از مردمش زیاد راحت نمی شد پول در آورد. یعنی می شد ها. ولی هیچ جا ایرون خودمون نمی شه. امروز، بعد از مدت ها دارم بر می گردم به وطن. خواهرم، مهسا، دو سال پیش برگشته بود. می گه همه جا امن و امانه. هنوز هیچ کس نفهمیده اون همون شورشی چند سال پیشه. انشاالله که هیچ کس هم نمی فهمه من همونی ام که 10 میلیارد اختلاص کرده. و امیدوارم کسی هم نفهمه که این دکترای حقوق بین الملل جعلی که توی هند واسم درست کردن جعلیه. هواپیما دیگه باید کم کم برسه به تهران. الان مدت هاست که توی آسمان وطنم ام. خدایا! وطنم! وطن خودم. وطن خود خودم. مال خود خود خودم. و مهسای دلیر. نه. همون مهسا باید بگم.مهسا اونجا، توی همون فرودگاه منتظرمه.زمان به سختی گذشت. تا اینکه بلاخره رسیدیم به تهران. کلی طول کشید تا از هواپیما پیاده شدم و وسایلم رو گرفتم. بعد از فرودگاه اومدم برون. مهسای دلیر. اون اونجا بود. بی اختیار داد زدم: مهسای دلیر!!! اشک توی چشمام جمع شده بود. مهسا هم من رو دید. داد زد: بهاره دروغگو!!! بدو بدو رفتم طرفش. وقتی رسیدم هر چی فحش بلد بود بارم کرد که چرا اینقدر دیر رسیدم. استقبال گرمی ازم شد. بعد با هم رفتیم، سوار ماشین جدید خوشگلش شدیم. مهسا یه پرادوی باحال توپس خریده بود. کلی با ماشینش حال کردم. از بین خیابون های کج و کوله و قشنگ تهران رد شدیم تا بلاخره رسیدیم به خونه اش. خونه ی بدی نبود. یه باغ بود و یه ساختمان قشنگ وسطش. وقتی رفتیم تو دیدم با هم مهسا یه مشت لوچ و لنگ و دور خودش جمع کرده. بهش چیزی نگفتم. خدمتکارش اتاقم رو نشونم داد. رفتم تو اتاق، وسایلم رو گذاشتم، لباسام رو عوض کردم. می خواستم بیام بیرون که دیدم یکی داره در می زنه. رفتم در رو باز کردم دیدم مهسا است. من هم ازش دعوت کردم تا بیاد توی اتاقم. اون هم اومد. وقتی نشست گفت:

ـ به خاطر اومدن تو بچه ها یه چشن کوچیکی گرفته اند و الان هم همه اون پایین منتظرن تا تو بیای. فقط قبل از اینکه بیای باید یه چیزی رو بهت بگم و اون هم اینه که از این به بعد من رو مهسا صدا نکن. خوب؟ من الان دیگه زهره ام.

ـ چی؟ زهره؟ هه. چه اسم مضحکی. حالا چرا زهره؟

ـ اصلا هم خنده دار نیست. خوب. این رو باید بهت می گفتم. حواست رو جمع کن همه چیز رو خراب نکنی ها.

بعد بلند شد تا بره بیرون. گفتم: صبر کن با هم بریم.

بعد از اتاق رفتیم و اومده بودیم بیرون که یکدفعه یه چیزی یادم اومد و گفتم: آنجلو...

زهره گفت: چی؟

گفتم: آنجلو رو یادم رفت. و بعد سریع برگشتم توی اتاقم و یکی از چمدونا رو که از همه بزرگتر بود باز کردم. بعد، تا قفلش رو باز کردم، آنجلو، ببر بنگالم از اون تو پرید بیرون و افتاد روی سرم. می خواست من رو بخوره که اینقدر اون تو علافش کرده بودم. ولی بعد فکر کنم پشیمون شد. اومد پایین رو کنارم نشست.

مهسا، نه. زهره دم در وایستاده بود و چشاش 4 تا شده بود. پرسید: این دیگه چیه؟

ـ این آنجلوه دیگه. دوستمه. خوشگله. نه؟

زهره هیچی نگفت و رفت بیرون. من و آنجلو هم با هم دنبالش رفتیم. آنجلو خیلی شیطونه. تو راه به خدمتکارا حمله می کرد و همه جا رو ریخت به هم.

تا اینکه رسیدیم به جایی که همه جمع شده بودن. اول من و زهره رفتیم تو، بعد همه بلند شدن و ابراز احترام کردن. اونوقت یکدفعه آنجلو پرید وسط جمعیت. همه شون ترسیدن. بزدلا.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 16:5 |

آگهی پذیرش شخصیت

یه خبر خوب، واسه اونایی که:

1- وبلاگ دروغگو رو دوست دارن

2- اون قدیما رو یادشونه که دروغگو بازی می کردیم و اینا

3- داستان های بهاره دروغگو رو دوست دارن

 

بهاره دروغگو، می خواد سومین داستان «بهاره دروغگو» رو بنویسه.

قراره توی این داستان هم قوانین داستان های قبل استفاده کنیم. یادتون که هست. نه؟

خوب. دوباره می گم.

1- داستان سریالی نوشته می شه. یعنی هر چند روزی 20-30- خطش.

2- تا حد امکان هر 3 روزی یه آپ.

3- برای داستان شخصیت قبول می کنیم.

 

 

آگهی پذیرش شخصیت:

 

بهراه دروغگو، از همه شما دوستان مهربان و گرام و باحال، تقاضا می کند بیایید کمکی به این بنده حقیر بکنید، شخصیت داستانش بشوید. تو رو خدا...

شرایط عضویت هم اینه که شما اعلام آمادگی می کنید، ما از اسمتون برای یکی از شخصیت های نخاله داستان استفاده می کنیم. آخرش هم احتمالا می میرید.

 

کسایی که می خوان توی داستان باشن، کنار دیوار به صف وایستن. وقتی تعدادشون به حد نصاب رسید، داستان رو شروع می کنم.

 

اونایی که می خوان باشن اسمشون رو به منشی ام بدن.

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 16:13 |