تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.

محرم، برف، سرما، برف، تعطیلی، محرم، تاسوعا، عاشورا، چه کار کنم خوب؟

سردش می شه. ناراحت می شه. درس می خونه. درس نمی خونه. جل الخالق؟ این چی می گه؟

آپ نمی کنم. بلاخره محرمه. باید یه جایی معلوم باشه یا نه؟ چیز بی اهمیتی نیست. هست؟

این همه چیز بی ربط رو کنار هم نوشتم. من ننوشتم که. دست سرنوشت نوشت. چرا چپ چپ نگاه می کنی خوب؟

سرد تر می شه. سرد تر می شه... و باز هم سرد تر می شه. تو شهر ما دیشب 30 درجه زیر صفر بود. فکر کن! به اون می گم تو این سرما سگ از خونه اش بیرون نمی آد. می گه این جمله چند تا نکته داره. اول اینکه مقاومت سگ خیلی بالاست. دوم اینکه هوا خیلی سرده. من گفتم: سوم اینکه هر چی مقاومت سگ بالا باشه، آدم از اون هم مقاوم تره که میاد بیرون.

واقعا چرا اینقدر چرت و پرت می نویسم.

امتحان یه بار تعطیل شد. دوباره هم تعطیل می شه. ایشالا. کتاب سخته. نمی خونم.

این یکی رو همه می دونن به جز شما. پس شما هم بدونید. داریم با اون یه تحقیق راجع به ریاضیات فازی می کنیم. 2 هفته هم بیشتر وقت نداریم. کسی این دور و برا با این مبحث آشنایی نداره یه کمکی بکنه؟ جای دوری نمی ره.

40 ساعت دیگه ظهر عاشورا محسوب می شه. چقدر بی تفاوت. واقعا چرا؟

خوب چی بگم؟ من هم همون چیزا رو می دونم که همه می دونن. جز اینکه شما با احساس تر و من بی احساس تر، کلا بی احساس ترم.

خوبه برم درس بخونم. امروز تا این لحظه هیچی نخوندم. من هیچ وقت قبول نمی شم...

دیگه چی؟ می خوام برفا که آب شد برم کار پیدا کنم. تازگی ها خیلی دوست دارم کار پیدا کنم. زهرا آبجی می گه رفت سر کار دست من رو هم بند می کنه. ولی اصلا اعتباری بهش نیست. باید خودم برم دونبالش. می خوایم با عطیه بریم دنبال کار (من الان عطیه رو گذاشتم سر کار. خودم دارم چرت و پرت می نویسم.)

من بلاخره کار پیدا می کنم. حالا ببین.

هر جور شده. تا قبل از عید(یه راه دیگه اش اینه که الان بخونم قبول شم. ایشالا 3 سال دیگه یه کار تپل مپل تر. تازه اون موقع تحصیل کرده هم محسوب می شم.)

خوب. دیگه...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 19:50 |

حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال

من از همه جا بیخبر رو بگو. اومدم بیرون دیدم خونه به هم ریخته است و هیچکس هم توی خونه نیست. یه کم چرخیدم دیدم یه صدای گرومپ گرومپ وحشتناکی میاد. گشتم دیدم صدای دره حیاطه که یکی داره محکم می زنه. رفتم در رو باز کردم دیدم بچه ها اند. ریختن تو گفتن: بهاره. تو زنده ای؟

ـ معلومه که زنده ام. شما اون بیرون چه کار می کردید؟

اونا همه چیزو برام تعریف کردن و بعد رفتیم و زهره و دوستاش رو از تو اتاقا آوردیم بیرون. ولی این کینه ای که دوستام از زهره به دل گرفته بودن موند که موند.شب دوستام رو جمع کردم توی اتاقم و گفت: حتما می خواید بدونید من برای چی شما رو اوردم اینجا. خوب. چون من به کمک شما نیاز دارم. شما همه تون باید به من کمک کنید تا... تا بتونم رئیس جمهور بشم.

همه شون تعجب کردن. شیما گفت: این قاطی کرده. ولش کنید.

ولی نگین انگار خوشش اومده بود. گفت: لطفا بیشتر راجع به برنامه هات برامون توضیح بده. من گفتم: خوب. اول از همه باید یه حزب درست کنیم و مردم رو تو حزبمون جمع کنیم. وظیفه شما اینه که مردم رو بیارید تو حزب عضو شن. در عوض من هم به شما پول می دم. تا دلتون بخواد. خوب. موافقید؟

ـ بله بهاره دروغگو.

ـ نه. بهاره دروغگو نه. من فقط بهاره ام. شما می تونید به بقیه بگید دکتر کذاب. فهمیدید؟ دیگه جایی نگید بهاره دروغگو.

بعد همه شون ریختن بیرون. من رفتم پیش فرزاد و گفتم: برات یه کار دارم. پرسید چی؟ گفتم: می خوام برام یه حزب ثبت کنی. اسمش هم هست: حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال.

ـ این که گفتی حالا خودت می دونی یعنی چی؟

ـ چه اهمیتی داره؟ حالا کی می فهمه که من نفهمم. اتفاقا اینجوری بهتره.

ـ خوب. باشه. گفتی امروز برم ثبت کنم؟ اعضاش چی؟

ـ معلومه دیگه. رئیسش منم. معاونش زهره. بعد خودت و محمد و این سه تا و اون کاوه رو هم بنویس. بقیه رو هم بعدا میان ثبت نام می کنن.

بعد هم رفتم تا بخوابم. صبح، ساعت 12 که از خواب بیدار شدم یکی از خدمتکارا گفت: صبح آقا فرزاد زنگ زدن گفتن ثبتش کرده اند. بعد هم قرار شد بریم یه سایت بگیریم. تا کلاس کارمون بره بالا.

یه دفتر هم باید تاسیس می کردیم که من خودم تصمیم گرفتم دو تا بزنم. یکی بالای شهر واسه مهمون های خارجی. یکی هم پایین شهر که ترجیها نزدیک حلبی آباد واقع شده باشه و از اونجا عضو جدید می پذیریم. سر 48 ساعت همه کارا انجام شد و حزب شروع به کار کرد. حدود 2 ساعت بعد از شروع کار حزب بود که من و زهره تو خونه نشسته بودیم دیدیم کاوه پرید تو گفت: نمی دونید دفتر حزب چه خبره. یک سری اراذل و اوباش ریختن دارن بچه ها رو می زنن. من تا دیدم فرار کردم اومدم اینجا. رئیس و معاونش زود باشید یه کاری بکنید.

من به همه گفتم: به خودتون مسلط باشید. من همه چیز رو درست می کنم. تیز پریدم توی ماشین زهره. کاوه هم دنبالم اومد. بعد یه راست رفتیم اونجا. دیدیم اوه. چه خبره. مخالفا خیابون رو بستن. دارن طرفدارا رو که کلا همون سه تا دوستام اند رو می زنن. همونجا بودم که پلیس هم رسید و با باتوم افتاد به جون مخالفا و طرفدارا و مردم تماشاچی و خلاصه هر کی رسید. من هم طی یک حرکت استراتژیک تمام مدت توی تاکسی ای که باهاش اومده بودم نشستم و نظاره گر شدم. بعد از اینکه پلیس همه رو زد، من از ماشین اومدم بیرون و مردم واسم دست زدن و رفتم بالا. یه بلند گو هم دادن دستم وشروع کردم نطق کردن. گفتم: با سلام و عرض خسته نباشید، خدمت دوستان قدرتمند و غیورم که از آرمان های حزب محافظت کردن و نگذاشتند این مخالفان خدشه ای بر آنها وارد کنند(منظور از آرمانها میز و صندلی وکامپیوتر هاست که تازه خریده ام.) من از همه شما ممنونم و دستتان را می بوسم. اینها، چشم ندارند که ببینند حزب ما، دارد  مقتدرانه به پیش می رود. اینها، افق های روشن حزب ما را دیده اند و از آن بیمناکند. اینها خودشان که عرضه پیشرفت ندارند، مانع پیشرفت ما نیز می شوند. مرگ بر امریکا. مرگ بر امریکا. مرگ بر تروریسم. مرگ بر جنایتکار کثیف...

بعد ییهو نگاه کردم دیدم 100 هزار نفر دورم جمع شدن همه باهم مشت ها را گره نموده و می گویند مرگ بر امریکا. خودم هم باورم نمی شد. بعد من رفتم توی دفترمون و یهو دیدم یه عالمه آدم اومدن تو تا ثبت نام کنن. بچه ها هم با دست و صورت های خونی به همه شون سرویس دادن!

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 12:35 |

قسمت سیم(بعد از مدت ها امتحان دادن و اینا)

شاید نیم ساعتی طول کشید تا رسیدیم به اونجا. همه توی خیابون با تعجب به دختری نگاه می کردن که با یه ببر وحشی داشت می رفت. آنجلو به همه حمله می کرد و حتی یه بار می خواست یه بچه رو بخوره. نفهمیدم آخرش خوردش یا نه. وقتی برگشت که صورتش خونی بود. بلاخره رسیدم به چهار راه. اونجا هنوز همون جوری بود. و بچه ها... اشک شوق توی چشمام حلقه زد. به جز اونایی که توی اون ماججرای لعنتی کشته شده بودن، بقیه هنوز همون جا بودن. عینک آفتابی ام رو زدم به چشمام که کسی نبینه دارم گریه می کنم. چند قدم رفتم جلو تر. یهو یه بچه اومد جلوم و گفت: خانوم، آدامس می خواید؟ آدامسام خوشمزه اند ها. یکی بگیرید. یه نگاهی بهش انداختم، کوچولو و بی بخار به نظر می اومد. این بچه جای من رو توی چهارراه گرفته؟ پرسیدم: ببینم کوچولو، اسمت چیه؟

ـ من بهاره ی دروغگو ام. خانوم تو رو خدا یه آدامس بخرید.

ـ تو بهاره ی دروغگویی پس من کی ام؟

بچه فکر کرد من دیوونه ام. گفت: نمی خواد آدامس بخری. فقط برو کاسبی ما رو کساد نکن.

چیزی نگفتم رو به راهم ادامه دادم. اون صدای آشنای قدیمی«روز نامه... روزنامه....»

رفتم جلوتر و پشت سر دختری که روزنامه می فروخت وایستادم. صدا زدم: خبر چین!

برگشت و من رو نگاه کرد. بی تفاوت گفت: روزنامه می خواید خانوم؟

گفتم: من رو نمی شناسی؟ بی وفا ها اینقدر زود بهاره ی دروغگو رو فراموش کردید.

بعد عینک آفتابی ام رو برداشتم. شیما داد زد: بهاره. تویی؟ چقدر عوض شدی. کجا بودی این همه سال؟

ـ پی بدبختی ام. شما ها چه کار کردید؟

شیما، معروف به خبر چین، دست من رو گرفت و کشید کنار خیابون، به طرف رستوران اون دست چهار راه. یه هروس اونجا بود. پرسیدم: این خروسه همون خرس خودمون نیست؟

ـ چرا. خودخودشه. حتما اگه تو رو ببینه کلی خوشحال می شه. یه کم اونور تر کلی آدم حلقه زده بودن. شیما آدما رو زد کنار  و من رو برد وسط جمعیت و داد زد: نگین ببین کی اومده.

دختر فالگیری که وسط جمعیت بود یه نگاهی به من انداخت. اولش نشناخت ولی بعد یهو داد زد:دروغگو. خودتی؟ بعد از اون شیما و نگین من رو به خرس که الان دیگه خروس شده بود ه نشون دادن و یه کم با هم ابراز احساسات کردیم. بعد هم هر سهشون کارشون رو تعطیل کردن و با هم رفتیم طرف حلبی آباد تا یاد اون قدیما و این که توی این چند سال چه خبر بوده که من به اینجا رسیدم و سر اونا چه بلایی اومده.

اول من براشون سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کردم. بعد شیما گفت بعد از اون اتفاق همه ی اونا رو برده اند زندان و ترکشون دادن. بعد هم دو سال دیگه حبس کشیدن و حالا تازه چند ماهه که آزادشون کردن. من گفتم: دیگه روز های سختی به سر اومد. دیگه احتیاجی نیست این کار های سخت رو بکنید. شما فقط کافیه بیاید و برای من کار کنید تا به همه جا برسید.

می دونم که همه شون آدمای مطمئنی هستن. همون جا زنگ زدم آژانس بیاد و ما رو با خودش ببره خونه ی زهره.

وقتی رفتیم توی خونه ی زهره از طرفی خدمتکارا مونده بودن که من اینا رو از کجا آوردم. از طرف دیگه بچه ها که گنجایش خونه ی به این قشنگی رو نداشتن هی بی جنبه بازی در می آوردن. زهره هم خونه نبود. بچه ها رو بردن توی خونه و از خدمتکارا خواستم حسابی ازشون پذیرایی کنن. اونا هم مثل قحطی زده ها به همه چیز حمله کردن و سه سوت بشقابا رو خالی کردن و سفره رو هم لیس زدن.

بعد هم ریختن توی خونه تا همه شو بگردن. به خیال این که خونه خودشونه. خلاصه تا شب بچه ها ریختن و پاشیدن و هر کاری دلشون خواست کردن. آنجلو هم واسه خودش کلی داشت صفا می کرد. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم یه خواب درست و حسابی کردم.

شب شد و زهره و دوستاش برگشتن خونه و بیچاره های از همه جا بی خبر، با دوستای پرروی من مواجه شدن که فکر می کردن خونه مال منه و چیزی نمونده بود که زهره رو از خونه خودش بیرون کنن که بلاخره یکی از خدمتکارا برای زهره توضیح می ده که اینا دوستای منن. زهره میاد دم در اتاق من تا راجع به این دوستام ازم بپرسه. من هم که رفته بودم توی اتاق، در رو قفل کرده بودم و پنبه هم توی گوشام گذاشته بودم تا سر و صدا ها یه وقت خدایی نکرده مزاحمم نشن. آنجلو هم توی اتاق بود از صدای در زدن اعصابش خورد شده و شروع به غرش کرد. زهره یه کم در می زنه، می بینه صدای من در نمی آد، ولی آنجلو بد جور صداش در می آد. فکر می کنه شاید آنجلو من رو کشته و خورده. از طرفی نگران می می شن، از طرف دیگه می ترسن که بیان درو باز کنن که من رو ببینن، خلاصه بگم زهره یه کم که در می زنه و می بینه در رو باز نمی کنم، اولین کاری که می کنه این بوده که دوستام رو از خونه اش بیرون می کنه. بعد هم زنگ می زنه یکی بیاد این ببر رو که من رو کشته بگیره. همی موقع ها بود که من از خواب بیدار شدم و با آنجلو اومدم بیرون. آنجلوی شیطون تیز پرید بیرون و رفت طرف پذیرایی. زهره و فرزاد و محمد هم تا اون رو می بینن فرار می کنن و می رن توی نزدیک ترین اتاق...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:10 |