![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. رئیس جمهور کیه؟
سلام به همه دوستای گلم. حال شما؟ عیدتون مبارک. سال تحویل یادتون نره منو دعا کنید. نکنید... یه پیغام مهم. به خاطر یه عالمه کاری که دارم احتمالا تا وسط اردیبهشت زیاد نمی آم و آپ و اینا که اصلا. فکرش رو هم نکن. بعدش دقیقا از وقتی که امتحانام شروع شد شروع می کنم آپ کردن. (چی شد؟ چی شد؟ کی می دونه؟ من بگم؟ بگو. المپیاد قبول شدم می خوام به کوب واسه مرحله دوم بخونم(به کوب یعنی روزی یه ربع الی 20 دقیقه)،دعا کنید قبول شم.) در مورد داستانم هم بخش اولش تموم شد. حالا بخش دوم. یه فرجه ای بدید چند تا ایده باحال پیدا کنم. بعد. ادامه می دم. قول. راستی قرار بود عید که شد نظر سنجی صورتی رو باز کنم. از این نظر سنجی می شه نتیجه گرفت که کلا خوانندگان وبلاگم آدمای بیکاری اند. این موفقیت بزرگ رو به خودم تبریک می گم. نتیجه تا این لحظه: 1- بیکار بودم. 38رای - 51.3% 2- کار داشتم.ولی با این حال اومدم 13رای - 17.5% 3- تازه از مدرسه برگشتم. 3رای - 4% 4- تازه ازدانشگاه برگشتم. 6رای - 8.1% 5- تازه از سر کار برگشتم. 0رای - 0% 6- تازه از خواب بیدار شدم. 3رای - 4% 7- می خوام برم بخوابم. 7رای - 9.4% 8- از اون اتاق صدام می کنن. 4رای - 5.4% دو روز مونده به انتخابات بچه ها وارد مهم ترین مرحله، یعنی همون مرحله سوم شدن. بچه ها که خودشون مردم رو زده بودن دوره گرفتن تو شهر و شعار دادن بر علیه اونایی که نظم انتخابات رو به هم می ریزن. کلی هم پوستر های من رو همراهشون داشتن. دور شهر چرخیدن و خیلی ها همراهشون شدن تا ببینن آخرش چی می شه؟ از اون طرف کاوه و حاجی چرند بودن که توی یه فرصت مناسب با یه عالمه اراذل و اوباش که خودشون اجیر کرده بودن ریختن سر بقیه. ملت تا می شد خوردن. ولی طبق قرار قبلی آخرش اراذل و اوباش شکست خوردن. تو همین حرکت چند نفر زخمی شدن. از جمله حاجی چرند ازایمری که اول تیر خورد و بعد هم بردنش بیمارستان. توی بیمارستان هم یادش می ره کی بوده و خلاصه عکسش رفت تو روزنامه ها. بعد از این جریان جمعیت ناراضیدم در سمپاد جمع شدن و اعلام کردن که از من حمایت می کنن. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم به میان مردم خشمگین و همین زمان مهم ترین نطق تبلیغاتی خودم رو انجام دادم: «ضمن عرض سلام خدمت شما انسان های شجاع که تاب مقاومت در برابر ستم را ندارید، من واقعا نمی توانم این همه شجاعت شما را به لغات تبدیل کنم و بر زبان بیاورم. دوستان خوب و مهربانم و ای ملت پاک و غیور، شمایی که در دفاع از آرمان های خود حاضرید هر کاری بکنید. جدا نمی دانم که سزاوار رای های شما هستم یا نه. از خداوند منان طلب مساعدت دارم، که اگر با رای شما اختیار کشور را به دستم دادند، لحظه ای از خدمت به شما دریغ نکنم. البته مسلما به همکاری های شما حتی بعد از آنکه رئیس جمهور شدم نیازمندم. البته بعد از لطف و مرحمت خدا. دوستان، بیایید برای ساختن ایرانی آباد و سر افراز بکوشیم. ایرانی بدون ظلم و جور ستم گران و پست فطرتانی که این چنین برای به دست اوردن قدرت، جان مردم را به بازی گرفته اند. من در مقابل این چنین اعمالی حقیقتا متاسفم. البته به هیچ قیمتی حاظر نیستم عرصه را برای اینها خالی کنم. ما باید...(حالا می خوای 10 ساعت سخنرانی تبلیغاتی بخونی؟)» خلاصه بگم اون روز ملت کلی به جنب و جوش افتادن و تا شب خبر سخنرانیم به کل کشور رسید. روز بعد جلسه سمپاد گذاشتیم و اونقدر آدم اومد که توان پذیرایی نداشتیم و جلسه به هم خورد. حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال داشت کم کم به اهداف خودش می رسید. 2 روز بعد انتخابات شروع شد. بعد از گذروندن 1 هفته پر التهاب، بلاخره موفق شدم 85 درصد آرا رو به نفع خودم تموم کنم. دکتر کذاب، رئیش جمهور صداقت طلب!!! |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 13:59
روز ها گذشت و روز به روز حزب گسترش بیشتری پیدا کرد. دیگه وقتی صحبت انتخابات می شد یکی از شخصیت های مهمی که اسمش پشت همه کاندیدا ها رو می لرزوند من بودم. یه ستاد تبلیغاتی هم تشکیل دادم که رئیسش زهره بود. شروع کردیم به طراحی شعار. خیلی سریع کارمون رونق گرفت. توی سایتمون دادیم یه عکس بزرگ از من زدن و زیرش نوشتن: خواب، خوراک، استراحت، در سایه دولت صَداقت مَحور. دیگه توی جلسه های سمپاد شرکت نمی کردم. ولی گهگاه یه سخنرانی تنظیم می کردم و توی سالن بالای شهر حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال نطق می کردم. ملت جمع می شدن و دست می زدن. براشون از مزایای خواب و خوراک و استراحت می گفتم و ارزش های صَداقت. ملت کف می زدن. بیا و ببین. کم کم یه عالمه طرفدار پیدا کردم. خوب بلاخره کی از خواب و خوراک بدش می آد؟ حتی اگه از زبان دکتر کذاب بشنوه. تا زمان انتخابات توی یه عالمه شهر رفتیم و تبلیغ کردیم. کاوه و چرند با لباسای خنده دار تو شهر می چرخیدن و پستر های من رو بین مردم پخش می کردن. شام و نهار هم که توی سمپاد پایه بود. می مونه آزادی کلام. برای اینکه آزادی کلام از کسی سلب نشه هم کسی اجازه نداشت موبایل یا دوربین دیجیتال بیاره تو جلسه. که این آزادی کلام ته دموکراسی بود. مردم می ریختن تو سمپاد، سر و صدا می کردن و عقده های درونی شون رو خالی می کردن. بعد بقیه می رفتن بیرون می گفتن این دکتر کذاب دموکراسیه. بعد وقت ثبت نام رسید که بعد از کلی راز و نیاز موفق شدم و رد صلاحیم کردن. رفتم توی سمپاد. یه عالمه آدم عصبانی ریخته بود اینجا. با پررویی رفتم بالا و بعد از یه نطق بلند بالا راجع به حقوق بشر گفتم: اینا از دموکراسی خوششون نمی آد. اینا نمی خوان مردم آزاد باشن. اینا دارن خواب رو از مردم سلب می کنند. دارن استراحت رو به روی مردم می بندن. اما من نمی ذارم. دوستان، بیایید جلوی اینا بایستیم و از حقوق مسلم خودمون، یعنی خوابیدن، خوردن و استراحت کردن دفاع کنیم. مرگ بر منافق جنایتکار. مرگ بر منافق جنایتکار. جمعیت یک صدا فریاد زد: مرگ بر منافق جنایتکار. بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم... جمعیت که واقعا احساس می کرد دارن آرامش رو ازشون سلب می کنن با خشم رفت دم در مجلس و دو شبانه روز همونجا موند و سر و صدا کرد. بلاخره شورای نگهبان هم دید چاره ای نیست جز صلاحی کردن من و البته همین کار رو هم کرد. تمام کشور غرق در شور و شادی شد. طرفدارام به سرعت همه جا رفتن و با فریاد این موفقیت رو به بشریت تبریک گفتن. کاوه و چرند هم با لباسای دلقک و یه وانت، راه افتادن دور شهر و رو سر مردم گل پاشیدن. همه مردم خوشحال بودن. بدون اینکه اصلا بدونن من کی ام. با ان رد صلاحیت کردنم، طرفدارام دو برابر شد. حالا نوبت مرحله دوم تبلیغات بود(ها ها ها ها) یه روز که یه سری آدم احمق از همه جا بی خبر داشتن برای من تبلیغ می کردن، یه سری غریبه ریختن و زدنشون. با سنگ و چاغو و خلاصه هر چی بگی. یکی دو نفر هم افتادن تو بیمارستان. خبر مثل توپ صدا کرد. در عرض 3 روز لااقل 100 نفر که داشتن از من حمایت می کردن کتک خوردن که 2 تاشون هم به ضرب چاغو مردن. دیگه تو کل کشور کسی جرئت نمی کرد راجع به من حرف بزنه. یه شب ساعت 7 برگشتم خونه. همه اونجا بودن. کاوه گفت: ما امروز رفتیم تو دو سه تا شهرستان و 10 تایی رو زدیم. شیما گفت: ما همینجا تو تهران بودیم. فکر کنم 2 تاشون رو کشتم. من گفتم: اصلا مهم نیست. با از بین بردن این 2 تا رای دهنده 1 میلیون رای به دست می آریم. همین لحظه آنجلو از تو اتاق اومد بیرون و مستقیم پرید رو سرم. چقدر ببر بامزه ایه. فرزاد گفت: بهاره، چرا اجازه نمی دی از آنجلو برای زدن استفاده کنیم؟ من گفتم: آنجلو؟ نه نه نه. اصلا حرفش رو هم نزن. آنجلو خیلی روحیه حساسی داره. اصلا این چیزا واسش خوب نیست. اعصابش خراب می شه. فکر کنم همه تو دلشون گفتن از این هم خرابتر؟ شب بعدش که جمع شده بودیم دور هم دیدم همه دستشون خالیه. هیچکس رو پیدا نکرده بودن که راجع به من حرف زده باشه. به جاش اینا هم می افتن به جون پوستر ها و تا می تونن فحش می دن و تهدید می کنن. دیگه 3 روز بیتشر تا انتخابات نمونده بود. فضا خیلی متشنج بود. دیگه وقتش بود که وارد مرحله سوم شیم...
جند تا از پوستر هام:
|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:46
من و سین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چند روز پیش یکی از بچه ها می خواست واسه الگوی going to مثال بزنه، یه مثالی زد که توش going to نداشت. یه طرح داریم می خوایم با بچه ها درست کنیم بفرستیم خوارزمی. اگه بفرستیم 100 درصد نه تنها از کنکور، که از تمام سختی های بعدش مثل دانشگاه هم معاف می شیم، مستقیم می فرستنمون دیوونه خونه. طرحمون اینه که خودمون بشینیم واسه المپیاد بخونیم، بعد یه شلنگ آب وصل کنیم به این گوشمون، آب بیاد از تو مغزمون رد شه حسابی گرم شه، بعد از اون گوش بیاد بیرون. این آب گرم هم بره توربین رو بچرخونه برق تولید کنه!!! یادتونه گفتم می خوام کار پیدا کنم؟ یه کم بیشتر فکر کردم دیدم این جوری فایده نداره. تو شهر ما کلا کار کمه. می خوام برم تهران. اونجا کار پیدا می شه. مثلا می تونم توی مترو بشینم و جوراب بفروشم. یا مثلا یه شغل دیگه ای که تو شهر ما خیلی کم پیدا می شه اونایی اند که رو سقف آسانسور می شینن و شماره طبقه رو می خونن. فکر کنم حقوقشون باید خوب باشه. یه کار خوب دیگه ای که می شه تو تهران انجام داد و اینجا خیلی خیلی کمه اونایی اند که دور یه مداح می شینن و می زنن تو سر خودشون تا شورشو زیاد کنن. مثلا یه یارویی هست عینکیه. خیلی قشنگ می زنه تو سر خودش. من تا حالا 100 بار دیدمش تو تلویزیون. فکر کنم حقوق این یکی که دیگه باید خیلی بالا باشه. نه؟ یه معلمی داریم خیلی باحاله. اسمش «سین»ه. می خوام یه کتاب بنویسم به اسم ماجراهای من و خانم سین. مثلا یه روز داشتیم از کلاس می رفتیم بیرون، یکی صدام کرد. برگشتم دیدم شیماست. گفت: این خودکارت دستم جاموند. بعد پرت کرد تا بگیرم سرم رو سریع بردم عقت، سرم محکم کوبیده شد تو صورت سین که داشت با چند نفر حرف می زد و می رفت!!! یه بار سر کلاسش داشتیم با شدت با عطیه چت می کردیم(حتما می دونید که صندلی من و عطیه ته کلاسه و نسبت به سطح کلاس نیم متر بالاتره) برگشتم دیدم سین داره با دقت نگاه می کنه. سریع جمعش کردیم و تریپ حل سوال گذاشتیم. یه کم بعدش سین اومد ته کلاس به ما گفت: چقدر صندلی هاتون بالاست. از اینجا همه کلاس رو می بینید. عطیه گفت: به جاش معلما هم ما رو به وضوح دارن. سین گفت: شما که ناراحت نمی شید. هر کاری دلتون می خواد می کنید!!! یه بار هم وقت داد یه سوال رو حل کنیم. من حوصله نداشتم. حل نکردم. بعد دقیقا گفت من برم پای تخته. رفتم و سوال رو توی کمتر از یه خط جمعش کردم. تازه اون هم به این شکل که اول همه مجهول رو حذف کرددم. بعد خودم یه ایکس اضافه کردم. حالا حلش کن. هیچکس باور نمی کرد من موفق شدم این کار رو بکنم. پارسال یک روز یک ساعت تمام برام توضیح داد که چقدر برا المپیاد خوندن کار عبثیه. چند هفته پیش هم تو جمع بچه ها گفته بود من هم می خوام فلش یاد بگیرم. اینو دیگه همه می دونن که من پدر فلش مدرسه ام. فکر کنم تو همون جمع هم عنوان شده باشه. حالا می خواد بهش کتاب معرف کنیم یاد بگیره. می تونم تو این مورد نامردی کنم. مثلا یه کتاب مزخرف معرفی کنم که به هیچ دردی نخوره. اونوقت می مونه تو کف هوش ما که از این کتاب این همه چیز یاد گرفتیم. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 16:31
بهاره وارد می شود
سمپاد خیلی سریع رونق گرفت و خیلی ها می اومدن اونجا. بعد اومدیم یه چیز جدید گذاشتیم و اون هم این بود که هر هفته سر یه ساعت مشخصی جلسه چرت و پرت گفتن داشتیم. تازه بعد از جلسه شام هم می دادیم و به خاطر همین همون هفته اول بیشتر از صد نفر جمع شدن. اول وارد جلسه شدیم و هر کس یه جایی نشست. حاجی چرند گو یا همون رئیس جلسه اون بالا نشست و ما هم این پایین به صورت پراکنده نشستیم تا به صورت ناشناس هوای هم دیگه رو داشته باشیم و بقیه هم بیان طرفمون. اول جلسه زهره یه مقاله در رابطه با مشکلات ناشی از قاچاق غیر قانونی مواد خوند و اصلا به روی خودش هم نیاورد که خودش تو همین کاره. بعد هم کاوه توضیح داد که حق با زهره است و اون هم وقتی کارش رو شروع می کنه به چه سختی ای شکست می خوره. اون هم فقط به خاطر همین قاچاق غیر قانونی. تا اینجا خوب پیش می رفت و این دقیقا خلاف اهداف ما بود. پس خودم به شخصه بلند شدم و مخالفت کردم. گفتم: خوب اگه شما ورشکست شدید دقیقا تغصیر خودتونه. برای چی اجناستون رو گرون می فروشید که ملت مجبور شن خارجی بخرن؟ خلاصه بگم فرزاد وصف مردم محروم جامعه سخنرانی کرد و بعد یکی دیگه مخالفت کرد. کم کم از هر جایی یکی مخالفت می کرد. این بهتر شد. حاجی چرند گو در همین لحظه یادش ررفت که برای چی اونجا نشسته و پا شد از جلسه رفت بیرون. از این بهتر نمی شد. یه لیوان به کاوه دادم و گفتم پرت کنه وسط جمعیت. کاوه هم پرت کرد و زد و خورد شروع شد. ملت قاطی کردن ریختن وسط د بزن. من هم جمع کردم و رفتم بیرون. یه 20 دقیقه منتظر وایستادم، بعد برگشتم توی سالن و از همه خواهش کردم آرامش خودشون رو حفظ کنن و سعی کنن با گفتگو مشکلاتشون رو حل کنن. اینجوری شد که کم کم بچه ها شروع کردن تموم کردن دعوا و حرفای صلح آمیز زدن. بلاخره بعد از 1 ساعت با لت و پار شدن بیشتر از 30 نفر به صورت کامل، دعوا خوابید. من از همه خواهش کردم به خودشون مسلط باشن . بعد بقیه جلسه رو راجع به دوستی و همدلی و همکاری برای برکندن ریشه عامل بیگانه سخنرانی کردم و با اینکه توی جلسه هر کی به هر کی بود، همه فهمیدن من رئیس حزبم. آخرش هم گفتم: همون طور که این جلسه احتیاج به یکی داشت که بتونه همه رو با هم متحد کنه، کشور هم احتیاج به همچین فردی داره. ولی از کجا بیاریم؟ کی می تونه جواب سوال من رو بده؟ همه ساکت بودن. از همه تشکر کردم و اومدم پایین. تا پام رو گذاشتم روی زمین چند نفر که همون شیما و نگین و کاوه بودن بدو بدو اومدن و ازم تشکر کردن و بعد درخواست کردن که برای ریاست جمهوری کاندیدا بشم. البته من اولش مخالفت کردم. ولی بعد که کم کم جمعیت یک صدا فریاد می زد: بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم... گفتم: من حتما این همه محبت شما رو جبران می کنم و اومدم بیرون. بعد هم شام رو داده بودن و در همین زمان پلیس رسید که دید یه عالمه آدم دارن توی یه سالن داغون غذا می خورن و می گن و می خندن. پس ول کرد و رفت. فردا صبحش مهم ترین قسمت ماجرا بود. همه ی کشور فهمیده بودن شب قبل یه خبرایی اونجا بوده و خبر نگار ها هم وقتی رسیدن فقط شنیدن که همه می گفته اند: بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم. پس همین شد تیتر همه روزنامه ها. داشتیم صبحانه می خوردیم که فرزاد اومد. یه فیلم همراهش بود. فیلم مال ماجراهای شب قبل بود. عالی بود. همه چیز توش بود. بعد گفت: تا داغه باید بدیمش بیرون. من گفتم: حق با توه. ولی بهتره قبلش قسمت های اولش رو تار کنیم. همین کار رو هم کردیم و فیلم رو دادیم بیرون. اولش نه صدای درست و حسابی داشت و نه تصویرش واضح بود. ولی قسمتی که راجع به اتحاد صحبت می کردم و قسمت های دعوا کاملا واضح بود. فیلم رو تکثیر کردیم و شیما بردش داد به دوستای قدیمی اش که سر چهار راه با هم کار می کردن و اونا فیلم می فروختن. کمتر از 3 روز بعدش همه راجع به این فیلم حرف می زدن. هفته ی بعدش اون اتفاقی که می خواستیم افتاد. یه عالمه آدم اومده بودن. لااقل 2 هزار نفر. فقط 100 تا خبرنگار اومده بود. از اونجا که سالن کوچیک بود و این همه آدم جا نمی شد، نصفشون اومدن تو و رو سر و کله ی هم سوار شدن. بقیه هم موندن بیرون که این بقیه سر و صدا کردن و جلسه به کلی به هم خورد. همه ابراز همدردی کردن از اتفاقی که افتاده بود. ولی در حقیقت من خوشحال بودم. برای هفته بعدش یه سالن بزرگ اجاره کردیم تا جلسه اونجا برگزار بشه. بیشتر از 10 هزار نفر اومدن تا ببینن چه جلسه ای بوده که اوندفعه به خاطر نرسیدن بهش مردم شلوغ کرده اند؟ من هم رفتم بالا و از سیاست های اقتصادی تا می تونستم ایراد گرفتم و آخرش: با وجود عدم تمایلم به داشتم قدرت، ولی به خاطر نشکستم دل شما عزیزانم تصمیم گرفتم این دوره برای انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا بشم. جمعیت از خوشحالی ترکید. بعد صدای موسیقی بلند شد و همه با هم تا صبح حرکات موزون انجام دادن(ببخشید. سانسوره دیگه. چه کارش کنم؟) سمپاد پیروز شد. حزب ما وارد یه جریان بزرگ شده بود... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 16:4
|