تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
آنچه گذشت 2

آنچه گذشت 2

 

 

 

 

بر طبق قرار قبلی، امروز اومدم تا بنویسم از آنچه گذشت تو این 1 سال بر بهاره.

توصیه می کنم نخونید. دراین آپ جز ناراحتی و اندوه پیدا نمی شه.

 

 

 

اگه می خونید پس واقعا بخونید.

این یه سال هم مثل همه ی سال های دیگه زندگیم، نصفش به درس خوندن رفت. امیدوارم هیچ وقت از شر این درسا خلاص نشم.

ولی اون نصفه دیگه اش، چی بگم آخه؟ اسال اولین سالیه توی زندگیم که دلم نمی خواد تموم بشه. الان دقیقا 16 سالمه. حتما فکر می کنید چقدر بچه ام. ولی جدا دلم نمی خواست 16 سالم بشه. بر عکس هر سال که ثانیه شماری می کردم برای بزرگتر شدنم، این تولد خیلی شومه.

این تولد خیلی شومه، مثل همه سالی که گذشت،

تیر پارسال بود، هرگز فراموش نمی کنم، دایی جانم، دایی کوچیکه که خیلی دوستش داشتم از ببین ما رفت. فقط 30 سالش بود...

نی قصه ی آن شمع چو گل بتوان گفت      نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

چیزی ندارم که بگم از اون کسی که رفت، تنها گذاشت و هنوز غمش در دل ما باقیست، فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم فراموشش بکنم.

این اتفاق شاید مهم ترین چیزی بود که وقتی 2 هفته پیش گفتم می خوام سرگذشت خودم رو بنویسم، قرار بود بنویسم. ولی تو همین 2 هفته، نمی دونید به من چی گذشت...

 

پدرم..........

 

پدرم بال و پرم بود و شکست      مرغ پرواز به بال و پر کرد

 

خودم هم نفهمیدم چی شد. نفهمیدم و نمی فهمم...

هرگز نخواهم فهمید. جدا قاطی کرده ام...

تو همین  آپ قبلی از نشونه ها گفتم. ولی نمی فهمم این یکی نشونه ی چیه؟

نشونه ی چیه که اینقدر دردناکه؟

دقت کردید چه زندگینامه کوتاهی بود؟ البته این هنوز همه چیز نیست که هیچ، گوشه ای از زندگیم هم نبود. ولی خودتون شاید بتونید حال من رو درک کنید. البته امیدوارم خدا نصیب هیچ کدومتون نکنه...

 

حسن خطام: دوستای خوبی بودید. همه تون. دلم براتون تنگ می شه، دیگه تو این وبلاگ نمی نویسم. شاید چند ماه دیگه یه وبلاگ جدید زدم. اونوقت همه تون رو خبر می کنم. ولی فعلا که حوصله هیچ کاری رو ندارم. باز هم می گم دلم برای همه تون تنگ می شه...

 

فعلا بی فعلا،

 

خداحافظ... شاید برای همیشه...

 

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 16:10 |

آنچه گذشت 1

 

آنچه گذشت ۱:

 

البته معلومه که باید آنچه گذشت بنویسم. اصلا چرا ننویسم.

چند سال پیش که داشتم کیمیاگر رو می خوندم تصمیم گرفتم همه نشانه ها رو بگیرم.

از اون به بعد همیشه این کار رو کردم.

موفق شدم متوسط از هر اتفاق 500 تا نشونه در بیارم.

این موفقیت رو به خودم تبریک بگید.

تبریک دروغگو جان.

بعضی از نشونه ها خیلی دردناک بود. اونقدر که می تونست باعث شه مدت ها دپ بزنم.

ولی اکثرا قشنگ بودن. توصیه می کنم شما هم سعی کنید به همه چیز به چشم نشونه نگاه کنید، زندگی زیبا می شود.

(احتمالا این رو گفتم تا یه کم به زندگی من به چشم نشونه نگاه کنید.)

هدف از این آپم اینه که یه کم از اتفاقات غریبی که تو این یه سال گذشت بهتون بگم.

می گم اگه فرض رو بر این بذاریم که من هر سال 2 برابر سال قبلش چیز جدید می فهمم...

یعنی الان با گذشتن 16 سال دقیقا 1-17^2 برابر سال اول زندگیم چیز فهمیده ام.

خیلی قاطی کرده ام. نه؟

راستی این المپیک المپیک چیه یکی یکی میاید بهم تبریک می گید؟

المپیک کجا بود؟ بیخیال. همه تون رفتید تو حس ها. المپیاد ریاضی قبول شده ام. اون هم تازه مرحله 1. مرحله 2 هم که قبول نمی شم. پس کلا هیچ کار خاصی نکرده ام. الان داشتم آپ یه سال پیشم رو می خوندم دیدم اون موقع از الانم امیدوار تر بودم که مرحله 2 قبول شم. خودم اعتماد به نفس رو حال کردم دیدم.

فکر کنم الان اگه همون امتحان رو می دادم 4 تا رو می نوشتم.(باید 4 تا بنویسی که قبول بشی)

ولی خوب پارسال 2 تا نوشتم!!!

این رو بخونید. بیوگرافیم تا پارسال همین موقع هاست.

http://www.doorooghgo.blogfa.com/post-60.aspx

 

بقیه اش، یعنی این یه سال اضافه رو قراره توی تاریخی که شما باید حدس بزنید(از تو این لینک بالا) بنویسم.

نمی خواد نابغه بازی در بیارید تا فهمیدید اعلام کنید. فقط فهمیده باشید کافیه. البته نفهمید هم زیاد مهم نیست.

چند ماه پیش لیست گرفتم از چرت و پرتایی که در طول زندگیم یاد گرفته ام و لیست بلند بالایی شد. به خودم تبریک.

امروز صبح یکی دیگه هم یادم اومد، کف بینی. من یه بار یاد گرفتم که کف بینی کنم. البته الان تقریبا یادم رفته. ولی می خوام چند تا از چیزایی رو که دیدم بنویسم:

در مورد سرنوشت باید بگم که تقریبا به بد ترین شکل ممکن کف دستمه. فقط یه نکته داره و اون هم این که همین سرنوشت وقتی به هوش و استعداد و اینا می رسه کمرنگ می شه و دوباره بعدش پررنگ می شه(تعریف از خود نباشه. کف دستم گفته نه من.)

طول زندگیم کوتاهه

از نظر در آمد مشکل خواهم داشت. (به به. این همه درس بخون هیچی به هیچی)

و بقیه اش خصوصیه. اهان. احساسات و افکارم فاصله اشون زیاده، ولی کم کم به هم نزدیک می شن.

تازه خط سرنوشت و عطارد و خورشید متقاربند که نمی دونم یعنی چی.

 

حسن خطام:

 

یه روز که دیگه از دست کتاب های المپیاد حسابی قاطی کرده بودم تفعل زدم. اومد:

 

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم            که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

 

بقیه اش رو نمی نویسم. خیلی دوست دارید خودتون برید بخونید.

 

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 20:49 |