![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. اول بخون. بعد می نویسم.
سلام بچه ها. داستانو شروع نمی کنم چون هنوز چند نفر که تعدادشون هم زیاده اکسپت نکردن. حالا اول از آقا نیما(آدرسش توی پیوندا به اسم خنده پاستوریزه هست، حوصله ندارم دوباره بنویسم.) تشکر می کنم که این آدرسا رو دادن که من متن ویرایش شده داستانامو آپلود کردم شما می تونید برید بخونید ببینید قبلا چه خبر بوده. اول بهاره یک دروغگوی خائن: http://doorooghgo.persiangig.com/other/doroghgoye%20khaen.pdf 18 صفحه است. 144 کیلو بایت. داستان اولمه. اینم بهاره یک دروغگوی عاشقه: http://doorooghgo.persiangig.com/other/doroghgoye%20ashegh.pdf 25 صفحه است. 236 کیلو بایت. نقاشی های مهسای دلیرم توش گذاشتم. داستان دومه. داستان سومو سه روز دیگه شروع می کنم. راستی بچه ها، زهرا آبجی می گه شخصیت های داستانو یکی یکی وارد کن خواننده هنگ نکنه. پیشنهاد خوبیه ها. توی هر آپ یک یا حد اکثر دو تا شخصیت وارد می کنیم... اینو گفتم که اگه دیر اومدید قهر نکنید. اونایی که نیومدید اکسپت کنید: اگه تا سه روز دیگه نیاید تموم... راستی بچه ها می دونید شعار تیم های فوتبالی که با ایران مسابقه می دن چیه؟ من بهتون می گم: فقط توپ رو به رحمان برسونید. خیلی بی مزه بود؟؟؟ شرمنده فعلا... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 18:23
داستان می نویسم.
سلام. فکر کنم دیگه کم کم داره صدای همه در می آد که چرا داستانو شروع نمی کنم. باشه بابا. نزنید. شروع می کنم. قبل از اینکه داستانو شروع کنم باید یه سری توضیحاتی بدم برای افرادی که توی داستانن که اینو آخر آپم می نویسم. حالا مشخصات داستان: 1- ادامه ی داستان های قبله. یعنی دقیقا سلسله مراتبش اینجوریه: 1- بهاره، یک دروغگوی خائن -2- بهاره، یک دروغگوی عاشق -3- بهاره، یک مفسد اقتصادی!!! 2- برای فهمیدن خیلی از قسمت های این داستان باید اول داستان های قبلو خونده باشید که می تونید برید توی آرشیو موضوعی، از بهاره یک دروغگوی خائن و از پایینی ترین آپ شروع کنید. اگه نخونده باشید خیلی از قسمت های داستانی که بعد از این می نویسم به نظرتون لوس و بی مزه میاد. راستی بچه ها من pdf داستانام رو، ویرایش شده دارم. ولی نمی دونم چه جوری بفرستمشون روی اینترنت. اگه شما سایتی برای این کار بلدید حتما بگید. 3- شخصیت های این داستان مثل داستان های قبل اسمشون بر گرفته از شخصیت های واقعیه. حالا نوبت توضیحات شخصیت های داستانه(از اینجا به بعدو اگه بقیه بخونن وقت خودشونو تلف کردن.) اول اسما و نقشا رو می نویسم:(ریز می نویسم تا چشماتون موقع خوندن در بیاد...) اسم نقش 1- شغال: رقیب اقتصادی. (معمولا کسی به دوستش نمی گه شغال. کلی گشتم تا نقش متناسب با اسمت پیدا کردم.) 2- سمانه: دوست (تا حالا که کسی از دوستی با بهاره دروغگو خیری ندیده. حتما سرنوشت بعضی هاشونو خودت می دونی.) 3- بابابزرگ درستکار: نخاله(از اونجا که واژه درستکار توی داستان های من هیچ مفهومی نداره همین نقش به دردت می خوره) 4- عماد: هر چی گشتم اسم واسش پیدا نکردم.(نگران نباش نقشش پر رنگ هم می تونه باشه) 5- محمد: آنتن(کلی خلاقیت به خرج دادم تا اینو پیدا کردم.) 6- اشکان: هم منفعت(دیگه از این با کلاس تر نتونستم برات پیدا کنم.) 7- احمد رضا: هه، الان نمی تونم بگم.(نگران نباش نقشت می تونه محفوظ باشه. تو که دیگه وقتی میای یه آدرس از خودت نمی ذاری.) 8- نیما: همکار(همین به شخصیت خبیث تو می خوره. البته بچه ها می گفتن اینو تو داستان راه نده. من به حرفشون گوش ندادم.) حالا سایر توضیحات: 1- اگه قبل از شروع داستان نیاید نقشتونو تایید کنید حذفتون می کنم، یکی دیگه رو جایگزین می کنم. 2- اگه بین داستان، توی یه آپ نظر ندید، نقشتون کمرنگ می شه. اگه ده روز پشت سر هم بگذره و نیاید، از داستان حذف می شید. حتی اگه من سه ماه آپ نکنم، شما باید 10 روزی یه بار بیاید حال و احوال بپرسید.(اینجوری اگر هم بعدا از بودن تو داستان پشیمون شدید، مودبانه می گید نمی خوام باشم.) 3- اگه توی یه صحنه من و تو و اون باشیم. بعد اون توی آپ قبل 3 تا نظر داده بود. تو 2 تا، اون نقشش بیشتر از توه. و اگه اون 4 تا، تو یکی، تو رو از صحنه بیرون می کنم. فقط با اون حرف می زنم. 4- اگه تو 2 تا نظر بدی که هم مفهوم داشته باشه، هم من خوشم بیاد، اون 5 تا نظر داده باشه که هر کدوم 3 تا کلمه باشه، اونو از صحنه بیرون می کنم. 5- اگه تو وبلاگت آپ بامزه ای کرده بودی نقشت پر رنگ می شه. حالا حتما اونایی که قبلا هم تو داستان بودن می گن تو داستان قبلت اینقدر سوسول بازی نداشتی. من می گم چرا. داشتیم. یعنی کلا از نظر روانی هر کسی باشه همین کارو می کنه. ولی من اون موقع اخلاق داشتم اینو به شما نمی گفتم. احتمالا از آپ بعد داستان رو شروع می کنم. و سعی می کنم از قانون سه روز یه آپ استفاده کنم. فعلا... بای.............................................................................................. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 15:17
بازم مثل همیشه من برگشتم.
سلام بچه ها. من با پررویی تمام، بازم برگشتم. فکر می کردین از شرم خلاص شدین؟ هاهاها. اشتباه می کردین. همین امروز امتحانامون تموم شد. حالا به آرامش ابدی رسیدیم(البته اونقدرام ابدی نیست) تا شهریور هم که دوباره امتحانامون شروع بشه، همین دور و برا هستم. منم سریع اومدم آپ کنم که مطمئن بشید هنوز زنده ام. البته جدا چیز خاصی برای نوشتن ندارم. همون فقط بدونید زنده ام تا بعد بازم براتون دروغ بگم. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 14:46
شرح حال کیمیا
کیمیا دختر خل و چلیه که همین دور و برا به دنیا اومده. به نسبت اگه در نظر بگیریم، توی دوران کودکی خرابی های کمی به بار آورده که نمی دونم مزیت محسوب می شه یا نه. وقتی 12 سالش بوده مثل همه ی دیوونه های این حوالی یه امتحانی داده و قبول شده که در نتیجه وارد تیزهوشان شهرمون می شه. آشنایی من و کیمیا هم از همین جا شروع می شه. من از همون اولش هم از کیمیا می ترسیدم. البته اون آدم بد جنسی نیست. ولی مثل لولو مهربونه ی داستانا می مونه. در مقایسه با ما جماعت لوچ و لنگ، کیمیا یه پا ورزشکار حرفه ایه. البته دقیقا یادم نیست تو چه زمینه هایی افتخار آفرینی کرده. سه سال راهنمایی شو به خوبی و خوشی و در حال خر زدن گذروند. تا جایی که می دونم الان این مدرسه رو خیلی خیلی دوست داره. وقتی 15 سالش بود تعداد کثیری دوستای خیلی خوب نسیبش شد که هر کسی از این شانسا نداره. البته حتی این دوستای خیلی خوب هم نتونستن مانع بزرگترین اشتباه زندگیش بشن. 18 سالش که بود مثل هر آدم عاقلی کنکور داد و موفقیت نسبی ای نسیبش شد. اون موفق شد دانشگاه آزاد، شعبخ ی آبشار دو قلو، رشته ی دارو سازی قبول بشه. البته اولش نمی خواست بره دانشگاه و به عبارتی کسر شانش بود. ولی بعد که دید یا باید همین دانشگاه بره یا به کلی دور دانشگاهو خط بکشه، تسلیم شد و رفت دانشگاه. توی دانشگاه با یه پسری آشنا شد به اسم شهرام که دو ترم از کیمیا جلو تر بود. ولی اکثر کلاساشون با هم بود. این آشنایی با وجود مخالفت خانواده و دوستان هر دو طرف، سر انجام به ازدواج منتهی شد. زندگی مشترک کیمیا و شهرام به خوبی شروع شد. ولی این خوبی و خوشی زیاد ادامه پیدا نکرد. یکی دو ماه از ازدواجشون گذشته بود که کیمیا فهمید شهرام معتاده. کیمیا خیلی سعی کرد شهرامو ترکش بده. ولی خوب همه می دونن که این تلاشا بی فایده است. چند وقتی گذشت و شهرام که دیگه خیلی تابلو شده بودو از دانشگاه اخراجش کردن. کیمیا هم برای این که شهرام افسرده نشه دانشگاهو ترک کرد. بعد تصمیم گرفتن با هم یه سفری برن تا شاید روحیه ی شهرام عوض بشه و ترک کنه. بعد با هم رفتن ایتالیا. البته بدیهیه که با این کارشون حال شهرام از قبل هم بد تر شد. یه روز عصر کیمیا توی ساحل یه پسر ایتالیایی به اسم انجلو رو دید و از اونجا که خیلی ناراحت بود همه ی مشکلاتشو برای آنجلو تعریف کرد. صبح روز بعدش که از خواب بیدار شد دیگه خبری از شهرام نبود.دو هفته بعد جسد شهرامو توی ساحل پیدا کردن. کیمیا می خواست بر گرده وطن که دوباره آنجلو رو دید و آنجلو براش توضیح داد که اون شهرامو کشته و بعد به کیمیا در خواست ازدواج داد. کیمیا هم به سرعت قبول کرد و بعد با هم ازدواج کردن. زندگی خوب و خوشی رو شروع کردن. یکی دو سال بعد آنجلو به کیمیا گفت باید برن پاریس و کیمیا هم استقبال کرد وبعد رفتن پاریس. کیمیا هم توی پاریس تصمیم گرفت ادامه تحصیل بده و رشته ی تئاتر، دانشگاه سوربون پاریسو انتخاب کرد. چند سالی گذشت تا این که یه روز آنجلو غیبش زدو یه هفته بعد توی خیابون چند نفر ریختن سر کیمیا و اونو به زور سوار ماشین کردن. بعد اونو بردن توی یه زیر زمین و اونجا بود که کیمیا فهمید آنجلو یه مافیایی بوده و حالا کلی پولو برداشته و فرار کرده. مافیایی ها که از علاقه ی شدید آنجلو به کیمیا با خبر بودن از کیمیا به عنوان طعمه استفاده کردن. البته آنجلو اهمیتی نداد و مافیایی ها هم بعد از دو هفته که فهمیدن آنجلو فرار کرده و دیگه توی امریکاست، کیمیا رو انداختن توی یه چاله و آتیشش زدن. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:7
من اینم.
سلام سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام خوبید همه؟ عیدتون که تموم شد ولی سال نوتون مبارک. راستش این چند وقت رفته بودم سوال آپ قبل و نبودم. راستی همه ی نظرایی که داده بودید رو خوندم. خیلی باحال بود. جالبه که همه واژه ی سگو به خودشون گرفته بودن ولی من قصد توهین به هیچ کدومشونو نداشتم. منظور من اونایی بود که نوشته بودن: متن زیبایی بود………………آپ خیلی قشنگی بود………..به وبلاگ من هم بیا وبلاگ من…………. حالا دوست دارید یه بار دیگه برید و ببینید چند نفر فعالیت خود زنی انجام دادن….. و اما جواب سوالا… اول از همه ی کسایی که جواب دادن تشکر کنم. وقتی نظراتونو می خوندم مردم از خنده. جوابا: شما فکر می کنید من کی ام؟
همه می دونن کی ام من آقای پاکی ام من کوچه رو تمیز می کنم مامور شهرداری ام من. مثلا چه جور لباسایی واسه عید خریدم؟ امسال عید یه دست لباس نوی نارنجی خوشگل گرفتم با یه جاروی دسته بلند خیلی خوب. چهار شنبه سوری چه کار می کنم؟ از اون جایی که همه شبای سالو دارم کار می کنم و شب چهارشنبه سوری بیکارم یه سر رفتم حموم. جاتون خالی خیلی حال داد. قیافه ام چه جوریه؟ وقتی یه سال نرم حموم دیگه اصلا نمی شه قیافه مو تشخیص داد. قدم چند سانته؟ حدودا 112 شماره عینکم چنده؟ ته استکانی. تقریبا کور محسوب می شم. فکر می کنید من روزی چند ساعت چت می کنم؟ حالا واقعا چت چی هست؟ این سوال نکته ی انحرافی بود. اصلا فکر می کنید من کجا زندگی می کنم؟ توی کامیون حمل زباله فکر می کنید من عید کجا ها می رم؟ عید هم مثل همیشه توی خیابونای شهر می چرخیم آشغال جمع می کنیم. اگه جواب ندی خیلی سگی راستی فکر می کنید من از اونایی ام که خیلی بد حرف می زنن؟ این دو تا سوال نبود نمی دونم چرا جواب دادید. حالا بگو نمی دونم. اگه دیگه بهت محل گذاشتم. اینم سوال نبود. یعنی من چه موجود پلیدی می تونم باشم؟ من خیابونای شهرو تمیز می کنم چه طور دلتون می آد بهم بگید پلید؟
آخرین حرفم هم خطاب به خانوم ها ع ، ط ، ی ، ه و ... بود که خودتون سگید. من(دروغگو) سگ نیستم. واسه خودم هم شخصیت دارم. تازه اگه سگ نبودی سوالا رو جواب می دادی. راستی هفته ی دیگه تولدمه(دقیقا 25 ام) منتظر کادو های الکترونیکی تون هستم. بفرستید اینجا: par_bahaaareh@yahoo.com |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 20:0
من کی ام؟
شما فکر می کنید من کی ام؟
مثلا چه جور لباسایی واسه عید خریدم؟ چهار شنبه سوری چه کار می کنم؟ قیافه ام چه جوریه؟ قدم چند سانته؟ شماره عینکم چنده؟ فکر می کنید من روزی چند ساعت چت می کنم؟ اصلا فکر می کنید من کجا زندگی می کنم؟ فکر می کنید من عید کجا ها می رم؟ اگه جواب ندی خیلی سگی. راستی فکر می کنید من از اونایی ام که خیلی بد حرف می زنن؟ حالا بگو نمی دونم. اگه دیگه بهت محل گذاشتم. (اگه دوست داشتید از اصل دروغگویی استفاده کنید حتما اول نظرتون بنویسید.) یعنی من چه موجود پلیدی می تونم باشم؟ |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 9:23
نقد و بررسی بهاره یک دروغگوی خائن!
دروغ سال!!! من راى مى دهم تو راى مى دهى ما راى مى دهيم ما راى مى دهيم در ره استقلال در ره آزادى خوب طبق قرار قبليمون امروز قراره داستان بهاره يك دروغگوى خائنو مورد نقد و بررسى قرار بديم. خوب اول بذاريد يه خلاصه اى از داستانو براتون بگم: بهاره يك آدامس فروشه. هر روز از صبح تا شب آدامس مى فروشه. اون زندگى فقيرانه اى داره. بهاره يه دوستى داره به اسم عطيه كه خدمتكار قصره. بهاره خيلى دلش مى خواد بتونه خدمتكار قصر باشه. اون هر روز مى بينه كه به عطيه چقدر خوش مى گذره. بلاخره بعد از سالها موفق مى شه بره توى قصر كار كنه. ولى بعد مى بينه قصر اونقدرام خوب نيست و در ضمن رئيسشون زهرا هر روز اونو فلك مى كرده. يه روز بهاره براى اذيت كردن زهرا كاراى قصرو مى ريزه به هم. اونا هم مى فهمن و محكوم به اعدامش مى كنن. روز قبل از اعدام يكى از اعضاى يك باند شورشگر به سركردگى مهساى دلير به اون كليد سياه چالشو مى ده و بهاره فرار مى كنه. البته قبل از فرار عطيه جلوشو مى گيره و اون مجبور مى شه عطيه رو بكشه. بعد مى ره به مقر مهساى دلير ولى به خاطر اشتباه بهاره مكان مقر لو مى ره و مقرو با بمب اتم منفجر مى كنن. از اون به بعد بهاره معروف مى شه به بهاره خائن. بعد به نقاط جنگلى پناه مى بره. وارد جنگلى مى شه كه يك سرى شورش گر توى اون زندگى مى كنن. شورشگرا فكر مى كنن بهاره جاسوسه و اونو تا مرز مرگ شكنجه مى كنن و گوشها و زبونشو مى برن و چشماشو با ميله داغ كور مى كنن. البته چشماى بهاره دوباره مى بينه و زبونش مثل دم مارمولك در مى آد. بعد مى فهمن اون همون بهاره خائنه و ازش به عنوان يك قهرمان استقبال مى كنن. بعد از چند روز از طرف قصر براى سر بهاره جايزه مى گذارن و بهاره معروف مى شه به بهاره خائن بى گوش ياغى. اما جنگلى ها نه بهاره رو تحويل مى دن نه اجازه مى دن كسى مزاحمش بشه. تا اينكه قصريها مهساى دليرو كه زنده مونده بود پيدا مى كنن و اعلام مى كنن اگه بهاره خودشو تسليم نكنه اونو مى كشن. بهاره فرار مى كنه ولى جنگلى ها اونو مى گيرن و تحويل قصر مى دن و مهساى دليرو مى گيرن. از اون به بعد بهاره مى شه بهاره خائن بى گوش ياغى فرارى. توى قصر صبر مى كنن تا شاه كه به سفر رفته بوده برگرده و بعد بهاره رو بكشن. توى اين مدت بهاره رو بدون آب و غذا به سياهچال مى اندازن. در همين زمان گروهى به سر كردگى فورر رايش چهارم قصرو مى گيرن و انقلاب مى كنن. بهاره رو هم آزاد مى كنن. بهاره از اونا مى خواد كه اجازه بدن زهرا رو خودش بكشه. اونا هم اجازه مى دن و بهاره به شكل وحشتناكى اين كارو مى كنه. اما بعد بهاره به سمت شاه سابغ مى ره و به اونا كمك مى كنه دوباره قصرو بگيرن. شاه هم به عنوان جايزه بهاره رو نمى كشه و بهاره بر مى گرده سراغ آدامس فروشى. خوب حالا نوبت نقد و بررسيه. يكى از ويژگى هاى اين داستان اينه كه همه ى شخصيت هاى اون برگرفته از شخصيت هاى واقعين.(البته بيشتر از اسمشون استفاده شده.) ما سعى كرديم نظرات شخصيت هاى داستان رو راجع به ين داستان بدونيم اما خوب تعداديشون در دسترس نبودن. عطيه در مورد اين داستان گفته:«اصولا اين داستان فايده اى به غير از تلف شدن وقت نويسندگان و خوانندگان و نظر دهندگان نداشت.» از لطفتون سپاس گزاريم عطيه خانوم. بعضى از افراد اعلام كردن كه داستان من خيلى خشن بود. ولى خيلى دوست دارم بدونم اگه خشن مى نوشتم چى مى گفتيد؟ مثلا صحنه قتل زهرا ملايم ترين حالت ممكن بود. عطيه خانوم در جاى ديگه اى گفتن:«از ايرادات مهمى كه بر اين داستان وارد شده خشن بودن اغراق آميز است كه هر چند باعث ايجاد طنز در داستان مى شود ولى مى تواند بد آموزى هاى بسيار بزرگى براى خوانندگان داستان داشته باشد. از مهم ترين اثرات منفى اين داستان مى توان به به وجود آمدن انقلاب عظيمى در كل جهان بر عليه دولت ها اشاره كرد كه چون در تمام كشور ها به صورت همزمان اجرا مى شود ممكن است موجب منفجر شدن كره زمين و از بين رفتن حيات شود. بهتر بود بهاره داستان را طورى مطرح مى كرد كه فقط روى مردم يك يا چند كشور تاثير بگذارد تا ناگهان كل مردم دنيا بر عليه همه دولت ها شورش نكنند» حالا خودتون بگيد من مبالغه مى كنم ا عطيه خانوم!!! البته ابجى خانوم مهساى دلير در همين باب گفتن:«به نظر من اِم م م به نظر من، والله من نظر خاصى ندارم. فقط اينكه خيلى وحشى هستى تو خونه اگه از اين وحشى بازيا در بيارى ميزنم فكتو خورد مى كنم.سگ خيس .مى دونى كه من اعصابم مگسيه. در مورد قسمت قتل زهرا هم بايد بگم خشونتش كم بود و اصلا طبيعى نبود.» خوب از شما هم ممنونيم. در ضمن صد درصد شخصيت ها از كم بودن نقششون معترض بودن. بايد بگم كه شخصيت اول بهاره بود. حالا بريم سر اينكه داستانو چه جورى نوشتم. من هميشه ده دقيقه قبل از اينكه آپ كنم شروع مى كردم به فكر كردن راجع به اينكه ادامه داستان چى بنويسم و هيچ وقت فكر نمى كردم داستانم اينجورى تموم بشه. بهاره اول داستان يك شخصيت خوب و مظلوم بود. همون طور كه ابتداى داستان نوشته بود:( من خيلى وقته كه كار مى كنم. از شش ماهگى تا حالا هر روز از صبح خروس خون تا بوق سگ كار مي كنم.)ولى بعد كم كم بهاره نشون داد كه اگه شرايط باشه خوب بلده خشانت و نامردى بكنه.مثلا اول داستان روابط بهاره و زهرا اينجورى توصيف شد.( تو همين روز هاى اول چهار بار توسط رئيسمون زهرا فلك شدم و در ضمن چند بارم مجبور شدم تا صبح كار كنم كه اين خيلى سخت بود.) و آخرش يك بار ديگه ديدار همين دو نفر به اين شكل بود .( بعد زهرا رو با اره برقى نصفش كردم.) عطيه راجع به شخصيت بهاره گفته:«بهاره يك آدم خائن دروغگوى عوضى بى شعور بى عقل خود بزرگ بين داغون نشان زشت ساديسمى روانى گاو بى ادب است.» و ابجى مهسا خانوم دلير هم گفتن:«من كلا با آدامس فروشى مخالفم. چرا؟ 1) چون نامردا آدامساشون فقط شكر خاليه (البته من اين قسمتو اصلا قبول ندارم چون اگه شكر خاليه پس چه جورى تو يه هفته تمام يه آدامسو مى جوى؟)يه بار دلم سوخت و از يكى از دوستات آدامس خريدم ولى ديگه نمى خرم. 2) اصلا تو غلط مى كنى راه بيفتى تو خيابون آدامس بفروشى. ببين من خواهر بزرگتم. خوبيتو مى خوام. اگه استغفر الله زبونم لال روم به ديوار گلاب به روتون از ديوار مردم بالا برى بهتر از آدامس فروشيه.» و زهرا خانوم معروف هم فقط گفتن:« خيلى بى شعوري. خيلى…(اينو مجبور شدم سانسور كنم)» در انتهاي بخش بايد بگم كه ما به سوالات مردمي هم راجع به داستان بهاره يك دروغگوي خائن جواب مي ديم.(در انتهاى بخش نظرات همين آپ) داستان بهاره، يك دروغگوى عاشق احتمالا سه روز ديگه يعنى پنجشنبه شروع مى شه و اگر خدا بخواد هر سه روز يك قسمتش نوشته مى شه. فعلا… باى باى |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 20:7
بنیاد بهاره!!!
سلام.
بلاخره داستان من تموم شد. فعلا نمی خوام داستان دیگه ای بنویسم ولی شاید بعدا نظرم عوض شد حالا می خوام راجع به پیشنهاد یکی از خواننده های محترم صحبت کنم. ایشون پیشنهاد کردن بنیادی به نام بهاره تشکیل بدم که متشکل از یک خائن، یک یاغی، یک فراری و یک وحشی باشه. مورد استفادش رو هم هنوز نفهمیدم ولی باید بگم که لقب های خائن و یاغی و فراری و وحشی فقط مربوط به خودم می شه. ولی اگه کسی دوست داشته باشه به صورت افتخاری پذیرفته می شه. اما مقام دروغگو رو به هیچ کس حتی به صورت افتخاری هم نمی دم. مال خودمه. سر پرست بنیاد!!! اگه توضیحاتم کامل نبود دلیلش اینه که خودمم کامل متوجه نشدم در ضمن همین دوستمون که اسمش افسانه سرا بود فکر کنم شخص شخیص خائنو پذیرفتن. اگه دوست دارید بپیوندین زودتر خبرم کنید. بعد از اینکه فهمیدم چیه مزایاشم مشخص می کنم. فعلا... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 11:9
بهاره خسته بهاره تنها
سلام. حتما حالتون خوبه ديگه پرسيدن نداره. راستشو بخوايد من اين چند وقتی كه تو جنگلم خيلی سرم شلوغه (لازم به ذكره كه اينا هيچ ربطی به مسائلی مثل مدرسه و اين قبيل سوسول بازيا نداره!) و در ضمن به اينترنتم دسترسی ندارم. بنابراين نمی تونم بيشتر از اين آپ كنم مجبوريد صبر كنيد ديگه. مسئله دوم اينه كه چند نفر به داستان من توهين كردن و اين باعث شد ناراحت شم.(يعنی الان بد جور دپم) پس تا اطلاع ثانوی داستان نمی نويسم(ديگه مگه من چيز ديگه ای هم واسه نوشتن دارم؟ يه دفعه بگم می خوام وبلاگمو تخته كنم.) اين آپم فقط واسه اين گذاشتم كه شما مطمئن شيد هنوز زنده ام و به ملكوت اعلی نپيوستم. اين آخرم واسه اونايی كه دوست داشتن داستانو بخونن و حالا كه اين آپو ديدن دارن جيرينگ جيرينگ اشك می ريزن كه چرا بهاره اين كارو با ما می كنه می نويسم. حتما وقتی شنيدين (يا بهتر بگم ديدين) كه گوش و زبونمو بريدن و چشامو سوزوندن كلی گريه كردين. حالا می خوام بگم كه خودتونو زياد ناراحت نكنيد صبح روز بعدش كه از خواب بيدار شدم چشام می ديد(هر چند ظاهرش خيلی زشته) و زبونمم مثل دم مارمولك در اومده بود. البته گوشام خوب نشد ولی يه چيزايی می شنوه. حالا تا وقتی كه من از دپی در بيام بای بای الان تلويزيون داشت عيد امد و عيد آمد می خوند.پس عيدتونم مبارك در ضمن دعا كنيد زودتر اين زهرا رو پيدا كنم و انتقام عطيه رو ازش بگيرم. فعلا… بای بای |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 20:48
اولین دروغ!!!
سلام به همه دروغ گو ها و دروغ پسندا.
من، قلی!!! این وبلاگو ساختم تا حقایق بسیاری را روشن کنم! اول از همه باید بگم که فکر نکنید من تازه کارم. من پنجاه و اندی سال سابقه ی وبلاگ نویسی دارم. فعلا نمی خوام حقیقت دیگه ای رو بگم. فقط بگم که من از این آدمایی که میان وبلاگ آدم نظر می دن بدم می آد. پس نظر ندید!(بر اساس اصل دروغ گویی) و در نهایتم باید بگم که دیگه آپ نمی کنم ولی شما می تونید منتظر بمونید. فعلا خداحافظ |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه سوم شهریور 1385 ساعت 16:59
|