![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
اون روز شاه به من گفت که باید شب برم و دروازه قصرو براشون باز کنم. بعد من از اونجا اومدم بیرون. همون شب ساعت یک رفتم درو باز کردم دیدم صد هزار نفر پشت در صف کشیدن. بعد رفتم کنار و همه صد هزار نفر اومدن توی قصر بعد سرباز های فورر رایش چهارم هم بیدار شدن و همون جوری با لباس خواب ریختن بیرون ببینن چه خبر شده که سرباز ای شاه همشونو کشتن. البته یه تعدادی تلفات هم دادن ها ولی اونقدر نبود که ارزش گفتنو داشته باشه. جالبه که من همین جوری وسط صحنه جنگ راه می رفتم وهیچ کس کاری بهم نداشت. همه فکر می کردن من از خودشونم. در نهایت سر بریده شده فورر رایش چهارمو آوردن بیرون و اعلام کردن به سرباز هاش امان می دن. اونا هم تسلیم شدن ولی بعد همشونو کشتن. بعد از جنگ شاه در حضور جمع با صدای بلند گفت: به خاطر فداکاری های بهاره خائن بی گوش یاغی فراری وحشی، ما اون رو عفو می کنیم و از این به بعد صداش می کنیم بهاره دروغگو.
بعد به من گفت برو فقط دیگه من تو رو نبینم. بعد من از قصر اومدم بیرون. با خودم فکر کردم من که نه از قصر خیری دیدم نه از مقر شورشیا نه از جنگل پس بهتره برگردم سر کار اصلی خودم: آدامس فروشی!!! پس یه راست رفتم سر همون چهار راهی که یه عمر توش آدامس می فروختم. از دور بچه ها رو دیدم. بدو بدو رفتم طرفشون. همه چیز همون جوری بود که قبلا بود. فقط جای یه آدامس فروش اونجا کم بود. وقتی به بچه ها رسیدم گفتن پس اون املتی که می خواستی بدی چی شد؟ من جیبمو نگاه کردم دیدم یه کم پول دادم. گفتم: امشب همتون شام پیتزا مهمون منید. بچه ها کلی ذوق کردن. بعد رفتم یه جعبه آدامس برای کار فردا و بعد یه پیتزا گرفتم. هر کدوم از بچه ها تونست یه تیکه دو در دو از پیتزا بخوره. روز بعد صبح خروس خون با بچه ها رفتیم سر کار.... ـ آقا، خانوم، آدامس، آدامسای خوشمزه. آدامس نمی خواید؟... عطیه جان، روحت شاد...
پایان
|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 16:55
بوی خیانت!!!
سلام. به فرمان من یه بمب اتم زدن توی اون جنگل و حسین شکنجه گر و عاطی جنگلی و سایر اون جنگلی ها مردن. الان من پست زهرا رو تو قصر دارم. خیلی سرم شلوغه ولی به دستور های که به این و اون می دم می ارزه. من مثل زهرا خشن نیستم و هیچ کسو فلک نمی کنم. یعنی در واقع کسایی که برام کار می کنن همشون کارشون خوبه. ولی اگه خوب نباشه هم من آدمی نیستم که کسی رو فلک کنم. دیروز که داشتم توی کوچه های اطراف قصر قدم می زدم یه بچه بدو بدو اومد جلوم و یه پاکت نام بهم داد و سریع رفت. من نامه رو باز کردم دیدم از طرف شاه سابغه. نوشته بود در هر حال برنده نهایی این جنگ اونا اند(چه غلطا!) پس به نفع منه که به اونا بپیوندم و در مقابل اونا از خون من می گذرن. نوشته بود اگه این کارو نکنم وقتی قصرو گرفتن منو به سرنوشتی بد تر از زهرا دچار می کنن. منم دیدم راست میگه به هر حال اون چند وقت شاه بوده و می تونه قصرو پس بگیره. منم که جونم در وره واسه جنگ و دعوا و به خصوص خیانت. پس بهتره فورر رایش چهارمو دور بزنم و بشم جاسوس! پس همون روز رفت به جایی که آدرسشو تو نامه داده بودن. اونجا یه نفر بود که منو با خودش برد به مخفیگاه زیر زمینی شون. اونجا کلی سرباز بود که آماده جنگ بودن. منو بردن پیش خود شاه. من اولین بار بود که شاهو می دیدم. وقتی وارد اتاقش شدم گفت: ـ پس بهاره خائن بی گوش یاغی فراری وحشی ای که می گن تویی آره؟ |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 15:33
انتقام خونین بهاره!!!
سلام. بعد از اينكه از انواع و اقسام غذاهای قصر فيض برديم فورر رايش چهارم گفت: برين و زهرا رو بيارين برای بهاره خائن بی گوش ياغی فراری. گفتم: نــــه اينجا نياريدش. - چرا؟ - من برم پيشش. - خوب چه فرقی داره؟ - فرقش اينه كه من می خوام اونو بكشم و اگه اينجا بكشمش برای سپاهتون بد آموزی داره. - نه نگران اونا نباش. - اگه وحشی شدن خودت مسئولی ها. - باشه خودم مسئولم. بعد چند نفر رفتن و زهرا رو كه دست و پاهاشو بسته بودن آوردن. من اول ازشون شوك الكتريكی خواستم و بعد فكر كنم 20 يا 30 بار زدمش. بعد ازشون يه چاغو خواستم. اونا يه چاغوی تيز بهم دادن. گفتم اين ديگه چيه؟ بعد محكم كوبيدمش به درو ديوار و يه كم ماليدمش به زمين تا كند شد. بعد گرفتم به طرفش و گفتم: - حالا گوشای منو مسخره می كنی آره؟ اون وقت گوشاشو بريدم. بعد گفتم يه ميله داغ كنن و بدن بهم. اول با اون ميله داغ زدم به جای گوشاش تا ديگه خون نياد و بيشتر زنده بمونه و درد بيشتری بكشه. بعد فرو كردم تو چشماش تا چشماشم همون جوری بشه كه مسخره می كرد. بعد از سربازا اره برقی خواستم. اونا هم يه اره برقی بهم دادن. بعد زهرا رو با اره برقی نصفش كردم. سربازا همشون رفته بودن عقب و ته سالن وايستاده بودن و چشماشونو با دستاشون گرفته بودن. بعد اره برقی رو گذاشتم كنار و به يك نفر گفتم واسم آفتابه لگن بياره تا دستامو بشورم و بقيه غذامو بخورم. نمی دونم وقتی داشتم زهرا رو می كشتم فورر رايش چهارم كجا رفت ولی زياد مهم نبود. بعد اون خدمتكار اومد و گفت: براتون آفتابه لگن آوردم بهاره خائن بی گوش ياغی فراری وحشی. بعد دستامو شستم و همزمان چند نفر كه جلو چشماشونو گرفته بودن تيكه های زهرا رو بردن. بعد از چند ساعت رفتم پيش فورر رايش چهارم و گفتم يه چيز ديگه هم می خوام. گفت ديگه می خوای كی رو زجر كش كنی بهاره خائن بی گوش ياغی فراری وحشی؟ - اين يكی در خواستم يه كمی فرق داره. - خوب بگو. - يه بمب اتم می خوام. اگه ممكنه. - بمب اتم برای چی؟ - می خوام اون جنگلی های نامردی رو كه منو فروختن با اون مهسای دلير بكشم. شما حتما اين كارو می كنيد. نه؟ - باشه حتما. كار ديگه ای نداری؟ - حالا می رم فكر كنم. من برم سر پستم. خداحافظ. - خداحافظ بهاره خائن بی گوش ياغی فراری وحشی. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 14:34
بازم سلام. حتما می دونيد كه من چند روزی توی سياهچال قصر بودم. اونجا به من آب و غذا هم نمی دادن. بعد از چند روز كه اونجا بودم يه روز يه نفر اومد و درو باز كرد. لباسای خيلی عجيبی داشت. اول فكر كردم مامور اعدامه. اما وقتی ازم پرسيد تو اينجا زندانی اي شك كردم. ازش پرسيدم تو كی هستی؟ گفت: برای چی زندانی شدی؟ - خواهش می كنم منو نكشيد. - پس تو اعدامی ای؟ - نه خواهش می كنم - برا چی می خوان اعدامت كنن؟ - مگه خودت نمی دونی؟ - نه - مگه تو مامور اعدام نيستی؟ - نه ما قصرو گرفتيم. - چی؟ قصرو؟ چه جوری؟ - اول تو بگو كی هستی و برای چی اينجايی؟ - من يك زندانی سياسی ام كه قرار بود امروز بكشنم. من بهاره خائن بی گوش ياغی فراری ام. - چی؟ اسمت واسم آشناست. خوب حالا بيا با هم بريم پيش شاه جديد تا ببينم در مورد تو چی می گه. تو راه كه داشتيم می رفتيم اون به من گفت كه وقتی شاه رفته بوده سفر ايالتی به ايالت كُرد آباد، اونا حمله كردن و بعد رئيسشون فورر رايش چهارم به تخت سلطنت نشسته. حالا هم بيشتر زندانی های سياسی رو آزاد كردن و من هم توی آخرين سلول بودم كه حالا اگه ثابت شه من زندانی سياسی ام آزادم می كنن. گقتم همه منو می شناسن. تو چطور منو نمی شناسی؟ گفت: من زياد حافظه ام قوی نيست اسم ها رو فراموش می كنم. بعد با هم رفتيم پيش فورر رايش چهارم. اونجا كلی آدم كج و كوله با اون لباسای ظايعشون ريخته بود. خيلی هم سر و صدا می كردن. فورر رايش چهارم از من خواست خودمو معرفی كنم. گفتم من بهاره خائن بی گوش ياغی فراری ام. يه دفه ديدم سالن ساكت شد و همه دارن منو نگاه می كنن. خوب اين نشونه خوبيه. يعنی اونا منو می شناسن و اعدامم نمی كنن. فورر رايش چهارم گفت: یعنی تو واقعا بهاره خائن بی گوش ياغی فراری ای؟ من مدت ها بود كه دنبالت می گشتم. حالا هر چی می خوای بگو تا بهت بديم. - هر چی؟ - هر چی. - اول غذا می خوام. الان كلی وقته كه بهم هيچی ندادن. - وای اونا واقعا جنايت كارن. برین براش غذا بيارين. خوب ديگه چی می خوای؟ - شما زهرا رو هم گرفتين؟ - آره چه طور مگه؟ - كشتينش؟ - نه هنوز ولی می كشيمش. - نه نكشيدش. بذاريد من بكشمش. خواهش می كنم. - باشه اونو تو بكش. ديگه چی می خوای؟ - بعدش می خوام پست زهرا رو تو قصر به من بديد. - چه خواسته عجيبی. ولی باشه ما اين كارو می كنيم. چيز ديگه ای نمی خوای. - چرا چند تا چيز ديگه هم می خوام كه بعدا می گم الان غذا می خوام. بعد چند نفر با انواع و اقسام غذا های خوشمزه كه اسمشونم نمی دونم اومدن و منم شروع كردم به خوردن. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 15:4
همون موقع که اون جنگلی اومد بالا سرم بی هوش شدم. وقتی به هوش اومدم دیدم دستامو از پشت بستن و عاطی جنگلی و مهسای دلیر و زهرا و چند نفر از نگهبانای قصر بالای سرمن. دیگه زبونم از ترس بند اومده بود. زهرا گفت: دیدی بلاخره برگشتی پیش خودمون بهاره خائن بی گوش یاغی فراری. چشمات چقد خوشگل شده. کدوم آدم باصفایی سوزوندشون؟ ها ها ها ها.
سرش داد زدم: خفّـــه شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو. بعد یکی از نگهبانا با باتوم زد تو سرم. گفتم: غلط کردم. زهرا گفت تو تا آخر این هفته به سزای اعمال ناپسندت می رسی. مجازات تو، مجازات تو مرگه.. ها ها ها ها بعد بقیه هم خندیدن. گفتم: چرا آخر هفته؟ چرا الان نه؟ برای اینکه شاه باید باشه. شاه تصمیم می گیره با تو چه کار کنیم. گفتم مگه الان شاه کجاست؟ - شاه رفته سفر ایالتی. الان داره مشکلات مردم کرد آبادو بررسی می کنه. - خوشا به سعادتشون اون وقت کی میاد؟ همین امروز فرداست که بیاد. ولی وقتی اومدن خسته اند و تا چند روز نمی تونن کار کنن. بعد از استراحت مستقیم میان سراغ کار شما. گفتم: خوشا به سعادت من. پس تا اون موقع من چه کار کنم؟ - تا اون موقع بدون آب و غذا تو همین سیاه چال می مونی. - بدون آب و غذا؟ نه خواهش می کنم این کارو با من نکنید. ولی اونا به حرف من اهمیتی ندادن و رفتن بیرون. من رفتم پشت در و فریاد زدم: نــــــــــــــــــــــــــــــــه. این کا رو با من نکنید. من غذا می خوام. خواهش می کنم. زهرا برگشت و پوزخند مضحکی زد. اون خیلی بی احساسه. چه طور دلش می آد همچین کاری با من بکنه؟ دوباره داد زدم: - زهرااااااااااااااااااااااااااا... چرا دست رو نقطه ضعفم می ذاری؟دستتو از رو نقطه ضعفم بردار. من غذا می خوام. بعد چند بار سرمو کوبیدم تو دیوار و داد زدم: غذا، غذا، غذااااااااااااااااااااا،... ولی اونا از اونجا دور شدن و دیگه صدامو نشنیدن. خداحافظ پیتزا، خداحافظ ساندیچ، خداحافظ قورمه سبزی، خدا حافظ ماکارونی، ماکارونی. وای من بدون تو چه کار کنم ماکارونی؟ خداحا فظ. خداحافظ نون پنیر. بهاره خسته، بهاره تنها، بهاره گشنه، بهاره تشنه، بهاره بی کس، بهاره بی گوش، بهاره، تو بهاره. بهاره بیچاره. روز های خیلی سختی بود. من تو اتاقی بودم که نه درش باز می شد نه پنجره داشت. من تنهای تنها بودم. حتی نمی فهمیدم کی روزه و کی شب... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 9:58
فرار!
سلام. حتما دوست داريد بدونيد من كدوم يكی از اون دو تا راهو انتخاب كردم. يعنی فكر می كنيد به رسم جوانمردی رفتم و خودمو تسليم كردم يا نه گذاشتم اونا منو مجبور كنن تسليم شم؟ بايد بهتون بگم كه من هيچ كدوم از اين كارا رو نكردم. بلكه همون شب از مقرمون فرار كردم. ولی نه كه تمام روزو راه رفته بودم نتونستم زياد از اونجا دور بشم و يه جايی توی همون جنگل رفتم بالای يه درخت پر برگ و تا صبح اونجا خوابيدم. صبح كه از خواب بيدار شدم با خودم گفتم برم پايين ولی بعد يادم اومد كه الان ممكنه جنگلی ها دنبالم باشن.پس همون بالا موندم. جالب اينجاست كه بين اون همه درخت ميوه من رفته بودم بالای يه درختی كه ميوه شو نمی شه خورد. بعد از چند ساعت ديدم خيلی گرسنم شده. به حدی كه ديگه داشت جونم در می رفت. پايينو نگاه كردم ديدم جنگلی ها توی جنگل پخش شدن و دنبال من می گردن. پس پايين نمی تونستم برم. اطرافو نگاه كردم ديدم يه درخت سيب كنار درختيه كه من روشم. فاصله شونم اونقدرا زياد نيست. فكر كردم شايد نتونم بپرم و منصرف شدم. ولی بعد از نيم ساعت اونقدر گرسنگی بهم فشار آورد كه مجبور شدم اين كارو بكنم. بعد بلند شدم و تا جايی كه می شد رفتم لبه شاخه بعد پريدم ولی شاخه درخت سيب اصلا محكم نبود و شكست و با هم افتاديم زمين. من كه واقعا گرسنم بود همون اول بی هوش شدم. ولی قبل از اين كه بی هوش بشم صدای يه جنگل رو شنيدم كه داد زد: بياين اينجا. اون اين جاست. بهاره خائن بی گوش ياغی فراری اينجاست… |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 20:24
خبر بد!!!
سلام. فكر كنم قبلا گفته بودم كه يك سری جايزه بگير دنبالمن. البته ديگه هيچ كدومشون وارد جنگل نشدن. ديروز يكی از بچه ها كه تازه از شهر برگشته بود خبر بدی داد. اون يه اگهی آورده بود كه توی اون نوشته بود نگهبان های قصر مهسای دليرو پيدا كردن و به بهاره خائن بی گوش ياغی سه روز فرصت دادن تا بياد و خودشو تسليم كنه. وگر نه مهسای دليرو می كشن. من گفتم: مگه مهسای دلير قبلا نمرده بود؟ عاطی جنگلی گفت: نه. اون موقع كه مقرشونو با بمب اتم منفجر كردن اون اينجا بود. گفتم: پس چرا اينو زودتر به من نگفتين؟ ـ آخه اون همون روز اول رفت و گفت كه به هيچ كس نگيم اون زنده مونده. ـ ولی شما بايد به من می گفتيد ـ ما قول داديم كه به هيچ كس نگيم. ـ ولی من فرق داشتم ـ ما قول داده بوديم و بايد سر حرفمون می مونديم. خيلی از حرفش عصبانی شدم. بلند شدم و رفتم پشت پنجره. بچه شيرا اونجا بسته شده بودن و چند تا بچه جنگلی داشتن با چوب می زدنشون(اين همون زهرا بازيه كه من اختراعش كردم.) بعد به عاطی گفتم: ـ حالا بايد چه كار كنيم؟ اون هيچی نگفت ولی از نگاهش معلوم بود كه اونا از قهرمانشون توقع دارن بره و خودشو تسليم كنه. ـ من نمی تونم خودمو تسليم اونا كنم. شما كه نم خواين اونا به خواسته شون برسن. می خواين؟ ولی اون بازم همون جوری منو نگاه می كرد. ديگه اعصابم خورد شده بود داد زدم: ـ من از قصر فرار كردم خوب اونم اگه می تونه فرار كنه. عاطی جنگلی همون جوری منو نگاه می كرد. اعصابم خورد شد و اومدم بيرون. ديدم جنگلی ها همه پشت همون پنجره ای كه من كنارش وايستاده بودم جمع شده بودن. زدم وسط جنگل. آخه اين مهسای دلير بی عرضه برا چی گذاشت بگيرنش كه حالا عاطی جنگلی اين قدر به من گير بده كه خودمو فدای اون نا لايق بكنم؟ حالا مثلا اگه بكشنش چی می شه؟ اون كه ديگه گروهی نداره. پس به هيچ دردی هم نمی خوره. شب كه برگشتم تو مقر همه چپ چپ نگام می كردن و بعضی ها هم تو گوش هم پچ پچ می كردن. بعد حسين شكنجه گر اومد و پيشم نشست. گفت: فردا بيا با هم بريم قصر تا خودتو تسليم كنی. ـ من تسليم نمی شم. ـ چی؟ مهسای دلير تو رو از زندان نجات داد. اگه تسليم نشی اين جنگلی ها می كشنت. ـ تو هم جزو اونايی كه منو می كشن؟ ـ آره بعد بلند شد و رفت. اين كه گفت يعنی من دو تا راه بيشتر ندارم و هر دو تا راه هم به مرگ ختم می شه. و فقط تا فردا صبح فرصت دارم تا تصميم بگيرم دوست دارم چه جوری بميرم. پس الان می رم فكر كنم. فعلا
|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 18:56
زندگی زیبا می شود!
سلام. با وجود اينكه استقبال نشد ولی من بازم می نويسم(اين يعنی من به اين راحتی ها از رو نمی رم.) الان چند وقتيه كه تو جنگلم. اينجا حسابی تحويلم می گيرن.(بر عكس شما خوانندگان گرامی) آدمای خوبين فقط يه كمی نسبت به قصر حساسيت دارن. به خاطر همينم منو تا مرز مردگی پيش بردن. ولی ديگه گذشته ها گذشته. مهم الانه كه توی جنگلم و دارم كلی حال می كنم و بعدم آينده كه انشا الله می خوام بر گردم و زهرا رو بكشم. اين جنگلی ها اونقدر از قصر و مخصوصا همين زهرا بدشون می آد كه اگه الان برم بگم كی می آد زهرا رو بكشيم لااقل 50 نفر داوطلب می شن. ولی نه كه الان حالم زياد خوش نيست اين پيشنهادو نمی دم. اما به موقع سراغ زهرا هم می ريم. ديروز يكی از بچه ها كه تازه از شهر برگشته بود يه آگهی نشون داد كه توش نوشته بود پنجاه ميليارد تومان جايزه برای سر من گذاشتن. البته بچه ها گفتن نمی ذارن كسی سرمو ببره ولی به هر حال احتياط شرط عقله. حتما الان همه ملت دنبالم می گردن. لقب جديدم هم ياقيه. از اين به بعد می تونيد صدام كنيد بهاره خائن بی گوش ياقی. ديروز كه داشتم با بچه شيرا زهرا بازی می كردم يه دفعه يه صدای غريب آشنايی شنيدم. انگار چند نفر داشتن منو صدا می زدن. بر گشتم ديدم حسين شكنجه گر و دو سه تای ديگه از برو بچز دارن بدو بدو می ان. گفتم چيه چه خبرتونه بچه شيرا می ترسن. حسين شكنجه گر گفت: ـ چند نفر اومدن توی جنگل و ما فكر می كنيم دنبال تو باشن. ـ حالا ديگه هر كی از تو جنگل رد بشه دنبال منه؟ ول كن بابا حتما توريستن. ـ ولی يكی از اون آگهی هايی كه برای كشتن تو بود دستشون بود. ـ چی؟ پس چرا همون اول نكشتيدشون؟ ـ می خواستيم اين كارو بكنيم ولی گمشون كرديم. حالا اومديم تا به تو خبر بديم تا مواظب خودت باشی. ـ باشه بياين اين بچه شيرا رو باز كنيم و بعد با هم بريم بكشيمشون. بعد بچه شيرا رو باز كرديم و رفتيم دنبالشون. انگار دو سه تا از بچه ها رو گذاشته بودن تا اون قاتل ها رو پيدا كنن. اونا هم پيداشون كردن و دست بسته آوردنشون تو مقر. توی همون سياه چالی كه من چند روز توش بودم. بعد من و حسين شكنجه گر و رئيس عاطی جنگلی رفتيم تا بكشيمشون. اول حسين شكنجه گر می خواست بكشدشون ولی من گفتم اگه اجازه بدن خودم بكشمشون. اونا هم قبول كردن. اول حدود نيم ساعت با چماقی كه بهم داده بودن زدمشون. بعد با اره برقی دستا و پاهاشونو بريدم. بعدشم يكم نفت ريختم روشون و آتيششون زدم. وقتی داد می زدن جيگر آدم حال می اومد. تا اونا باشن كه ديگه فكر كشتن من به سرشون نزنه. شما هم اگر همچين فكری داريد بياين جلو. ما كه با هم تعارف نداريم. خلاصه اين كه دارم خودمو واسه كشتن زهرا آماده می كنم. تا آپ بعدی بای بای|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت 16:57
من بی گناهم 2
بو مياد؟ آره انگار بو مي آد. اَه چه بوي بدي ام هست. حالم داره بد مي شه. بوي چيه؟… آهان فهميدم بوي خيانته. كي خيانتش سوخته؟ اِاِاِاِاِاِ ديدي گرفتارش كردم؟ پس عطيه خيانت كرده بود. ولي ديديم كه خيانتش سوخت. ديگه بلاخره سزاي كسي كه با من در بيفته همينه ديگه. حالا بريم سر داستان خودمون. فكر كنم تا اونجا گفته بودم كه انداختنم سياه چال. يه چند روزي اونجا بودم. اصلا جاي خوبي نبود. خيلي تاريك بود. يه نقاشي هاي مضحكي هم رو درو ديوارش كشيده بودن و آخر همشونم يه امضا بود به اسم شاه آمفاكتوس سوم. نمي دونم كي بوده ولي هر كي بود خدا خيرش بده. تمام مدتي كه تو سياه چال بودم مي خنديدم. جنگلي ها مي گفتن صدام همه جنگلو برداشته بود. يه روز چند نفر اومدن توي سياه چال. يكيشون هموني بود كه اونروز باهاش حرف زده بودم. بهش مي گفتن عاطي جنگلي. يكي ديگه هم بود كه بهش مي گفتن حسين شكنجه گر. اون روز انقد زدنم كه ديگه نه چيزي ديدم نه شنيدم. يعني فكر كنم همون حالتي بود كه تو شهر بهش مي گن بي هوشي. بعد وقتي چشمامو باز كردم ديدم جاي غريبي ام. يه چيزايي شبيه صندلي و بر عكس از سقف آويزون بود. يه كم دقت كردم ديدم نه اوني كه از سقف اويزونه منم. نا مردا با ريشه هاي يه جور درخت منو از سقف مقر زيرزمينيشون اويزون كرده بودن. بعد كلي داد زدم و يدفه ديدم همه جنگلي ها ريختن تو اتاقو رو صندلي ها نشستن. بعد اون يارو كه اسمش حسين شكنجه گر بود اومد جلو و گفت از طرف كي اومدي اينجا؟ ـ من بي گناهم(يادم رفته بود بگم همه ي تيكه هايي كه من گفتمو با لحن وي جي بخونيد) بعد با چوبش زد و گفت: ـ پرسيدم از طرف كي اومدي؟ ـ من بي گناهم. به جون مادرم من بي گناهم. شما كثافتا منو اشتباهي گرفتيد. نمي دونم چرا عصباني شد ولي با تمام قدرت چوبشو كوبيد وسط دلم. خلاصه تو همه بدنم درد پيچيده بود. بعد بهش گفتم. ـ من يه روزي انتقام اين كارتو مي گيرم. و اون روز زياد دور نيست. بعد حسين شكنجه گر گفت: واي چقدر ترسيدم. بعد چوبشو گذاشت كنار. من يه بار ديگه موفق شدم. اون واقعا ترسيد. ولي نه نترسيد. رفت و از اون طرف يه چيزي برداشت كه من نمي دونم چي بود ولي فكر كنم از همين شوك الكتريكي هايي بود كه مي گن. دوتا زد وقتي ميزد احساس م كردم تا مغز استخوانم آتيش مي گيره. خلاصه جونم داشت در مي رفت. ولي نرفت لامس سب. بعد گفت: ـ بگو كي تورو فرستاده وخودتو راحت كن. ـ من تنهايي كار مي كنم. اونم يه بار ديگه با همون شوك الكتريكيه زد. گفتم: غلط كردم. ولي اون سه چهار بار ديگه هم زد. حتي زهراي ذليل مرده هم اينقدر منو نزده بود. بعد گفت حرف نمي زني نه. و قبل از اينكه چيز بگم چند بار ديگه هم زد. بعد با چوبش كوبيد تو كمرم و گفت: حرف بزن. ولي من ديگه واقعا صدام در نمي اومد. بعد گفت مثل اينكه مقاومتت خيلي زياده. بعد يه تيكه آهن داغ آورد و كرد تو چشام. نمي دوني چه دردي داشت. احساس مي كردم مغزم آتيش گرفته. بعد وقتي ديد هنوز هيچي نمي گم رفت يه چاقو آورد و شروع كرد بريدن گوشام. چاغوشم انگار كند بود يه ربع طول كشيد. مثل اسب درد كشيدم. فكر كنم دو سه ليتر خون ازم رفت. وقتي ديد من اينجوري هم به حرف نمي آيم چاغوشو آورد و زبونمو بريد. ديگه اين يكي رو نتونستم تحمل كنم داد زدم: ـ اون كثا فتاي قصر مي خواستن منو بكشن و من فرار كردم. ولي حالا مي بينم كه شمااااا جنگلي ها از اونا هم وحشي تريد. يه دفعه ديدم همه سالن ساكت شدن و دارن منو نگاه مي كنن. بعد از چند دقيقه عاطي جنگلي گفت: تو بهاره خائني؟ ـ من نه. من؟ من اصلا… نه من اون نيستم. ـ چرا تو خودشي. بايد زود تر از اينا مي فهميدم. بعد يدفه ديدم همه سالن دارن جيغ مي كشن و با هم مي گن: ـ بهاره خائن دوست داريم. بهاره خائن دوست داريم. … اون حسين جنگلي هم ريشه هايي كه بهشون وصل بودم رو بريد و با مغ خوردم زمين. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت 14:21
من بی گناهم 1
سلام. حتما خبر داريد که رفتم توی جنگل. جنگل جای باحالی بود و حالا باحال ترم شده. يه روز که داشتم با بچه شيرا زهرا بازی می کردم يه نفر مثل تارزان پريد جلوم. منم که متواری بودم هل شدم اومدم فرار کنم. ولی بعد کلی تارزان مثل مور و ملخ از آسمون نازل شد و قبل از اينکه کاری بکنم گرفتارم کردن. جنگلی ها منو بستن و بعد اونی که اول نازل شده بود اومد جلو و با لحجه ضايعش گفت: _ چرا شيرا رو اذيت می کنی؟ مگه نمی دونی تو جنگل من کسی نبايد اونا رو اذيت کنه؟ _ من اذيت کردم؟ کی؟ _ همين الان داشتی اونا رو می زدی. _ هااااااا يادم اومد. من که اذيت نمی کردم. فقط داشتيم با هم زهرا بازی می کرديم. بازيه ديگه. _ ساکت! اصلا بگو ببينم، تو تو جنگل من چه کار می کنی؟ _ من؟... من من من من من من من... _ گفتم اينجا چه غلطی می کنی؟ _ ما داشتيم رد می شديم. _ شما؟ تو و کی؟ اونای ديگه کجان؟ _ من و دوستام ديگه. اوناهاشن. _ کو؟ کجا؟ هووووی، خودتونو نشون بدين. کجايين؟ _ اوناهاشن ديگه. اون بچه شيرا. _ بچه شيرا؟ ولی اونا از لحظه تولد همين جا بودن. داری دروغ می گی. بعد اومد جلو يقه مو گرفت و گفت: _ تو با کی اومدی اينجا؟ دوستات کجان؟ تو از طرف کی اومدی اينجا جاسوسی، لامس سب؟ _ جاسوسی؟ جاسوسيم کجا بود آخه؟ اصلا به من مياد جاسوس باشم؟ _ تو از طرف قصر اومدی اينجا آره؟ ولی بايد بهتون بگم کور خوندين. _ قصر؟ آره انگار درست شنيده بودم. _ چرا جواب نمی دی؟ هااااا؟ از طرف قصری آره؟ _ مگه شمام با قصر می جنگيد؟ _ نگو خبر نداری که می دونم همه چيزو می دونی. _ خوب راستش من يه فراری ام. من از قصر فرار کردم. باور کنين راست می گم. _ دهنشو ببندين. بعدم بيارينش تو مقر. شما هم برين دنبال دوستاش اطراف اينجا رو بگردين. بر می گرديم به مقر. _ ولی من ... نامردا دهنمو بستن و بعد به زور بردنم توی مقر زير زمينی شون که وسط جنگل بود و توی سياه چال انداختنم. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 15:20
جنگل!!!
سلام به همه شما دروغ گو ها. حتما دلتون می خواد بدونین من بعدش چه کار کردم. اگه فکر می کنین برگشتم به شغل سابقم یعنی آدامس فروشی اشتباه می کنید. می دونید چرا؟ چون خطر همواره در کمینه و باید نکات ایمنی رو جدی بگیریم. مجبور شدم از دست این مامورای قصر به نقاط روستایی یا بهتر بگم جنگلی پناه ببرم. دقیقا نمی دونم کجا رفتم ولی رفتم. الان چند روزیه که توی جنگلم. خسته، تنها، بی کس. البته اینجا خوش می گذره. اینجا غذا فراوونه. معمولا میوه های جنگلی و به خصوص تمشک می خورم. آبم از رودخونه ای که همین نزدیکی هاست بر می دارم. اوقات فراقتمو می رم شکار خرس. خلاصه کلی صفا می کنیم. اینجا خیلی حاله. خبری از قصر و ماموراشم نیست. خلاصه بگم برای اولین بار در طول عمرم دارم زندگی می کنم. چند تا دوست پیدا کردم که بچه شیرن. هر روز با هم زهرا بازی می کنیم.(یعنی شیرا رو می بندم و فلکشون می کنم.)دیگه بیشتر از این وقتتونو نگیرم. من رفتم زهرا بازی. فعلا... بای بای راستی هنوزم چند نفری واسه اون آگهیه که تو آپ قبل نوشتم احتیاج داریم ها!!! |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 19:50
خیانت!!!
سلام. حتما می دونید که قرار بود برم به مقر مهسای دلیر. همون روز این کارو کردم. خب اونجا استقبال خوبی ازم شد. ولی نمی تونستم از این که اونجا بودم لذت ببرم. آخه این رئیس سابقمون زهرا بد جوری حالمو گرفته بود. یعنی نمیدونم چرا اینقدر دوست داشتم حالشو بگیرم(انگار من آدم بشو نیستم!). خلاصه بعد از کلی فکر کردن یاد عباس بی غم افتادم. عباس بی غم تو قصر مسئول اصطبل بود و با اینکه اخلاق نداشت ولی مطمئن بود. من رفتم نزدیک قصر و وقتی می خواست بیاد بیرون گرفتمش. می خواستم باهاش صحبت کنم ولی گفت ممکنه زهرا بفهمه و فلکش کنه منم آدرس مقرمونو دادم و گفت خودشو هر چه زود تر برسونه اونم گفت هر وقت بهش مرخصی بدن می آد. خلاصه چشمتون روز بد نبینه روز بعدش رفتم سر کوچه واسه بچه ها دو تا دونه بستنی بخرم که یه بمب اتم زدن و مقر مونو ترکوندن. بعد از چند روز سر گردانی فهمیدم که همین عباس بی غم منو لو داده. دو سه روزی سرگردون بودم. خسته، تنها، بی کس، گرسنه، فراری... خلاصه هر چی بلای آسمونی بود به سرم نازل شد. امروز صبح مدرسه ها هم باز شده بود. من که مدرسه نمیرم یعنی هیچ وقت نمی رفتم ولی می بینم که دیگران وقتی می رن مدرسه چقدر خوشحالن. فعلا برگشتم سر کار قبلیم یعنی تکدی گری. ولی خیلی می ترسم آخه خیلی ها دنبالمن. باید هر چی زود تر یه فکر درست و حسابی بکنم. فعلا... خداحافظ آگهی پذیرش شخصیت همون طور که قبلا هم گفتم وبلاگ دروغ می گیم مثل نقل و نبات دچار بحران شخصیتی شده. و به شدت احتیاج به شخصیت داره. ما فقط از اسم شما استفاده می کنیم و حتی اگر بخواهید می تونید خودتون گذشته شخصیت خود را انتخاب کنید. در ضمن ما به خوانندگان محترم هم آدرستونو می دیم. لطفا راجع به این مسئله فکرکنید. با اجازه |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 14:49
من برگشتم!!!
سلام. چند وقتی بود که نیومده بودم. حتما می پرسید چرا؟ حالا خودم می گم. چند روزی بود که یه گروه شورش گر به سرکردگی مهسای دلیر اوضاع قصر و ریخته بودن به هم و همه جا خر تو خر بود. جنگ پیچیده ای شد.البته هیچ کس به اون یکی پیروز نمی شد. ما توی قصرمون یه سیستم الکترونیکی داشتیم که زهرا باهاش هر روز سه بار کارای اون روز مونو می گفت. منم که می خواستم حالشو بگیرم روز جشن کارای خدمتکارا رو هک کردم و جشن به هم ریخت. ولی چشمتون روز بد نبینه لو رفتم و انداختنم انفرادی. خلاصه بعد از چند روز واسم اعدام بریدن. منم که دیدم اوضاع خیلی بیریخته التماس کردم، رشوه دادم، نقشه فرار کشیدم ولی هیچ کدوم جواب نداد. منم از اخرین راه موجود استفاده کردم و دست به دعا برداشتم. قول دادم دیگه هک نکنم، خیانت نکنم، زور گیری نکنم، دروغ نگم،... تا بلاخره خدا قبول کرد. روز قبل از اعدام توی دادگاه یه نفر یواشکی یه کلید بهم داد و گفت که از گروه مهسای دلیره. منم شب که شد با همون کلید در زندانو باز کردم و فرار کردم. یه اسلحه هم از همون دور و برا پیدا کردم و با خودم بردم. همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه عطیه رو دیدم. عطیه بهم گفت نباید خیانت می کردی. گفتم: _ عطیه، اون کثافتا شما رو گذاشتن سر کار. اونا دارن از شما سوءاستفاده می کنن. اونا از شما بیگاری می کشن. بیا با هم بریم عطیه. _سر جات وایستا. خودت خواستی. یادت نیست چند سال التماس می کردی بیارمت تو قصر _من اون موقع اشتباه می کردم. حالا چشمام وا شده و می بینم اینجا چه جهنمیه. بیا بریم عطیه. _ از جات تکون نخور. نه باهات میام نه می گذارم خودت بری. قانون باید در مورد تو اجرا بشه. می فهمی؟ منم اسلحه مو بردم بالا و سه چهار تا تیر تو شکمش خالی کردم. عطیه افتاد. رفتم جلو گفتم: _عطیه ، کدوم کثافتی این کارو با تو کرده؟ مقاومت کن عطیه. تو باید زنده بمونی. عطیه... بعد عطیه از شر این زندگی لعنتی راحت شد. من با گریه گفتم: _ انتقامتو می گیرم عطیه. قسم می خورم که انتقامتو بگیرم و تو این راه تا پای جونم می ایستم. خلاصه عطیه رو ول کردم و فرار کردم. الانم می خواهم برم به مقر مهسای دلیر. فعلا...
<آگهی پذیرش شخصیت> وبلاگ دروغ می گیم مثل نقل و نبات دچار بحران شخصیتی شده. از کلیه خوانندگان گرامی در خواست داریم در صورت تمایل خود را برای عضویت در این داستان معرفی کنند. ما شما رو وارد داستان می کنیم و وبلاگتونو معرفی می کنیم. شما هم وبلاگ ما رو. در مورد این مسئله فکر کنید قبل از این که دیر بشه. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 14:16
سلام. اين چند روز سر من خيلی شلوغ بود و به همين دليل نتونستم آپ کنم. تو همين روز های اول کار چهار بار توسط رئيسمون زهرا فلک شدم و در ضمن چند بارم مجبور شدم تا صبح کار کنم که اين خيلی سخت بود. آخه چند روز ديگه تو قصر جشن داريم و همه می گن اون روز به همه خوش می گذره حتی ما خدمتکارا ! ولی حالا دو ساعتم بهمون خوش بگذره، بجاش يه هفته مثل اسب ازمون کار می کشن. اصلا شما بگين اين انصافه. يه مدتيه تو فکر اينم که يه جوری حال اين دختره زهرا رو بگيرم. روان ما رو ريخته به هم. با اين صدای نحسش صبح تا شب مثل چی رو اعصاب ما راه می ره. شيطونه می گه يه بلايی سرش بيارم ها. يه نقشه تووووپس دارم که اگه عملی بشه چی می شه. وای چه صفايی می ده. درستش می کنم. حالا اينکه نقشه چيه بماند برای بعد از عملی شدن. شما فقط اينو داشته باشيد که حيات زهرا تو قصر به پايان خودش نزديک شده. راستی واسه آخر آپم می خوام يه سوال بپرسم. به نظر شما بدبخت ترين موجودات عالم کدوما اند؟ جوابو تو بخش نظرات بنويسيد. شايد تو آپ بعدی گفتم فعلا... بای بای |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 16:40
قصر نه جهنم
سلام. شاه بالاخره بر گشت و کار ما شروع شد. حالا دیگه در مورد اینکه آیا واقعاً اینجا از کار قبلیم بهتره شک دارم. تمام دیروزو دارشتم کار می کردم مثل چی. بعد هم هی می گفتن خوب کار نمی کنم. دیگه چیزی نمونده بود که جونم دره. اینجا یه رئیسی داریم بهش می گن زهرا. کشته ما رو. دیروز صبح چند نفر و فلک کرد. به منم گفت چون روز اول کارمه بهم کاری نداره. ولی از فردا انشاالله اگر خدا بخواهد منم تو لیست فلکی هام. خلاصه بگم نه از غذاهای خوشمزه خبری هست نه از اتاقهای خوشگل. البته این چیزا هست ولی نه برای ما. برای شاه و اطرافیان. تنها چیزی که ما داریم دو متر جا برای خواب و یه غذای بخور و نمیر. خبری از حقوقم نیست و نتیجه همه کارمون همون چیزایی می شه که همون روز مصرف می کنیم. شاه هنوز بر نگشته مهمون داشت. یکیشون شاه یه جایی بود که اسم پیچیده ای داشت. فکر کنم جیبوتی بود. یه نفر هم اومده بود که قیافش مثل این مادر مرده ها بود. بهش می گفتن کوفتی عنان. خلاصه مثل اسب ازمون کار کشیدن. الانم باید برم سر کار. وگرنه زهرا می آد و فلکم می کنه. بای بای |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 10:44
ورود به قصر!!!
دیدی؟ دیدی؟ من می دونستم اونا قبولم می کنم. یعنی مطمئن بودم.اصلا چرا قبولم نکنن؟ مگه می تونستن بهتر از من پیدا کنن؟ معلومه که نمی تونستن. راستی سلام. حال همگی خوبه؟باورتون نمی شه اگه بگم چی شد. اول رفتم و یه دست لباس شیک و تا حدودی با کلاس گرفتم. ولی دیگه پولی واسه شام نموند و نتونستم به دوستام شام بدم. اما بعدا جبران می کنم. بعد رفتم تو قصر و اونجا طی مراحلی از بین ده بیست هزار نفر منو انتخاب کردن. ولی گفتن الان نمی خواد برم سر کار و خودمو آماده کنم تا وقتی شاه اومد کارمو شروع کنم. فکر کنم همین امروز فرداس که بیاد. الانم تو قصرم. امروز بعد از ظهر می خوایم با عطیه بریم زور گیری. اخه اینجا زیاد کار ندارم. اینم که این زیر می بینید عکس قصرمونه خداییش حال می کنید؟ ببین چه با کلاسیم.
فعلا... بای بای |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 11:30
یه خبر خوب
امروز براى من روز خيلى خوبى بود. عطيه( همونى كه تو قصر زندگى مى كنه) اومد پيشم و گفت قصرشون به يه خدمتكار احتياج داره و اونم منو معرفى كرده. فكر كن!!! اين يعنى من مى تونم برم تو قصر. ديگه لازم نيست سر خيابون آدامس بفروشم. ديگه مجبور نيستم همه پولى كه در مى آرمو بدم تا اين وبلاگو سر پا نگه دارم. خدايا! يعنى ميشه؟ خداحافظ آدامس فروشى! خداحافظ برنج و تربچه! خدا حافظ تكدى گرى! خدا حافظ! خدا حافظ! نزديك ظهر بود كه عطيه اومد و اين خبرو داد. فردا هم بايد برم تا اگه اونا تاييدم كردن كارمو شروع كنم. امشب مى خوام همه دوستامو جمع كنم. البته فكر نكنم عطيه بتونه بياد. يه مقدارى پس انداز دارم. يه ضيافتى مى شه. فكر كنم بتونم يه املت حسابى بدم. ديگه بايد برم ﺁخه كلى كار دارم. در ضمن فکر کنم یه چند روزی نتونم بیام. ولی ایشالا دفعه بعدی از تو قصر آپ می کنم. راستی یه پیغامی داشتم براي اون آشنايی که نمی شناسمش و آدرسم جرئت نکرده بود بده: تو اگه ترک بودی زیر اون عکسو می خوندی. پس حتما ترک نیستی که این چیزا حالیت نیست(اینا همه بر اساس همون اصل معروف دروغگوییه، شناختمت جیگر)دفعه بعد که اومدی هم آدرس نده تا نتونم جبران کنم باشه؟ بای بای از حضار محترم به خاطر این بخش عذر می خواهم ولی این بنده حقیر چاره دیگری نداشته بودم. فعلا خداحافظ ... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 9:34
اوقات فراغت
سلام. طبق قرار قبلی امروز می خواهم بگم که من و عطیه که تو قر زندگی می کنه اوقات فراغتمونو چه کار می کنیم. اگر عطیه موفق شه و مرخصی بگیره منم کارمو(آدامس فروشی) ول می کنم. بعد با هم می ریم تو خیابون خلوتی که چند وقت پیش با هم پیدا کردیم. من این سر خیابون می ایستم و عطیه اون سر. تقریبا می شه گفت هر بیست دقیقه یه بچه سوسول از تو خیابون رد می شه. بعد با هم محاصره اش می کنیم. عطیه می ره جلو و می گه پول وده. بچه سوسول هم می پرسه پول چی؟ عطیه می گه: پول زور. منم با چوب می رم جلو و می گم: اگه ودی جبران وکنم. اگه نودی بازم جبران وکنم!!! می دونید درآمد این کار بیشتر از آدامس فروشیه ولی هم کار سختیه و هم تنهایی نمی شه انجام داد. اینه که نمی تونم همیشه به این کار مشغول باشم. به شما هم پیشنهاد می کنم اگر امکاناتشو دارید(یه دوست خوب و یه کوچه ی خلوت) حتما به این کار مشغول شید. فعلا... بای بای... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 10:54
شهروند مهربان
بازم سلام به همه دروغ گوهای عزیز. حال همگی خوبه؟ چه خبرا؟ تازگی یه اتفاق جالب افتاده که حیفم اومد نگم. دیروز که داشتم آدامس می فروختم یک انسان خیر مثل تو فیلمها اومد و گفت همه ی آدامس هامو می خره وقتی پرسیدم چرا گفت آخه خوشش اومد که من رو پای خودم وایستادم و آدامس می فروشم و مثل بعضیا تکدی گری(گدایی) نمی کنم. بعد همه ی آدامس مو خرید و یه پول اضافی ای هم داد. بعد که رفت من که دیگه آدامسی واسم نمونده بود رفتم کنار خیابونو تا شب تکدی گری کردم. این آپو خوندین؟ حال کردین؟ بعدا بهتون می گم که من و عطیه ای که تو قصر زندگی می کنه اوقات فراغت مونو چطوری می گذراندیم. فعلا بای |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 20:31
زندگی دروغین!!!
سلام. ميدونيد، به نظر من خيلي خوبه كه بچه ها از سن پايين شروع به كار كنن و ياد بگيرن كه آدم چطوري بايد پول در آره. البته بعضي از بچه ها كار مي كنن چون واقعا به پول احتياج دارن. منم يكي از همين بچه ها.! در حالي كه دوستم عطيه تو قصر زندگي مي كنه من هر روز مي رم سر كار. تو خيابونا مي گردم و مي گم: آقا، خانوم، آدامس، آدامس دارم، آدامساي خوشمزه، تو رو خدا ازم آدامس بخريد، تو رو خدا، فقط يه دونه، زياد گرون نيست، تو رو خدا… مي دونيد، من خيلي وقته كه كار مي كنم. از شش ماهگي تا حالا هر روز از صبح خروس خون تا بوق سگ كار مي كنم. اگه آدامس داشته باشم مي فروشم و اگه آدامسام تموم بشه، اونوقت مي شينم كنار خيابون و تكدي گري(گدايي) مي كنم. آخرم شب خسته و كوفته بر مي گردم خونه. نمي دونم عطيه اينا تو قصر چي مي خورن ولي من يه ليوان آب و چند تا تيكه نون خشك. صبحانه هم معمولا برنج و تربچه مي خورم. ناهارم كه اصلا تو برناممون نيست. فكر نكنيد خالي مي بندم ها، نه، من اصلا اهل دروغ گفتن نيستم. يعني اصلا دروغ گفتن تو مراممون نيست. عطيه اينا تو قصر زندگي مي كنن. اونا زندگي خوبي دارن. يه بار كه نمي دونم سه سالم بود، چهار سالم بود، حالا هرچي. عطيه يه چيزي به من داد كه اسمش موز بود. جاتون خالي خيلي خوشمزه بود يعني خوشمزه ترين چيزي بود كه در كل زندگيم خوردم. واقعا به عطيه اينا تو قصر خوش مي گذره. اونجا قصر خيلي بزرگيه من چند بار از كنارش رد شدم. عطيه هميشه از قصرشون تعريف مي كنه و از چيزايي مي گه كه من به عمرم نديدم. اگه من به جاي عطيه بودم مي دونستم چه طوري از چيزايي كه دارم استفاده كنم. ولي عطيه كه هيچ وقت گرسنگي نكشيده اين چيزا رو نمي فهمه. عطيه يكي از بهترين دوستاي منه. ولي با اين حال هر چي بهش مي گم بيا كمكم كن منم بيام تو اون آشپزخونه باهاتون كار كنم و مثل خودت خدمتكار اونجا باشم قبول نمي كنه و مي گه رئيسمون قبول نمي كنه. نمي دونم راست مي گه يا دروغ ولي گفته دنبال كارمنه. خلاصه ديگه هر چي گفتني بود گفتم. بقيه اش بمونه براي آپ هاي بعدي. فعلا… |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 10:5
|