تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
آنچه گذشت 1

 

آنچه گذشت ۱:

 

البته معلومه که باید آنچه گذشت بنویسم. اصلا چرا ننویسم.

چند سال پیش که داشتم کیمیاگر رو می خوندم تصمیم گرفتم همه نشانه ها رو بگیرم.

از اون به بعد همیشه این کار رو کردم.

موفق شدم متوسط از هر اتفاق 500 تا نشونه در بیارم.

این موفقیت رو به خودم تبریک بگید.

تبریک دروغگو جان.

بعضی از نشونه ها خیلی دردناک بود. اونقدر که می تونست باعث شه مدت ها دپ بزنم.

ولی اکثرا قشنگ بودن. توصیه می کنم شما هم سعی کنید به همه چیز به چشم نشونه نگاه کنید، زندگی زیبا می شود.

(احتمالا این رو گفتم تا یه کم به زندگی من به چشم نشونه نگاه کنید.)

هدف از این آپم اینه که یه کم از اتفاقات غریبی که تو این یه سال گذشت بهتون بگم.

می گم اگه فرض رو بر این بذاریم که من هر سال 2 برابر سال قبلش چیز جدید می فهمم...

یعنی الان با گذشتن 16 سال دقیقا 1-17^2 برابر سال اول زندگیم چیز فهمیده ام.

خیلی قاطی کرده ام. نه؟

راستی این المپیک المپیک چیه یکی یکی میاید بهم تبریک می گید؟

المپیک کجا بود؟ بیخیال. همه تون رفتید تو حس ها. المپیاد ریاضی قبول شده ام. اون هم تازه مرحله 1. مرحله 2 هم که قبول نمی شم. پس کلا هیچ کار خاصی نکرده ام. الان داشتم آپ یه سال پیشم رو می خوندم دیدم اون موقع از الانم امیدوار تر بودم که مرحله 2 قبول شم. خودم اعتماد به نفس رو حال کردم دیدم.

فکر کنم الان اگه همون امتحان رو می دادم 4 تا رو می نوشتم.(باید 4 تا بنویسی که قبول بشی)

ولی خوب پارسال 2 تا نوشتم!!!

این رو بخونید. بیوگرافیم تا پارسال همین موقع هاست.

http://www.doorooghgo.blogfa.com/post-60.aspx

 

بقیه اش، یعنی این یه سال اضافه رو قراره توی تاریخی که شما باید حدس بزنید(از تو این لینک بالا) بنویسم.

نمی خواد نابغه بازی در بیارید تا فهمیدید اعلام کنید. فقط فهمیده باشید کافیه. البته نفهمید هم زیاد مهم نیست.

چند ماه پیش لیست گرفتم از چرت و پرتایی که در طول زندگیم یاد گرفته ام و لیست بلند بالایی شد. به خودم تبریک.

امروز صبح یکی دیگه هم یادم اومد، کف بینی. من یه بار یاد گرفتم که کف بینی کنم. البته الان تقریبا یادم رفته. ولی می خوام چند تا از چیزایی رو که دیدم بنویسم:

در مورد سرنوشت باید بگم که تقریبا به بد ترین شکل ممکن کف دستمه. فقط یه نکته داره و اون هم این که همین سرنوشت وقتی به هوش و استعداد و اینا می رسه کمرنگ می شه و دوباره بعدش پررنگ می شه(تعریف از خود نباشه. کف دستم گفته نه من.)

طول زندگیم کوتاهه

از نظر در آمد مشکل خواهم داشت. (به به. این همه درس بخون هیچی به هیچی)

و بقیه اش خصوصیه. اهان. احساسات و افکارم فاصله اشون زیاده، ولی کم کم به هم نزدیک می شن.

تازه خط سرنوشت و عطارد و خورشید متقاربند که نمی دونم یعنی چی.

 

حسن خطام:

 

یه روز که دیگه از دست کتاب های المپیاد حسابی قاطی کرده بودم تفعل زدم. اومد:

 

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم            که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

 

بقیه اش رو نمی نویسم. خیلی دوست دارید خودتون برید بخونید.

 

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 20:49 |

من و سین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند روز پیش یکی از بچه ها می خواست واسه الگوی going to مثال بزنه، یه مثالی زد که توش going to نداشت.

یه طرح داریم می خوایم با بچه ها درست کنیم بفرستیم خوارزمی. اگه بفرستیم 100 درصد نه تنها از کنکور، که از تمام سختی های بعدش مثل دانشگاه هم معاف می شیم، مستقیم می فرستنمون دیوونه خونه. طرحمون اینه که خودمون بشینیم واسه المپیاد بخونیم، بعد یه شلنگ آب وصل کنیم به این گوشمون، آب بیاد از تو مغزمون رد شه حسابی گرم شه، بعد از اون گوش بیاد بیرون. این آب گرم هم بره توربین رو بچرخونه برق تولید کنه!!!

یادتونه گفتم می خوام کار پیدا کنم؟ یه کم بیشتر فکر کردم دیدم این جوری فایده نداره. تو شهر ما کلا کار کمه. می خوام برم تهران. اونجا کار پیدا می شه. مثلا می تونم توی مترو بشینم و جوراب بفروشم. یا مثلا یه شغل دیگه ای که تو شهر ما خیلی کم پیدا می شه اونایی اند که رو سقف آسانسور می شینن و شماره طبقه رو می خونن. فکر کنم حقوقشون باید خوب باشه. یه کار خوب دیگه ای که می شه تو تهران انجام داد و اینجا خیلی خیلی کمه اونایی اند که دور یه مداح می شینن و می زنن تو سر خودشون تا شورشو زیاد کنن. مثلا یه یارویی هست عینکیه. خیلی قشنگ می زنه تو سر خودش. من تا حالا 100 بار دیدمش تو تلویزیون. فکر کنم حقوق این یکی که دیگه باید خیلی بالا باشه. نه؟

یه معلمی داریم خیلی باحاله. اسمش «سین»ه. می خوام یه کتاب بنویسم به اسم ماجراهای من و خانم سین. مثلا یه روز داشتیم از کلاس می رفتیم بیرون، یکی صدام کرد. برگشتم دیدم شیماست. گفت: این خودکارت دستم جاموند. بعد پرت کرد تا بگیرم سرم رو سریع بردم عقت، سرم محکم کوبیده شد تو صورت سین که داشت با چند نفر حرف می زد و می رفت!!!

یه بار سر کلاسش داشتیم با شدت با عطیه چت می کردیم(حتما می دونید که صندلی من و عطیه ته کلاسه و نسبت به سطح کلاس نیم متر بالاتره) برگشتم دیدم سین داره با دقت نگاه می کنه. سریع جمعش کردیم و تریپ حل سوال گذاشتیم. یه کم بعدش سین اومد ته کلاس به ما گفت: چقدر صندلی هاتون بالاست. از اینجا همه کلاس رو می بینید.

عطیه گفت: به جاش معلما هم ما رو به وضوح دارن.

سین گفت: شما که ناراحت نمی شید. هر کاری دلتون می خواد می کنید!!!

یه بار هم وقت داد یه سوال رو حل کنیم. من حوصله نداشتم. حل نکردم. بعد دقیقا گفت من برم پای تخته. رفتم و سوال رو توی کمتر از یه خط جمعش کردم. تازه اون هم به این شکل که اول همه مجهول رو حذف کرددم. بعد خودم یه ایکس اضافه کردم. حالا حلش کن. هیچکس باور نمی کرد من موفق شدم این کار رو بکنم.

پارسال یک روز یک ساعت تمام برام توضیح داد که چقدر برا المپیاد خوندن کار عبثیه.

چند هفته پیش هم تو جمع بچه ها گفته بود من هم می خوام فلش یاد بگیرم. اینو دیگه همه می دونن که من پدر فلش مدرسه ام. فکر کنم تو همون جمع هم عنوان شده باشه. حالا می خواد بهش کتاب معرف کنیم یاد بگیره. می تونم تو این مورد نامردی کنم. مثلا یه کتاب مزخرف معرفی کنم که به هیچ دردی نخوره. اونوقت می مونه تو کف هوش ما که از این کتاب این همه چیز یاد گرفتیم.

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 16:31 |

انقلاب ما انفجار نور بود.

البته فقط ترکش هاش به ما رسید...

سلام.

تبریک می گم به همه فرا رسیدن این ایام رو. ایام در لغت به معنای روزها است و منظور از آن سالروز انفجار نور است.

ضمن تبریک این روزها می خوام براتون از دستاورد های انقلاب بنویسم.

انقلاب موفق شد جوانانش را(البته توجه کنید که جوانان انقلاب اونایی اند که اون موقع جوان بودن. من و شما می شیم فرزندان انقلاب و اون هم برای ما می شه بابا انفجار.) چی می گفتم؟ آهان. جوانانش را به آرزوی دیرینه خود برساند و تگزاسی درست کند که بیا و ببین. تصور کن در شهری امن و امان و 500 هزار نفری زندگی می کنی. بعد یه روز که رفته بودی بانک، یهو یه صدای خشنی می شنوی. طی همین صدا شونصد تا ماشین که داشتن از تو خیابون رد می شدن می خورن به هم. بر می گردی به اونجایی که صدا رو شنیدی، همراه با یه صدای دیگه یه نفر در حالی که خون از سرش می پاشه پرت می شه عقب....

ماجرا از هیچ اخبار سراسری ای پخش نمی شه و مجبور می شی به روش های سنتی رو بیاری. اینجاست که بعد از 2 هفته ضد و نقیض شنیدن بعد کم کم به یه داستان منطقی می رسی. ماجرا از این قرار بوده که اینا 3 تا برادر بودن، یکی شون رو می اندازن زندان، اون 2 تا هم مامانشون رو برمی دارن و دوره می افتن دور کشور و تو هر شهر 4 تا رو می کشن. هیچ کس هم نمی تونه بگیرتشون. حالا باید در و دیوار شهرو پر کنن از عکساشون زیرش بنویسنwanted. البته اینجا یه فرقی با تگزاس داره که اینجا معلوم می شه و اون هم اینه که مردم فیلم می گیرن از قاتل، از ترسشون پاک می کنن. کی راه می افته بره دنبال قاتل بگرده؟

بی خیال. مگه مغزش شله؟

انشاالله به زودی با خبر های دیگری از این تگزاسی ها مواجه می شویم.

این نمونه ای از ترکش ها بود.

و یه پیغامی داشتم برای اون امریکای جنایتکار که خدا خیلی خیرت بده. اگه تو نبودی و ما رو تحریم نمی کردی، اونوقت ما تا 50 سال دیگه هم به اندازه سر سوزنی پیشرفت نمی کردیم. این انرژی اتمی که به هیچ درد ما نخورد. حالا شاید این تحریمه برامون یه کاری بکنه...

و حالا می رسیم به تحلیل و بررسی انقلاب: این مسئله که به امام خمینی به خاطر این دستاورد عظیمش(منفجر کردن نور) نوبل فیزیک ندادن خودش کافیه برای اینکه ما بفهمیم چقدر بی تربیتن (این دیگه ته فحش بود). من نمی دونم با این آدمای بی تربیت چه کار کنم.

آخرش هم می خواستم ببینم این پزشکان عزیزمون که این همه بیماری های جور و واجور رو درمان کردن هیچ چاره ای واسه ترکش خورده های انقلاب ندارن؟ اینا که بزرگترین قشر معلول کشورن رو نمی خواید درمان کنید؟ بعد هی برید رویانا بکارید. راستی این رویانا هم خیلی تپل مپل شده ها. اگه الان نخوریدش بعدا گوشتش بد مزه می شه. من اگه بودم که تا حالا سرش رو بریده بودم. خودتون نمی خواید بکشیدش خوب کاری نداره. کشتارگاه رو ساختن واسه چی؟

بچه ها یه سوال داشتم. به نظر شما من چرا وقتی این شکنجه هاه های قبل انقلاب رو نشون می دن یا راجع بهش حرف می زنن احساس حال بد بودگی می کنم؟ به نظرتون سرما خوردم که اینجوری شده؟ مثلا با استامینوفن خوب می شه؟

به نظرم انقلاب کار سختیه. خیلی. همون قدر که حرف زدن راحته...

ببخشید که دیگه داستان نمی نویسم. ایشالا آپ بعد حتما راجع به داستانه.

فعلا....

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 21:8 |

بی ربط ترین آپلود دنیا!!!

سلام به همه.

گزارشی کوتاه از آنچه می گذرد بر بهاره دروغگو:

یه تحقیق ریاضی نوشتیم، پدرمون در اومد. تصور کنید یه روز بیشتر از 24 صفحه تایپ کردم. به علاوه کشیدن 4 تا نمودار و تصحیح یه چیزای دیگه ای.

بعد از کلی بدبختی تحقیق رو فرستادیم. حالا نشستیم فکر می کنیم می بینیم اگه قبول شیم هم چه فایده؟ باید فقط 100 هزار تومن خرج رفت و برگشتمون کنیم. تازه بعدش هم ببینی یه ربع سکه جایزه بگیریم یا نه.

چند روز پیش رفتم المپیاد ریاضی دادم. گند زدم مال یه لحظه اش بود. تصور کنید مکعب رو خوندم مربع. همه اش می ریزه به هم دیگه. یه سوال هم بود واسش یه جواب صفر و یه عالمه جواب ندارد پیدا کردم. آخرش زدم جواب ندارد!!! دراز مدتم خیلی ضعیف شده. بدتر از اون دوستم که المپیاد شیمی داده، می گفت از فرمول خود سوال خوشش نیومده، خودش نشسته فرمول در آورده با مال خودش حل کرده!!!

گذشت و شد این هفته. امروز تو سرویس داشتم ترکیبیات می خوندم، اول راهنماییه از رو صندلی جلو باهام دالی بازی می کرد. بعد گفت: چی می خونی؟ گفتم: ترکیبیات. گفت: من دوست ندارم درس بخونم. بیا با من حرف بزن. خیلی حوصله دارم، گیر داده، مگه ول می کنه؟

اصلا دوسشون ندارم. امروز با عطیه به یکی حمله کردیم ناهارش رو بالا کشیدیم. بیچاره ها خودشون گرسنه موندن.

آهان. می خوام براتون بگم آدم می تونه برای 0/5 نمره، اون هم توی درس 1 واحدی چه کار بکنه. توی سالن ورزشی بودیم، من همون جا رو زمین خاکی نشستم کفشام رو در آوردم انعطاف برم، نمره ام زیاد بشه. در همین لحظه معلممون گفت: کی می خواد نیم نمره بگیره؟ همه با هم گفتیم: من. معلممون گفت: هر کی می خواد همین الان بره همه توپا رو از تو سالن جمع کنه. یهو همه با هم شروع کردن دویدن. من هم هول شدم می خواستم پا برهنه پا شم بدوم!

یه روز هم معلم جغرافی مون گفت: کی می خواد هفته دیگه راجع به این کنفرانس بده؟

بعد دیدم با وجود تعدادی داوطلب من رو نشون داد. برگشتم دیدم دستم بالاست. خیلی ضد حال بود. همین لحظه عطیه برگشت دید دست من بالاست، هول شد اون هم دستش رو برد بالا. معلممون هم گفت باشه. شما دوتا با هم بدید.

فردا باید کنفرانس بدیم. می خوام مثل اون یارو لوسه که اخبار هواشناسی رو تو تلویزیون می گه کنفرانس بدم. امروز رفتیم سایت مدرسه رو هم رزرو کردیم که فردا بریم اونجا ارائه بدیم.

زهره کنکور قبول نشد. من از اولش هم می دونستم این دختر خنگه. حالا داره واسه کنکور سراسری می خونه. ولی من که چشم آب نمی خوره. عقلش نمی رسه. تازه رفته چند تا کتاب خریده. هر چی هم می خونه حالیش نمی شه که نمی شه. اگه 2 تا، فقط 2 تا ضریب هوشی داشت می تونست اینا رو راحت بخونه.

اون یکی خواهر خنگم(زهرا آبجی) لیسانس ریاضی اش رو گرفته، انگار ریاضی خیلی بهش فشار آورده. می خواد بخونه ارشد ادبیات شرکت کنه!!!

آهان. یادم اومد. می خواستم از «س»، معلم فیزیکمون بگم. می خوام یه کتاب بنویسم اسمش رو بذارم خاطرات من و «س». یه روز زنگ خورده بود، داشتم می رفتم، یکی صدام کرد که خودکارم رو بهم پس بده. بعد انداخت، یه کم سرم رو بردم عقب که بگیرم، محکم رفتم تو صورت معلمه!!! پریروز من و عطیه، انگار نه انگار که معلم سر کلاسه، علنا با هم چت می کردیم. بلند بلند هم می خندیدیم. صندلی های ما هم روی یه سکوی بلندی(حدود نیم متر) ته کلاسه. برگشتم دیدم س مستقیم داره منو نگاه می کنه. گفتم: عطیه جمش کن ضایس. یه کم بعد س اومد ته کلاس گفت: چه جای خوبی دارید. از اینجا همه کلاسو می بینید. عطیه گفت: به جاش معلما هم کامل ما رو می بینن. س گفت: خوب برای شما که مهم نیست. هر کاری دلتون می خواد می کنید.

یه روز داشتیم تو حیاط مدرسه می رفتیم و راجع به این که هیچ کدوم نه فیزیک و نه ریاضی خوندیم حرف زدیم. کلی هم بهشون فحش دادیم(شانس آوردیم فقط به درسا فحش دادیم. نه معلما) بعد یه کم رفتیم جلوتر، سرعتمون رو کم کردیم دیدیم معلم ریاضی و شیمی تمام مدت پشت سرمون بودن!!!

تازگی ها زدم تو خط بیو گرافی. تو این هفته 2 تا بیوگرافی نوشته ام. می خوام یکی دیگه هم بنویسم. یکی دو تا دیگه هم گفته اند واسه من هم بنویس. ای بابا.

دیگه کاری ندارم.

تا آپ بعد که ادامه داستان باشه....

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 15:39 |

استراتژیک هایم!!!

در این یک هفته که من نبودم چند استراتژیک مهم بر من اتفاق افتاد.

اولیش و دومیش به شما ربطی نداره. سومیش این بود که تنی چند از دوستان که بنای به سخره گرفتن من را نهاده بودند، هر پیامدی که به مدرسه وقوع می نمود از من تقاضا می نمودند که به اطلاع شما برسانم و من با گستاخی امروز آمده ام که برسانم. ان شا الله.

پس بگذارید استراتژیک ها را از ابتدا مرور کنیم. برای شروع به مبحث تکراری مدرسه یمان می پردازم. که یک روز ما را در مدرسه گذاشتند، در را بستند، قفل نمودند، سپس دزد گیر را فعال نموده و اصلا متوجه نشدند کلاس 40 نفری را که احیانا شلوغ ترین کلاس مدرسه و دانش آموزان هر کدام به ازای 10 نفر انسان پرحرف، که سر هم می شود 400 نفر در مدرسه 200 نفره، جا مانده اند. و ما هم بعد از این که 30 کیلومتر از مدرسه فاصله گرفتند، متوجه شدیم. و در آنجا فریاد بر آوردیم و به در و دیوار کوبیدیم و بلاخره وقتی یک نفر متوجه حضور ما شد و در را گشود، زیر پای بچه هایی که با تمام قدرت در را کوبیدند و ریختند بیرون(مثل گله بوفالوها) ماند. که این دیگر به غایتش می بود.

دیگر استراتژیک این بود که به تازگی همه متوجه شده اند که بهاره دچار جمله تغییراتی شده است. از جمله: زنگ ریاضی با دفتر ریاضی خودش که همه را نوشته به پای تخته می رود. تکلیف های فیزیک که هیچ کس ننوشته را می نویسد(در گذشته اصل بر این بود که همه می نوشتند و بهاره نمی نوشت) شیمی می خواند. و سه عدد خودکار به سه رنگ متفاوت خریده است که این کلا با ارزش های بهاره مغایرت دارد.

اگر کسی فهمید چرا بهاره چنین شده است جایزه ای نزد من دارد. چنان که تاکنون هیچ کس نفهمیده است. و زین پس نیز نخواهد فهمید.

و اما. در انتها مختصری من باب  مخملی که در پست پیش مطرح نموده بودمش که دیروز در حال چت با عطیه سر کلاس درس از او خواستم توضیحی مختصر بدهد و شرحی مختصر از چت هایمان را برایتان می نویسم:

 

A: it means sb make change(hamoon enghelab) in a country that it is very under skinly & very slow & many of people don't understand it. It is like utting head of sb with "panbeh"!!!!

B: wow. You think, do I answer them? It's an exciting game. Isn't it?

A: oh,…no. they want to make you "Eghfaled". Maybe they join you to their group & Eghfal you without that you understand it.!!!

 

اکنون شما نیز به همان اندازه که من و عطیه ز انقلاب مخملی می دانیم، می دانید و اگر کسی از شما پرسید، می توانید از توضیحات عطیه بهره جویید.

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 13:10 |

بهراه خسته!!!

سلام نمی کنم.

بهاره خسته.

بهاره تنها.

آخی. بهاره بیچاره.

بهاره بیچاره گشنه اشه.

 

اوه. چند ساعت مونده؟ خیلی............ خیلی...........

یخچال در همین نزدیکیست. هر چند، دیگر چشم دیدن آشپزخانه را ندارم.

دیگه اصلا گرسنه که می شم ادبیاتم هم می ریزه به هم. تا حالا تو کل عمرم دو تا جمله درست پشت سر هم نگفته بودم. ولی حالا توی این خط بالا دو تا جمله درست نوشته.

من حیرت حیرتم که چه جوری اینا صبح فهمیدن ماه رمضان شروع شده؟ احتمالا رهبر دیشب توی خواب ماه رو دیده و صبح که ساعت 11 از خواب بیدار شده اعلام کرده ماه مبارک رمضان حلولید.

شما تهرانی ها خیلی بد جنسید. وقتی دارید افطار می خورید ما هنوز نشسته ایم و چشم انتظاریم... هـــــــــــی روزگار. بد دوره زمونه ای شده. اشکال نداره. در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه. یه روز هم مال ما میاد جلو تر از مال شما.

البته این ماه رمضان یه مزیتی هم داره. حالا دیگه مجبورم هر روز روزه بگیرم. می تونم تمام روز رو به این فکر کنم که نیم ساعت آخر قبل از افطار آرزوی چی رو بکنم(تجربه ثابت کرده هر چی توی این مدت از خدا بخوام بهم می ده)

امروز آرزو می کنم: 1- عطیه بترکه. 2- فردا اذان مغرب بیاد جلو تر. 3- امشب بتونم 3 تا   IMOحل کنم. یعنی می شه؟ خدا..............

تا حالا دیده بودی کسی این جوری از ماه رمضان بگه؟

امروز صبح می خواستم تا ساعت 12 بخوابم. ولی مگه این مهسای دلیر مزاحم می گذاره؟

آخر این آپم می خوام راجع به این غلط های املایی توضیح بدم:

1- شانس آورده اید براتون تایپ می کنم. وگرنه نمی تونستید بخونید. چه برسه به این که غلط املایی بگیرید.

2- اصلا چرا که نه؟ آدم می تونه هم نویسنده باشه. هم غلط املایی داشته باشه. مثلا همین هانس کریستین آندرسن. یه کتاب ننوشته که تعداد غلط های املاییش یه رقمی باشه. جان من شما می دونستید؟(خودم هم دیروز کتاب زندگینامه اش رو خوندم)

3- سه نداره دیگه. همون دو تا دلیل کافی نبود؟

4- من می گم سه نداره. تو دنبال چهار می گردی؟

5- ای بابا. خوب ول کن دیگه تموم شد..................کات.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 15:42 |

اگه من جای کیمحمود بودم...

سلام.

بچه ها می دونید، واقعا هر چی فکر می کنم می بینم این کیمحمود ما خیلی بی عرضه است. چرا؟ چون این همه دنیا ما رو زیر مشت و لگد گرفته اند، به جان خودم ما مسیحی نیستیم که اون طرف صورتمون رو نشون بدیم بگیم بزن.

حالا اگه این رئیس جمهور ما عرضه داشت، دو تا می خوابوند تو گوش اینا.

می دونید من اگه جای کیمحمود بودم در این زمینه چه کار می کردم؟

امروز 11 سپتامبره. مگه نه؟ من اگه جای کیمحمود بودم، طی یک حرکت استراتژیک امروز رو یه جشن ملی اعلام می کردم.(همون کاری که دنیایی دارن هر روز بر علیه ما می کنن.) تازه مراحلش هم خیلی ساده است. اولا که دلیل یکدفعه همچین جشنی گرفتن احتمالا انرژی هسته ایه. بعد می تونن خیلی راحت یه بهانه چرب و چیلی جور کنن. مثلا امروز از قدیم یه جشن ملی(زرتشتی) بوده. که مثلا اسمش هم سپتامبرگان بوده. اینجوری تازه می تونیم بعدا بگیم اسم سپتامبر هم از زبان فارسی به زبان اونا رفته. بعد هم توضیح می دیم که این سپتامبرگان پنج روز قبل از شروع پاییز برگزار می شده(به تقویم زرتشتی فکر کنم امروز می شه) و به خود شخص اهورامزدا مربوط می شه. از دیگر سنت های این روز این بوده که مردم شهر، شبانگاهان به بیابان می رفتند و آتش بزرگی بر پا می نمودند و بعد 110 عدد سنگ را به روی هم قرار می دادند و دورش می چرخیدند و حرکات موزون انجام می دادند. نزدیک صبح هم کبوترانی را که از قبل مشخص شده بود، به طرف سنگ ها رها می کردند و کبوتر به سنگ ها می خورد و سنگ ها می ریخت. بعد همه با هم جیغ می زدند و بدو بدو به طرف شهر خالی هجوم می بردند و تا صبح همدیگر را می زدند و اموال یکدیگر را غارت می نمودند.

احتمالا بازی هفت سنگ هم از همون زمان رایج شده و آیین صبح روز بعد سمپامبرگان، که اسم اون هم سازمان مللگان یا شاید هم حقوق بشرگان بوده است.

حالا که کیمحمود آدم نیست. من از شما دوستان عزیز درخواست دارم که در راه گسترش این آیین و فرهنگ بی فرهنگی، من را یاری کنید و بچه ها را جمع کنید امشب. وعده ما در؟؟؟ شما بگید. فردا صبح هم هر کس بچه محل هاش رو جمع کنه، سر کوچه خودتون هفت سنگ بازی کنید و جیغ بزنید. شعرش رو هم هنوز طراحی نکردم. ولی اگه شما می تونید دو بیت شعر بگید که آیین سپتامبرگان کامل بشه.

فعلا......

راستی سپتامبرگانتون مبارک.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 9:32 |

هـــــــــــــــــی. روزگار!

دو هفته دیگه تابستون تموم می شه.

 

خوب، من که از اولش با شروع شدن تابستون مخالف بودم. ولی کی به نظر من اهمیت می ده؟

حالا داشتم فکر می کردم توی این تابستونی که رفت چه کار کردم؟

کلاس زبان رفتم که تنها تاثیری که داشت این بود که اعتماد به نفسم رو برد بالا(تنها زمینه ای که اعتماد بنفسم نمی خورد به سقف همین بود).

یه کمی ریاضی خوندم. البته خیلی کمتر از اونی که باید می خوندم. ولی بلاخره موفق شدم تا حتی یه سوال IMO حل کنم.(خودمو کشتم)

خوردم، خوابیدم، تلویزیون نگاه کردم، با کامپیوتر بازی کردم، یه داستان 10 صفحه ای نوشتم، دو سه تا کتاب قطور مطالعه کردم. و خوب... اونقدرا هم کم از تابستونم استفاده نکردم.

هر چند، هر جوری حساب می کنم می بینم عقبم...

دو هفته دیگه وقت دارم...

ولی جدا نمی دونم چه کار می شه توی این دو هفته کرد.

راستی مهسای دلیر با شجاعت گفت من نمی رم توی اون هفته نامه زرد کار کنه.

فکر کنم منتظره بیان بگم تو رو خدا بیا برای ما کار کن. این همه هم حقوق بهت می دیم.

راستی یادم رفت بگم توی این تابستون زحمت کشیدم و توی سمیناری که مدرسه برگذار کرد شرکت نکردم. خیلی خسته شدم.

و همچنین زحمت کشیدم و اون طرحی رو که می خواستیم روی تابستون روش کار کنیم تا سال دیگه بفرستیم خوارزمی هم هنوز داره خاک می خوره و از یک صفحه تجاوز نکرده(البته یه صفحه هم عکس داره می شه دو صفحه).

وای... امسال تابستون من چقدر خسته شدم.

اگه 130 سال با همین شدت کار کنم شاید بعدش به یه جاهایی برسم.

مهسای دلیر امسال کنکور داد. به نظر شما قبول می شه؟ من که فکر نکنم.

یاد پارسال تابستون افتادم. با این که هیچ کاری نکردم، ولی لااقل بهونه ام این بود که تابستون نداشتیم. از اون طرف وسط مرداد امتحان داشتیم، از این ور هم دو هفته زودتر گفتن بیاید مدرسه.

 

آهان. فهمیدم این دو هفته رو صرف چه کاری بکنم:

برنامه ریزی برای کارایی که ضمن سال تحصیلی می خوام بکنم...

 

من حتما موفق می شم.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 16:34 |

تولد!!!

تولد تولد بابارابابارابابارا(یک نفس بخوانید آهنگ شادمانی می شود.)

امروز تولد کیه؟ ها؟ اگه گفتی؟

خط بالا نکته انحرافی قضیه بود. امروز تولد کی نیست. تولد چیه. حالا تولد چیه؟؟؟

ایول. تولد نی نی وبلاگمه. همه با هم بگید: بابارابابارابابارا

نی نی وبلاگ امروز یه ساله شده. دست دست دست...

 

دقیق تر اگه بخوام بگم یه سال پیش شروع کردم به نوشتن. حالا یه عالمه داستان نوشتم، یه عالمه دوستای خوب پیدا کردم. یه عالمه اتفاقای جالب برام افتاد. و البته یه عالمه اتفاقای بد برا افتاد. ولی کلا خوش گذشت.

توی یک سال گذشته 85 تا آپ کردم که می شه متوسط هر29411/4 روز یه آپ. البته فقط دوستان قدیمی می دونن که این امار اصلا درست نیست و حد اقل سه ماه از این یه سالو نبودم.

البته یه چیز جالب دیگه. امروز، روز تولد وبلاگم، دقیقا مصادفه با تولد مهسای دلیر. با این تفاوت که مهسای دلیر 16 سال از وبلاگم بزرگتره(مهسای دلیر رو با وبلاگ مقایسه می کنم.)

حالا همه بگید مبارکه مبارکه...(من چرا همه ی شعرا و آهنگای شادمانیم اینقدر مزخرفه؟)

بچه ها یه ساله که دارم می نویسم، یه ساله که دارم دروغ می گم. یه ساله که عکس این خره این بغله، و یه ساله که اسم وبلاگم دروغ می گیم مثل نقل و نباته. نظرتون در مورد این که وبلاگم رو بترکونم چیه؟

همه با هم بگید بــــــــــــــــــــــــله.

البته نه اینکه حذف کنم ها. فقط یه تغییر اساسی توش می دم.

حالا یه نظر سنجی از شما دوستان می کنم تا شاید بهتر تر بشه.

به نظر شما قالب وبلاگم سنگینه؟(می دونید، من خوشم نمی آد مردم رو اذیت کنم و کلا انسان سازمان مللی ام. اگه سنگینه بگید عوضش کنم.)

به نظر شما عکس این خره رو عوض کنم؟

به نظر شما بازم دروغ بگم؟

 

در ضمن بگم که تا داستان بهاره، یک مفسد اقتصادی تموم نشه دست به وبلاگ نمی برم...(امروز فرداست که اون هم تموم بشه)

یادتون نره جواب سوالا رو...

فعلا...

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 15:17 |

هنوز وقتش نشده؟

هنوز وقتش نشده؟

 

نه منظورم داستان نبود. دارم سوال می پرسم. هنوز وقتش نشده؟

 

هیچ فکر کردی اگه همین امشب، بخوابی و بعد حالت بد شه. اول نتونی حرف بزنی. بعد چشمات سیاهی بره و بعد حتی نتونی راه بری، بعد هم بری تو کما و یه هفته بعد تموم........................... اونوقت چی می شه. هیچ کس نگفته این اتفاقا مال پیراست. شاید برای جوونا هم پیش بیاد. اصلا شاید همین امروز تصادف کنی و تموم. البته شاید هم و شاید قوی تری هم که هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افته. ولی اگه این اتفاق افتاد چی؟

هیچ وقت فکر کردی بعدش چی؟

هنوز وقتش نشده؟

وقتش نشده که به خودمون بیایم؟

هنوز وقتش نشده که توبه کنیم؟ از خیلی چیزا.......................

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 9:39 |

می رن آدمــــــــــــا

می رن آدمـــــــــــــــا    از اونا فــــــــــــقط

خاطره هاشـــــــــــون    به جا می مونه

 

 

دیروز رفته بودم وب یک سری از همکارا و دوستای قدیمی داییم. اونا توی وبشون نوشته بودن:

 

امروز  صبح  خبر  جانگداز  هجرت  دوست  و  یاری  صمیمی  را   شنیدم  که  در لحظه  اول  خشکم  زد  و سراپا  لرزیدم . با   آنکه مدت  زیادی  از  دوستی مان  نمی گذشت  اما با    همان  چند  دقیقه ای که در آخرین دیدار  نزدمان آمد   صلابت  روحی  و بزرگی اندیشه اش  ما  را  وامدار  خاطراتش  نمود   . چهره ای متین و صبور  داشت و  قلمی  گیرا . هر  کس  که وی را می شناخت  خوب  میداند  که با  یک  بار  ملاقاتش   مهرش  را  در  دلها  می نشاند . زبانم  از  سرودن  خوبی هایش  قاصر  است و آخرین  لبخندهای  مهرآمیزش  برای  همیشه  در خاطر ه ام باقی است .  از  خوبی هایش  همین بس که  همه  دوستان و  یاران  همدلش  با  شنیدن  خبر  رحلت  جانسوزش   از  بن  جان  گریستند . 

 

 

من جدا از این دوستای خوب، تشکر می کنم.

دیگه نمی دونم چی باید بگم...

شاید باید خوشحال باشم، از این که داییم خیلی زود و راحت به هدفش رسید.... نمی دونم....

 

از همه ی اونایی که اومدن، سمنو، عطیه، بابابزرگ، مهدی، آرمین، احمدرضا و اشکان تشکر می کنم که هنوز هم کنارم هستید...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 10:49 |

می رن آدمــــــــــــا

می رن آدما،   از اونا فقط،

خاطره هاشون،   به جا می مونه.

 

 

اول از همه بگم هر چی تو این آپ می نویسم راست راسته.

یه بار گفتم سال 86 برای من سال خوبیه. دروغ گفتم.

86 بد ترین سالیه که تا حالا داشتم

جمعه ی پیش داییم خونریزی مغزی کرد. بعد هم رفت تو کما. هر کاری می شد براش کردن ولی بلاخره صبح پنجشنبه رفت.

داییم هنوز 30 سالش هم نشده بود، پارسال به مامانم قول داده بود امسال عروسی بگیره. پریشب عروسیش بود. نمی دونید چه عروسی ای بود.

امروز صبح ما برگشتیم خونه مون. البته احتمالا دوباره تو همین هفته می ریم.

از امروز دیگه نمی خوام داستان بنویسم، نمی خوام چرت و پرت بنویسم. می خوام از داییم بنویسم. می خوام از خاطره هایی بگم که با داییم داریم. می خوام همه شما بدونید چه کسی رو از دست دادیم.

نمی دونم از کجا شروع کنم. همیشه مامانم و مامان بزرگم بهم می گفتن تو خیلی شبیه دایی کوچیکه ای. می خندیدم می گفتن مثل داییش می خنده. حرف می زدم می گفتن مثل داییش حرف می زنه. پس بذار امروز هم مثل همیشه بنویسم.

وقتی بچه بودم خونه مون کنار خونه ی مامان بزرگم اینا بود. هر روز می رفتیم پیش داییم و با هم بازی می کردیم. هر چند 15 سال از من بزرگتر بودد. ولی از همون اولش هم وقتی باهاش بودیم بهمون خوش می گذشت.

یادمه وقتی بچه بودم با داییم کشتی می گرفتیم. همیشه هم داییم من رو می زد زمین. بعضی وقتا هم من و مهسای دلیر کشتی می گرفتیم و داییم می شد داور. آخرش هم دست هر دو مونو می گرفت و دست یکی رو می برد بالا و با هم برای تماشا چی ها دست می زدیم.

هر روز منو که می دید می گفت بستنی می خوای؟ منم می گفتم آره. بعد می گفت برو بخر!

یه روز با خواهرام دست به یکی کردن به من بخندن، دو ساعت تمام به من می خندیدن. خیلی اعصابم خورد شد. البته آخرش فهمیدم که دست به یکی کردن.

وقتی بچه بودم هر وقت بهش می گفتم برام یه جک بگو ماجرای اون دو تا گوجه رو تعریف می کرد که داشتن می رفتن، یکیشون می ره زیر ماشین اون یکی می گه رب گوجه بیا بریم مدرسه. بعد هم خودش کلی به جکی که گفته بود می خندید. ولی من همیشه اعصابم خورد می شد.

بعضی وقتا من و مهسا رو می برد و باهامون مصاحبه رادیویی می کرد. بعد هم با هم گوش می دادیم و کلی می خندیدیم.

 

اینا همه اش خاطره هایی بود که از بچگیم دارم. حالا کلی وقت داریم تا براتون خاطره تعریف کنم، تنها چیزی که از داییم مونده.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 13:30 |

به آخوندا بگید اینقدر گناه نکنن.

پریروز توی آشپزخونه نشسته بودم و صندلی رو یه کم کج کرده بودم و زانو هامو زده بودم به میز و هم زمان یه چیزی می خوردم. بعد احساس کردم میز داره می لرزه. اول فکر کردم خودم دارم میزو میلرزونم. پاهامو انداختم پایین دیدم هنوز داره می لرزه. صدای یه ماشینی رو از بیرون شنیدم فکر کردم باز یه ماشین سنگین داره از جلو خونمون رد میشه.(آخه خونه ما کنار خیابونه) یکدفه احساس کردم من چقدر دوست دارم بدونم این ماشینه چیه که اینقدر خونه رو می لرزونه. رفتم توی پذیرایی پشت پنجره دیدم یه موتور معمولیه که داره رد می شه و صدای خشنی هم می ده.داشتم پنجره رو می بستم که پشت سرمو نگاه کردم دیدم مهسای دلیر لا چهارچوب در اتاق وایستاده سفید شده مثل گچ. اون یکی خواهرم هم پشت سرش وایستاده محکم مهسای دلیرو گرفته. تازه فهمیدم زلزله است. حالا فکر کنید اونا لای چهارچوب در وایستادن با ترس و لرز. من دارم وسط اتاق قدم می زنم!!!

وقتی تموم شد تلویزیون رو روشن کردم زدم شبکه خبر ببینم مرکز زلزله کجا بوده. چند دقیقه بعدش تلویزیون اعلام کرد زلزله ای تهران را لرزاند. خوب تهران 300 کیلومتر با اینجا فاصله داره. اینجا هم به اندازه 3/4 ریشتر لرزید(کاملا دقیق حساب کردم با خودم!!!). اونوقت تهران...

همه با هم به طرف تلفن هجوم بردیم. البته من دقیقا به طرف دفترچه تلفن هجوم بردم. زنگ زدیم تهران خونه مامان بزرگم. دیدیم اون اصلا زلزله رو احساس نکرده. چه برسه به این که یه زلزله 7 ریشتری اومده باشه. بعد همه با هم کلی به شبکه خبر فحش دادیم و کلی این حرکتشونو تحلیل کردیم.

حالا بلاخره فهمیدیم که زلزله توی قم اومده. اما هدف از این آپ توصیف اون لحظه توی خونه مون نبود. چند سالیه هر جایی که زازله می آد مراجع تقلید قم اعلام می کنن مردم اینقدر گناه نکنند تا این اتفاقا کمتر بیفته. حالا شما برید به آخوندا بگید کمتر گناه کنن. آتیشش داره دامن ما رو هم می گیره. اگه اون روز یه کم زلزله اش شدید تر بود من حول می شدم باصندلی از پشت می افتادم زمین. بعد در اثر زلزله در کابینتها باز می شد کلی ظرف و قابلمه و مخصوصا چاقو و چنگال می ریخت سرم.بعد مغزم می پاشید به در و دیوار آشپزخونه و...

 

 

بچه ها برای آگهی آپ قبل هنوز یه شخصیت لازم داریم ها...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 13:54 |

مسابقه

مسابقه

 

چند روز دیگه می خوام یه داستان آپ کنم به اسم «دفترچه خاطرات ناشنالز ناباغارس»

حالا شما حدس بزنید «ناشنالز ناباغارس» یعنی چی؟

منتظر جواباتونم.

حتی جوابای غلط که آدم وقتی می خونه روحش شاد می شه.

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:31 |

تولد بهاره است

سلام به همگی.

تولد تولد تولدم مبارک. مبارک مبارک ...............

به مناسبت تولدم می خوام مثل خیلی ها بیو گرافی یا شرح حال خودمو بنویسم:

 

یک و نیم دهه پیش بود که 25 فروردین شد. اون وقت بود که من به دنیا اومدم. البته یکی دو سال طول کشید تا خودم این مسئله رو فهمیدم. ولی دیگران از همون اولش فهمیدن.(شاید این ظریب هوشی پایین منو نشون بده)

البته من توی دوران بچگیم یه عادت بدی داشتم و اون این بود که بازی می کردم. و البته همه ی همبازی هام حدودا دو سال از من بزرگ تر بودن.ولی این زیاد مهم نبود چون چهار سال طول کشید تا این مسئله رو فهمیدم. دقیقا زمانی که همه شون رفتن مدرسه. در همین زمان بود که اطرافیان و شاید خودم کشف کردیم من استعداد وافری در زمینه ی ریاضی دارم!!!

سالانی گذشت و من می خواستم برم مدرسه که یک ماه یا شاید بیشتر(من اون موقع ماه ها رو نمی شناختم. فقط می دونستم خودم متولد فروردینم) مونده بود به فصل مدرسه که وطن رو ترک گفتیم و اومدیم اراک که در ابتدا بسیار ناگوار بود. بعد من رفتم مدرسه و تو این سن بود که چند تا چیز دیگه هم کشف کردم. اول اینکه استعدادی در زمینه ی خوش خطی ندارم(بعد از عید امسال حتی خودم هم نمی تونم خط خودمو بخونم.) دوم اینکه املا ام هم اصلا خوب نیست. و در مجموع کلا از خودکار دست گرفتن بدم می آد. درست از زمانی که کامپیوتر خریدیم این مشکلات تا حدود زیادی حل شد. حالا می تونم به راحتی همه چیزو تایپ کنم. دوران ابتدایی رو توی فقط 5 سال گذروندم که موفقیت چشم گیری بود. بعد هم به شکل قافل گیر کننده ای تیز هوشان قبول شدم که هنوز هم نمی دونم چرا. توی همین مدرسه بود که با تعداد کثیری خل و چل مثل خودم آشنا شدم که اسامی شونو افشا نمی کنم. سه سال راهنمایی بودیم و توی این سه سال با دو تا از دوستان خیلی خیلی خلم خل بازی رو به غایت خودش رسوندیم. به حدی که بین خل های مدرسمون هم انگشت نما شده بودیم.بعد باید دوباره امتحان می دادیم و از اونجا که سه سال قبلشو به جای درس خوندن خل بازی در آورده بودیم هیچ امیدی به قبول شدن نداشتم که بازم غافل گیر شدم. بعد از اینکه رفتیم دبیرستان فهمیدیم که مدرسه ی ما به جز درخت و گل و یه حیاط بزرگ و سه تا کوه که سه طرفشو گرفتن مزیت های دیگه ای هم می تونه داشته باشه. مثلا عجایبی مثل المپیاد و یا جشنواره ی الگوریتم(همون خوارزمی خودمون) رو کشف کردیم و با این که اولش هیچی نمی فهمیدیم الان به دنبال همون استعدادی که توی پنج سالگی کشف کرده بودم المپیاد ریاضی قبول شدم. در ضمن ما با بچه ها فکر می کنیم و روزی 2743 تا اختراع می کنیم که بعد معلوم می شه 3742 تاش قبلا اختراع شده و یکی شونم ثابت شده غیر قابل اجراست. مدرسه ی ما یه مزیت دیگه هم داره و اون اینه که ما رو در مقابل همه چیز مقاوم می کنه. 1- ما هر روز 30 بار از کوه می ریم بالا و می آیم پایین و 2 ساعت می دویم. در نتیجه مقاومت جسمی مون می ره بالا. -2- اینجا به ما فشار درس و تکلیف و این جور چیزا وارد می شه که یا انجام می دیم و توانایی مون می ره بالا یا انجام نمی دیم و مقاومتمون در مقابل درس می ره بالا(به عنوان مثال ما سال اول که اومدیم این مدرسه از هر 10 تا امتحان یکی شو لغو می کردیم و حالا از هر 10 تا امتحان یکی شو نمی تونیم لغو کنیم)-3- یه فشار دیگه هم توی مدرسه ی ما هست که از طرف آدمای بیرون وارد می شه. اونا تا به ما به عنوان یه آدم مغرور نگاه می کنن که در اون صورت ما رو آدم حساب نمی کنن تا حالمون گرفته بشه. یا با نگاه های ترحم امیزشون ما روانسان های بیچاره ای می بینن که زیر فشار درس به کلی عقلشونو از دست دادن و هیچی به جز حفظ کردن درس نمی فهمن(نکته ی ریزش اینجاست که ما اینجا هر کاری می کنیم به جز حفظ کردن درس.) یا نوابق مدارس دیگه که کلا چشم ندارن ما رو ببینن.(بدون شرح!!!) به این ترتیب ما در مقابل هر رفتار ناپسندی که هر انسانی با یه انسان دیگه می تونه داشته باشه مقاوم می شیم.به نظر من ما باید آخرش دیپلم استقامت بگیریم بریم انتفاضه!!!

حالا برگردیم سراغ خودم. من همیشه فکر می کردم دوست دارم تجربی بخونم. ولی با نمره های شاهکاری که امسال از زیست گرفتم فکر کنم مسیرم به طور واضح و روشن ریاضی فیزیکو نشون می ده. معمولا تا همین چند وقت پیش کتاب زیاد میی خوندم و اولین چرت و پرتی که دستم بیادو می خونم. ولی الان چند وقتیه که نمی تونم. یکی از محبوب ترین شخصیت ها از دیدگاه من هیتلره( الان همه تون یه راست می آید تو نظرات می گید آخه هتلر آدمه و نمی دونم هیتلر 6 میلیون نفرو کشت.) جدا تا حالا ندیدم کسی از شخصیت و افکار واقعی هیتلر مطلع شده باشه و از شخصیتش خوشش نیاد. شاید دلیل اینکه الان کتاب نمی خونم همین باشه که چند وقت دیگه المپیاد ریاضی دارم و رسما باید بشینم ریاضی بخونم. مثلا دیروز جمعه، 10 ساعت سر کلاس ریاضی بودم. اگه به وبلاگ ها تونم نمی آم یا آپ زیاد نمی کنم هم دلیلش همینه. دعا کنید قبول شم. مرسی. فعلا. بای

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 16:22 |

سگ!!!

سلام سلام سلام سلام خوبید همه؟

 

به نظرم سال 86 خوب شروع شده.( البته برای من)

چرا شو نمی دونم.

ولی اگه همین جوری ادامه پیدا کنــــــــــــــــــــــــه

نمی گم چی شده تا حالا.

البته خیلی ها می دونن ها.

راستی چرا تازگی ها همه به من می گن سگ؟

توی دو تا آپ قبلی 16 تا کامنت داشتم که توشون بهم گفته بودن سگ.

البته اونایی که حضوری بهم می گن رو حساب نکردم.

واقعا چرا؟

اگه می دونید بگید. خوشحالم می کنید.

اصلا می خوام یه مسابقه بذارم که هر کس کامنت های بیشتری گذاشت که توشون بهم گفته بود سگ برنده می شه.

اسم وبلاگمو هم موقتا عوض کردم تا حال اونایی که می گن دروغگو سگه گرفته بشه.

دیگه چی می خواستم بگممممممممممممممممم؟

آهان.

گفته بودم که هفته ی دیگه تولدمه.

حالا سوالم اینه که من هفته ی دیگه چند ساله می شم؟

راستی کادو های الکترونیکی یادتون نره.

منتظرم هاااااااااااااااااااا.

آدرسو تو آپ قبلی نوشتم.

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 16:42 |

آن روز

خداوند آن روز عزیز ترین و پر شکوه ترین ارزش ها و عظمت هائی را که آفریده است یکجا در ساحل فرات و بر روی ریگزار های تفتیده ی بیابان طف به نمایش آورد.

و بر فرشتگان عرضه کرد

تا بدانند که چرا میبایست بر آدم سجده می کردند.

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 18:42 |

چند روزیه که توی کوچه و خیابون و همه جا، صدای عزاداری عاشقای امام حسین(ع) می آد.

ولی چرا عزاداری؟ این عزاداری ها چه فایده ای داره؟ به نظر من عاشورا باید جشن باشه نه عزا. همه می دونیم که کسایی که همه شیعیان خیلی دوستشوم دارن، توی این روز از تشنگی و خستگی و ظلم رها شدن. اصلا مگه عاشورا چیه به جز روز نشان دادن قدرت اسلام؟ عاشورا ثابت م کنه که برای یه مسلمان واقعی نه درد مفهومی داره، نه تنهایی، و نه یه مسلمان واقعی از شمشیر دشمن می ترسه.

اسلام امروز ما خیلی بیشتر از این حرفا با اسلام واقعی فرق داره. می گن اگه کسی صدای فریاد کمک مسلمانی رو بشنوه و به کمکش نره مسلمان نیست. ولی حالا این همه توی فلسطین و عراق و افغانستان، یا مسلمان هایی که توی آفریقا دارن گرسنگی می کشن، یا اصلا همین کشور خودمون، مسلمان هایی که توی روستاهای دور افتاده اند یا حتی حومه ی همین تهران!!! همه شون دارن فریاد می زنن کمک و هیچ  مسلمانی نیست که کمکشون کنه. خوب حالا به نظر شما ما چه دینی دارم؟

امام حسین با اینکه می دونست مردم کوفه حتی برای نجات خودشونم هیچ کاری نمی کنن، ولی ترجیح داد بره به کمک اونا و جهاد کنه. می تونست بمونه توی مدینه و به حج بره، ولی خوب می دونست که عدل اصله و حج فرع.

اصلا تا زمانی که به این همه مسلمان داره ظلم می شه، رتن به حج چه فرقی داره با مسخره کردن اتحاد مسلمانا؟ اگه مسلمانان متحدن، چرا باید به بعضی از مسلمانا اینقدر ظلم بشه و اگر متحد نیستن، پس حج یعنی چی؟

اصلا لازم نیست کسی جهاد کنه، فقط شما حساب کنید امسال مردم ایران چقدر برای حج خرج کردن و با این پول چند نفرو می شه از فقر نجات داد؟

 

و من چقدر حرف می زنم...

مگه نباید هر کس اول از خودش شروع کنه؟

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 14:48 |

تسلیت

سلام به همه دوستای خوبم.

حتما منتظر بقیه داستانید ولی باید بگم تصمیم گرفتم تا آخر محرم هیچ نوع مطلب طنزی ( که داستان من هم جزو همین گروهه) ننویسم.

 

خدایا!

به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی صلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی

 بی خامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی

 در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند

 عطا کن.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 19:43 |

یه سوال استراتژیک:

سلام.

اول می خوام از دوستانی كه تا حالا به بنياد بهاره پيوستن تشكر كنم.

همون طور كه قبلا هم گفتم من نتيجه اخلاقی اين بنيادو نمی دونم و هيئت رئيسه(يعنی خودم و خودم) تا حالا تصميم گرفتن كه اين افراد توی داستان بعدی كه اسمش «بهاره، يك دروغگوی عاشق» نقش داشته باشن. اگر بازم كسی هست كه بخواد می تونه به بنياد بهاره بپيونده.

در ضمن بايد به اطلاع همتون برسونم كه قراره ما هم مثل هر نويسنده و يا فيلم ساز ديگه ای كه هفت هشت برابر داستانش نقد و بررسی می گذاره داستان «بهاره، يك دروغگوی خائن» رو مورد نقد و بررسی قرار بديم. شما می تونيد سوالات و انتقادات خودتونو در مورد اين داستان بگيد توی آپ بعدی بررسی می شه و حتما پاسخ داده خواهد شد. اگر هم تا حالا اين داستانو نخونديد همش اين بقل با عنوان بهاره، يك دروغگوی خائن هست.

حالا بريم سراغ اصل مطلب: چند روز پيش يك نفر كه خيلی دلش می خواست اسمش گفته بشه و من نمی گم ازم يه سوال پرسيد كه هنوز نتونستم جوابشو بدم و واقعا تو اين چند روز مقشوشم كرده. حالا من اون سوالو يه كم ويرايش می كنم و براتون می نويسم اميدوارم بتونيد تو جواب دادن بهش كمكم كنيد:

فرض كنيد شما با چهل، پنجاه نفر ديگه توی شرايطی قرار گرفته باشيد كه همتون خيلی زود به راحتی می ميريد. تنها راه نجات شما اينه كه يكی از شماها خودشو فدا كنه و به ازای زنده موندن شما زجر كش بشه(مثلا كشتن زهرا توی داستان قبليم تقريبا زجر كش كردن بود) حالا چند تا سوال: اول اين كه اگر يك نفر ديگه حاضر باشه خودشو فدا كنه و جلو چشم شما زجركش بشه شما تا آخر عمرتون عذاب وجدان نمی گيريد؟ سوال دوم اينكه شما حاظريد خودتونو برای ديگران فدا كنيد؟(لطفا جوابتونو با دليل بگين)

راستی اونی كه اين سوالو پرسيد كسی نبود به جز همون عطيه معروف خودمون

فعلا

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 16:2 |