تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
پایان!!!

«این همون مهسای دلیریه که پارسال شورش کرد. توی همون شورش بود که این بهترین دوست من یعنی عطیه رو کشت. تازه می خواست منم بکشه. از همون اول این با من دشمنی داشت. نمی دونم چرا ولی اون بود که همه بچه های ما رو معتاد کرد. تازه می خواست منم معتاد کنه. اینو اون وحشی به من گفت. ولی من مقاومت کردم. اون روز صبح یاغی گمم شد. بعد یه نفر یه نامه به ما داد که اگه می خواین یاغی زنده بمونه به این آدرس بیاید. در ضمن تهدید کرده بود که اگر به پلیس خبر بدیم اونو می کشه. ما هم رفتیم. بعد برای این که بفهمیم چه نقشه ای واسمون کشیدن از روی دیوار رفتیم تو. ولی چند نفر توی حیاط بودن و ما رو گرفتن  و بردن پیش مهسای دلیر و وحشی. اونا هم گفتن این معتاده رو بکشن و منو ببرن توی اتاق شکنجه. اونا منو بردن اونجا و مهسای دلیر کلی شکنجه ام کرد. چون من باعث شده بودم نقشه اش خراب بشه. من نذاشتم اون همه شهرو معتاد کنه. مدت ها داشت منو شکنجه می کرد تا اینکه مامور های شما اومدن و منو از دست این دوتا وحشی نجات دادن.»

همه کسایی که تو دادگاه بودن داستانمو باور کردن. حتی چند نفر داشتن گریه می کردن. بعد دادستان کفت:چند تا جسد توی یه خونه ی دیگه که توی اونم از همین مواد مخدر بود پیدا کردیم. شاید مربوط به همین ماجرا باشه.

بعد چند تا عکس در آورد و نشونم داد. من می شناختمشون. اونا پسر مواد فروش و سارای مواد فروش و اون یکی دوستشون که نمی دونم اسمش چیه و یاغی بودن. شروع کردن گریه کردن و نفرین اونایی که دوستم یاغی رو به این روز انداختن. بعد هم اعلام کردم که من بقیه شونو نمی شناسم. دادستان گفت: پلیسا رد یابی کردن دیدن آخرین که اونا زنگ زده بودن خونه ی مهسای فنا نا پذیره. پس احنمالا اونا رو هم مهسای فنا ناپذیر کشته. بعد خرس و خبر چین و فراری رو آوردن توی دادگاه.انقدر حالشون خراب بود که منم به زور شناختن. بیچاره ها. مهسای دلیر و وحشی این بلا رو سرشون آوردن. بعد از تموم شدن جلسه اومدم بیرون و رفتم حلبی آباد. اون شب دوباره عطیه اومد به خوابم. اونم نه یکی، چند تا عطیه. همه شون حمله کرده بودن بهم و هی می گفتن: دروغگو....... دروغگو.......... قاتل....... دروغگو........... قاتل.......... قاتل............ بوووووووووووووووووووو....... دروغگو...............

منم قاطی کردم و داد زدم: من هیچ دروغی نگفتم. من کسی رو نکشتم. بعد یه مسلسل کنارم پیدا کردم و باهاش همه عطیه ها رو کشتم. خون از همه طرف فواره زد به طرفم و من از خواب پریدم.چند روز بعد نتیجه دادگاه مشخص شد.

قاضی برای خرس و خبرچین و فراری حبس تا وقتی که ترک کنن، برای همدستای مهسای فنا ناپذیر و وحشی حبس ابد و برای مهسای فنا ناپذیر و وحشی هم اعدام برید. اونم نه به این راحتی. اونا رو توی یه سیاهچال در بسته می اندازن و اونقدر اونجا می مونن تا خودشون بمیرن.

اموال مهسای دلیر و وحش هم در اختیاد دولت قرار گرفت و یه مقداریشم به عنوان دیه شکنجه به من دادن.

 

                                            پایان

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 22:7 |

بلاخره دیگه............

اونا منو بستن به دستگاه شکنجه و چشمامو بستن. توی همین لحظه یه صدایی از بیرون اتاق اومد. به نظر می اومد یکی اونجاست. بعد صدای در اومد و یه نفر که گفت: پلیس. از جاتون تکون نخورید. بعد کلی سر و صدا و زد و خورد وچند تا تیر انداختن و بعد صدای مهسای فنا ناپذیر یا همون مهسای دلیر خودمون که گفت: شلیک نکنید. ما تسلیمیم.

بعد سر و صدا ها ضعیف شد و یه کم بعد یه نفر چشمای منو باز کرد و گفت: خیلی شکنجه تون کردن؟ از حالا به بعد شما در امانید!

بعد با یکی دیگه منو باز کردن و گفت: می تونید توی دادگاه شرکت کنید و بگید اینا باهاتون چه کار کردن.

- حتما این کارو می کنم. اونامدت هاست که دارن منو شکنجه می کنن. تازه دوستمم جلوی چشمام کشتن.

بعد هممون با هم رفتیم اداره پلیس. البته مهسای فنا ناپذیر و وحشی و سایر رفقاشون دست بسته و به زور و من خیلی با کلاس توی ماشین پلیس نشستم و از شکنجه هاشون تعریف کردم. وقتی رفتیم اداره پلیس فهمیدم که اونا از قبل به یه چیزایی بو برده بودن و اون روز هم وحشی رو دنبال می کنن تا بفهمن چه خبره. اونا من و خائنم دیده بودن که از دیوار رفتیم بالا. منم امضا کردم که اونا همه کارا رو کردن و بعد هم برگشتم حلبی آباد. حلبی آبادی که دیگه هیچ کس به جز من و گرگی که پسر گل فروشو خورده بود توش نبود. آه، پسر گل فروش...

چند روز بعد تاریخ دادگاه مشخص شد. از من خواستن تا به اونجا برم و کل داستانو براشون تعریف کنم. منم بهشون گفتم:.............................

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 22:18 |

بازم خیانت!!!

- مهسای دلیـــــــــــر؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   تو اینجا چه کار می کنی؟

- این سوالیه که من باید از تو بپرسم.

- ولی تو که...

- من چی؟ ها؟ من باید مرده باشم؟ خیلی نامردی بهاره. چطور دلت اومد بمب اتم بزنی تو جنگل؟ اونا به تو کمک کردن. اونوقت تو این جوری جوابشونو دادی؟ ( خدمت اونایی که این تیکه رو نفهمیدن بگم که مهسای دلیر یکی از شخصیت های داستان بهاره یک دروغگوی خائنه و این چیزایی که می گه هم همه مربوط به همون موقعه) ولی من نمردم. من... من... مهسای فنا ناپذیر...

- ها؟ مهسای فنا ناپذیر؟ شوخی می کنی؟

- نخیر. کاملا جدی ام. من امروز انتقاممو از تو می گیرم.

اونا اسلحه هاشونو در آوردن ولی قبل از این که کاری بکنن من و خائن مهسای دلیرو نشونه گرفتیم و گفتم اگه اسلحه هاشونو نندازن زمین مهسای دلیرو سوراخ سوراخ می کنم . مهسای دلیرم به اونا دستور داد اسلحه هاشونو بندازن. اولش ظاهرن اسلحه هاشونو انداختن ولی یکی شون بعد از این که اسلحه شو گذاشت روی زمین و به جلو هل داد(در حالی که نگاه ما به اسلحه بود) یه اسلحه دیگه در آورد و سه تا تیر تو شکم خائن خالی کرد. من پریدم عقب و پشت یه مبل قایم شدم. اونا می خواستن منو بکشن که مهسای دلیر گفت: دست نگه دارید. من اونو زنده می خوام. حالا با زبون خوش از اون پشت بیا بیرون.

گفتم: من به هیچ قیمتی تسلیم نمی شم.

مهسای دلیر گفت: پس بکشیدش.

گفتم: صبر کنید. حالا شایدم تصلیم شدم.

بعد اسلحه مو انداختم و اومدم بیرون. اونا هم اومدن جلو و منو کرفتن و بستن. بعد یه اتفاق خیلی عجیب افتاد. یه نفر از توی اتاق کنار اونجا اومد بیرون..............وحشی بود.

گفتم: تو...تو... تو اینجا چه کار می کنی؟

وحشی گفت: سلام بهاره دروغگو. تو خیلی ساده ای... خیلی...

گفتم: یعنی همه ی اینا نقشه بود؟ نه این امکان نداره. خیلی نامردید. چطور دلتون اومد. آخه چرا دوستامو قاطی این بازی کثیفتون کردید؟

وحشی گفت: یادت باشه که ما دوستاتو قاطی این بازی نکردیم. تو خودت این کارو کردی. ما می خواستیم تو معتاد بشی و بعد لوت بدیم و به جرم فروش مواد مخدر بگیرنت. ولی تو خیلی زرنگ تر از این حرفا بودی و معتاد نشدی. اما از این تله مون نتونستی نجات پیدا کنی. هاهاها.

بعد مهسای دلیر گفت: دروغگو، دیگه باید با زندگیت خداحافظی کنی. تو امروز می میری. اما نه به این راحتی. من تو رو می کشم. با درد. هاهاها. ببریدش.

بعد اونا منو به زور بردن تو همون اتاقی که وحشی از توش اومده بود بیرون. اونجا یه دستگاه شکنجه با تمام تجهیزات 2007 بود.................................

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 20:13 |

یاغی پر.............

بعد خائن گفت: ردیابیش کردم. یاغی تو همون لحظه یه تیر تو مغز پسر مواد فروش خالی کرد و تلفنو قطع کرد. نــــــــــــــــــــــــــه. پسر مواد فروش... نه. اون نباید می مرد. من اونو دوسش داشتم.به طرف یاغی بر گشتم و داد زدم: این چه کاری بود که کردی؟ قرار نبود اونو بکشیم.

اون بی تفاوت گفت: ولی اون ما رو می شناخت و ممکن بود خطرناک باشه. در ضمن اون که دیگه به درد ما نمی خورد.

خیلی عصبانی شدم. مسلسلمو بردم جلو و تا جایی که تیر داشت به طرف یاغی شلیک کردم. سوراخ سوراخ شد و بعد هم بی حرکت روی زمین افتاد. خائن با تعجب نگاه می کرد. گفتم: اون حق نداشت اونو بکشه.....

و بعد همون جا نشستم و زدم زیر گریه. خائن گفت: حالا دیگه جفتشون مردن. تو هم بس کن و بیا با هم بریم سراغ این رئیسشون.

منم بلند شدم و با هم رفتیم. من بازم شکست خوردم. بازم مرد. بازم جلوی چشم من مرد و من هیچ کاری نتونستم بکنم.

تو راه که می رفتیم به صدای رئیس پسر مواد فروش فکر کردم. صداش خیلی آشنا بود. نمی دونم قبلا کجا شنیده بودم ولی مطمئنم شنیده بودم. رسیدیم دم در یه خونه خیلی بزرگ با یه باغ بزرگ. خائن گفت: همینه.

بعد بازم به شیوه قلاب وارد خونه اش شدیم. رفتیم و توی باغو گشتیم. رسیدیم دم در یه اتاق که از توش صدا می اومد. مسلسلامونو گرفتیم بالا و با پا زدم و در باز شد و پریدیم تو.

ها؟ نه این امکان نداره. من رئیسشونو میشناختم. اونم منو شناخت. با تعجب نگام کرد و گفت:

- بهاره دروغگوی خائن بی گوش یاغی فراری وحشی؟

 

 

- مهسای دلیـــــــــــر؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 16:10 |

جنجال در چهارراه!!!

چند ماهی می شه که بچه ها معتاد شدن. اون بیچاره ها فکر می کردن به این راحتی ها معتاد نمی شن. ولی خبر ندارن که این مواد مخدر جدید با یه بار مصرف بد جور معتاد می کنه. چهار راه مون شده پاتوق معادا. بچه ها صبح تا شب تو توهمن. خدا رو شکر که پولشون به این کراکا رسه. وگرنه به خاطر مواد تیکه پاره ام می کردن. تنها کسی که معتاد نشده، منم. البته گذشته از وحشی که حتی اونم کم کم از این معتادا داره می ترسه و جرئت نمی کنه بهشون چیزی بگه. یه روز وحشی منو صدا زد و گفت: امروز نباید اینجا بمونی.

پرسیدم: چرا؟

من نمی تونم بگم. فقط بدون که به نفعته هر چه زود تر بری.

ولی من کلی مشتری داشتم و نمی تونستم برم. یه ساعتی گذشت و یکدفعه چند تا از این ماشین مشکی های پلیس که باتوم هم دارن ریختن تو چهار راه. معتادا قاطی کردن. بعضی هاشون که خیلی نئشه بودن اصلا نفهمیدن چی شده. دور و برمو نگاه کردم دیدم یاغی و خائن حالشون زیاد خراب نیست. جمعشون کردم و سریع از یکی دو تا فرعی(؟) فرار کردیم. بعد رفتیم حلبی آباد. ولی اونجا رو هم گرفته بودن. از اونجا هم فرار کردیم. گفتم حالا کجا بریم؟

خائن یه کم فکر کرد و گفت: آهان. یادم اومد. اون پسره که تو اونشب دیدیش. همون که بعد از دیدنش رفتی تو کار مواد.

آهان. پسر مواد فروشو می گفت. گفتم: ولی من که آدرسشو ندارم.

- ولی من که دارم. اونشب که اومدم دننبالتون بعدش رفتم و اونو تا خونش دنبال کردم.

- خوب پس بریم.

یاغی گفت: صبر کنید ببینم. من الان چند ساعته که کراک نزدم. دیگه نمی تونم تحمل کنم.

خائن گفت منم همین طور. بعد یه کم واسشون در آردم و دادم. البته نه اونقدر که دیگه هیچی حالیشون نشه.

بعد رفتیم دم در یه خونه ای و خائن گفت همینه. بچه ها قلاب گرفتن و من از دیوار رفتم بالا و درو باز کردم. بی سر و صدا رفتیم پشت در. نگاه کردم. آره خودشون بودن. پسر مواد فروش و سارای مواد فروش و یه دختر دیگه ای هم بود که نمی شناختمش. درو باز کردم و رفتم تو. هر سه تاشون تعجب کردن. پسر مواد فروش گفت: تو اینجا چه کار می کنی؟

گفتم: چهار راهمونو گرفتن. جای دیگه ای نداشتم که برم.

- چهار راهتونو گرفتن؟ بنابر این تو دیگه به درد ما نمی خوری. آدرس اینجا رو هم که بلدی.هه.  با اومدنت جون خودتو به خطر انداختی. بکشیدش.

اونا اسلحه هاشونو در آوردن. ولی قبل از اینکه شلیک کنن خائن و یاغی مسلسلاشونو در آوردن و سوراخ سوراخشون کردن.( یکی از عوارض مصرف کراک سنگ دل شدن و بهتر بگم بی اهمیت شدن آدما برای فرد معتاده. که این منجر به خشونت می شه.) پسر مواد فروش دستا شو گرفت بالا و گفت: از من چی می خواین؟

پرسیدم:رئیست کیه؟

- نمی دونم. نمی شناسمش. من فقط شماره شو دارم.

- شماره شو داری؟ پس همین الان زنگ بزن بهش. خائن، اون لبتابتو بیار باید ردیابیش کنی.

بعد خائن لب تابشو به خط تلفن وصل کرد و پسر مواد فروش شماره رو گرفت و گوشی رو روی آیفون گذاشت. بعد از اون طرف صدا اومد:

- چیه؟ چی می خوای؟

- سلام رئیس. منم. راستش یه مشکلی واسمون به وجود اومده.

- چی شده؟

- اون چهار راهه بود که تازه شروع کردیم توش مواد فروختن، فکر کنم زیاده روی کردیم. لو رفته. پلیسا ریختن و همه رو گرفتن.

- جدا؟ فروشنده مونم گرفتن؟

- نه اون هنوز زنده است.

- خوب. پس هر چه زود تر اونم خلاصش کنید.

- ولی نمیشه. ما نمی تونیم اونو بکشیم.

- چرا؟

بعد یاغی گفت: ردیابیش کردم. یاغی تو همون لحظه یه تیر تو مغز پسر مواد فروش خالی کرد و تلفنو قطع کرد. نــــــــــــــــــــــــــه. پسر مواد فروش... نه. اون نباید می مرد. من اونو دوسش داشتم.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 14:21 |

قرارهای منو پسر مواد فروش

وقتی توی کافی شاپ نشستم پسر مواد فروش گفت:

- چه کار داری؟ چی می خوای؟

- مشتری ها از آدامسا راضی نیستن.

- خوب. بعدش.

- می گن باید متنوع تر باشه.

- یعنی چی؟

- یعنی مثلا غنی شده با کراک یا اکس

- کراک؟ اکس؟ مشتری ها اینا رو خواستن؟

- آره.

- ولی ما اینا رو توی آدامس کار نمی کنیم.

- همینه که مشتری ها رو می پرونید دیگه.

- خوبه. راه افتادی. ما باید با مهندسمون صحبت کنیم ببینیم چی می گه.

- مهندس؟

- آره دیگه. همونی که این آدامسا رو طراحی می کنه. خوب اگه حرفات تموم شد پا شو برو.

- بستنی هم بخورم.

- خوب بخور.

بعد بلند شد که بره. گفتم:

- نه. صبر کن. بشین بستنی تو بخور.

ولی پسر مواد فروش اخم کرد و رفت.

منم نشستم و بستنی مو خوردم و کلی حال کردم. بستنی پسر مواد فروشو هم خوردم.

چند هفته ای طول کشید تا آدامسای غنی شده جدید به من رسید. سارای مواد فروش برام آورد و قیمت ها رو مشخص کرد. وقتی رفت بچه ها اومدن دورم که ببینن این چیه. گفتم آدامسای غنی شده جدیده. قیمت ها شونم خیلی خوبه. می خواین؟

بچه ها هم کلی آدامس کراکی خریدن و رفتن.

بچه ها خیلی خراب شدن. یعنی از دو کیلو متری داد می زنه معتادن. دیگه حالا نمی تونم به وحشی بگم اونا معتاد نیستن. فقط می تونم بگم من از هیچی خبر ندارم. هر روز توی چهار راه صد بار دعوا می شه و شب ها هم تا صبح توی حلبی آباد سر و صداست و به خصوص از وقتی که این اکس تازی ها رو میارم خیلی بدتر شده.

البته دیگه فکر نکنم کسی به من مشکوک بشه. اگرم کسی بخواد پی گیر بشه آخرش میاد پیش من و می گه مواظب باش اینا اغفالت نکنن.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 16:14 |

کابوس

اون شبی که به بچه ها آدامس غنی شده دادم خواب عجیبی دیدم. عطیه، همون دوستم که چند وقت پیش به دلیلی نا معلوم مرده بود، اومد به خوابم. گفتم عطیـــــــــــــــــــه جــــــــــــــــــــــان، تو اینجا چه کار می کنی؟

عطیه گفت: تو هنوز آدم نشدی؟ اینا که دوستت بودن. چرا این کارو باهاشون کردی؟

- من؟ دوستام؟ چی می گی تو؟

- همینا رو می گم که معتادشون کردی. آخه چرا؟

- آهــــــــان. اینارو می گی. خودشون خواستن. به من چه؟ خودشون اومدن پیشم و گفتن می خوان. برای منم فرقی نداره که. مشتری مشتریه.

- نه. تو نباید این کارو می کردی. تو که می دونی اون آدامسا چقدر خطرناکه.

- من انکار می کنم. من هیچی نمی دونم. من فقط می فروشم. حالا برو گم شــــــــــــــــــــــــو. بار آخرت باشه می آی به خواب من.

- نه. من نمی رم. تو خیلی نامردی. تو به هیچکس رحم نمی کنی. تو حتی به منم رحم نکردی...

- من به تو رحم نکردم؟ من که می خواستم انتقام تورو بگیرم. چطور می تونی بگی بهت رحم نکردم؟

- دروغگو. تو همش دروغ می گی. تو همش خیانت می کنی. خیلی نامردی. خیلی پستی. من ...

تو همین لحظه یه صدایی شنیدم و از خواب بیدار شدم. یاغی بود. اومده بود ببینه دیگه از اون آدامسا ندارم. بهش گفتم باید پول بده. اونم داد و من یه آدامس بهش دادم رفت. تازه اول شب بود. اه. این عطیه ی فوضول دیگه از کجا پیداش شد؟

دوباره خوابیدم. ولی خدا رو شکر دیگه سر و کله ی عطیه پیداش نشد. صبح که از خواب بیدار شدم وسایلمو جمع کردم که برم. رفتم سراغ بچه ها دیدم همشون خوابن. البته طبیعی بود. فکر کنم دیشب یه کم زیاده روی کردن.

بعد تنهایی رفتم چهار راه. وحشی اونجا بود. سارای مواد فروش هم اونجا بود. رفتم پیشش. گفت رئیس قبول کرده که من برم پیشش و برای امشب توی یه کافی شاپ باهام قرار گذاشت. بعد یه بسته آدامس دیگه داد و رفت. تازگی ها فروش آدامس های غنی شدم از آدامسای معمولیم بیشتره!

اونروز بچه ها که بد جور حالشون خراب بود ساعت 10 رسیدن به چهارراه. نمی دونم چرا این وحشی اینقدر به من مشکوک شده. اومد پیشم و گفت:

- می دونی اینا چرا این جوری اند؟

- مگه چه جوری اند؟

- به نظر می آد خمارن. خیلی مشکوک می زنن.

- نـــــــــــــــــــــــه. خمار نه. فکر کنم خوابشون می آد.

- من که می دونم اینا همش زیر سر توه.

- من؟ به من چه؟

- زدی تو کار مواد. نه؟

- من من من من.... من غلط بکنم. اصلا به من چه؟

- دروغ نگو. حتما توی جیبات پر مواده نه؟

- من که جیب ندارم.

- اینو بده ببینم.

وحشی جعبه های آدامسو به زور ازم گرفت و توشو گشت. ولی چیزی به جز آدامس پیدا نکرد. حتی زیر جعبه ها رو پاره کرد تا ببینه اونجا مواد نذاشته باشم. ولی هیچی پیدا نکرد. بعد جعبه آدامسو بهم پس داد و گفت:

- من بلاخره می فهمم تو چه کار می کنی.

بعد من برگشتم سر کارم. اون روز کلی آدامس دیگه هم فروختم. شب، ساعت 9 رفتم به همون کافی شاپی که توش قرار داشتیم. پسر مواد فروش روی همون میزی که قرار بود نشسته بود. نه بهاره. به خودت مسلط باش. نه اون فقط یه همکاره. فقط یه همکار. همین. صداتو ببر.رفتم و جلوش نشستم.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 13:47 |

تصمیم کبری بهاره!!!

خوب. حالا ادامه داستان:

ساعت 10 صبح همون روز، بالای یه ساختمان 20 طبقه نزدیک چهار راه:

پسر گل فروش...

نه باور نمی کنم. آخه چرا؟ چرا الان؟ چرا اون؟ اصلا چرا دم در خونه من؟ خدااااااااااا... کمک...

من تصمیم خودمو گرفتم. می خوام خودمو بکشم. همین امروز. می خوام برم پیش پسر گل فروش. دیگه از این زندگی سگی خسته شدم.

ولی صبر کن ببینم، من بهاره دروغگوی خائن بی گوش یاغی فراری وحشی بی معرفتم. نباید به خاطر کس دیگه ای ناراحت بشم. اصلا چرا خودمو برای یکی دیگه بکشم؟ پسر گل فروش مرد که مرد. به درک که مرد. وای، الان مشتری ها می رن چهار راه و من اونجا نیستم.

سریع اومدم پایین و رفتم به طرف چهارراه. هیچ کدوم از بچه ها نبودن. فقط وحشی بود که معلوم بود از هیچی خبر نداره. کنار خیابون هم شش هفت تا معتاد نشسته بودن و معلوم بود بد جور خمارن. وحشی اومد پیشم و گفت: ببینم، تو این تابلو ها رو می شناسی؟

- چه طور مگه؟

- آخه از صبح تا حالا اینجا نشسته اند و سراغ دروغگو رو می گیرن.

مشتری ها بودن.واااااااااااای وحشی نباید بفهمه.

- چرا ولی مگه فقط من دروغگو ام؟ حتما یه دروغگوی دیگه ای رو می خوان. الان می رم ردشون می کنم برن.

- صبر کن ببینم، چرا هیچ کدوم از این بچه ها نیومدن؟

- بر می گردم می گم.

رفتم پیش اون معتادا و گفتم:

- چی می خواین؟

- دروغگو تویی؟

- آره. چی می خواین؟

- کوک دیگه. آدامس غنی شده.

آدامسارو در آوردم و چند تا بهشون دادم و ردشون کردم رفتن. وقتی برگشتم وحشی پرسید: چی بهشون دادی؟

- آدامس دیگه. چیز دیگه ای باید می دادم؟

- یعنی اینا از صبح تا حالا اینجا نشسته اند که آدامس بگیرن؟

- آره دیگه. وقتی آدم بیکار باشه چهار ساعتم وقت می گذاره واسه آدامس خریدن.

وحشی چپ چپ نگاه کرد و گفت: من که بلاخره می فهمم تو داری چه کار می کنی. اونوقت من می دونم با تو.

بعد گفت: حالا نگفتی، این بچه ها کجا رفتن؟

پسر گل فروش....نه من نباید الان اینجا باشم. گفتم: دیشب توی حلبی آباد گرگ یکی رو تیکه پاره کرده.

- گرگ؟ بگو یاغی رو خورده...

- نه یاغی نبود

- اَه حیف شد. پس کی بود؟

- پسر گل فروش.

- چی؟ همین پسر گل فروش خودمون؟ اون که توی حلبی آباد شما زندگی نمی کرد.

- نه. ولی دیشب اومد اونجا و گرگ خوردش. منم الان دارم می رم حلبی آباد.

- باشه. ولی منو بی خبر نذار.

بعد رفتم حلبی آباد. اونجا خیلی شلوغ بود. جسد رو جمع کرده بودن و پارچه سفیدی کشیده بودن روش.

یاغی رو دیدم که داشت بدو بدو می اومد به طرفم. گفتم: سلام.

- سلام. این جسده واقعا همون پسر گل فروش خودمونه؟

- آره.

- اینجا چه کار می کرد؟

- من نمی دونم.

- ولی دم در خونه تو بود. راستشو بگو. اون اینجا چه کار می کرد؟ ها؟ با تو کار داشت. نه؟

- با من؟ با من چه کار می تونست داشته باشه؟

- ببین ما خودمون اِند این صحبتا ایم. اون اینجا چه کار داشت؟

- نمی دونم. حتما داشته رد می شده بعد که گرگه حمله می کنه میاد به طرف خونه من.

- دروغگو.

- هان؟

- صدات نمی کنم. اون می خواست بیاد پیش تو. مگه نه؟

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 15:33 |

گرگ!!!

_ سلام عزیزم. این گل برای شما.

بعد گلو گرفتمو گفتم:

_ سلام. مرسی حالا چرا دم در وایستادی؟ بیا...

توی همین لحظه یه گرگ از پشت پرید روی پسر گل فروش. من جیغ زدم و سریع درو بستم. از پشت در صدای فریاد پسر گل فروش و زوزه گرگ می اومد. پسر گل فروش با مشت می کوبید به در. درو محکم گرفتم تا یه وقت باز نشه.اساسا هنگ کرده بودم. رفتم پشت پنجره. گرگه گلوی پسر گل فروشو گاز گرفت. پسر گل فروش فریاد وحشتناکی زد و بعد صداش افتاد. گرگه شروع کرد به خوردن پسر گل فروش. من هنوز نفهمیده بودم حتی اسمش چیه. تیکه پاره اش کرد. منم همون جا وایستادم. دو ساعت تمام گرگه داشت پسر گل فروشو می خورد و من نگاه می کردم. این امکان نداشت. اون دوست من بود...

یه نگاهی به گلی که توی دستم بود انداختم. پسر گل فروش.

همونجا پشت پنجره خوابم برد. صبح با سر و صدای زیادی که از بیرون می اومد بیدار شدم. اولش اتفاقای شب قبل یادم نمی اومد. ولی وقتی گلو دیدم همه چیز یادم اومد. به پشت در نگاه کردم. همه اهالی حلبی آباد جمع شده بودن اونجا. درو باز کردم. اون پشت در افتاده بود. حتی نمی شد تشخیص داد کیه. تیکه پاره شده بود. دل و روده اش ریخته بود روی خاک. همونجا افتادم روی زمین. یاغی ازم پرسید می دونی این کیه؟

نمی تونستم جوابشو بدم. زبونم بند اومده بود. همه داشتن منو نگاه می کردن. حتما منتظر جواب بودن. بعد شیما خبرچین و فراری اومدن جلو و منو بردن توی اتاق و درو بستن. دوباره بیرون سر و صدا شروع شد. فراری پرسید اون کی بود. آروم گفتم:

_ پسر... پسر... پسر گل فروش...

 

 

حال کردین؟ دیدین من هنوز همون بهاره ام. ها ها ها... همون بهاره دروغگوی خائن بی گوش یاغی فراری وحشی بی معرفت...

حالا میخوام یکی دیگه از نقاشی هایی رو که مهسای دلیر کشیده نشونتون بدم. این نقاشی مال دعوای چند قسمت پیشه. امیدوارم خوشتون بیاد.

 Image hosting by TinyPic

 

 

فعلا...

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 20:29 |

شروع کار

به بچه ها گفتم جایی نرفته بودم ولی اونا ول کن ماجرا نبودن و تا صبح موندن تو اتاقم. صبح هم که می خواستم برم گفتن تا نگم نمی ذارن برم سر کار. از طرفی قرار بود برام آدامس غنی شده بیارن و نمی تونستم اونجا بمونم. بلاخره وقتی دیدم چاره دیگه ای ندارم همه چیزو بهشون گفتم. اولش فکر کردن دارم خالی می بندم ولی بعد باورشون شد. ازشون قول گرفتم که وحشی از این ماجرا خبر دار نشه. چون ممکن بود وحشی بشه.

بعد همه با هم رفتیم سر کار. دیدم یه نفر با یه 206 آلبالویی کنار چهار راه وایستاده. بعد وحشی صدام کرد و گفت:

_ این 206 آلبالوییه رو می بینی، از صبح تا حالا اونجا وایستاده و وقتی ازش پرسیدم اینجا چه کار می کنه گفت با دروغگو کار داره. حالا برو ببین چه کار داره و زود تر ردش کن بره.

وفتم اون طرف خیابون دیدم یه دختر توی ماشینه نشسته  و داره هد می زنه. رفتم جلوتر و زدم به پنجره. ولی جواب نداد. به نظر می اومد داشت موسیقی گوش می داد. دو سه بار زدم به پنجره جواب نداد آخرش عصبانی شدم درو باز کردم و داد زدم: هوووووووووووووی. اینجا با کی کار داری؟

دختره هم ام پی تری شو خاموش کرد و گفت: شما؟

_ با دروغگو کار دارید؟

_ آره. اومده؟

_ خودمم.

_ اه؟ باشه. آدامساتو آوردم.

_ از طرف کی؟

_ مگه خودت قبلا باهاش صحبت نکرده بودی؟

_ چرا یه چیزایی داره یادم می آد. خوب بده.

بعد یه بسته از توی جیبش در آورد و داد به من. بعد بهش گفتم:

_ راستی اسمتون چی بود؟

_ چه فرقی داره؟

_ می خوام بدونم چی صداتون کنم.

_ می تونی بگی سارا.

_ باشه سارا. دفعه بعد کی آدامس می آری؟

بعد یه کاغذ داد بهم و گفت:

_ این شماره منه. هر وقت آدامسات تموم شد به این شماره زنگ بزن بگو برات بیارم.

_باشه. خداحافظ.

بعد در ماشینشو بستم و اونم سریع رفت. بچه ها دورم جمع شدن و با حیرت نگام می کردن. یاغی پرسید:

_همینه.

_ آره فکر کنم.

_ولی بیشتر شبیه آدامسه.

_ آدامس غنی شدهست.

_ با چی؟

_ کوک. برید دیگه اینقدر اینجا جمع نششید وحشی مشکوک می شه.

همون روز صبح سه نفر اومدن که آدامس غنی شده می خواستن. اگه کاسبی خوب پیش بره سریع پول دار می شم.

بعد از نهار دیدم پسر گل فروش داره می ره. رفتم دنبالش و صداش کردم. برگشت. گفتم:

_ سلام.

_ سلام.

_ کجا می ری؟

_ یه جایی کار دارم. باید برم.

_ اه چرا؟ من فکر می کردم امشب شام با هم می خوریم.

_ شام؟ یعنی تو موافقی؟ خوب اگه دوست داری هنوزم می تونیم بریم.

_ آره خوبه. حالا کجا بریم؟

_ نمی دونم حالا یه جایی می ریم. ولی من تا ساعت هشت کار دارم.

_ خوب می خوای من آدرس خونمو می دم تا بیای.

_ آره خوبه.

بعد آدرسمو نوشتم و بهش دادم. بعد خداحافظی کردم و برگشتم.

شب رفتم توی اتاقم و همش منتظر اومدن پسر گل فروش بودم.. راستی هنوز ازش نپرسیده بودم اسمش چیه. امشب حتما می پرسیدم. بعد از چند ساعت صدای در اومد.

رفتمو درو باز کردم. پسر گل فروش بود. یه شاخه گل سرخ هم دستش بود. گفت:

_ سلام عزیزم. این شاخه گل برای شما.

بعد دستمو دراز کردم و گلو گرفتمو گفتم:

_ سلام...

 

 

حالا می خوام یه چیز جالب بگم. مهسای دلیرو که می شنساسین

برای داستانم چند تا نقاشی کشیده که براتون می گذارم.

 

این عکس برو بچزه که براتون معرفی شون می کنم. از راست به چپ: وحشی، پسر گل فروش، خبرچین، خائن، خرس، فراری، دروغگو جان( یعنی خودم) و آخری هم یاغیه.

 Image hosting by TinyPic

اگه از این عکس خوشتون اومد بگید تا به مهسای دلیر بگم بازم بکشه.

فعلا...

بای بای

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 20:12 |

قرار!!!

اول این آپم می خواستم یه پیغام بدم به اونایی که 20 میلیون بشکه نفتو از کویت دزدیدن(من هنوز نفهمیدم از کشور کوچیکی مثل کویت چجوری می شه این همه نفت دزدید.). بابا اصلا نفتش مال خودتون این بشکه هاشو برگردونید!!!

 

حالا بریم سراغ داستان خودمون.

 

تمام بعد از ظهر بچه ها مشکوک نگام می کردم. البته من اصلا به روی خودم نیاوردم. شب هم که همه بچه ها می خواستن برن حلبی آباد گفتم نمی آم. بچه ها از قبل هم بیشتر مشکوک شدن. یاغی گفت: ببینم قضیه همون پسره ست که ظهر اومده بود؟؟؟

_ پسره؟ کدوم پسره؟؟؟ نمی فهمم چی می گی.

_ تو غلط کردی نمی فهمی. خوب می دونی دارم از کی می گم.

_ نمی دونم چی می گی.

اینو گفتم و رفتم و از بچه ها دور شدم. وقتی داشتم می رفتم پسر گل فروشو دیدم. بهش سلام کردم.

گفت سلام. شما؟؟؟

_ نمی شناسی؟؟؟

_ امممممممممم. اهان تو هونی که اون طرف چها راه آدامس می فروشی؟؟؟

_ آره. داری می ری؟؟؟

_ آره دیگه داشتم جمع می کردم.

_ چی رو؟ تو که کل وسایل کارت یه سبد گل بیشتر نیست؟

صورتش سرخ شد. بعد گفت:

_ همینو دیگه. بلاخره اینم باید جمع کرد.

ساعمو نگاه کردم دیدم ساعت نه و ربعه. من ساعت نه قرار داشتم. گفتم:

_ من دیگه باید برم.

_ کجا؟ من فکر می کردم میای با هم شام بخوریم.

آخ جون شام. ولی نه. من الان باید برم اونجا. گفتم:

_ یه شب دیگه الان کار دارم.

_ حیف شد.

هان؟ منظورش چی بود؟؟؟ یعنی اونم آره؟؟؟ یعنی ممکنه. خدای من دارم خواب می بینم؟؟؟ولی حالا نه. نه بهاره. تو باید به خودت مسلط باشی. گفتم:

_ خدا حافظ

 

بعد از اونجا دور شدم.

حدود ساعت ده رسیدم سر قرار. قرارمون توی یه پارک بود. رفتم توی پارک و دیدم یه نر اونجا نشسته. رفتم پیشش گفتم:

_ سلام.

_ سلام.

_ تو همونی نیستی که من صبح دیدمت؟؟؟

_ آره فکر کنم تو با من قرار داشتی. خوب بگو ببینم اسمت چیه؟

_ می تونی بگی دروغگو. اسم تو چیه؟

_ من؟ هر چی دوست داری می تونی صدا کنی.

_ یعنی نمی خوای اسمتو بگی؟

_ نه

_ باشه. خوب ببینم چی می خوای واست بفروشم؟

_ تو آدامس فروشی نه؟

_ آره چطور مگه؟

_ نظرت در مورد آدامس های غنی شده چیه؟

_ آدامس های غنی شده؟ با چی؟

_ با هر چی. مثلا کوک چطوره؟

_ خوبه. اونوقت مشتری ها از کجا میان؟

_ ما می فرستیم. برای دروغگوی آدامس فروش. خوبه.

_ بد نیست. اون طرفا همه منو به اسم دروغگو می شناسن.

_ باشه. پس، فردا صبح واست یه بسته آدامس غنی شده میاد.

_ باشه.

_ برو دیگه این اطراف وا نستا.

_صبز کن ببینم. اونوقت چقدرش به من می رسه؟

_ ده در صد فروش خوبه؟

_ بیست درصد.

_ بیست در صد نمی شه. می خوای میانگین بگیریم پونزده.

_ فقط بیست. نمی خوای من برم.

_ باشه بابا همون بیست در صد.

_ حالا شد. فعلا...

بعد پا شدم و از پارک اومدم بیرون. رفتم حلبی آباد دیدم بچه ها بد جور نگام می کنن. وقتی رفتم تو خونمون دیدم بچه ها همشون جمع شدن. بعد یاغی گفت:

_ خوب توی اون پارکه با اون یارو چی کار داشتی؟

گفتم شما از کجا فهمیدین؟

خائن نگاه کرد و گفت: من اومدم دنبالت. دیدم کجا رفته بودی و با کی بودی...
|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 13:42 |

پیشنهاد

وقتی من گفتم یه مدتی نمی آم همه فکر کردم دروغ می گم. ولی من راست گفتم.

الانم البته قاچاقی اومدم و دارم آپ می کنم.

گفتم قاچاقی یاد اتفاقی که صبح افتاد افتادم.

 

امروز صبح داشتم مثل همیشه کار می کردم که یه اقایی با قیافه خفنگی اومد جلو و گفت:

-         یه آدامس بده.

-         هزار تومن می شه.

-         اوه چه خبره. مگه سر گردنه رو گرفتی؟

-         مگه نگرفتم؟

-         نه معلومه بچه زرنگی هستی. خوشم اومد. ببینم می تونی برای من یه کاری بکنی؟

-         من اصولا هر کاری می تونم بکنم.

-         هر کاری؟

-         هر کاری

-         مثلا می تونی...

بعد اومد جلوتر و گفت:

-         می تونی مواد بفروشی؟

-         مواد؟؟؟ اممممممممممم. خوب  چی می خوای بفروشم؟

-         نه معلومه تو خطی. هر چی بخرن. پایه ای؟

-         چرا که نه. بزن قدش.

-         ببین من یه آدرس بهت می دم امشب بیا برنامه ریزی کنیم باشه؟ بیا...(آدرسو سانسور کردم چون بد آموزی داشت)

-         امشب ساعت 9 اونجام.

-         ببین در آمد خوبی داره. تو که نمی خوای پول به این خوبی رو از دست بدی نه؟

-         نه

-         پس یه وقت هوس پلیس و این جور چیزا نباشی ها.

-         خیالت راحت باشه. ما خودمون عند این صحبتا ایم.

-         باشه. پس خداحافظ.

-         آدامس چی؟ مگه نمی خواستی بخری؟

-         گیر دادی ها. باشه یه آدامس هم می خرم.

بعد آدامسشو گرفت و رفت. برگشتم دیدم بچه ها بد بد نگام می کنن. گفتم: مگه چیه؟ نمی تونست انتخاب کنه از کدوم آدامسا می خواد.


یلدا بازی

به نظر شما ممکنه یه دروغگو هم به یلدا بازی دعوت بشه؟حتما ممکنه که منو دعوت کردن دیگه.

باید بگم که من کلا از این سوسول بازیا خوشم نمی آد ولی با این حال می نویسم. اول بذار از خودم بگم.

۱-توی این ۱۲۰ سال عمر با عزتی که از خدا گرفتم حتی یک بارم دروغ نگفتم. چون اصولا با دروغ مخالفم.

۲- وقتی که ۳ سالم بود خر کله مو گاز گرفت و نصف مغزمو خورد. اتفاقا اون قسمت مغزم که مربوط به احساساتم می شد هم تو همین قسمت خر خورده بود.

۳- از بچه ها بدم می آد. اگه لوس بازی در نیارن کاریشون ندارم و تحمل می کنم. ولی اگه بخندن و شیرین زبونی کنن با کمربند سیاه و کبودشون می کنم و بعد می اندازموشون تو یخچال و درو روشون می بندم.

۴- سگای خیسو خیلی دوست دارم و اصولا از آدمایی که مثل سگای خیسن خوشم می آد.

۵-همیشه آرزو داشتم یه زرافه داشته باشم که بتونم از طبقه دوم بهش غذا بدم و یه شال گردن براش ببافم.

 

فکر کنم حالا باید پنج نفرو معرفی کنم.

اول می خواستم پنج نفرو که هر کدوم یه وبلاگ دارن معرفی کنم ولی حالا می خوام پنج شیش نفرو که یک وبلاگ دارن معرفی کنم.

خوب شاید شما قبلا هم با وبلاگ دختران دژ کوهستانی آشنا شده باشید ولی باید بگم که این وبلاگیه که منو چند تا از دوستام با هم درست کردیم و خاطراتمونو می نویسیم. البته باید بگم توی این دعوت نامه خودم نیستم. اگه دوست دارین اونجا هم برین تا شاید یک سری حقیقت از بهاره بخونید.

مرسی که وقتتونو برای خوندن چرت و پرتای من گذاشتید.

بر می گردم. حتما...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 13:22 |

دعوا!!!

شد 4 روز. واي خداي من چه جنايتي!!!

قرار بود 3 روز به 3 روز آپ كنم. ولي الان روز چهارمه.

احتمالا چند هفته اي نمي نوسيم.

دليلش واضحه ديگه گفتن نداره.

حالا ادامه داستان:

 

صبح روز بعد رفتيم سر كار. پسر گل فروش مظلومانه نزديك چهار راه وايستاده بود و معلوم بود مي ترسه بياد جلو. نگين فراري گفت: من مي رم بهش بگم مي تونه بمونه. خيلي دلم مي خواست من برم و اين خبرو بهش بدم ولي ديگه فراري داشت مي رفت و نمي تونستم چيزي بگم.

وقتي پسر گل فروش نگين فراري رو ديد مي خواست فرار كنه كه فراري داد زد: وايستا كارت دارم. مگه نمي خواستي تو چهار راه ما بموني؟

پسر گل فروش برگشت و فراري رو نگا كرد. نگين فراري رفت جلو و يه چيزايي بهش گفت. پسر گل فروش اول با تهجب بهش نگاه كرد. بعد شروع كرد خنديدن.

بعد نگين برگشت به طرف ما. خرس ازش پرسيد: خوب. چي گفت؟

نگين فراري گفت: اين گليه خيــــــــــــــــــــلي شوته.

بچه ها زدن زير خنده. ولي من نتونستم بخندم. به پسر گل فروش نگاه كردم كه حالا اومده بود تو چهار راه. اونم منو نگاه كرد و خنديد.

بعد بچه ها پراكنده شدن و هر كس رفت سر كار خودش.

نگين فراري بساط فالگيريشو كنار من پهن مي كنه. خرس هم جلوي رستوران پشت سر ما مي پره بالا و پايين. ياغي تو خيابون طرف چپمون شيشه ماشينا رو تميز مي كنه و خائن هم پشت سر اون بساط واكسشو پهن كرده. شيما خبرچينم ده متر جلوتر از ياغي تو خيابون مي ايسته و روزنامه هاشو مي فروشه.

پسر گل فروشم تو پياده رو سمت راست ياغي يعني دقيقا اون طرف چهار راه گل مي فروشه.

اون روز من اصلا تو حال و هواي خودم نبودم. حتي چند نفر اومدن و آدامس مي خواستن و بهشون ندادم. همش تو فكر پسر گل فروش بودم. خرس هم هي مي اومد پيشم و يه چيزايي مي گفت ولي من اصلا نفهميدم چي گفت. ظهر كه شد با بچه ها نشستيم كنار خيابون و بساط نون پنيرمونو پهن كرديم تا بخوريم. خرس دم در رستوران نشسته بود و داشت پيتزا مي خورد. پسر گل فروش هم اون طرف چهار راه داشت يه چيزي مي خورد كه از اين طرف معلوم نبود. بعد از نهار دوباره رفتيم سر كار كه يه صدايي شنيدم. برگشتم ديدم چند نفر دارن خرسو مي زنن. نه حالا ديگه خرس داره چند نفرو مي زنه. ولي آخه برا چي؟ همه بچه ها بدو بدو رفتن طرفشون و شروع كردن به كمك خرس اونا رو زدن (فكر كردين ي خوام بگم جداشون كرديم. نه؟ ولي ما اصلا اهل اين سوسول بازيا نيستيم!!!) بعد كه ديگه نزديك بود بكشيمشون وحشي اومد و داد زد: مگه نگفتم حق نداريد تو چهار راه من دعوا كنيد؟

ولي ياغي كه تو اون لحظه خيلي قاطي بود و هيچي حاليش نمي شد حمله كرد و وحشي رو زد وحشي هم قاطي كرد و هر كي رو مي تونست زد.

بلاخره بعد از سه ساعت تمام دعوا چند تا آدم مزاحم اومدن و ما رو از هم جدا كردن. اون سه نفري كه اولش با خرس دعواشون شده بود هم دو تاشون رفتن تو كما و يكي شونم به خاطر اين كه وحشي بلندش كرد و كوبيدش زمين قطع نخاع شده بود.

بعدا معلوم شد دعوا سر اين بوده كه كيمياي خرس به سه نفر گير داده و مسخرشون كرده. اونا هم گرفتنش به زدن. ولي به جاي اينكه بزنن كتك خوردن چه جوووووووووووووور.

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 19:1 |

جلسه!!!

اون شب تو خونه يا بهتر بگم حلبي پاره نگين فراري جلسه گذاشتيم تا ببنيم با اين تازه وارد گل فروش چه كار كنيم.

ياغي گفت: اين وحشي هم ديگه اعصاب منو خورد كرده. يعني چي؟ نمي شه كه هر كي مي خواد بياد تو چهار راه ما كار كنه.

من گفتم: حالا چه اشكالي داره اونم اينجا كار كنه؟ ما كه هيچ كدوم گل نمي فروشيم. پس كاسبي هيچ به هم نمي ريزه. اصلا شايدم مردمو به چهار راهمون جذب كنه.

ياغي گفت: نه ديگه نشد. اگه به اين چيزي نگيم پس فردا هر چي آدامس فروش و شيشه ماشين پاك كن و فالگيره و خلاصه همه جمع مي شن تو چهار راه ما كه مي خوان كار كنن. نمي شه ديگه هممون از كار و كاسبي مي افتيم.

بقيه بچه ها هم تاييد كردن. شيما خبرچين گفت: كسي به خاطر دوتا آدامس يا يه روزنامه و نمي دونم وزن كردن خودش نمي آد چهار راه ما كه. اونايي كه از ما خريد مي كنن به خاطر اينه كه از اونجا رد مي شن. مطمئن باش كسي هم به خاطر گل تا چهار راه ما نمي آد.

نگين فراري گفت: منم موافقم. ما همين جوري كاسبي مون خوبه. مشكلي هم نداريم كه اين پسره گل فروش واسمون حل بكنه.

من گفتم: خوب ما الان مشكلي نداريم ولي اگه اون بياد هم مشكلي برامون پيش نمي آد. چه اشكالي داره اونم از اين بچه سوسول هايي كه از اين چهار راه رد مي شن پول بگيره؟

فراري گفت: نه ديگه نشد. از كجا مي دوني اون بياد برامون مشكل جديدي پيش نمي آد؟

گفتم: چه مشكلي مي خواد پيش بياد؟

فراري گفت: خوب مثلا تو از كجا مي دوني اون مطمئنه و منو لو نمي ده؟

ياغي گفت: به هر حال هيچ دليلي هم وجود نداره كه مطمئن باشه.

من كه مي خواستم به هر قيمتي شده اون تو چهار راه ما بمونه گفتم: اگه من تضمين كنم كه مشكلي به وجود نمي آد چي؟

يكدفعه ديدم همه دارن چپ چپ نگام مي كنن.

خائن گفت: ببينم اون مگه كيه كه تو اينقدر خودتو به آب و آتيش مي زني تا تو چهار راه بمونه هااااااااااااااا؟

گفتم: من كه به اون كاري ندارم ولي آخه گناه داره.

خبر چين گفت: تو خودت مطمئن نيستي دروغگو. چه برسه به كسي كه تو بخواي تضمينش كني.

بعد همه اتاق تركيدن از خنده.

منم ناراحت شدم و پا شدم و از اتاق اومدم بيرون. از توي اتاق صداي خنده يا بهتر بگم قهقهه بچه ها مي اومد. صبح روز بعدش كه مي خواستم برم سر كار خائن اومد وبهم گفت كه با ضمانت من قبول مي كنن كه اون پسره سر چهار راه ما كار كنه.

 

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 16:8 |

چهار راه ما!!!

بعد از صبحانه با هم رفتيم سر كار. هممون سر يه چهار راهيم. من آدامس مي فروشم. نگين فراری فال گيره. محمد ياغي يه دستمال مي گيره دستش و شيشه ماشينا رو تميز می كنه. افسانه سرای خائن هم واكسيه. يه نفر هست به اسم كيميا كه لباس خرس می پوشه و می ايسته دم در رستوران كنار چهار راه.شيما خبر چين هم روزنامه فروشه. يه مامور راهنمايی و رانندگی هم هست به اسم احمد رضا كه صداش می كنيم وحشی. البته جلوی خودش نمي گيم، آخه وحشی ميشه.

اونروز روز اول كارم بود و خيلي خوشحال بودم. تا اينكه يه پسری اون طرف چهار راه ديدم. چهره معصومی داشت و يه سبد پر از رز های سرخ دستش بود.

بهاره دروغگو عاشق شد!!!

فكر كردم شايد يه ره گذره. نه امكان نداشت اون بخواد اونجا كار كنه. فقط ما حق داشتيم اونجا كار كنيم. فقط ما. اون چهار راه مال ما بود و بچه ها اجازه نمي دادن كس ديگه ای اونجا كار كنه. هيچ كس. ولی چهار راه ما كه گل فروش نداشت. ولی با اين حال فكر نمی كنم اجازه بدن. ای كاش می موند. ای كاش اون واقعا يه گل فروش بود و سر چهار راه ما مي موند.

تو همين حال و هوا بودم كه احساس كردم يه نفر داره صدام می كنه. برگشتم ديدم شيما خبرچين و محمد ياغی دارن صدام می كنن. شيما خبرچين گفت:

تو هم اين پسره رو ديدی كه داره گل می فروشه؟

آره انگار داره گل می فروشه. خوب كه چی؟ چهار راه ما كه گل فروش نداره.

يكدفعه ديدم ياغي قاطي كرد و گفت: يعنی چی؟ هيچ كس حق نداره توی چهار راه ما كار كنه.

بعد بدو بدو رفت به طرف پسرك گل فروش. شيما هم دنبالش رفت. منم می خواستم برم كه يك نفر بهم گفت: خانوم كوچولو، يه بسته آدامس بده.

يه آدامس بهش دادم و بعد بدو بدو رفتم اون طرف خيابون كه ياغی و اون گل فروشه داشتن با هم حرف می زدن. يكدفعه ياغی قاطی كرد و حمله كرد به گل فروشه. من بدو بدو رفتم كه جلوشونو بگيرم ولی قبل از اين كه برسم همه بچه ها جمع شده بودن و با هم می گفتن:

ـ ياغــــــی! ياغـــــــی! ياغــــــــــــــــــــــــــــی!

من سعی كردم خودمو از بين جمعيت رد كنم و برم جلو ولی نشد. يكدفعه يه صدای خشنی شنيديم. وحشی اومد جلو و همه رو زد كنار و رفت يقه ياغي رو گرفت و گفت: مگه من صد بار به تو نگفته بودم توی اين چهار راه حق نداری دعوا بكني؟

بعد با كله رفت تو صورتش. خون از دماغ و دهن ياغی راه افتاد.

بعد به ما گفت برگرديم سر كارمون و اونجا جمع نشيم.

ما هم سرمونو انداختيم پايين و رفتيم سر كارمون.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 18:28 |

بهاره و دوستان در حلبی آباد

خوب بلاخره داستان دوم مجموعه داستان های بهاره، يعنی بهاره يك دروغگوی عاشق رو شروع كردم. اميدوارم ازش لذت ببريد.

 

من بهاره ام. يك آدامس فروش.چند ماه پيش تصميم گرفتم خدمتكار قصر بشم. پيش از اين كه برگردم سر آدامس فروشی به من می گفتن بهاره دروغگوی خائن بی گوش ياغی فراری وحشی. البته الان ديگه نمی گن. من گوش ندارم. چشمام هم چند وقت پيش سوخته ولی حالا می بينه. فقط يه كمی زشت شده. ديشب دوباره برگشتم سر كار قديميم. ما توی حلبی آباد زندگی می كنيم و من و چند تا از دوستام توی بهترين و شلوغ ترين چهار راه شهر كار می كنيم. ديروز رفتم و يه بسته آدامس گرفتم تا امروز بفروشم. البته من بدون آدامس هم می تونم كار كنم. اگه آدامسام تموم بشه می تونم تكدی گری(گدايی) كنم.

امروز صبح كه با چند تا از بچه ها نشسته بوديم و داشتيم صبحانه می خورديم يكدفعه يكی بدو بدو اومد توی اتاق و گفت:

ـ خائن، خائن، بيرون كارت دارن.

خائن؟! اين كه لقب من بود. اينا از كجا فهميده بودن؟

يكدفعه ديدم يكی از بچه ها پا شد. من گفتم: اون كه گفت خائن. چرا تو بلند شدی؟

يكدفعه بچه ها زدن زير خنده. گفتم: اينجا چه خبر شده؟ چرا اسماتونو عوض كردين؟

ـ مگه تو خبر نداري؟

ـ چي رو؟

ـ همه می دونن. اونوقت چه جوريه كه تو كه تو قصر بودی نمی دونی؟

با خودم گفتم نكنه اونا هم فهميده باشن؟ پرسيدم:

ـ نه مگه چی شده؟

دوباره همه بچه ها تركيدن از خنده. گفتم: خوب به منم بگيد چه خبره.

ـ بابا ماجرای همين بهاره خائن ياغی فراری وحشيه.

چی؟ اين كه من بودم. چرا بی گوشش رو سانسور كرد؟ يعنی اونا هم فهميدن؟

يكی ديگه از بچه ها گفت:

ـ می گن يه نفر به همين اسم تو اين چند ماه بر عليه شاه شورش كرده بوده. تا اين كه اين اواخر موفق می شه انقلاب كنه. ولی بعد نظرش عوض می شه و به شاه كمك می كنه تا شورش گر ها رو از بين ببره.

يكی ديگه گفت:

ـ چطور تو نمی شناسيش؟ همه می شناسنش.

ديدم اونا حتی فكرشم نمی كنن كه اين يارويی كه می گن من باشم گفتم:

ـ آهان يادم اومد. او اعلاميه ها رو می گين. اونا همش دروغ بود بابا. می خواستن شما رو بذارن سر كار. اونجا تو قصر كه بوديم اصلا از اين خبرا نبود.

ـ اَه. بازم گذاشتنمون سر كار.

ـ ولی به هر حال بود يا نبود ما از لقب هاش خوشمون اومد و بين خودمون تقسيمش كرديم. مثلا من خائنم.

ـ منم ياغی يك ام. نگين هم فراريه.

من گفتم: به به. خوشبختم. خوب چرا هيچ كدومتون دروغگو نيستيد؟

يكدفعه ديدم همشون دارن چپ چپ نگام می كنن. گفتم چيه مگه حرف بدی زدم؟

ياغی گفت: خجالت نمی كشی اين حرفو می زنی؟ هيچ فحشی بد تر از دروغگو نيست. بار آخرت باشه.

ـ اِه. چرا؟ ولی من كه از دروغگو خيلی خوشم می آد. خوب باشه. اگه هيچ كدومتون از دروغگو خوشش نمی آد منو صدا كنيد دروغگو.

بعد خائن گفت: آره واقعا دروغگو فقط به شخصيت خبيث تو می خوره، دروغگو.

 

با تشكر از كسايی كه داستانو تا اينجاش خوندن. طبق قرارمون سه روز ديگه بقيه شو می گم.

فعلا

بای بای...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 13:28 |