![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. پایان!!!
عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود. چشمام رو بستم. از ترس می لرزیدم. حتما اینو وحشی هم می دید و بهم می خندید. توی همین لحظه صدای شلیک اومد. ولی دردی احساس نکردم. با ترس چشمام رو باز کرد. چی؟ وحشی تیر خورده بود. بیرون از اتاق محمد وایستاده بود و به ما نگاه می کرد. بعد به من گفت: پولا رو پیدا کردی؟ بیا ورشون داریم و فرار کنیم. ـ نه. هنوز پیداشون نکردم. ولی... دوباره صدای شلیک اومد. و این بار محمد بود که افتاد زمین. وحشی هنوز نمرده بود. و اصلحه اش رو آورد بالا و محمد رو زد. قبل از اینکه اسلحه اش رو بگیره طرف من هفت تیرم رو برداشتم و چند بار به طرف سرش شلیک کردم. دیگه هیچی از سرش نمونده بود. فقش یه تیکه هایی مغز از در آویزون بود. عکسی رو که روی دیوار بود ورداشتم و از اتاق اومدم بیرون. ولی دم در اتاق میخکوب شدم. مهسای دلیر اونجا بود. درست رو به روی من، کنار در پشتی. و اسلحه اش هم توی دستش بود.من کنار جسد وحشی وایستاده بودم. جسد سمنو لای در و جسد نیما هم یه کم اون طرف تر آفتاده بود. محمد بین من و مهسای دلیر و عماد هم با اون عظمتش، افتاده بود روی میز و میز شکسته بود. به نظرم یه ۶-۷ تا تیری خورده بود. شغال هم بیرون افتاده بود. از اونجایی که من بودم می شد توی پنجره دیدش. مهسای دلیر گفت: بازم تو؟ دیگه هیچ راه فراری نداری بهاره دروغگوی خائن بی گوش یاغی فراری وحشی. با دیدن مهسای دلیر تمام بدنم بی حس شد. و قاب عکس و آلبومم که دستم بودن، هر دو با هم افتادن زمین. نگاه مهسای دلیر برگشت روی اونا. اون هم از تعجب میخکوب شد. به من نگاه کرد و گفت: تـ... تو... تو.... بهاره......... ـ مهسا... بعد مهسای دلیر اسلحه اش رو انداخت زمین و هر دو با هم فریاد زدیم: خواهــــــر. و بعد دویدیم به طرف هم و همدیگه رو بقل کردیم و کلی گریه کردیم(ببخشید دیگه من زیاد توی قسمت های آخر فیلم هندی وارد نیستم) بعد مهسای دلیر کلی به اونایی که ما رو از هم جدا کردن فحش داد و کلی از همدیگه عذر خواهی کردیم. بعد هم رفتیم و پولا رو پیدا کردیم. اونجا فقط 9 میلیارد و 800 میلیون من نبود. هدود 4 میلیارد دیگه هم بود. پولا رو برداشتیم و اول دو هفته خوش گذروندیم. یه هفته هم جلو تر از موعد پول همه بانکا رو پس دادیم. بعد هم دو هفته ای صبر کردیم و اینبار دوباره من رفتتم وام بگیرم. منتها این دفعه از هر بانک 2 میلیارد، با 300 میلیون سود که بعد از 2 ماه براشون بیارم. بعد هم من و مهسای دلیر، با هم رفتیم هند و 100 میلیارد تومن رو هم بالا کشیدیم... پایان |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 10:22
بازی تموم شد!!!
سمانه بود. در رو باز کرد و اومد بیرون. اون هم من رو دید و سر جاش خشک شد. خیلی قاطی کرده بودم. سمانه گفت: تو.. تو... اینجا... با تمام خشمی که داشتم اسلحه ام رو بردم بالا و مستقیم پیشونی اش رو نشونه گرفتم و حتی یه لحظه هم برای فکر کردن صبر نکردم... مغزش پاشید روی در... با صدای گلوله، همه ساکت شدن. دیگه هیچ کس توی خونه هیچ حرفی نمی زد. شاید بیشتر از یه نفر باشن. اوه، این چه حماقتی بود که کردم. سریع فرار کردم و رفتم پیش محمد و شغال که کنار خونه، قایم شده بودن. اونا هم صدای شلیک رو شنیده بودن. محمد پرسید به کجا شکیل کردی؟ گفتم: مغز سمانه روترکوندم. ـ چی؟ توی نگاه محمد و شغال ترس موج می زد. شغال پرسید: خوب پس منتظر چی ای؟ بریم تو پولا رو برداریم. ـ نه صبر کن. فکر کنم اونا بیشتر از دو یا سه نفر بودن. در ضمن فراموش نکن که الان حد اقل عماد اون توه. شغال دوباره سر جاش نشست. بعد گفت: خوب حالا چه کار کنیم. من که می دونستم اونا از در پشتی می آن بیرون و حتی فکرشو نمی کنن که من با محمد و شغال باشم پیشنهاد کردم اونا از پشت مواضب باشن کسی فرار نکنه، من هم برم از جلو تو ببینم چه خبره. اونا هم قبول کردن. یعنی بهتره بگم با اون کاری که من کردم جرئت مخالفت نداشتن. من رفتم جلو و آروم وارد خونه شدم.درست حدس زده بودم. هیچ کس توی اتاق جلویی نبود. ولی از اتاق عقبی صدای راه رفتن می اومد. بعد یکدفعه صدای شلیک گلوله از پشت خونه اومد. اونایی که توی اتاق عقبی بودن بدو بدو رفتن بیرون. موقعیت مناسبی بود. رفتم توی اون اتاق. اصلا بهش نمی اومد توی اون خونه خرابه ای باشه که من دیده ام. خیلی مرتب بود. انکار مدتهاست که چند نفر اینجا زندگی می کنن. ولی پولا اونجا نبود. رفتم به سمت اتاق دیگه. توی اون اتاق یه تخت، یه میز تحریر، یه تعدادی نقاشی و چند تا عکس بود. خدای من. اونا... اونا... اونا عکسای مهسای دلیر بودن. یه کم رفتم جلو تر.اوه، اونجا یه عکس دیگه هم بود. من اون عکسو می شناختم. اوه، اون عکس اونجا چه کار می کرد؟ کیفم رو باز کردم و آلبومم رو باز کردم. صفحه اولش رو باز کردم. همون عکسی که از من و مادر و پدر و خواهر بزرگترم بود. خودشه. اون عکسی که روی دیوار بود همون عکس بود. ولی اینجا چه کار می کرد؟ کنار عکسای مهسای دلیر... تو همین لحظه یه نفر از پشت سر صدام کرد: بهاره دروغگو! سریع برگشتم. وحشی بود. نه این امکان نداشت. وحشی گفت: پس تو هم اینجایی. آره؟ حالا با زندگیت خداحافظی کن. اگه دستمو می بردم به طرف اسلحه ام حتما شلیک می کرد. گفتم: پس تو و مهسای دلیر این همه وقت اینجا بودین؟ وحشی گفت: بهاره، به انتهای زندگیت نزدیک شدی. می دونی با من چه کار کردی؟ می دونی ما توی اون زندان چقدر سختی کشیدیم؟ هیچ می دونی ما چقدر گرسنگی کشیدیم؟ ـ گوش کن وححشی، شما به خاطر من سختی نکشیدید. به خاطر اشتباهات خودتون سختی کشیدید. وحشی گفت: خیلی خوب. حالا نوبت توه که تاوان اشتباهاتت رو بدی. ـ نه. یه لحظه صبر کن. شما... شما چه طور از اون زندان فرار کردید؟ شما که چیزی نداشتید که باهاش تونل بکنید. حتی غذا هم بهتون نمی دادن تا با قاشق اون رو بکنی. وحشی شروع کرد با صدای بلند خندیدن و بعد گفت: درسته. اونا به ما هیچی نمی دادن. ولی خوب، یادشون رفت یه چیزایی رو ازمون بگیرن.می دونی آدمی که خیلی گرسنه اش باشه چه شکلیه؟ من هیچی نگفتم. اصلا از حرفاش سر در نمی آوردم. وحشی آدامه داد: وقتی آدم خیلی گرسنه اش باشه، هر چیزی رو می تونه بجوه و بخوره. من، با همین دندونام اون تونلو کندم. می فهمی؟ چی؟ هه هه هه. با دندون. وقتی خندیدم به وحشی بر خورد و داد زد: اصلا خنده نداره. می دونی چیه که خنده داره؟ این که تو الان به پای من می افتی تا ببخشمت. بعد اسلحه اش رو آورد بالا و به طرف من نشونه گرفت و گت: با زندگیت خداحافظی کن بهاره. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 12:33
جویندگان پول!!!
من گفتم: نه. صبر کن. همه برگشتن و منو نگاه کردن. دوباره گفتم: صبر کن. تو نباید اونو بکشی. من اونو لازمش دارم. شغال اخم کرد و گفت: بزار این خائنو بکشم. ـ نه. پس پولای من چی؟ این تنها امید من واسه گرفتن سمانه است. خواهش می کنم اونو بده به من. شغال چند لحظه به محمد نگاه کرد. بعد پرسید: ببینم، تو می دونی سمانه کجاست؟ ـ من... نه. اون سر منو هم کلاه گذاشت و رفت. اگه دستم بهش برسه... ـ بلاخره که یه آدرسی چیزی باید ازش داشته باشی. ـ چند تا آدرس دارم. ولی به هیچ کدومشون سر نزده. ـ دوستاش چی؟ دوستاشو می شناسی؟ ـ خوب راستش به جز همون نیما هیچ کدومشونو نمی شناسم. خدای من. یعنی هیچ کاری نمی شه کرد؟ یعنی هیچ راهی نداره که بشه پیداش کرد؟ بلاخره باید بشه یه کاری کرد... تو همین فکرا بودم که محمد گفت: آهان. عماد. من خونه عمادو بلدم. شاید اگه عماد رو دنبال کنیم بتونیم پیداش کنیم. خودشه. شغال محمد رو ول کرد و هر سه تامون سوار ماشین شدیم تا بریم خونه عماد. حدودا یک ساعتی طول کشید تا رسیدیم. خیابونا خیلی شلوغ بود. بعد محمد که پشت رانندگی می کرد سر یه کوچه نگه داشت و گفت خونه اش اینجاست. اما بهتره نریم جلو. چون اون همه مونو می شناسه. گفتم: پس چه کار کنیم؟ ـ خوب شما برید اون سر کوچه وایستید. اگه خواست فرار کنه به هم خبر می دیم و می ریم دنبالش. بعد شغال گفت: نه خیر. من اینجا پیش محمد می مونم. بهاره تو برو اون سر کوچه. محمد یه کم ناراحت شد. ولی خوب به نفهش نبود که اعتراض کنه. باید سعی می کرد اعتماد شغالو به دست بیاره. داشتم پیاده می شدم که شغال پرسید: ببینم، حالا اصلا از کجا معلوم سمانه عمادو هم دور نزده باشه؟ من گفتم: مطمئنم که این کارو نکرده. محمد پرسید: از کجا می دونی؟ گفتم: خوب واضحه. عماد که پول زیادی از سمانه نمی گیره. به کاراش هم کاری نداره. سمانه هم با این همه پول، بلاخره به یکی مثل عماد نیاز داره. درسته؟ دیگه هیچ کدوم چیزی نگفتن و من هم رفتم به اون سر کوچه.حدود یه ساعتی اونجا وایستاده بودم. دیگه کم کم همه به دختر باکلاسی که با یه عینک دودی و قیافه خفنش (چه غلطا!!!) سر کوچه وایستاده بود که توی کوچه سرک می کشید مشکوک شده بودن. بعد تلفن همراهم زنگ زد. شغال بود. زنگ زده بود که بگه عماد از اون طرف کوچه اومد بیرون. من هم سریع خودمو رسوندم بهشون و با هم رفتیم دنبالش. عماد سوار یه ماشین بود و ما هم دنبالش. یه کم که گذشت عماد از شهر خارج شد. از اینجا به بعد رو باید بیشتر دقت می کردیم تا لو نریم. شغال دو تا اسلحه در آورد و یکی شو به طرف من گرفت. من گفتم خودم دارم. محمد گفت بده به من. ولی شغال نداد.یه کم بعد شغال از جاده هم خارج شد و زد به خاکی. به محمد گفتم فعلا دنبالش نرو. یه کم صبر کردیم تا بعد از کلی رفتن جلوی یه خونه ی خرابه وسط بیابون نگه داشت و از ماشینش پیاده شد. بعد ما هم رفتیم دنبالش و کنار خونه هه وایستادیم. من رفتم پشت خونه هه تا شاید بتونم دید بزنم. خوشبختانه موفق هم شدم. اونجا فقط عماد رو می دیدم. و یه صداهای هم می اومد. ولی درست معلوم نبود صدای کیه. خوب مسلما نیما و سمانه بودن. نا مردا. حتما داشتن با پولای من حسابی حال می کردن. سعی کردم توی اونجا رو ببینم. ولی خوب از طرفی باید احتیاط می کردم کسی من رو نبینه. با دقت به صداها گوش دادم. خیلی واضع نبودن. ولی مطمئنم مال بیشتر از دو یا سه نفر بود. من اونجا بودم و داشتم سعی می کردم گوش بدم که در پشتی خونه که نزدیک من بود باز شد... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 10:17
بازی شروع شد...
صبح روز بعد، خیلی زود از خواب بیدار شدم. باید سریع عمل کنم تا به سمانه برسم. صبحانه هم نخوردم. خیلی فکر کردم که کجا می تونم برم دنبالش. خوب در واقع تنها جاهایی که سمانه من رو با خودش برده بود، خونه اش بود. و... و تالار بورس. پس باید می رفتم به تالار بورس. سریع زنگ زدم به یه آژانس و حدود 10 دقیقه بعد ماشین دم در هتل بود. رفتم و گفتم بره تالار بورس. وقتی رسیدیم به تالار بورس از راننده خواستم همون جا وایسته تا من بر گردم. یه آبی هم بهش علی الحساب دادم. رفتم توی تالار بورس. خوب راستش من اینجا کاری بلد نبودم. پس باید دنبال یه آشنا می گشتم. نه خود سمانه و نه اون همدستای نامردش اونجا نبودن. احتمالا فرار کرده بودن. پس باید آنتنش رو پیدا کنم. حدود نیم ساعت بعدش شغالو دیدم که وارد تالار بورس شد. عینک دودی مو زدم و رفتم سراغش. پشت سرش وایستادم و گفتم: آقای شغال... اونم برگشت و به من گفت: شما؟ بعد عینکمو برداشتم و گفتم: من بهاره ام. حالا شناختید. اولش یه کم با تعجب نگاه کرد. بعد کم کم عصبانی شد و گفت: چیه؟ حالا تو رو فرستاده؟ ازم چی می خوای؟ ـ خیلی خوب، خیلی خوب. لطفا به اعصابتون مسلط باشید. من برای یه کار مهم اینجا اومدم. ـ شما دارین چه غلطی می کنید؟ این سمانه هه برای چی همه سهامشو فروخته؟ ـ چی؟ مگه اون سهامشو فروخته. ـ بله. لابد حالا می خواید بگید از هیچی خبر ندارید. ـ آقای محترم ازتون خواهش کردم به اعصاب خودتون مسلط باشید. حالا ازتون یه سوال دارم. اون همکارتون، اسمش چی بود، آهان. اون آقایی که اسمشون محمد بود کجان؟ ـ من از کجا بدونم. اصلا تو با اون چه کار داری؟ ـ من با اون یه کار خیلی مهم دارم. پس به نفعتونه که هر چه سریع تر آدرس و شماره تلفونشو بهم بدید. ـ به هیچ وجه آدرس اون رو به دختر خاله ی اون نامرد نمی دم. من هم دیگه قاطی کردم، عینکم رو که دستم بود کوبیدم زمین و داد زدم: ببین من دختر خاله ی اون نیستم. اگر هم الان اینجام به خاطر اینه که اون نامرد سر من هم کلاه گذاشته. حالا دنبالش ام. می فهمی؟ اون یارو محمد هم می خوام برای اینکه یه عمر جاسوسی تو رو برای سمانه می کرده. حالا می خوام ازش آدرس سمانه رو بگیرم تا پدرشو در بیارم. همین حالا آدرس و شماره تلفونشو بده به من. ـ صبر کن ببینم، تو که گفته بودی دختر... ـ دروغ گفتم. چیه؟ مگه خودت هیچ وقت دروغ نمی گی؟ بعد چند لحظه هر دومون ساکت شدیم. یه نگاهی به اطراف انداختم. دیدم همه دارن به ما نگاه می کنن. شغال پیشنهاد کرد هر دومون بریم بیرون و توی کافی شاپ رو به روی تالار به بحثمون ادامه بدیم. من هم عینکم رو برداشتم. ولی خوب متاسفانه شکسته بود. اَه. حالا دیگه نمی تونم اونا رو دنبال کنم. باید هر چه سریع تر برم یه عینک نو بخرم. با شغال رفتیم توی کافی شاپ. اون ازم پرسید اون حرفایی رو که راجع به محمد زدم واقعا راست بوده؟ گفتم: خوب معلومه که راست بوده. من خودم چند بار دیدم که اومد توی خونه سمانه. البته دروغ گفتم. فقط یه بار دیدم که محمد بیاد توی خونه اون. شغال گفت: پس محمد اون اخبار رو به سمانه می رسوند؟ اَه. لعنتی. می دونستم یکی داره خبر ها رو منتقل می کنه. ولی فکرشو هم نمی کردم اون محمد باشه. ـ خوب دیگه این صحبت ها بسه. یه زنگ بزن به محمد بگو بیاد اینجا. ـ اینجا که نمی شه. بهش می گم یک ساعت دیگه توی خونه ام منتظرشم. بعد گوشی شو در آورد تا شماره بگیره. بهش گفتم: آدرس بده تا خودم بیام. اون هم آدرسشو داد و من از کافی شاپ اومدم بیرون. راننده آژانس هنوز هم همون جا وایستاده بود. سوار آژانس شدم و با هم رفتیم به یه عینک فروشی تا یه عینک آفتابی نو بگیرم. بعد هم رفتیم خونه ی شغال. یه نارنجی هم به راننده آژانسه دادم و اون هم رفت. بعد رفتم توی خونه اش. خونه ی شغال آپارتمان نبود. یه خونه ی بزرگ بود، با یه حیاط بزرگ. به این خونه ها چی می گفتن؟ اَه. یادم نمی آد. هنوز بیست دقیقه تا قرارمون با محمد مونده بود. اونجا، توی خونه ی شغال، یه عالمه آدم مشکوک بودن. اونجا من رو یاد خونه ی پسرک مواد فروش می انداخت. رفتم پیش شغال و قرار شد من قایم بشم تا محمد فرار نکنه. من هم رفتم و توی اتاق کناریش قایم شدم. محمد سر موقع رسید. اومد توی اتاق و اول خیلی آروم با شغال نشستن و چایی خوردن و حرفای معمولی زدن. بعد شغال گفت: امروز می خوام یه کسی رو بهت نشون بدم که مطمئنم از دیدنش خوشحال می شی. محمد با تعجب پرسید: کی؟ بعد من وارد اتاق شدم و سلام کردم. محمد اولش شکه شد. بعد می خواست فرار کنه. ولی آدمای مشکوک دم در راهشو بستن. محمد رنگش پریده بود و همون جا وایستاده بود. شغال رفت به سمتش و گفت: پس اونی که جاسوسی می کرد تو بودی؟ بعد یکی از آدمای مشکوک یه اسلحه در آورد و داد دستش. محمد فریاد زد: نه صبر کم. من همه چیز و برات توضیح می دم. شغال گفت: همه چیز واضحه. بعد اسلحه اش رو آورد بالا و محمد رو نشونه گرفت... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 11:3
بهاره ی واقعی!!!
برای این آپ هم مثل بقیه آپ ها یه ضمیمه رایگان آقای «ر» گذاشتم. البته احتمالا آخرین آپیه که از این ضمیمه ها داره. چون یه جلسه بیشتر نمونده تا کلاسامون تموم بشه. دیروز آقای «ر» با ما خیلی مهربون بود(به قول بچه ها گفتنی جلل خالق) با این حال سر کلاسمون کلی بد و بیراه گفت. حالا به کی؟؟؟ اومد سر کلاس گفت دیکشنری ها تونو در بیارید. بعد «ع» که کنار من بود از «ن» که اون سر کلاس نشسته بود خواست دیکشنریشو بده. از قرار معلوم دیکشنری «ع» از این اکسفوردا بود که روش فارسی نوشته «اکسفورد» در حالی که دیکشنری دست به دست می شد آقای«ر» دیدش و پرسید این دیکشنری که روش فارسی نوشته مال کیه؟ «ع»: مال منه. «ر»: حتما زیر نویس فارسی هم داره. آره؟ «ع»: بله. «ر»: لطف کن دیگه این دیکشنری رو نیار آموزشگاه، اصلا دیگه نمی خواد از اون دیکشنری استفاده کنی، آقا اومده واسه پولش آکسفوردو زیر نویس کرده. آخه اصلا فکر کنید، اکسفوردو زیر نویس کرده. برو اون کتابو پس بده به کتاب فروشی بگو معلمم «ر» گفت دیگه حق نداری از این کتابا بفروشی. گوش نکرد بیا به من بگو برم یه سیلی بزنم تو گوشش تا دیگه این کتابا رو دست بچه مردم نده. تو اصلا خجالت نمی کشی این کتابا رو می فروشی؟ حالا مثلا داری فعالیت فرهنگی می کنی؟ من اگه می دونستم اون کتاب فروشی کجاست که می رفتم درشو تیغه می گرفتم. تو... منو می گی افتاده بودم زمین داشتم می خندیدم. این جوش آورده بود سه ساعت واسه ما نطق می کرد. زل زده بود به «ع» فکر کنم هیچ کدوم از ما رو نمی دید. حتی فکر کنم منو هم که کنار«ع» بودم و مرده بودم از خنده ندید. حالا گفت گفت گفت، بعد که تموم شد «ع» پرسید همه شو بگم؟ «ر» گفت: نه حالا شما جوونید نمی خواد برید این حرفا رو می زنید.(حالا آدم فکر می کنه خودش چند سالشه. دیگه آخر آخر بیست و شش_هفت سال!!!) ضمیمه رایگان تموم شد بریم سراغ داستان دروغین. بعد از این که صحبتمون با بابابزرگ درستکار تموم شد متوجه شدم همه دارن به دختری نگاه می کنن که با یه گونی پر از اشیا نوک تیز داره از در بانک می آد بیرون. پس سریع از اونجا دور شدم و بعد سمانه رو دیدم که با ماشینش همون نزدیکی ها وایستاده بود. پولا رو یه جوری توی صندلی عقب جا کردیم و بعد هر دو با خوشحالی رفتیم. توی راه از سمانه پرسیدم این پولا رو می خوای چه کار؟ گفت: تو فقط باید پولارو جمع کنی. بقیه اش رو بعدا بهت می گم. حالا می ریم یه بانک دیگه. توی همون روز به چهل و نه تا بانک دیگه رفتیم. از آخرین بانک که اومدم بیرون، هر چی دور و برم رو نگاه کردم دیدم هیچ خبری از سمانه و 9 میلیارد و 800 میلیون تومن نیست. من مونده بودم وسط خیابون، با یه گونی پر از پول. بهاره خسته، بهاره تنها، حالا چه کار کنم؟ یه زنگ زدم به موبایلش. ولی جواب نداد. رفتم سر کوچه یه تاکسی در بست گرفتم برم آپارتمان سمانه اونجا منتظرش وایستم. راننده تاکسی هی بر می گشت به گونی ای که دستم بود نگاه می کرد. ولی نمی پرسید چیه. آخرش هم که می خواستم پیاده شم یه آبی از توی گونی در آوردم دادم بهش. گونی رو انداختم رو کولم و رفتم توی آسانسور. وقتی رسیدم به آپارتمانش، هر چی در زدم خبری نشد. تصمیم گرفتم همون جا وایستم تا بیاد. تا شب وایستادم. ولی خبری نشد. کم کم داشتم می فهمیدم قضیه از چه قراره. نه................................ این امکان نداره... من... من... من 11 میلیارد چک داده ام. حالا فقط 200 میلیون دارم و سمانه با 9 میلیارد و 800 میلیون فرار کرده؟ سریع از اون ساختمان خارج شدم. به کلی گیج شده بودم. حالا باید چه کار می کردم؟ ساعت یک بعد از نصف شب، توی این شهر شلوغ، یه دختر تنها با یه گونی پر از پول. رفتم یه هتل. ولی رام ندادن. چند تا آبی در آوردم انداختم جلوشون. بلاخره اونقدر آبی در آوردم تا قبول کردن و یه اتاق بهم دادن. رفتم توی اتاقم و گونی پولو انداختم رو تخت. هر چی فکر می کردم، می دیدم هیچ کاری نمی تونم بکنم. رفتم جلوی آینه و یه نگاهی به خودم انداختم. این من بودم؟ این دختر سوسولی که توی آینه می دیدم من بودم؟ اَه. نه. من اینجوری نیستم. من این جوری نیستم... من بهاره ی دروغگوی خائن بی گوش یاغی فراری وحشی ام. هیچ کس نمی تونه سر من کلاه بذاره. چه برسه به اون دختره احمق. رفتم کیفم رو باز کردم. یه جایی همون جاها بود. آهان. پیداش کردم. این منم. خودشه... یه آلبوم از ته کیفم پیدا کردم که عکسای قدیمیم توش بود. اولش یه عکس بود با خانواده ام. خانواده ی واقعی ام. یه خانوم و آقا با دو تا دختر بچه که سر یه چهار راه نشسته بودن. یکی از بچه ها دو سه سالش بود، سیاه، کثیف، خاکی، با موهای فرفری که ازشون تار عنکبوت آویزون شده بود، با یه لباس پاره پوره. اون خواهر بزرگترم بود که حالا نمی دونم کجاست. یه دختر بچه کوچولو هم بود که اصلا معلوم نبود. اون من بودم. اوه، من سالها بود که این عکسو ندیده بودم. عکس بعد من بودم و عطیه، دم در قصر. عطیه جان!!! مهسای دلیر خر اونو کشته بود. عکس بعد من بودم و جنگلی ها. اوه، اون جنگلی های بیچاره. مهسای دلیر خر اونا رو هم کشته بود. عکس بعد من بودم و بچه های چهار راه. اه. چرا همه چیز به این مهسای دلیر می رسه؟ همه اون بچه ها رو هم مهسای دلیر معتاد کرده بود. فقط اون عکس اول به مهسای دلیر مربوط نمی شد. خدای من، من خودمو پیدا کردم. من اون طفل معصومی ام که صورتش معلوم نیست ولی احتمالا خنده شیطانی ای داره و داره برای آینده نقشه های شیطانی می ریزه. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 16:2
وام می گیریم...
بچه ها در این یه هفته که نبودم رفته بودیم مسافرت. من داشتم فکر می کردم وقتی این همه خل و چل دور و برم اند، دیگه چه نیازی به دروغ گفتن؟ امروز بعد از دو جلسه که نرفته بودم کلاس زبان، رفتم. از قرار معلوم شنبه به جز من، 7 نفر دیگه هم نیومده بودن. معلممون، آقای«ر»، همون که گفتم خیلی سگه اومد سر کلاس گفت کیا اون جلسه اومده بودن؟چند نفر دستشونو گرفتن بالا و شروع کرد اسم اونا رو نوشتن. من هم با توجه به این که معلم قبلیمون، آقای «ا» 2 نمره از ما که نبودیم کم کرده بود( و البته من حضورا ازشون به خاطر این محبت تشکر کردم.) پرسیدم: شما می خواید چند نمره کم کنید؟ سرشو آورد بالا داد زد سرم: به شما چه مربوطه؟ می خواستم بگم پس به کی چه مربوطه. ولی اونقدر ترسیده بودم که چیزی نگفتم.(شما تصور کنید یه نفر سیاه، با اون هیکلش، لباسای مشکی هم پوشیده بود، بعد زل بزنه تو چشات با اون صدای خشنش اینو بگه.) بعد اسمارو نوشت و توضیح داد که از همه ی اونایی که نبودن یکی 6 نمره کم می کنه( خیلی سگه. 6 نمره؟)من وقتی شنیدم 6 نمره خنده ام گرفت( بیچاره با این همه جذبه گفت 6 نمره. با این خنده شخصیتشو له کردم) بهم گفت خنده داره؟ من که می دونستم اگه بگم داره بیرونم می کنه گفتم: نه. اونم گفت: اگه می خوای بخندی از کلاس برو بیرون. غیبت هات هم سه جلسه می شه. دیگه حق نداری بیای سر کلاسم. با این که خیلی خنده دار بود، ولی آدرنالین غلبه کرد و نخندیدم.(برای اونایی که نمی دونن آدرنالین هورمونیه که هنگام ترس ترشح می شه.) یه کم گذشت، پشتش رو به ما کرد من هم بدون صدا، شروع کردم بهش فحش دادن. بچه ها همه من رو نگاه کردن و حالا از دید اون بررسی می کنیم: «هیچ کس هیچی نمی گه. یکدفعه همه با هم شروع می کنن به خندیدن با صدای بلند. برمی گردی با اخم بهشون نگاه می کنی. متوجه می شی همه نگاه ها به طرف اون دختر پرروییه که اول زنگ هم لهت کرده بود. بهش اخم می کنم، خیلی مهربون لبخند می زنه. عجب خریه. قبل از زنگ هم دیدم توی راهرو با چند تا از بچه های پرروی دیگه وایستاده بودن، حرف می زدن و می خندیدن. اون دوستاش هم خیلی پررو بودن. خودم به شخصه یه بار از آموزشگاه بیرونشون کردم. ولی دوباره برگشتن. اه. انگار باید خودم آدمش کنم.» فکر کنم همین فکرا رو می کرد. حالا دیگه به قول معروف آب که از سر گذشته. پس بذار این دو جلسه آخرو برم حسابی باهاش دعوا کنم... تا یه چند روزی عماد همه جا همراهمون بود و خبری هم از شغال نشد. یه روز با هم رفتیم بانک. همون بانکی که یکی از آشناهای سمانه به اسم اشکان توش کار می کرد. خیلی بانک با کلاسی بود. سمانه نیومد تو. فقط یه نامه بهم داد که بدم به آقای مدیر. رفتم تو. مستقیم رفتم تو دفتر آقای رئیس. گفتم من آشنای سمانه ام. اومدم وام بگیرم. بعد نامه رو بهش دادم. وقتی خوند یه لبخندی زد و گفت برامون چایی بیارن. بعد ازم پرسید: حالا چقدر وام می خوای؟ ـ 200 میلیون ـ چقدر؟ ـ گفتم 200 میلیون. ـ ولی این خیلی پول زیادیه. به این راحتی ها نمی تونیم به هر کسی بدیم. ـ هر کسی؟ یعنی حالا دیگه سمانه و دوستاش شدن هر کسی؟ ما همونایی هستیم که یه عالمه پولو توی یه هفته گذشته دو برابر کردیم(منظور همون سرمایه گذاری ایه که محمد گفت شغال اینا می خوان بکنن و ما پیشدستی کردیم.) ـ خوب درسته. ولی اگه من این پول رو بدم به شما ممکنه بفهمن. ـ قایم کردن 200 میلیون توی یه ماه که برای شما کاری نداره. بجاش آخر ماه هر چی سود داشت نصف، نصف. ـ خوب از کجا معلوم بدی؟ ـ ما مطمئنیم. اینو بهت قول می دم. شما که قبلا هم با سمانه معامله داشتید. ـ چک بنویس تا اگه نیاوردی یه مدرکی داشته باشم. سمانه هم باید پشتشو امضا کنه. ـ باشه. 210 میلیون بنویسم خوبه؟ ـ چی؟ یعنی فقط می خواید 10 میلیون به بانک سود بدید؟ ـ اولا به بانک نه و به تو دوما 10 میلیون. اگه می خوای دو ماه بده 20 میلیون می دم. ـ یه ماه و 20 میلیون. ـ نه. اصلا می خوای گردش کنیم 15 میلیون. ـ باشه. هر جور راحتی. بعد چک رو نوشتم و اونم گفت برام پول بیارن. 200 میلیون رو ریختن تو گونی و دادن بهم. من هم گونی و انداختم رو کولم و اومدم بیرون. تازه اومده بودم که چشمم به بابابزرگ درستکار افتاد. بعد متوجه شدم که اون هم منو دیده. پس رفتم جلو و سلام کردم. اونم گفت: سلام فرزندم. این گونی چیه که انداختی رو کولت و داری از بانک میای بیرون. من که می خواستم موضوع رو عوض کنم گفتم: چیز مهمی نیست. راستی چه خبر از مهسای فنا ناپذیر و وحشی؟ گرفتنش؟ ـ نه پدر جان. کی می تونه این دو انسان شرور رو بگیره. می گن خیلی حرفه ای اند. تنها کسی که می تونه اونا رو بگیره بهاره دروغگوه که اون هم خیلی وقته خبری ازش نیست. می گن خیلی وقت قبل از این که مهسای فنا ناپذیر و وحشی فرار کنن گم و گور شده. ـ بهاره دروغگو دیگه کیه؟ ـ تو بهاره دروغگو رو نمی شناسی؟ تعجب می کنم. آخه این چند وقته همه حرف اونو می زنن. می گن یه بچه ایه که خیلی زرنگه. چند وقت پیش این مهسای فناناپذیر و وحشی برای فروش مواد مخدر ازش سو استفاده می کردن. صبح تا شب از اون بچه بیگاری می کشیده اند و جز نون خشک چیزی بهش نمی دادن. تا این که یه روز بهاره دروغگو یه مقداری از پولی رو که از فروش مواد به دست آورده بوده گم می کنه. مهسای فنا ناپذیر هم که فکر می کنه اون پولا رو برداشته، شکنجه اش می کنه. بیچاره رو اونقدر شکنجه کرده بوده که داشته می مرده. تو همین لحظه پلیسا می رسن و اون بچه رو نجات می دن. خدا خیرشون بده. می گن مهسای دلیر اونقدر بچه هه رو شکنجه کرده بوده که تا دو هفته بیهوش بوده و بعد هم تا مدت ها نمی تونسته از جاش بلند بشه. بعضی ها می گن الان هم مهسای فنا ناپذیر فرار کرده تا انتقامشو از اون طفل معصوم، بهاره دروغگو بگیره. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 11:11
فرار!!! یا فرار ها.
بچه ها یه اتفاق سوژه دیروز و پریروز افتاد. ما توی کلاس زبان یه معلم داریم طنزواره. دیروز دوستم یگانه اومده بود آموزشگاه، اول که دیدش گفت عجب خرسیه. بعد یه دور زد از کنار ما رد شد سلام کردم. اون به جای سلام دهنشو کج کرد و سرم داد زد مگه تو کلاس نداری اینجا وایستادی؟ من از این معلممون می ترسم. یعنی فقط من نیستم که می ترسم، تا جایی که من می دونم همه ازش می ترسن. اسمش آقای «ر» است و کلا تو شهر ما معروفه به سگ. شخصیت صفر. شعور منفی. فهم اندازه گوسفند. تمام روزو داره داد می زنه، پاش بیفته سر کلاسی که 13 تا دختر نشسته اند فحش هم می ده(یعنی قبلا پاش افتاده). و کلا تعطیل. ولی خوب معلم بدی نیست. خوب می شه گفت خوب درس می ده. حالا برا چی اینا رو گفتم. پریروز که باهاش کلاس داشتیم، قرار بود یه کانورسیشن(مکالمه) حفظ کنیم و بگیم. این اومد سر کلاس و موبایلشو گذاشت رو میز تا فیلم بگیره. چند تا گروه گفتن تا نوبت ما شد. وقتی شروع کردیم این برگشت و شروع کرد پای تخته نوشتن. من هم از فرصت استفاده کردم و تمام کانورسیشن رو از رو خوندم! بعد که تموم شد یادم اومد داره فیلم می گیره، حالم گرفته. حالا منتظر بودم این جلسه بیاد حسابی سر کلاس داد بزنه سرم و یا حتی توقع بیرون شدن هم داشتم(با این روحیه سگی که داره) با اون دادی که تو راهرو سرم زد، دیگه مطمئن بودم یه چیزی بهم می گه. بعد اومد سر کلاس گفت: بچه ها من اون جلسه از کلاس شما فیلم گرفتم؟ ـ بله. ـ نیست!!! فکر کن. من که حتی فکرشو هم نمی کردم. حالا دیگه واقعا وبلاگم باید امام زاده بشه. حالا بقیه داستان: سمانه زنگ زد به یه نفر و باهاش ساعت 4، همون جای همیشگی قرار گذاشت. ساعتمو نگاه کردم دیدم سه و نیمه. پس حتما کار خیلی مهمی داره ازش پرسیدم: این عماد کیه؟ ـ عماد..... خوب راستش عماد یه شرخره. ولی خوب اگه یه جایی گیر بیفتیم، سریع خودشو می رسونه و کمک می کنه. بعد یه نگاهی به پشت سرمون انداخت. من هم برگشتم و نگاه کردم. شغال و محمد و اون یکی، سوار ماشین پشت سری بودن و به نظر می اومد دنبالمونن. پرسیدم: عماد می خواد چه کار بکنه؟ ـ می خواد ما رو از شر اینا خلاص کنه. فهمیدی؟ ـ آها. خوب چرا خودمون این کارو نکنیم؟ ـ بچه شدی؟ ما صد سال از پس اینا بر نمی آیم. تازه از همه مهم تر، اصلا در شان ما نیست که با اینا دعوا کنیم. فهمیدی؟ ـ از اون لحاظ. خوب بابا اینو از اول بگو. بعد سمانه به نیما گفت: یه کم همین دور و برا بچرخ. نباید قبل از عماد برسیم. بعد پرسیدم: قرار کجاست؟ ـ خارج از شهره. یه جایی که بتونه سریع دخلشونو بیاره. ـ اووووووووو. انگار قضیه جدیه. من فکر کردم یه دعوای کوچولوی معمولیه. ولی انگار قضیه پیچیده تر از این حرفاست. بعد حدود پنج دقیقه به چهار بود که از شهر خارج شدیم و دقیقا یک دقیقه به چهار مونده بود که از جاده هم خارج شدیم و رفتیم تو خاکی. شغال اینا هم دنبالمون بودن. یه کم جلوتر یه ماشین خالی واستاده بود. کنار ماشین خالیه وایستادیم. اول فکر کردم کسی نیست توش. ولی بعد یک عدد موجود سه متری، چارشونه، گلدون، با یه زنجیر تو دستش از پشت ماشینه اومد جلو و یه سری برا ما تکون داد و بعد رفت پشت سرمون وایستاد. شغال اینا تا اونو دیدن زدن رو ترمز. بعد یه کم همون جا وایستادن و هیچ کس هیچ حرکتی نکرد. که یکدفعه عماد پرید طرفشون و محمد که پشت فرمون بود سریع حرکت کرد و دنده عقب، تا خیابون رفت. بعد ما پیاده شدیم و به اتفاق کلی خندیدیم. سمانه به عماد گفت: ایول. کارت درسته. ولی هنوز یه کاری باهات دارم. عماد پرسید چه کار داری؟ سمانه گفت: اینا الان رفتن. ولی باز بر می گردن. می خوام یه چند روزی همه جا همرامون بیای تا دخل اینا بیاد. بد یه بسته دو هزاری در آورد و گفت: اینو واسه امروز داشته باش، بقیه شو بعدا بهت می دم. عماد هم گرفت و بعد ماشین ما جلو و عماد پشت سرمون رفتیم. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 13:10
بعد محمد گفت: اگه عجله نکنیم، سر یه هفته می کوبدمون زمین. اون می خواد یه جای جدیدی سرمایه گذاری کنه و مطمئنه که موفق می شه. اگه زود نجنبین، حسابی عقب می مونید. سمانه گفت: باشه. باشه. بقیه حرفا رو بزار واسه توی راه. بعد تلفونو برداشت و یه زنگ زد به نیما و گفت زود خودشو برسونه. بعد هم خودش رفت تا آماده شه بریم. به من گفت فرصت خوبیه تا با محیط کارشون آشنا بشم. منم آماده شدم و بعد هر سه تا مون با هم رفتیم بیرون. محمد و سمانه هی تند تند با هم حرف می زدن و من اصلا نمی فهمیدم چی می گن. وقتی رسیدیم پایین نیما رو دیدیم که اونجا منتظرمون بود. هر سه تامون سوار ماشین شدیم. توی راه محمد یه چیزایی رو برامون توضیح می داد که من از همه حرفاش حتی یه کلمه هم نفهمیدم. ولی یه حدسایی زدم. اون شغاله می خواست ما رو دور بزنه. درسته. اون می خواست سهم ما رو هاپولی کنه. محمد رو یه جایی وسط خیابون پیاده کردیم. وقتی از سمانه پرسیدم چرا گفت: چون اونا نباید اون رو با ما ببینن. اگه ببیننمون لو می ره و همه چیز تموم می شه. بعد یه کم رفتیم و رسیدیم به تالار بورس. اونقدر سمانه و نیما تند می رفتن که من به سختی بهشون می رسیدم. بعد رفتن یه جایی و یه چیزایی گفتن و یه کاغذایی دادن و یه کاغذایی گرفتن و یه مقداری هم پول دادن و بعد آروم اومد بیرون و گفت: کارشون تموم شد. حتی خودشونم نمی فهمن از کجا خوردن. بعد اومدیم بیرون و رفتیم توی کافی شاپ روبه روی تالار بورس نشستیم و بر خلاف میل باطنی من، همه مون قهوه سفارش دادیم. وقتی از سمانه پرسیدم چرا گفت: موقع دعوا، قهوه خوردن کلاسمونو می بره بالا. یه کم گذشته بود که سمانه صدام کرد و گفت: اون دو نفرو می بینی که دارم میان به طرف ما... نگاه کردم و دیدم محمد و یکی دیگه دارن میان به سمت کافی شاپ. گفتم: اومنا رو می گی؟ ـ آره. اون که محمده. اون یکی هم شغاله. رقیبمون. همونی که امروز دورش زدیم. اونا دارن میان اینجا تا با ما دعوا کنن. فکر کردم منظورش اینه که قراره کافی شاپو بریزیم به هم و خون و خون ریزی راه بندازیم. البته دیگه میل چندانی به این کارا نداشتم. ولی خوب اگه واسه پولدار شدن سرع لازم باشه، حاظرم یه دعوایی هم بکنم. بعد شغال و محمد اومدن تو کافی شاپ و سریع ما رو پیدا کردن و اومدن کنارمون نشستن و دو تا قهوه دیگه سفارش دادن. سمانه و نیما هم خیلی مهربون سلام و احوا پرسی کردن. بعد شغال به من اشاره کرد و گفت: این خانوم جوان همکار جدیدتون هستن؟ سمانه سریع گفت: اوه، بهاره جان دختر خاله ام اند و به تازگی از امریکا برگشتن و قراره تو این مدتی که اینجا هستن مهمون ما باشن. منظورش من بودم؟ ولی من که از امریکا برنگشتم. اصلا من بهاره دروغگو بودم. چرا اون دروغ گفت؟ بعد شغال ه من گفت: از آشنایی تون خوشبختم بهاره خانوم. ـ منم همین طور. ـ می تونم بپرسم شما اونجا توی کدوم شهر زندگی می کردید؟ ـ نیویورک. جدا؟ اتفاقا منم چند سال توی نیویورک بودم. خونه ی شما توی کدوم خیابون بود؟ ـ خوب... محمد پرید وسط حرفم و گفت: فکر نکنم ما اومده باشیم اینجا تا راجع به محل زندگی قبلی بهاره خانوم صحبت کنیم. شعال گفت: درسته. راستشو بخواید من می خواستم اگه ممکنه به طور خصوصی با شما صحبت کنم، لطفا. سمانه دستپاچه گفت: مشکلی نیست. ولی، بهتر نیست توی یه فرصت بهتر؟ نیما پرید وسط و گفت: نه اشکال نداره. ما جمعتونو ترک می کنیم. بعد به من اشاره کرد و گفت بلند شم. منم رو به شغال گفتم: به هر حال از ملاقاتتون خوشبختم. و بعد با نیما اومدیم بیرون. نیما اصلا توی خیابون با من حرف نزد و مستقیم رفت به سمت ماشین. زش پرسیدم: این دعواست؟ ـ آره. اینجا این جوری دعوا می کنن. ـ چرا ما رو بیرون کردن؟ ـ برای اینکه هیچ غریبه ای نباید از راز و رمز های اقتصادی با خبر بشه. ـ ما قریبه ایم؟ ـ من نه. ولی تو قریبه ای. دیگه چیزی نپرسیدم. خوب حالا که خودشون بهم نمی گن باید سعی کنم خودم سر در بیارم. ولی چه جوری؟ تو همین فکرا بودم که چشمم خورد به یه آگهی، که یه عالمه آدم دورش جمع شده بود. من اون عکسایی رو که اونجا بود می شناختم، اونا، اونا، اونا مهسای دلیر و وحشی بودن.... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 11:24
شروع
وقتی رفت بیرون یه دوری توی اتاق زدم و همه چیزو نگاه کردم. بعد هم یه دست از لباسایی که آورده بود رو پوشیدم. اون لباسا واقعا با لباسای خودم فرق داشتن. اوه، خدای من، احساس با کلاسی بهم دست داده بود. کلی وقت جلوی آینه وایستاده بودم و به خودم نگاه می کردم تا با این بهاره جدید با کلاس حسابی آشنا بشم. نمی دونم چقدر اونجا وایستادم ولی وقتی آز جلوی آینه اومدم کنار که سمانه در زد و گفت: پیتزا رو آوردن. نمی آی بیرون؟ من هم سریع رفتم بیرون. اولش با تعجب نگام کرد. ولی به روی خودش نیاورد. منم خیلی با کلاس رفتم و پشت میز نشستم. سمانه هم رو به روم نشست و پیزا ها رو باز کرد.قبل از این که شروع به خوردن بکنیم گفتم: ما می خوایم چه جوری پولدار بشیم؟ ـ حالا غذاتو بخور. بعدا بهت می گم. ـ ولی من می خوام همین الان بدونم. سمانه با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: باشه. همین الان بهت می گم. بذار اول یه سوال بپرسم. تو می خواستی توی تالار بورس چه جوری پولدار بشی؟ ـ سهام بخرم. من اونقدر پولدارم که سهام بخرم. ـ مثلا چقدر؟ ـ درست نمی دونم. ولی یه چند میلیونی میشه. سمانه یکدفعه خندید. عصبانی شدم و سرش داد زدم:نخند. خوب منم دوست دارم پولدار بشم. ـ باشه. ولی تو می خوای با چند میلیون چه کار کنی؟ اگه خیلی زرنگ باشی هم یه سال طول می کشه تا دو برابرش کنی. از اون طرف ارزش پول هم توی یه سال یک دهم میشه. تو می خواستی این جوری پولدار بشی؟ چند لحظه ساکت شدم. خوب شاید راست می گفت. پرسیدم: تو راه بهتری می شناسی؟ ـ خوب معلومه. خیلی راه های سریع تر هست که فقط خودت می تونی. ـ مثلا؟ ـ مثلا.... مثلا تو می تونی وام بگیری؟ ـ وام؟ ـ از اون وام ها که نه. از اون واما... آهان. حالا فهمیدم چی میگه. منظورش اینه که... بعدش دیگه هیچی نگفتم و غذامو خوردم. البته یک چهارم یه پیتزا رو خوردم و گفتم من سیر شدم. سمانه می خواست بگه پس چرا گفتم دو تا می خوام. ولی به این مهمون و دوست جدیدش چیزی نگفت. فقط گفت: باشه. بعد از ظهر با هم می ریم بیرون تا یه چیزایی رو واست توضیح بدم. تو باید از همین امروز شروع کنی تا عقب نمونی. بعد برام توضیح داد که من باید برم بانک و به عنوان دوست سمانه، یه وام کوچیک بگیرم و با افکار اقتصادیم، سعی کنم توجه مدیر بانکو جلب کنم. بعد هم سمانه و نیما با همون روشی که من ازش سر در نمی آرم، واسم یه وام درست و حسابی و بدون سود زیاد، جور می کنن. بعد هم سایر مراحلو خودشون طی می کنن. اون فکر می کنه من خرم. ولی من فهمیدم که اونا می خوان سر منو کلاه بذارن. البته فقط خودم می دونم که سر من به این راحتی کلاه نمی ره. اون روز بعد از ظهر یه پسری زنگ زد به سمانه که بیاد اونجا. سمانه گفت این اسمش محمده و ظاهرن با رقیبامونه. ولی در واقع با ماست. ـ یعنی منظورت اینه که آنتنمونه؟ ـ آره. همین. بعد پسره زنگ زد و اومد تو. اولش از حضور من تعجب کرد. سمانه براش توضیح داد که من همکار جدیدشونم. بعد محمد گفت: این شغاله یه برنامه جدید داره. اون... پرسیدم: شغال کیه؟ سمانه گفت: شغال رقیبمونه. ما اگه بخوایم موفق باشیم، باید اجازه ندیم رقیبامون موفق شن. روشنه؟ ـ چرا؟ ـ نمی تونم توضیح بدم. ولی این یه قضیه ی واضحیه. من دیگه چیزی نگفتم. اینو می تونستم درک کنم. ولی نمی تونستم بفهمم. بعد محمد گفت: اگه عجله نکنیم، سر یه هفته می کوبدمون زمین. اون می خواد... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 15:30
بهاره در مسیر خوشبختی!!!!!!!
بچه ها واسه هیچ کدومتون سوال ایجاد نشد چرا من دو روز نبودم؟ اون روز، بعد از اینکه آپ کردم، به جون کامپیوترم افتادم و هر چی بود پاک کردم تا ویندوز رو عوض کنم. ولی بعد از اینکه ویندوزو پاک کردم، متوجه شدم که کامپیوترم، طی یک حرکت استراتژیک، از خواندن سی دی ویندوز اجتناب می کند. و البته پس از آن متوجه شدم از خواندن کلیه ی سی دی های اورجینال اجتناب می کند و فقط توانایی خواندن سی دی های 500 تومنی و کمتر از آن را دارد. و واقعا نمی دونم اگه ایران کپی رایت شه، من باید چه غلطی بکنم. دیروز بود که یادم اومد من قبلا با مشکلاتی این چنین مواجه شدم و راه حلش هم فقط خودم می دونم. دیروز طی یک حرکت استراتژیک، روزه گرفتم و حدود یه ساعت و نیم مونده به افطار، سی دی رو گذاشتم و خوند!!! بعد ویندوز رو نصب کردم و دقیقا وقتی ویندوز بالا اومد دیگه سی دی رو نخوند. اونوقت سی دی ای که از روش مودم رو نصب می کنم رو گذاشتم و اونم خوند. مودم رو نصب کردم و از اونجا که نیتم رو خیلی خالص کرده بودم برای مودم، دیگه هیچ سی دی اورجینالی رو نخوند. حالا می تونه وبلاگم امامزاده بشه. فقط مونده یه نفر خوابمو ببینه. ادامه داستان: یه لحظه با خودم گفتم فرار کنم. ولی نه. من بهاره دروغگو ام. از چی فرار کنم؟ با شجاعت سر جام وایستادم. اون دختر و پسر یه کمی با هم حرف زدن و بعد دوباره اومدن سراغ من. دختره گفت: پس اون بچه آدامس فروشی که مهسای دلیرو شکست داده تویی. حالا اومدی اینجا که چه کار کنی. ـ من اومدم پولدار بشم. پسره که اسمش نیما بود زد زیر خنده. عصبانی شدم داد زدم: ـ من می خوام پولدار بشم. از مهسای دلیر هم پولدار تر. و این اصلا خنده دار نیست. خوشم می آد با یه داد می تونم هر کسی رو ساکت کنم. ولی خوب متاسفانه فقط نیما نبود که ساکت شد. همه ی کسایی که اون اطراف بودن ساکت شدن و چشم دوختن به این دختر آدامس فروش که می خواد پولدار بشه. دختره سریع دستمو گرفت و منو با خودش برد بیرون و رفتیم توی یه ماشین با کلاس که اون دست خیابون پارک شده بود. من و دختره نشستیم عقب و نیما پشت فرمون ماشین. بعد دختره بهم گفت: ببین، تو می خوای پولدار شی. درسته؟ ولی خوب تنها راه پولدار شدن اینجا نیست. خیلی راه های سریع تر و راحت تر وجود داره که اگه با ما همکاری کنی، خیلی سریع تر پولدار می شی. موافقی؟ ـ ها؟ ـ خیلی خوب. تو فقط هر کاری من می گم بکن. باشه. ـ آها. ـ اول باید بریم یه دست لباس درست و حسابی تنت کنی. نیما مستقیم ما رو ببر طرف آپارتمانم. بعد ما رو جلوی یه ساختمون گنده پیاده کرد و رفت. ما هم رفتیم توی ساختمون و سوار بالابر برقی ای شدیم که فکر کنم دختره بهش می گفت آسانسور. راستی اسم این دختر که من دارم باهاش می رم تا پولدار بشم چیه؟ ـ راستی تو اسمت چی بود؟ ـ من؟ می تونی صدام کنی سمانه. بعد با هم رفتیم توی یه خونه بزرگ، فکر کنم طبقه شونصدم. یا شاید پونصد و نود و خورده ای طبقه پایین تر! بعد یه اتاق رو بهم نشون داد و گفت می تونم فعلا از اون اتاق استفاده کنم. توی اون اتاق یه تخت واقعی بود و یه میز واقعی که روش یه تلویزیون بود، با یه جعبه بزرگ کنارش و یه عالمه دکمه جلوش. یه چیز قلمبی ای هم کنارش بود که به یه سیم دراز وصل بود. بعد سمانه با چند دست لباس برگشت و گفت: بیا. من تا حالا از این لباسا استفاده نکردم. امتحان کن ببین از کدومشون بیشتر خوشت می آد. یه نگاهی به لباسا کردم. سمانه گفت: ازشون خوشت اومده؟ ـ اول غذا. من غذا می خوام. ـ اوه، راست می گی. باشه. تا تو لباساتو بپوشی دو تا پیتزا سفارش می دم. ـ دو تا برا من؟ ـ یکی برا تو، یکی هم برا خودم دیگه. ـ سه تا. سه تا سفارش بده. من دو تا می خوام. ـ باشه. سه تا سفارش میدم. بعد درو بست و رفت بیرون. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 10:32
بازگشت بهاره ی دروغگو!!!
بی هدف توی خیابونا قدم می زدم. فکر کنم ساعت ها بود که همین کارو می کردم. من قبلا یه آدامس فروش بودم. اما......... اما از وقتی اون اتفاق افتاد، دیگه نمی تونم بر گردم سر اون چهار راهی که قبلا توش آدامس می فروختم. حتی وقتی از نزدیکیش رد می شم، بغض راه گلومو می گیره. یه زمانی اونجا رو خیلی دوست داشتم. اما، حالا دیگه هیچ کدوم از دوستام اونجا نیستن. پس برای چی برم اونجا؟ اوه، خدای من. من اون موقع پول زیادی نداشتم. ولی دوستای خوب زیادی داشتم که حالا هیچ کدومشون نیستن. نصفشون مردن، و نصفشون توی زندانن. حالا به جای دوستای خوب، یک عالمه پول دارم. اون قدر که هیچ وقت نمی تونستم باور کنم همه این پولا مال من بشه.بهم گفتن چند میلیون تومنه. دقیقا یادم نیست چند میلیون. اون موقع فقط حواسم به پولا بود. اینا دیه اند. دیه شکنجه. دیه شکنجه ای که از مهسای دلیر به خاطر شکنجه کردن من گرفتم. میتونم با این همه پول یک عالمه کار بکنم. می تونم تا مدت ها نرم سر کار. می تونم برم تو هتل های چند ستاره..... آره. اصلا چرا من الان این قدر ناراحتم؟؟؟ من تا اون موقع توی یه هتل 5 ستاره نرفته بودم. ولی اون طرفای شهرو مثل کف دستم بلد بودم. سر ده دقیقه رسیدم به یه هتل 5 ستاره. می خواستم برم تو که نگهبان جلومو گرفت و مودبانه گفت: شما نمی تونید وارد اینجا بشید. ممکنه مهمانان ما ناراحت بشن. گفتم: خوب منم اتاق می خوام. لبخند زد و گفت: متاسفانه باید بگم بفرمایید و از همون راهی که اومدید برگردید. ما اینجا برای شما اتاق نداریم. بعد مجبورم کرد که برگردم. یه نگاهی به خودم انداختم. آره. بیچاره حق داشت منو با این لباسا راه نده. بهاره خسته. بهاره تنها............. اوه خدای من. حالا چه کار کنم؟ تصمیم گرفتم برم و یه دست لباس نو و تر و تمیز بگیرم. یه فروشگاه لباس بزرگ و با کلاس اون نزدیکی ها بود. داشتم می رفتم به طرف فروشگاه که سر راه یه چیزی دیدم که احساس کردم به زندگیم هدف داده: تالار بورس. چند لحظه همون جا وایستادم و تا آخر ماجرا رو حساب کردم. حالا من می دونم از زندگیم چی می خوام. من می خوام از مهسای دلیر پولدار تر باشم. آره. من همینو می خوام. چند قدم رفتم جلو. اونجا خیلی شلوغ بود. کلی آدم هی می اومدن بیرون و می رفتن تو. خدای من. گیج شده بودم. فکر کردم شاید رام ندن. ولی بعد یه فکر پلید به ذهنم رسید. من هیچی راجع به تالار بورس نمی دونم. اگه همین جوری برم تو، کسی اهمیتی به یه دختر آدامس فروش که داره به حرفاشون گوش می ده نمی ده. سریع یه بسته آدامس از تو کیفم در آوردم و رفتم تو. خوشبختانه اونقدر همه عجله داشتن که کسی وقت نداشت بهم بگه نیام تو. کنار آدمای مختلف می رفتم و می گفتم آدامس. اگرم نمی گرفتن که چه بهتر. کنارشون می ایستادم و کنه بازی در می آوردم تا ازم آدامس بخرن. ولی در واقع به حرفاشون گوش می دادم تا شاید یه چیزی دستگیرم بشه. ولی خوب هیچی نمی فهمیدم. فکر کنم بیشتر از یه ساعت تمام این طرف و اون طرف می رفتم و سعی می کردم آدامس بفروشم. ولی حتی یه کلمه هم دستگیرم نشد. همین جوری که می چرخیدم یه دختری رو دیدم که با عصبانیت وارد تالار شد. منم دنبالش رفتم. دختره رفت و رفت تا به یه پسری رسید و شروع کرد به دعوا کردن. منم سریع رفتم وسط دعوا و گفتم آقا آدامس نمی خواید؟ پسره زدم کنار و گفت: برو پی کارت بچه. دوباره گفتم: آقا خواهش می کنم. پسره همون جوری که داشت با دختره دعوا می کرد یه هزار تومنی در آورد و داد به من و گفت: بس کن دیگه. این وسط تو رو کم داشتیم. اصلا مگه تالار بورس جای شما داهاتی های آدامس فروشه؟؟؟ همین جمله رو که گفت یکدفعه دختره برگشت به طرف من و با تعجب نگام کرد. من گفتم: خانوم شما آدامس می خواید؟؟؟ ـ نه. تو خیلی وقته داری اینجا آدامس می فروشی؟ ـ من هفته هاست که میام اینجا و آدامس می فروشم. ـ دروغگو. ببینم اسمت چیه؟ ها؟ ـ من؟ من، من، من،... من بهاره ام. ـ بهاره ی چی؟ ـ بهاره دیگه. فقط بهاره. ـ یا شایدم، تو دختر دروغگو، اسمت بهاره ی دروغگوه. نه؟ ها؟ این از کجا فهمید؟ ها؟ حالا چه غلطی بکنم؟ بعد دختره گفت: تو بهاره ی دروغگویی. آره؟ درست حدس زدم. ایول. بعد به پسره گفت: نیمــــــــــا، این دختره بهاره ی دروغگوه. بعد یه کم فکر کرد و گفت: نیما بیا کارت دارم. دروغگو تو همین جا وایستا.... بعد با هم رفتن و یه چیزایی بهش گفت. |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 9:21
|