تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
رئیس جمهور کیه؟

سلام به همه دوستای گلم. حال شما؟ عیدتون مبارک.

سال تحویل یادتون نره منو دعا کنید. نکنید...

یه پیغام مهم. به خاطر یه عالمه کاری که دارم احتمالا تا وسط اردیبهشت زیاد نمی آم و آپ و اینا که اصلا. فکرش رو هم نکن. بعدش دقیقا از وقتی که امتحانام شروع شد شروع می کنم آپ کردن.

(چی شد؟ چی شد؟ کی می دونه؟ من بگم؟ بگو. المپیاد قبول شدم می خوام به کوب واسه مرحله دوم بخونم(به کوب یعنی روزی یه ربع الی 20 دقیقه)،دعا کنید قبول شم.)

در مورد داستانم هم بخش اولش تموم شد. حالا بخش دوم. یه فرجه ای بدید چند تا ایده باحال پیدا کنم. بعد. ادامه می دم. قول. راستی قرار بود عید که شد نظر سنجی صورتی رو باز کنم.

از این نظر سنجی می شه نتیجه گرفت که کلا خوانندگان وبلاگم آدمای بیکاری اند. این موفقیت بزرگ رو به خودم تبریک می گم. نتیجه تا این لحظه:

 

1- بیکار بودم.    38رای - 51.3%

 

2- کار داشتم.ولی با این حال اومدم   13رای - 17.5%

 

3- تازه از مدرسه برگشتم.    3رای - 4%

 

4- تازه ازدانشگاه برگشتم.    6رای - 8.1%

 

5- تازه از سر کار برگشتم.   0رای - 0%

 

6- تازه از خواب بیدار شدم.    3رای - 4%

 

7- می خوام برم بخوابم.    7رای - 9.4%

 

8- از اون اتاق صدام می کنن.     4رای - 5.4%

 

دو روز مونده به انتخابات بچه ها وارد مهم ترین مرحله، یعنی همون مرحله سوم شدن. بچه ها که خودشون مردم رو زده بودن دوره گرفتن تو شهر و شعار دادن بر علیه اونایی که نظم انتخابات رو به هم می ریزن. کلی هم پوستر های من رو همراهشون داشتن. دور شهر چرخیدن و خیلی ها همراهشون شدن تا ببینن آخرش چی می شه؟ از اون طرف کاوه و حاجی چرند بودن که توی یه فرصت مناسب با یه عالمه اراذل و اوباش که خودشون اجیر کرده بودن ریختن سر بقیه. ملت تا می شد خوردن. ولی طبق قرار قبلی آخرش اراذل و اوباش شکست خوردن. تو همین حرکت چند نفر زخمی شدن. از جمله حاجی چرند ازایمری که اول تیر خورد و بعد هم بردنش بیمارستان. توی بیمارستان هم یادش می ره کی بوده و خلاصه عکسش رفت تو روزنامه ها.

بعد از این جریان جمعیت ناراضیدم در سمپاد جمع شدن و اعلام کردن که از من حمایت می کنن. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم به میان مردم خشمگین و همین زمان مهم ترین نطق تبلیغاتی خودم رو انجام دادم:

«ضمن عرض سلام خدمت شما انسان های شجاع که تاب مقاومت در برابر ستم را ندارید، من واقعا نمی توانم این همه شجاعت شما را به لغات تبدیل کنم و بر زبان بیاورم. دوستان خوب و مهربانم و ای ملت پاک و غیور، شمایی که در دفاع از آرمان های خود حاضرید هر کاری بکنید. جدا نمی دانم که سزاوار رای های شما هستم یا نه. از خداوند منان طلب مساعدت دارم، که اگر با رای شما اختیار کشور را به دستم دادند، لحظه ای از خدمت به شما دریغ نکنم. البته مسلما به همکاری های شما حتی بعد از آنکه رئیس جمهور شدم نیازمندم. البته بعد از لطف و مرحمت خدا.

دوستان، بیایید برای ساختن ایرانی آباد و سر افراز بکوشیم. ایرانی بدون ظلم و جور ستم گران و پست فطرتانی که این چنین برای به دست اوردن قدرت، جان مردم را به بازی گرفته اند. من در مقابل این چنین اعمالی حقیقتا متاسفم. البته به هیچ قیمتی حاظر نیستم عرصه را برای اینها خالی کنم. ما باید...(حالا می خوای 10 ساعت سخنرانی تبلیغاتی بخونی؟)»

خلاصه بگم اون روز ملت کلی به جنب و جوش افتادن و تا شب خبر سخنرانیم به کل کشور رسید. روز بعد جلسه سمپاد گذاشتیم و اونقدر آدم اومد که توان پذیرایی نداشتیم و جلسه به هم خورد. حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال داشت کم کم به اهداف خودش می رسید. 2 روز بعد انتخابات شروع شد. بعد از گذروندن 1 هفته پر التهاب، بلاخره موفق شدم 85 درصد آرا رو به نفع خودم تموم کنم.

دکتر کذاب، رئیش جمهور صداقت طلب!!!

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 13:59 |

بهاره وارد می شود

سمپاد خیلی سریع رونق گرفت و خیلی ها می اومدن اونجا. بعد اومدیم یه چیز جدید گذاشتیم و اون هم این بود که هر هفته سر یه ساعت مشخصی جلسه چرت و پرت گفتن داشتیم. تازه بعد از جلسه شام هم می دادیم و به خاطر همین همون هفته اول بیشتر از صد نفر جمع شدن. اول وارد جلسه شدیم و هر کس یه جایی نشست. حاجی چرند گو یا همون رئیس جلسه اون بالا نشست و ما هم این پایین به صورت پراکنده نشستیم تا به صورت ناشناس هوای هم دیگه رو داشته باشیم و بقیه هم بیان طرفمون. اول جلسه زهره یه مقاله در رابطه با مشکلات ناشی از قاچاق غیر قانونی مواد خوند و اصلا به روی خودش هم نیاورد که خودش تو همین کاره. بعد هم کاوه توضیح داد که حق با زهره است و اون هم وقتی کارش رو شروع می کنه به چه سختی ای شکست می خوره. اون هم فقط به خاطر همین قاچاق غیر قانونی. تا اینجا خوب پیش می رفت و این دقیقا خلاف اهداف ما بود. پس خودم به شخصه بلند شدم و مخالفت کردم. گفتم: خوب اگه شما ورشکست شدید دقیقا تغصیر خودتونه. برای چی اجناستون رو گرون می فروشید که ملت مجبور شن خارجی بخرن؟ خلاصه بگم فرزاد وصف مردم محروم جامعه سخنرانی کرد و بعد یکی دیگه مخالفت کرد. کم کم از هر جایی یکی مخالفت می کرد. این بهتر شد. حاجی چرند گو در همین لحظه یادش ررفت که  برای چی اونجا نشسته و پا شد از جلسه رفت بیرون. از این بهتر نمی شد. یه لیوان به کاوه دادم و گفتم پرت کنه وسط جمعیت. کاوه هم پرت کرد و زد و خورد شروع شد. ملت قاطی کردن ریختن وسط د بزن. من هم جمع کردم و رفتم بیرون. یه 20 دقیقه منتظر وایستادم، بعد برگشتم توی سالن و از همه خواهش کردم آرامش خودشون رو حفظ کنن و سعی کنن با گفتگو مشکلاتشون رو حل کنن. اینجوری شد که کم کم بچه ها شروع کردن تموم کردن دعوا و حرفای صلح آمیز زدن. بلاخره بعد از 1 ساعت با لت و پار شدن بیشتر از 30 نفر به صورت کامل، دعوا خوابید. من از همه خواهش کردم به خودشون مسلط باشن . بعد بقیه جلسه رو راجع به دوستی و همدلی و همکاری برای برکندن ریشه عامل بیگانه سخنرانی کردم و با اینکه توی جلسه هر کی به هر کی بود، همه فهمیدن من رئیس حزبم. آخرش هم گفتم: همون طور که این جلسه احتیاج به یکی داشت که بتونه همه رو با هم متحد کنه، کشور هم احتیاج به همچین فردی داره. ولی از کجا بیاریم؟ کی می تونه جواب سوال من رو بده؟

همه ساکت بودن. از همه تشکر کردم و اومدم پایین. تا پام رو گذاشتم روی زمین چند نفر که همون شیما و نگین و کاوه بودن بدو بدو اومدن و ازم تشکر کردن و بعد درخواست کردن که برای ریاست جمهوری کاندیدا بشم. البته من اولش مخالفت کردم. ولی بعد که کم کم جمعیت یک صدا فریاد می زد: بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم... گفتم: من حتما این همه محبت شما رو جبران می کنم و اومدم بیرون. بعد هم شام رو داده بودن و در همین زمان پلیس رسید که دید یه عالمه آدم دارن توی یه سالن داغون غذا می خورن و می گن و می خندن. پس ول کرد و رفت.

فردا صبحش مهم ترین قسمت ماجرا بود. همه ی کشور فهمیده بودن شب قبل یه خبرایی اونجا بوده و خبر نگار ها هم وقتی رسیدن فقط شنیدن که همه می گفته اند: بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم. پس همین شد تیتر همه روزنامه ها. داشتیم صبحانه می خوردیم که فرزاد اومد. یه فیلم همراهش بود. فیلم مال ماجراهای شب قبل بود. عالی بود. همه چیز توش بود. بعد گفت: تا داغه باید بدیمش بیرون. من گفتم: حق با توه. ولی بهتره قبلش قسمت های اولش رو تار کنیم. همین کار رو هم کردیم و فیلم رو دادیم بیرون. اولش نه صدای درست و حسابی داشت و نه تصویرش واضح بود. ولی قسمتی که راجع به اتحاد صحبت می کردم و قسمت های دعوا کاملا واضح بود. فیلم رو تکثیر کردیم و شیما بردش داد به دوستای قدیمی اش که سر چهار راه با هم کار می کردن و اونا فیلم می فروختن. کمتر از 3 روز بعدش همه راجع به این فیلم حرف می زدن.

هفته ی بعدش اون اتفاقی که می خواستیم افتاد. یه عالمه آدم اومده بودن. لااقل 2 هزار نفر. فقط 100 تا خبرنگار اومده بود. از اونجا که سالن کوچیک بود و این همه آدم جا نمی شد، نصفشون اومدن تو و رو سر و کله ی هم سوار شدن. بقیه هم موندن بیرون که این بقیه سر و صدا کردن و جلسه به کلی به هم خورد. همه ابراز همدردی کردن از اتفاقی که افتاده بود. ولی در حقیقت من خوشحال بودم. برای هفته بعدش یه سالن بزرگ اجاره کردیم تا جلسه اونجا برگزار بشه. بیشتر از 10 هزار نفر اومدن تا ببینن چه جلسه ای بوده که اوندفعه به خاطر نرسیدن بهش مردم شلوغ کرده اند؟ من هم رفتم بالا و از سیاست های اقتصادی تا می تونستم ایراد گرفتم و آخرش: با وجود عدم تمایلم به داشتم قدرت، ولی به خاطر نشکستم دل شما عزیزانم تصمیم گرفتم این دوره برای انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا بشم.

جمعیت از خوشحالی ترکید. بعد صدای موسیقی بلند شد و همه با هم تا صبح حرکات موزون انجام دادن(ببخشید. سانسوره دیگه. چه کارش کنم؟)

سمپاد پیروز شد. حزب ما وارد یه جریان بزرگ شده بود...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 16:4 |

سمپاد

سلام.

قبل از ادامه داستان 2 تا جمله خوشگل از عطیه براتون می نویسم بخندید. پریروز سر کلاس عطیه اومد اظهار فضل کنه گفت: ما که رادیو نیستیم بقیه فکر کنن. ما حرف بزنیم.

امروز هم جعبه نوک من رو برداشت و باز در راستای اظهار فضل گفت: این جعبه نوکت خیلی سیستم ایرودینامیک جالبی داره!!!

 

راستی سپندار مزگان بر همه شما مبارک باد. به خصوص یه تبریک ویژه به زمین که امروز روز مامانشه!!!

 

با وجود برنامه های مختلفی که ریخته بودیم و افزایش جمعیت حزب با سرعت بی سابقه، ولی هنوز اینا کافی نبودن. چون مهم تر از اعضای حزب توی انتخابات، شهرت کاندیدا است که خودمم و باید یه کاری بکنم که بیشتر از قبل معروف بشم. یه راهش اینه که ساز مخالف بزنم و صدای همه رو در آرم که البته این راه چون خیلی خطرناکه الان اصلا توصیه نمی شه. البته با توجه به وقت کممون هیچ کار دیگه ای هم نمی شه کرد. پس باید به افراد کثیر حزب و دوستای خیلی خطرناک زهره توصل کنم و برم تو کار چرت و پرت گفتن.

اولین مرحله سر و صدا تشکیل یه سندیکا به نام سندیکای محلی پیشگامان ایده آل گرای دروغگوی دموکرات یا به اختصار سمپاد بود. هدف از نشکیل این نهاد در درجه اول تقویت بنیه دروغ پردازی جوانان علاف و بیکار و همین طور جمع کردن یه مشت کج و کوله و همین طور تشکیل سر و صدا بود. البته برای این کار باید اول یه سری کج و کوله رو جمع کنیم و به عنوان رئیسان معرفی کنیم. حالا فقط یه چیز کمه و اون هم یه آدم ریش سفید برای ریاست کل حزب. حالا ریش سفید از کجا بیارم؟ خوب. اینو توی جلسه بعدی ای که با اعضای اصلی حزب داشتیم عنوان کردم و بچه ها همه با هم مات و مبهوت موندن. بلاخره بعد از ساعت ها فکر کردن کاوه گفت: آهان. فهمیدم. اون پیرمرده الزایمریه.

ما همه با هم گفتیم: چرند گو؟

کاوه گفت: آره. خوب نیست؟

من گفتم: عالیه. فقط من موندم اون می خواد واسه ما چه کار کنه؟

کاوه گفت: نمی دونم. خوب حالا شاید یه کار کرد.

گفتم: نه. من به عنوان رئیس حزب مخالفم.

ولی بعد که یه کم بیشتر فکر کردیم دیدیم چاره ای جز این نداریم. پس قبول کردم. ولی گفتم: آخه با اسم چرند گو که نمی شه رئیس حزب بود. می شه؟ این یارو که شخصیت نداره.

کاوه اینبار هیچی نگفت. تا این که فرزاد گفت: اصلا چرا نشه؟ خوب هم می شه. برنامه ریزی می کنیم همه توی سندیکا با اسم مستعار باشن. اینجوری جالب تر هم می شه. یه عالمه آدم علاف عضو می شن.

تصویب شد. همون روز سندیکای محلی پیشگامان ایده آل گرای دروغگوی دموکرات رو تشکیل دادیم و دفترش هم درست کنار دفتر حزب بود. کارشون هم این بود که هیچ کاری نکنن. ولی به جاش کلی مزایا داشت تا هر کس بیاد عضو بشه. البته اولش فقط مزایاش این بود که بیاد جمع شن چرت و پرت بگن و کیک و ساندیس بخورن. بعضی روز ها هم زهره می اومد و راجع به راه های پولدار شدن براشون سخنرانی می کرد و این بخش بیشتر از هر بخش دیگه ای طرفدار داشت. علاوه بر این یه عالمه آدم بیکار تو شهر پیدا می شد که فقط دنبال این بودن که یه جا جمع شن و وقت بگذرونن که سمپاد برای اونا جای خیلی خوبی بود. علاوه بر این یه کافی نت هم ضمیمه اش کردیم تا بیشتر و بیشتر آدم بیاد اونجا. کار کافی نت به این شکل بود که برای اعضا تخفیف قائل می شد.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 16:27 |

روز اول ثبت نام حدود 1000 نفر ثبت نام کردن. کلی با بچه ها حال کردیم. حالا باید براشون کارت هم صادر می کردیم. از فرزاد خواستم واسمون یه سایت درست و حسابی هم درست کنه و تو 4 تا سایت معروف تبلیغات بده. محمد هم مسئول تنظیم کارتا شد. من هم مسئول شدم اونجا با شیما و نگین بشینم و بگیم و بخندیم. زهره هم رفت پی بدبختی اش. غروب یه زنگ زدم به کاوه گفتم برامون چند تا پیتزا بگیر بیار اینجا. حدود یک ساعت بعدش بود که از دم در یه سر و صداهایی می اومد. همه با هم ریختیم بیرون ببینیم چی شده؟ کاوه بود. با یه نفر گلاویز شده بود. یعنی در واقع یکی گرفته بودش و می زدش. من که رئیس حزب بودم و زشت بود. ولی بقیه ریختن جلو و جداشون کردن. آقاهه ولی ول کن معامله نبود. آوردیمش تو گفتیم چی شده؟ گفت: همه اش تغصیر این پسره است که کیف پولم رو دزدیده.

گفتم: کاوه، مگه من صد بار بهت نگفتم این کارا رو نکن؟ حالا جلو در حزب من؟ واقعا که. کیفشون رو برگردون.

کاوه گفت: کیف پول کدومه. دزدی کدومه. همه اش چرنده. من با این کاری نداشتم. خودش اومد.

اون یکی گفت: دروغ می گه. نه تنها کیفم رو برداشته، بذار ببینم، اصلا من کجام؟

گفتم: اینجا دفتر حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکاله.

ـ چی؟

ـ هیچی فراموشش کنید. شما مطمئنید این کیفتونو دزدیده؟

ـ نمی دونم. اگه ندزدیده پس برای چی منو می زد؟

ـ نکنه شما کیف کاوه رو دزدیدید؟

ـ چی؟

کاوه گفت: فکر کنم این یارو الزایمر داره. پدر جان اسمت چیه؟

طرف کلی به مغزش فشار آورد، آخر هم هیچی یادش نیومد. ما رو می گی به جای همدردی افتاده بودیم زمین می خندیدیم. به کاوه گفتم: این رو ببر همونجا که کیفشو دزدیدی و برگرد.

کاوه هم دستشو گرفت و بردش. ما هم تا برگرده همه پیتزا ها رو خوردیم. یه ساعت گذشت و دیدیم دوباره دست پیرمرده رو گرفته و اومده. گفتم: ا، باز که این رو آوردی.

کاوه گفت: گناه داره. خونهشون رو بلد نیست. نمی تونه برگرده. بذار یه چند وقتی اینجا بمونه تا شاید یکی بیاد دنبالش.

من گفتم: بابا خیر خواه. آخه می خوای اینو کجا نگه داری؟

ـ اشکال نداره. می برم پیش خودم.

همه تعجب کردن. ولی من که می دونستم این از این کارا بلد نیست. شاید طرف مایه داره، می خواد دو روز نگهش داره یه پول قلمبه ای به جیب بزنه. من که از کارای این دیوونه سر در نمی آرم. کاوه روی الزایمریه اسم هم گذاشته بود. صداش می کرد چرند گو. ما هم یه حاجی چسبوندیم بهش که قشنگتر بشه. همه صداش می کردیم حاجی چرند گو.

یه هفته گذشت و کارا خیلی خوب پیش می رفت. هر روز یه عالمه آدم می اومد ثبت نام می کرد. ما برای ثبت نام پول نمی گرفتیم. ولی برای شرکت توی جلسه ها و سخنرانی ها باید پول می دادن. بلاخره ما هم زندگی داریم. فرزاد(دست درد نکنه. خدا خیرت بده اینو برام نوشتی. اگه می خواستم این همه چرت و پرت مازاد بر مصرف رو سر هم کنم تا حالا پکیده بودم) صفحه اول سایتمون یه توضیح کوچولویی راجع به حزبمون نوشته بود که همه منتقدای کشور با هم راجع بهش فکر کردن و آخر هم هیچی نفهمیدن که انتقاد کنن. ولی از اونجا که خیلی قلمبه سلمبه بود کلی آدم رو جذب کرد. اون نوشته بود:

توضیحی ساده در مورد حزب حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال:
حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال به تئوریهای ماتریالیسم دیالکتیک سوپردولوکس وتکنیک هایی گفته می شود مبنی بر ایده آلیسم ابژکتیو که معتقد به دترمینسم هیستریک است ومخالف با کنسرواتیسم وکلاسیسم و ترادیشنالیسم می باشد ولنینیسم ایده آل آن است که طریق دگماتیسم به آن خواهد رسید وبه وسیله ی چاخانیسم می گویند که از طریقاتوریته کاست پرولتاریا سر کار خوهند آوردوبه وسیله ی ماستمالیزاسیون آن را دیکتاتور یپرولتاریا خواهندنامید...مالکیت ابزار تولید در حزب سوسیالیستی در اختیار همان بوروکراتهای حزبی است که به زور خود را نماینده کارگران جا زده اند وپشتوانه ی آنها تکنو کراتها ومیلیتاریسم خشن است.که هیچ ارتباطی با پرولتاریا ندارد و پرولتر وسیله رسیدن به این هدف مقدس است.استراتژی وتاکتیکها تکنیک های ما در رسیدن به این هدف ماکیاولیسم مطلق وسکتاریسم رادیکال است وانسان ایده آل مکتب ما سیببیلیستهای ناسیونال دموکرات دروغگوی پیشگام می باشند...
با تشکر...
مو’سسیسم حزب پاره خط اصلاحات وحزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 17:9 |

حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال

من از همه جا بیخبر رو بگو. اومدم بیرون دیدم خونه به هم ریخته است و هیچکس هم توی خونه نیست. یه کم چرخیدم دیدم یه صدای گرومپ گرومپ وحشتناکی میاد. گشتم دیدم صدای دره حیاطه که یکی داره محکم می زنه. رفتم در رو باز کردم دیدم بچه ها اند. ریختن تو گفتن: بهاره. تو زنده ای؟

ـ معلومه که زنده ام. شما اون بیرون چه کار می کردید؟

اونا همه چیزو برام تعریف کردن و بعد رفتیم و زهره و دوستاش رو از تو اتاقا آوردیم بیرون. ولی این کینه ای که دوستام از زهره به دل گرفته بودن موند که موند.شب دوستام رو جمع کردم توی اتاقم و گفت: حتما می خواید بدونید من برای چی شما رو اوردم اینجا. خوب. چون من به کمک شما نیاز دارم. شما همه تون باید به من کمک کنید تا... تا بتونم رئیس جمهور بشم.

همه شون تعجب کردن. شیما گفت: این قاطی کرده. ولش کنید.

ولی نگین انگار خوشش اومده بود. گفت: لطفا بیشتر راجع به برنامه هات برامون توضیح بده. من گفتم: خوب. اول از همه باید یه حزب درست کنیم و مردم رو تو حزبمون جمع کنیم. وظیفه شما اینه که مردم رو بیارید تو حزب عضو شن. در عوض من هم به شما پول می دم. تا دلتون بخواد. خوب. موافقید؟

ـ بله بهاره دروغگو.

ـ نه. بهاره دروغگو نه. من فقط بهاره ام. شما می تونید به بقیه بگید دکتر کذاب. فهمیدید؟ دیگه جایی نگید بهاره دروغگو.

بعد همه شون ریختن بیرون. من رفتم پیش فرزاد و گفتم: برات یه کار دارم. پرسید چی؟ گفتم: می خوام برام یه حزب ثبت کنی. اسمش هم هست: حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال.

ـ این که گفتی حالا خودت می دونی یعنی چی؟

ـ چه اهمیتی داره؟ حالا کی می فهمه که من نفهمم. اتفاقا اینجوری بهتره.

ـ خوب. باشه. گفتی امروز برم ثبت کنم؟ اعضاش چی؟

ـ معلومه دیگه. رئیسش منم. معاونش زهره. بعد خودت و محمد و این سه تا و اون کاوه رو هم بنویس. بقیه رو هم بعدا میان ثبت نام می کنن.

بعد هم رفتم تا بخوابم. صبح، ساعت 12 که از خواب بیدار شدم یکی از خدمتکارا گفت: صبح آقا فرزاد زنگ زدن گفتن ثبتش کرده اند. بعد هم قرار شد بریم یه سایت بگیریم. تا کلاس کارمون بره بالا.

یه دفتر هم باید تاسیس می کردیم که من خودم تصمیم گرفتم دو تا بزنم. یکی بالای شهر واسه مهمون های خارجی. یکی هم پایین شهر که ترجیها نزدیک حلبی آباد واقع شده باشه و از اونجا عضو جدید می پذیریم. سر 48 ساعت همه کارا انجام شد و حزب شروع به کار کرد. حدود 2 ساعت بعد از شروع کار حزب بود که من و زهره تو خونه نشسته بودیم دیدیم کاوه پرید تو گفت: نمی دونید دفتر حزب چه خبره. یک سری اراذل و اوباش ریختن دارن بچه ها رو می زنن. من تا دیدم فرار کردم اومدم اینجا. رئیس و معاونش زود باشید یه کاری بکنید.

من به همه گفتم: به خودتون مسلط باشید. من همه چیز رو درست می کنم. تیز پریدم توی ماشین زهره. کاوه هم دنبالم اومد. بعد یه راست رفتیم اونجا. دیدیم اوه. چه خبره. مخالفا خیابون رو بستن. دارن طرفدارا رو که کلا همون سه تا دوستام اند رو می زنن. همونجا بودم که پلیس هم رسید و با باتوم افتاد به جون مخالفا و طرفدارا و مردم تماشاچی و خلاصه هر کی رسید. من هم طی یک حرکت استراتژیک تمام مدت توی تاکسی ای که باهاش اومده بودم نشستم و نظاره گر شدم. بعد از اینکه پلیس همه رو زد، من از ماشین اومدم بیرون و مردم واسم دست زدن و رفتم بالا. یه بلند گو هم دادن دستم وشروع کردم نطق کردن. گفتم: با سلام و عرض خسته نباشید، خدمت دوستان قدرتمند و غیورم که از آرمان های حزب محافظت کردن و نگذاشتند این مخالفان خدشه ای بر آنها وارد کنند(منظور از آرمانها میز و صندلی وکامپیوتر هاست که تازه خریده ام.) من از همه شما ممنونم و دستتان را می بوسم. اینها، چشم ندارند که ببینند حزب ما، دارد  مقتدرانه به پیش می رود. اینها، افق های روشن حزب ما را دیده اند و از آن بیمناکند. اینها خودشان که عرضه پیشرفت ندارند، مانع پیشرفت ما نیز می شوند. مرگ بر امریکا. مرگ بر امریکا. مرگ بر تروریسم. مرگ بر جنایتکار کثیف...

بعد ییهو نگاه کردم دیدم 100 هزار نفر دورم جمع شدن همه باهم مشت ها را گره نموده و می گویند مرگ بر امریکا. خودم هم باورم نمی شد. بعد من رفتم توی دفترمون و یهو دیدم یه عالمه آدم اومدن تو تا ثبت نام کنن. بچه ها هم با دست و صورت های خونی به همه شون سرویس دادن!

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 12:35 |

قسمت سیم(بعد از مدت ها امتحان دادن و اینا)

شاید نیم ساعتی طول کشید تا رسیدیم به اونجا. همه توی خیابون با تعجب به دختری نگاه می کردن که با یه ببر وحشی داشت می رفت. آنجلو به همه حمله می کرد و حتی یه بار می خواست یه بچه رو بخوره. نفهمیدم آخرش خوردش یا نه. وقتی برگشت که صورتش خونی بود. بلاخره رسیدم به چهار راه. اونجا هنوز همون جوری بود. و بچه ها... اشک شوق توی چشمام حلقه زد. به جز اونایی که توی اون ماججرای لعنتی کشته شده بودن، بقیه هنوز همون جا بودن. عینک آفتابی ام رو زدم به چشمام که کسی نبینه دارم گریه می کنم. چند قدم رفتم جلو تر. یهو یه بچه اومد جلوم و گفت: خانوم، آدامس می خواید؟ آدامسام خوشمزه اند ها. یکی بگیرید. یه نگاهی بهش انداختم، کوچولو و بی بخار به نظر می اومد. این بچه جای من رو توی چهارراه گرفته؟ پرسیدم: ببینم کوچولو، اسمت چیه؟

ـ من بهاره ی دروغگو ام. خانوم تو رو خدا یه آدامس بخرید.

ـ تو بهاره ی دروغگویی پس من کی ام؟

بچه فکر کرد من دیوونه ام. گفت: نمی خواد آدامس بخری. فقط برو کاسبی ما رو کساد نکن.

چیزی نگفتم رو به راهم ادامه دادم. اون صدای آشنای قدیمی«روز نامه... روزنامه....»

رفتم جلوتر و پشت سر دختری که روزنامه می فروخت وایستادم. صدا زدم: خبر چین!

برگشت و من رو نگاه کرد. بی تفاوت گفت: روزنامه می خواید خانوم؟

گفتم: من رو نمی شناسی؟ بی وفا ها اینقدر زود بهاره ی دروغگو رو فراموش کردید.

بعد عینک آفتابی ام رو برداشتم. شیما داد زد: بهاره. تویی؟ چقدر عوض شدی. کجا بودی این همه سال؟

ـ پی بدبختی ام. شما ها چه کار کردید؟

شیما، معروف به خبر چین، دست من رو گرفت و کشید کنار خیابون، به طرف رستوران اون دست چهار راه. یه هروس اونجا بود. پرسیدم: این خروسه همون خرس خودمون نیست؟

ـ چرا. خودخودشه. حتما اگه تو رو ببینه کلی خوشحال می شه. یه کم اونور تر کلی آدم حلقه زده بودن. شیما آدما رو زد کنار  و من رو برد وسط جمعیت و داد زد: نگین ببین کی اومده.

دختر فالگیری که وسط جمعیت بود یه نگاهی به من انداخت. اولش نشناخت ولی بعد یهو داد زد:دروغگو. خودتی؟ بعد از اون شیما و نگین من رو به خرس که الان دیگه خروس شده بود ه نشون دادن و یه کم با هم ابراز احساسات کردیم. بعد هم هر سهشون کارشون رو تعطیل کردن و با هم رفتیم طرف حلبی آباد تا یاد اون قدیما و این که توی این چند سال چه خبر بوده که من به اینجا رسیدم و سر اونا چه بلایی اومده.

اول من براشون سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کردم. بعد شیما گفت بعد از اون اتفاق همه ی اونا رو برده اند زندان و ترکشون دادن. بعد هم دو سال دیگه حبس کشیدن و حالا تازه چند ماهه که آزادشون کردن. من گفتم: دیگه روز های سختی به سر اومد. دیگه احتیاجی نیست این کار های سخت رو بکنید. شما فقط کافیه بیاید و برای من کار کنید تا به همه جا برسید.

می دونم که همه شون آدمای مطمئنی هستن. همون جا زنگ زدم آژانس بیاد و ما رو با خودش ببره خونه ی زهره.

وقتی رفتیم توی خونه ی زهره از طرفی خدمتکارا مونده بودن که من اینا رو از کجا آوردم. از طرف دیگه بچه ها که گنجایش خونه ی به این قشنگی رو نداشتن هی بی جنبه بازی در می آوردن. زهره هم خونه نبود. بچه ها رو بردن توی خونه و از خدمتکارا خواستم حسابی ازشون پذیرایی کنن. اونا هم مثل قحطی زده ها به همه چیز حمله کردن و سه سوت بشقابا رو خالی کردن و سفره رو هم لیس زدن.

بعد هم ریختن توی خونه تا همه شو بگردن. به خیال این که خونه خودشونه. خلاصه تا شب بچه ها ریختن و پاشیدن و هر کاری دلشون خواست کردن. آنجلو هم واسه خودش کلی داشت صفا می کرد. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم یه خواب درست و حسابی کردم.

شب شد و زهره و دوستاش برگشتن خونه و بیچاره های از همه جا بی خبر، با دوستای پرروی من مواجه شدن که فکر می کردن خونه مال منه و چیزی نمونده بود که زهره رو از خونه خودش بیرون کنن که بلاخره یکی از خدمتکارا برای زهره توضیح می ده که اینا دوستای منن. زهره میاد دم در اتاق من تا راجع به این دوستام ازم بپرسه. من هم که رفته بودم توی اتاق، در رو قفل کرده بودم و پنبه هم توی گوشام گذاشته بودم تا سر و صدا ها یه وقت خدایی نکرده مزاحمم نشن. آنجلو هم توی اتاق بود از صدای در زدن اعصابش خورد شده و شروع به غرش کرد. زهره یه کم در می زنه، می بینه صدای من در نمی آد، ولی آنجلو بد جور صداش در می آد. فکر می کنه شاید آنجلو من رو کشته و خورده. از طرفی نگران می می شن، از طرف دیگه می ترسن که بیان درو باز کنن که من رو ببینن، خلاصه بگم زهره یه کم که در می زنه و می بینه در رو باز نمی کنم، اولین کاری که می کنه این بوده که دوستام رو از خونه اش بیرون می کنه. بعد هم زنگ می زنه یکی بیاد این ببر رو که من رو کشته بگیره. همی موقع ها بود که من از خواب بیدار شدم و با آنجلو اومدم بیرون. آنجلوی شیطون تیز پرید بیرون و رفت طرف پذیرایی. زهره و فرزاد و محمد هم تا اون رو می بینن فرار می کنن و می رن توی نزدیک ترین اتاق...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:10 |

قسمت اول

بهاره، یک سیاستمدار کثیف

قسمت اول

 

من دکتر بهاره کذابم. یه ایرانی اصیل، که چند سالی توی هند بودم. ولی حقیقت اینه که هند اصلا جای جالب و دوست داشتنی ای نبود. از مردمش زیاد راحت نمی شد پول در آورد. یعنی می شد ها. ولی هیچ جا ایرون خودمون نمی شه. امروز، بعد از مدت ها دارم بر می گردم به وطن. خواهرم، مهسا، دو سال پیش برگشته بود. می گه همه جا امن و امانه. هنوز هیچ کس نفهمیده اون همون شورشی چند سال پیشه. انشاالله که هیچ کس هم نمی فهمه من همونی ام که 10 میلیارد اختلاص کرده. و امیدوارم کسی هم نفهمه که این دکترای حقوق بین الملل جعلی که توی هند واسم درست کردن جعلیه. هواپیما دیگه باید کم کم برسه به تهران. الان مدت هاست که توی آسمان وطنم ام. خدایا! وطنم! وطن خودم. وطن خود خودم. مال خود خود خودم. و مهسای دلیر. نه. همون مهسا باید بگم.مهسا اونجا، توی همون فرودگاه منتظرمه.زمان به سختی گذشت. تا اینکه بلاخره رسیدیم به تهران. کلی طول کشید تا از هواپیما پیاده شدم و وسایلم رو گرفتم. بعد از فرودگاه اومدم برون. مهسای دلیر. اون اونجا بود. بی اختیار داد زدم: مهسای دلیر!!! اشک توی چشمام جمع شده بود. مهسا هم من رو دید. داد زد: بهاره دروغگو!!! بدو بدو رفتم طرفش. وقتی رسیدم هر چی فحش بلد بود بارم کرد که چرا اینقدر دیر رسیدم. استقبال گرمی ازم شد. بعد با هم رفتیم، سوار ماشین جدید خوشگلش شدیم. مهسا یه پرادوی باحال توپس خریده بود. کلی با ماشینش حال کردم. از بین خیابون های کج و کوله و قشنگ تهران رد شدیم تا بلاخره رسیدیم به خونه اش. خونه ی بدی نبود. یه باغ بود و یه ساختمان قشنگ وسطش. وقتی رفتیم تو دیدم با هم مهسا یه مشت لوچ و لنگ و دور خودش جمع کرده. بهش چیزی نگفتم. خدمتکارش اتاقم رو نشونم داد. رفتم تو اتاق، وسایلم رو گذاشتم، لباسام رو عوض کردم. می خواستم بیام بیرون که دیدم یکی داره در می زنه. رفتم در رو باز کردم دیدم مهسا است. من هم ازش دعوت کردم تا بیاد توی اتاقم. اون هم اومد. وقتی نشست گفت:

ـ به خاطر اومدن تو بچه ها یه چشن کوچیکی گرفته اند و الان هم همه اون پایین منتظرن تا تو بیای. فقط قبل از اینکه بیای باید یه چیزی رو بهت بگم و اون هم اینه که از این به بعد من رو مهسا صدا نکن. خوب؟ من الان دیگه زهره ام.

ـ چی؟ زهره؟ هه. چه اسم مضحکی. حالا چرا زهره؟

ـ اصلا هم خنده دار نیست. خوب. این رو باید بهت می گفتم. حواست رو جمع کن همه چیز رو خراب نکنی ها.

بعد بلند شد تا بره بیرون. گفتم: صبر کن با هم بریم.

بعد از اتاق رفتیم و اومده بودیم بیرون که یکدفعه یه چیزی یادم اومد و گفتم: آنجلو...

زهره گفت: چی؟

گفتم: آنجلو رو یادم رفت. و بعد سریع برگشتم توی اتاقم و یکی از چمدونا رو که از همه بزرگتر بود باز کردم. بعد، تا قفلش رو باز کردم، آنجلو، ببر بنگالم از اون تو پرید بیرون و افتاد روی سرم. می خواست من رو بخوره که اینقدر اون تو علافش کرده بودم. ولی بعد فکر کنم پشیمون شد. اومد پایین رو کنارم نشست.

مهسا، نه. زهره دم در وایستاده بود و چشاش 4 تا شده بود. پرسید: این دیگه چیه؟

ـ این آنجلوه دیگه. دوستمه. خوشگله. نه؟

زهره هیچی نگفت و رفت بیرون. من و آنجلو هم با هم دنبالش رفتیم. آنجلو خیلی شیطونه. تو راه به خدمتکارا حمله می کرد و همه جا رو ریخت به هم.

تا اینکه رسیدیم به جایی که همه جمع شده بودن. اول من و زهره رفتیم تو، بعد همه بلند شدن و ابراز احترام کردن. اونوقت یکدفعه آنجلو پرید وسط جمعیت. همه شون ترسیدن. بزدلا.

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 16:5 |