![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. روز اول ثبت نام حدود 1000 نفر ثبت نام کردن. کلی با بچه ها حال کردیم. حالا باید براشون کارت هم صادر می کردیم. از فرزاد خواستم واسمون یه سایت درست و حسابی هم درست کنه و تو 4 تا سایت معروف تبلیغات بده. محمد هم مسئول تنظیم کارتا شد. من هم مسئول شدم اونجا با شیما و نگین بشینم و بگیم و بخندیم. زهره هم رفت پی بدبختی اش. غروب یه زنگ زدم به کاوه گفتم برامون چند تا پیتزا بگیر بیار اینجا. حدود یک ساعت بعدش بود که از دم در یه سر و صداهایی می اومد. همه با هم ریختیم بیرون ببینیم چی شده؟ کاوه بود. با یه نفر گلاویز شده بود. یعنی در واقع یکی گرفته بودش و می زدش. من که رئیس حزب بودم و زشت بود. ولی بقیه ریختن جلو و جداشون کردن. آقاهه ولی ول کن معامله نبود. آوردیمش تو گفتیم چی شده؟ گفت: همه اش تغصیر این پسره است که کیف پولم رو دزدیده. گفتم: کاوه، مگه من صد بار بهت نگفتم این کارا رو نکن؟ حالا جلو در حزب من؟ واقعا که. کیفشون رو برگردون. کاوه گفت: کیف پول کدومه. دزدی کدومه. همه اش چرنده. من با این کاری نداشتم. خودش اومد. اون یکی گفت: دروغ می گه. نه تنها کیفم رو برداشته، بذار ببینم، اصلا من کجام؟ گفتم: اینجا دفتر حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکاله. ـ چی؟ ـ هیچی فراموشش کنید. شما مطمئنید این کیفتونو دزدیده؟ ـ نمی دونم. اگه ندزدیده پس برای چی منو می زد؟ ـ نکنه شما کیف کاوه رو دزدیدید؟ ـ چی؟ کاوه گفت: فکر کنم این یارو الزایمر داره. پدر جان اسمت چیه؟ طرف کلی به مغزش فشار آورد، آخر هم هیچی یادش نیومد. ما رو می گی به جای همدردی افتاده بودیم زمین می خندیدیم. به کاوه گفتم: این رو ببر همونجا که کیفشو دزدیدی و برگرد. کاوه هم دستشو گرفت و بردش. ما هم تا برگرده همه پیتزا ها رو خوردیم. یه ساعت گذشت و دیدیم دوباره دست پیرمرده رو گرفته و اومده. گفتم: ا، باز که این رو آوردی. کاوه گفت: گناه داره. خونهشون رو بلد نیست. نمی تونه برگرده. بذار یه چند وقتی اینجا بمونه تا شاید یکی بیاد دنبالش. من گفتم: بابا خیر خواه. آخه می خوای اینو کجا نگه داری؟ ـ اشکال نداره. می برم پیش خودم. همه تعجب کردن. ولی من که می دونستم این از این کارا بلد نیست. شاید طرف مایه داره، می خواد دو روز نگهش داره یه پول قلمبه ای به جیب بزنه. من که از کارای این دیوونه سر در نمی آرم. کاوه روی الزایمریه اسم هم گذاشته بود. صداش می کرد چرند گو. ما هم یه حاجی چسبوندیم بهش که قشنگتر بشه. همه صداش می کردیم حاجی چرند گو. یه هفته گذشت و کارا خیلی خوب پیش می رفت. هر روز یه عالمه آدم می اومد ثبت نام می کرد. ما برای ثبت نام پول نمی گرفتیم. ولی برای شرکت توی جلسه ها و سخنرانی ها باید پول می دادن. بلاخره ما هم زندگی داریم. فرزاد(دست درد نکنه. خدا خیرت بده اینو برام نوشتی. اگه می خواستم این همه چرت و پرت مازاد بر مصرف رو سر هم کنم تا حالا پکیده بودم) صفحه اول سایتمون یه توضیح کوچولویی راجع به حزبمون نوشته بود که همه منتقدای کشور با هم راجع بهش فکر کردن و آخر هم هیچی نفهمیدن که انتقاد کنن. ولی از اونجا که خیلی قلمبه سلمبه بود کلی آدم رو جذب کرد. اون نوشته بود: توضیحی ساده در مورد حزب حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال: |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 17:9
|