تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
بی ربط ترین آپلود دنیا!!!

سلام به همه.

گزارشی کوتاه از آنچه می گذرد بر بهاره دروغگو:

یه تحقیق ریاضی نوشتیم، پدرمون در اومد. تصور کنید یه روز بیشتر از 24 صفحه تایپ کردم. به علاوه کشیدن 4 تا نمودار و تصحیح یه چیزای دیگه ای.

بعد از کلی بدبختی تحقیق رو فرستادیم. حالا نشستیم فکر می کنیم می بینیم اگه قبول شیم هم چه فایده؟ باید فقط 100 هزار تومن خرج رفت و برگشتمون کنیم. تازه بعدش هم ببینی یه ربع سکه جایزه بگیریم یا نه.

چند روز پیش رفتم المپیاد ریاضی دادم. گند زدم مال یه لحظه اش بود. تصور کنید مکعب رو خوندم مربع. همه اش می ریزه به هم دیگه. یه سوال هم بود واسش یه جواب صفر و یه عالمه جواب ندارد پیدا کردم. آخرش زدم جواب ندارد!!! دراز مدتم خیلی ضعیف شده. بدتر از اون دوستم که المپیاد شیمی داده، می گفت از فرمول خود سوال خوشش نیومده، خودش نشسته فرمول در آورده با مال خودش حل کرده!!!

گذشت و شد این هفته. امروز تو سرویس داشتم ترکیبیات می خوندم، اول راهنماییه از رو صندلی جلو باهام دالی بازی می کرد. بعد گفت: چی می خونی؟ گفتم: ترکیبیات. گفت: من دوست ندارم درس بخونم. بیا با من حرف بزن. خیلی حوصله دارم، گیر داده، مگه ول می کنه؟

اصلا دوسشون ندارم. امروز با عطیه به یکی حمله کردیم ناهارش رو بالا کشیدیم. بیچاره ها خودشون گرسنه موندن.

آهان. می خوام براتون بگم آدم می تونه برای 0/5 نمره، اون هم توی درس 1 واحدی چه کار بکنه. توی سالن ورزشی بودیم، من همون جا رو زمین خاکی نشستم کفشام رو در آوردم انعطاف برم، نمره ام زیاد بشه. در همین لحظه معلممون گفت: کی می خواد نیم نمره بگیره؟ همه با هم گفتیم: من. معلممون گفت: هر کی می خواد همین الان بره همه توپا رو از تو سالن جمع کنه. یهو همه با هم شروع کردن دویدن. من هم هول شدم می خواستم پا برهنه پا شم بدوم!

یه روز هم معلم جغرافی مون گفت: کی می خواد هفته دیگه راجع به این کنفرانس بده؟

بعد دیدم با وجود تعدادی داوطلب من رو نشون داد. برگشتم دیدم دستم بالاست. خیلی ضد حال بود. همین لحظه عطیه برگشت دید دست من بالاست، هول شد اون هم دستش رو برد بالا. معلممون هم گفت باشه. شما دوتا با هم بدید.

فردا باید کنفرانس بدیم. می خوام مثل اون یارو لوسه که اخبار هواشناسی رو تو تلویزیون می گه کنفرانس بدم. امروز رفتیم سایت مدرسه رو هم رزرو کردیم که فردا بریم اونجا ارائه بدیم.

زهره کنکور قبول نشد. من از اولش هم می دونستم این دختر خنگه. حالا داره واسه کنکور سراسری می خونه. ولی من که چشم آب نمی خوره. عقلش نمی رسه. تازه رفته چند تا کتاب خریده. هر چی هم می خونه حالیش نمی شه که نمی شه. اگه 2 تا، فقط 2 تا ضریب هوشی داشت می تونست اینا رو راحت بخونه.

اون یکی خواهر خنگم(زهرا آبجی) لیسانس ریاضی اش رو گرفته، انگار ریاضی خیلی بهش فشار آورده. می خواد بخونه ارشد ادبیات شرکت کنه!!!

آهان. یادم اومد. می خواستم از «س»، معلم فیزیکمون بگم. می خوام یه کتاب بنویسم اسمش رو بذارم خاطرات من و «س». یه روز زنگ خورده بود، داشتم می رفتم، یکی صدام کرد که خودکارم رو بهم پس بده. بعد انداخت، یه کم سرم رو بردم عقب که بگیرم، محکم رفتم تو صورت معلمه!!! پریروز من و عطیه، انگار نه انگار که معلم سر کلاسه، علنا با هم چت می کردیم. بلند بلند هم می خندیدیم. صندلی های ما هم روی یه سکوی بلندی(حدود نیم متر) ته کلاسه. برگشتم دیدم س مستقیم داره منو نگاه می کنه. گفتم: عطیه جمش کن ضایس. یه کم بعد س اومد ته کلاس گفت: چه جای خوبی دارید. از اینجا همه کلاسو می بینید. عطیه گفت: به جاش معلما هم کامل ما رو می بینن. س گفت: خوب برای شما که مهم نیست. هر کاری دلتون می خواد می کنید.

یه روز داشتیم تو حیاط مدرسه می رفتیم و راجع به این که هیچ کدوم نه فیزیک و نه ریاضی خوندیم حرف زدیم. کلی هم بهشون فحش دادیم(شانس آوردیم فقط به درسا فحش دادیم. نه معلما) بعد یه کم رفتیم جلوتر، سرعتمون رو کم کردیم دیدیم معلم ریاضی و شیمی تمام مدت پشت سرمون بودن!!!

تازگی ها زدم تو خط بیو گرافی. تو این هفته 2 تا بیوگرافی نوشته ام. می خوام یکی دیگه هم بنویسم. یکی دو تا دیگه هم گفته اند واسه من هم بنویس. ای بابا.

دیگه کاری ندارم.

تا آپ بعد که ادامه داستان باشه....

فعلا...

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 15:39 |