![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. بهاره وارد می شود
سمپاد خیلی سریع رونق گرفت و خیلی ها می اومدن اونجا. بعد اومدیم یه چیز جدید گذاشتیم و اون هم این بود که هر هفته سر یه ساعت مشخصی جلسه چرت و پرت گفتن داشتیم. تازه بعد از جلسه شام هم می دادیم و به خاطر همین همون هفته اول بیشتر از صد نفر جمع شدن. اول وارد جلسه شدیم و هر کس یه جایی نشست. حاجی چرند گو یا همون رئیس جلسه اون بالا نشست و ما هم این پایین به صورت پراکنده نشستیم تا به صورت ناشناس هوای هم دیگه رو داشته باشیم و بقیه هم بیان طرفمون. اول جلسه زهره یه مقاله در رابطه با مشکلات ناشی از قاچاق غیر قانونی مواد خوند و اصلا به روی خودش هم نیاورد که خودش تو همین کاره. بعد هم کاوه توضیح داد که حق با زهره است و اون هم وقتی کارش رو شروع می کنه به چه سختی ای شکست می خوره. اون هم فقط به خاطر همین قاچاق غیر قانونی. تا اینجا خوب پیش می رفت و این دقیقا خلاف اهداف ما بود. پس خودم به شخصه بلند شدم و مخالفت کردم. گفتم: خوب اگه شما ورشکست شدید دقیقا تغصیر خودتونه. برای چی اجناستون رو گرون می فروشید که ملت مجبور شن خارجی بخرن؟ خلاصه بگم فرزاد وصف مردم محروم جامعه سخنرانی کرد و بعد یکی دیگه مخالفت کرد. کم کم از هر جایی یکی مخالفت می کرد. این بهتر شد. حاجی چرند گو در همین لحظه یادش ررفت که برای چی اونجا نشسته و پا شد از جلسه رفت بیرون. از این بهتر نمی شد. یه لیوان به کاوه دادم و گفتم پرت کنه وسط جمعیت. کاوه هم پرت کرد و زد و خورد شروع شد. ملت قاطی کردن ریختن وسط د بزن. من هم جمع کردم و رفتم بیرون. یه 20 دقیقه منتظر وایستادم، بعد برگشتم توی سالن و از همه خواهش کردم آرامش خودشون رو حفظ کنن و سعی کنن با گفتگو مشکلاتشون رو حل کنن. اینجوری شد که کم کم بچه ها شروع کردن تموم کردن دعوا و حرفای صلح آمیز زدن. بلاخره بعد از 1 ساعت با لت و پار شدن بیشتر از 30 نفر به صورت کامل، دعوا خوابید. من از همه خواهش کردم به خودشون مسلط باشن . بعد بقیه جلسه رو راجع به دوستی و همدلی و همکاری برای برکندن ریشه عامل بیگانه سخنرانی کردم و با اینکه توی جلسه هر کی به هر کی بود، همه فهمیدن من رئیس حزبم. آخرش هم گفتم: همون طور که این جلسه احتیاج به یکی داشت که بتونه همه رو با هم متحد کنه، کشور هم احتیاج به همچین فردی داره. ولی از کجا بیاریم؟ کی می تونه جواب سوال من رو بده؟ همه ساکت بودن. از همه تشکر کردم و اومدم پایین. تا پام رو گذاشتم روی زمین چند نفر که همون شیما و نگین و کاوه بودن بدو بدو اومدن و ازم تشکر کردن و بعد درخواست کردن که برای ریاست جمهوری کاندیدا بشم. البته من اولش مخالفت کردم. ولی بعد که کم کم جمعیت یک صدا فریاد می زد: بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم... گفتم: من حتما این همه محبت شما رو جبران می کنم و اومدم بیرون. بعد هم شام رو داده بودن و در همین زمان پلیس رسید که دید یه عالمه آدم دارن توی یه سالن داغون غذا می خورن و می گن و می خندن. پس ول کرد و رفت. فردا صبحش مهم ترین قسمت ماجرا بود. همه ی کشور فهمیده بودن شب قبل یه خبرایی اونجا بوده و خبر نگار ها هم وقتی رسیدن فقط شنیدن که همه می گفته اند: بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم. پس همین شد تیتر همه روزنامه ها. داشتیم صبحانه می خوردیم که فرزاد اومد. یه فیلم همراهش بود. فیلم مال ماجراهای شب قبل بود. عالی بود. همه چیز توش بود. بعد گفت: تا داغه باید بدیمش بیرون. من گفتم: حق با توه. ولی بهتره قبلش قسمت های اولش رو تار کنیم. همین کار رو هم کردیم و فیلم رو دادیم بیرون. اولش نه صدای درست و حسابی داشت و نه تصویرش واضح بود. ولی قسمتی که راجع به اتحاد صحبت می کردم و قسمت های دعوا کاملا واضح بود. فیلم رو تکثیر کردیم و شیما بردش داد به دوستای قدیمی اش که سر چهار راه با هم کار می کردن و اونا فیلم می فروختن. کمتر از 3 روز بعدش همه راجع به این فیلم حرف می زدن. هفته ی بعدش اون اتفاقی که می خواستیم افتاد. یه عالمه آدم اومده بودن. لااقل 2 هزار نفر. فقط 100 تا خبرنگار اومده بود. از اونجا که سالن کوچیک بود و این همه آدم جا نمی شد، نصفشون اومدن تو و رو سر و کله ی هم سوار شدن. بقیه هم موندن بیرون که این بقیه سر و صدا کردن و جلسه به کلی به هم خورد. همه ابراز همدردی کردن از اتفاقی که افتاده بود. ولی در حقیقت من خوشحال بودم. برای هفته بعدش یه سالن بزرگ اجاره کردیم تا جلسه اونجا برگزار بشه. بیشتر از 10 هزار نفر اومدن تا ببینن چه جلسه ای بوده که اوندفعه به خاطر نرسیدن بهش مردم شلوغ کرده اند؟ من هم رفتم بالا و از سیاست های اقتصادی تا می تونستم ایراد گرفتم و آخرش: با وجود عدم تمایلم به داشتم قدرت، ولی به خاطر نشکستم دل شما عزیزانم تصمیم گرفتم این دوره برای انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا بشم. جمعیت از خوشحالی ترکید. بعد صدای موسیقی بلند شد و همه با هم تا صبح حرکات موزون انجام دادن(ببخشید. سانسوره دیگه. چه کارش کنم؟) سمپاد پیروز شد. حزب ما وارد یه جریان بزرگ شده بود... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 16:4
|