تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
من و سین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند روز پیش یکی از بچه ها می خواست واسه الگوی going to مثال بزنه، یه مثالی زد که توش going to نداشت.

یه طرح داریم می خوایم با بچه ها درست کنیم بفرستیم خوارزمی. اگه بفرستیم 100 درصد نه تنها از کنکور، که از تمام سختی های بعدش مثل دانشگاه هم معاف می شیم، مستقیم می فرستنمون دیوونه خونه. طرحمون اینه که خودمون بشینیم واسه المپیاد بخونیم، بعد یه شلنگ آب وصل کنیم به این گوشمون، آب بیاد از تو مغزمون رد شه حسابی گرم شه، بعد از اون گوش بیاد بیرون. این آب گرم هم بره توربین رو بچرخونه برق تولید کنه!!!

یادتونه گفتم می خوام کار پیدا کنم؟ یه کم بیشتر فکر کردم دیدم این جوری فایده نداره. تو شهر ما کلا کار کمه. می خوام برم تهران. اونجا کار پیدا می شه. مثلا می تونم توی مترو بشینم و جوراب بفروشم. یا مثلا یه شغل دیگه ای که تو شهر ما خیلی کم پیدا می شه اونایی اند که رو سقف آسانسور می شینن و شماره طبقه رو می خونن. فکر کنم حقوقشون باید خوب باشه. یه کار خوب دیگه ای که می شه تو تهران انجام داد و اینجا خیلی خیلی کمه اونایی اند که دور یه مداح می شینن و می زنن تو سر خودشون تا شورشو زیاد کنن. مثلا یه یارویی هست عینکیه. خیلی قشنگ می زنه تو سر خودش. من تا حالا 100 بار دیدمش تو تلویزیون. فکر کنم حقوق این یکی که دیگه باید خیلی بالا باشه. نه؟

یه معلمی داریم خیلی باحاله. اسمش «سین»ه. می خوام یه کتاب بنویسم به اسم ماجراهای من و خانم سین. مثلا یه روز داشتیم از کلاس می رفتیم بیرون، یکی صدام کرد. برگشتم دیدم شیماست. گفت: این خودکارت دستم جاموند. بعد پرت کرد تا بگیرم سرم رو سریع بردم عقت، سرم محکم کوبیده شد تو صورت سین که داشت با چند نفر حرف می زد و می رفت!!!

یه بار سر کلاسش داشتیم با شدت با عطیه چت می کردیم(حتما می دونید که صندلی من و عطیه ته کلاسه و نسبت به سطح کلاس نیم متر بالاتره) برگشتم دیدم سین داره با دقت نگاه می کنه. سریع جمعش کردیم و تریپ حل سوال گذاشتیم. یه کم بعدش سین اومد ته کلاس به ما گفت: چقدر صندلی هاتون بالاست. از اینجا همه کلاس رو می بینید.

عطیه گفت: به جاش معلما هم ما رو به وضوح دارن.

سین گفت: شما که ناراحت نمی شید. هر کاری دلتون می خواد می کنید!!!

یه بار هم وقت داد یه سوال رو حل کنیم. من حوصله نداشتم. حل نکردم. بعد دقیقا گفت من برم پای تخته. رفتم و سوال رو توی کمتر از یه خط جمعش کردم. تازه اون هم به این شکل که اول همه مجهول رو حذف کرددم. بعد خودم یه ایکس اضافه کردم. حالا حلش کن. هیچکس باور نمی کرد من موفق شدم این کار رو بکنم.

پارسال یک روز یک ساعت تمام برام توضیح داد که چقدر برا المپیاد خوندن کار عبثیه.

چند هفته پیش هم تو جمع بچه ها گفته بود من هم می خوام فلش یاد بگیرم. اینو دیگه همه می دونن که من پدر فلش مدرسه ام. فکر کنم تو همون جمع هم عنوان شده باشه. حالا می خواد بهش کتاب معرف کنیم یاد بگیره. می تونم تو این مورد نامردی کنم. مثلا یه کتاب مزخرف معرفی کنم که به هیچ دردی نخوره. اونوقت می مونه تو کف هوش ما که از این کتاب این همه چیز یاد گرفتیم.

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 16:31 |