تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.

روز ها گذشت و روز به روز حزب گسترش بیشتری پیدا کرد. دیگه وقتی صحبت انتخابات می شد یکی از شخصیت های مهمی که اسمش پشت همه کاندیدا ها رو می لرزوند من بودم. یه ستاد تبلیغاتی هم تشکیل دادم که رئیسش زهره بود. شروع کردیم به طراحی شعار. خیلی سریع کارمون رونق گرفت. توی سایتمون دادیم یه عکس بزرگ از من زدن و زیرش نوشتن:

خواب، خوراک، استراحت،

در سایه دولت صَداقت مَحور.

دیگه توی جلسه های سمپاد شرکت نمی کردم. ولی گهگاه یه سخنرانی تنظیم می کردم و توی سالن بالای شهر حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال نطق می کردم. ملت جمع می شدن و دست می زدن. براشون از مزایای خواب و خوراک و استراحت می گفتم و ارزش های صَداقت. ملت کف می زدن. بیا و ببین. کم کم یه عالمه طرفدار پیدا کردم. خوب بلاخره کی از خواب و خوراک بدش می آد؟ حتی اگه از زبان دکتر کذاب بشنوه. تا زمان انتخابات توی یه عالمه شهر رفتیم و تبلیغ کردیم. کاوه و چرند با لباسای خنده دار تو شهر می چرخیدن و پستر های من رو بین مردم پخش می کردن. شام و نهار هم که توی سمپاد پایه بود. می مونه آزادی کلام. برای اینکه آزادی کلام از کسی سلب نشه هم کسی اجازه نداشت موبایل یا دوربین دیجیتال بیاره تو جلسه. که این آزادی کلام ته دموکراسی بود. مردم می ریختن تو سمپاد، سر و صدا می کردن و عقده های درونی شون رو خالی می کردن. بعد بقیه می رفتن بیرون می گفتن این دکتر کذاب دموکراسیه.

بعد وقت ثبت نام رسید که بعد از کلی راز و نیاز موفق شدم و رد صلاحیم کردن. رفتم توی سمپاد. یه عالمه آدم عصبانی ریخته بود اینجا. با پررویی رفتم بالا و بعد از یه نطق بلند بالا راجع به حقوق بشر گفتم:

اینا از دموکراسی خوششون نمی آد. اینا نمی خوان مردم آزاد باشن. اینا دارن خواب رو از مردم سلب می کنند. دارن استراحت رو به روی مردم می بندن. اما من نمی ذارم. دوستان، بیایید جلوی اینا بایستیم و از حقوق مسلم خودمون، یعنی خوابیدن، خوردن و استراحت کردن دفاع کنیم. مرگ بر منافق جنایتکار. مرگ بر منافق جنایتکار.

جمعیت یک صدا فریاد زد: مرگ بر منافق جنایتکار. بهاره، بهاره، حمایتت می کنیم...

جمعیت که واقعا احساس می کرد دارن آرامش رو ازشون سلب می کنن با خشم رفت دم در مجلس و دو شبانه روز همونجا موند و سر و صدا کرد. بلاخره شورای نگهبان هم دید چاره ای نیست جز صلاحی کردن من و البته همین کار رو هم کرد.

تمام کشور غرق در شور و شادی شد.

طرفدارام به سرعت همه جا رفتن و با فریاد این موفقیت رو به بشریت تبریک گفتن. کاوه و چرند هم با لباسای دلقک و یه وانت، راه افتادن دور شهر و رو سر مردم گل پاشیدن. همه مردم خوشحال بودن. بدون اینکه اصلا بدونن من کی ام. با ان رد صلاحیت کردنم، طرفدارام دو برابر شد. حالا نوبت مرحله دوم تبلیغات بود(ها ها ها ها)

یه روز که یه سری آدم احمق از همه جا بی خبر داشتن برای من تبلیغ می کردن، یه سری غریبه ریختن و زدنشون. با سنگ و چاغو و خلاصه هر چی بگی. یکی دو نفر هم افتادن تو بیمارستان. خبر مثل توپ صدا کرد. در عرض 3 روز لااقل 100 نفر که داشتن از من حمایت می کردن کتک خوردن که 2 تاشون هم به ضرب چاغو مردن. دیگه تو کل کشور کسی جرئت نمی کرد راجع به من حرف بزنه.

یه شب ساعت 7 برگشتم خونه. همه اونجا بودن. کاوه گفت: ما امروز رفتیم تو دو سه تا شهرستان و 10 تایی رو زدیم.

شیما گفت: ما همینجا تو تهران بودیم. فکر کنم 2 تاشون رو کشتم. من گفتم: اصلا مهم نیست. با از بین بردن این 2 تا رای دهنده 1 میلیون رای به دست می آریم. همین لحظه آنجلو از تو اتاق اومد بیرون و مستقیم پرید رو سرم. چقدر ببر بامزه ایه. فرزاد گفت: بهاره، چرا اجازه نمی دی از آنجلو برای زدن استفاده کنیم؟

من گفتم: آنجلو؟ نه نه نه. اصلا حرفش رو هم نزن. آنجلو خیلی روحیه حساسی داره. اصلا این چیزا واسش خوب نیست. اعصابش خراب می شه.

فکر کنم همه تو دلشون گفتن از این هم خرابتر؟

شب بعدش که جمع شده بودیم دور هم دیدم همه دستشون خالیه. هیچکس رو پیدا نکرده بودن که راجع به من حرف زده باشه. به جاش اینا هم می افتن به جون پوستر ها و تا می تونن فحش می دن و تهدید می کنن. دیگه 3 روز بیتشر تا انتخابات نمونده بود. فضا خیلی متشنج بود. دیگه وقتش بود که وارد مرحله سوم شیم...

 

 

جند تا از پوستر هام:

 

 

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:46 |