تبليغاتX
سرای دیوانگان و دروغگویان!
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود.
رئیس جمهور کیه؟

سلام به همه دوستای گلم. حال شما؟ عیدتون مبارک.

سال تحویل یادتون نره منو دعا کنید. نکنید...

یه پیغام مهم. به خاطر یه عالمه کاری که دارم احتمالا تا وسط اردیبهشت زیاد نمی آم و آپ و اینا که اصلا. فکرش رو هم نکن. بعدش دقیقا از وقتی که امتحانام شروع شد شروع می کنم آپ کردن.

(چی شد؟ چی شد؟ کی می دونه؟ من بگم؟ بگو. المپیاد قبول شدم می خوام به کوب واسه مرحله دوم بخونم(به کوب یعنی روزی یه ربع الی 20 دقیقه)،دعا کنید قبول شم.)

در مورد داستانم هم بخش اولش تموم شد. حالا بخش دوم. یه فرجه ای بدید چند تا ایده باحال پیدا کنم. بعد. ادامه می دم. قول. راستی قرار بود عید که شد نظر سنجی صورتی رو باز کنم.

از این نظر سنجی می شه نتیجه گرفت که کلا خوانندگان وبلاگم آدمای بیکاری اند. این موفقیت بزرگ رو به خودم تبریک می گم. نتیجه تا این لحظه:

 

1- بیکار بودم.    38رای - 51.3%

 

2- کار داشتم.ولی با این حال اومدم   13رای - 17.5%

 

3- تازه از مدرسه برگشتم.    3رای - 4%

 

4- تازه ازدانشگاه برگشتم.    6رای - 8.1%

 

5- تازه از سر کار برگشتم.   0رای - 0%

 

6- تازه از خواب بیدار شدم.    3رای - 4%

 

7- می خوام برم بخوابم.    7رای - 9.4%

 

8- از اون اتاق صدام می کنن.     4رای - 5.4%

 

دو روز مونده به انتخابات بچه ها وارد مهم ترین مرحله، یعنی همون مرحله سوم شدن. بچه ها که خودشون مردم رو زده بودن دوره گرفتن تو شهر و شعار دادن بر علیه اونایی که نظم انتخابات رو به هم می ریزن. کلی هم پوستر های من رو همراهشون داشتن. دور شهر چرخیدن و خیلی ها همراهشون شدن تا ببینن آخرش چی می شه؟ از اون طرف کاوه و حاجی چرند بودن که توی یه فرصت مناسب با یه عالمه اراذل و اوباش که خودشون اجیر کرده بودن ریختن سر بقیه. ملت تا می شد خوردن. ولی طبق قرار قبلی آخرش اراذل و اوباش شکست خوردن. تو همین حرکت چند نفر زخمی شدن. از جمله حاجی چرند ازایمری که اول تیر خورد و بعد هم بردنش بیمارستان. توی بیمارستان هم یادش می ره کی بوده و خلاصه عکسش رفت تو روزنامه ها.

بعد از این جریان جمعیت ناراضیدم در سمپاد جمع شدن و اعلام کردن که از من حمایت می کنن. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم به میان مردم خشمگین و همین زمان مهم ترین نطق تبلیغاتی خودم رو انجام دادم:

«ضمن عرض سلام خدمت شما انسان های شجاع که تاب مقاومت در برابر ستم را ندارید، من واقعا نمی توانم این همه شجاعت شما را به لغات تبدیل کنم و بر زبان بیاورم. دوستان خوب و مهربانم و ای ملت پاک و غیور، شمایی که در دفاع از آرمان های خود حاضرید هر کاری بکنید. جدا نمی دانم که سزاوار رای های شما هستم یا نه. از خداوند منان طلب مساعدت دارم، که اگر با رای شما اختیار کشور را به دستم دادند، لحظه ای از خدمت به شما دریغ نکنم. البته مسلما به همکاری های شما حتی بعد از آنکه رئیس جمهور شدم نیازمندم. البته بعد از لطف و مرحمت خدا.

دوستان، بیایید برای ساختن ایرانی آباد و سر افراز بکوشیم. ایرانی بدون ظلم و جور ستم گران و پست فطرتانی که این چنین برای به دست اوردن قدرت، جان مردم را به بازی گرفته اند. من در مقابل این چنین اعمالی حقیقتا متاسفم. البته به هیچ قیمتی حاظر نیستم عرصه را برای اینها خالی کنم. ما باید...(حالا می خوای 10 ساعت سخنرانی تبلیغاتی بخونی؟)»

خلاصه بگم اون روز ملت کلی به جنب و جوش افتادن و تا شب خبر سخنرانیم به کل کشور رسید. روز بعد جلسه سمپاد گذاشتیم و اونقدر آدم اومد که توان پذیرایی نداشتیم و جلسه به هم خورد. حزب رئالیست ناسیونال دموکرات دروغگویان مذهب گرای ایده آل گرای رادیکال داشت کم کم به اهداف خودش می رسید. 2 روز بعد انتخابات شروع شد. بعد از گذروندن 1 هفته پر التهاب، بلاخره موفق شدم 85 درصد آرا رو به نفع خودم تموم کنم.

دکتر کذاب، رئیش جمهور صداقت طلب!!!

|+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 13:59 |