![]() سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. بذارید راجع به اسم وبلاگم بگم. نوشتم سرا تا احساس غریبی نکنید. باور کنید منزل خودتونه. راحت باشید. و دروغگو و دیوونه هر کسیه که مثل خودمه. اگه نه دیوونه اید، نه دروغگو، پس اصلا راحت نباشید. ممنون...
آدرس دروغگو آرشیو مطالب دروغای قبلی
فروردین 1387
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشیو موضوعی
دروغ!
بهاره، یک دروغگوی خائن! علمی خالی بندی!!! دروغ ورزشی حقیقت! بهاره یک دروغگوی عاشق! بهاره، یک مفسد اقتصادی! بهاره، یک سیاستمدار کثیف! جستجو
پیوندها
یادداشت های یک جوجه گرافیست
هیتلر دختر مشرق نوستراداموس هر چی بخواهی wink اصالت افسانه آنتن محله دری؛ بر بلندای هرگز! دختران دژ کوهستانی جك، اس ام اس، ترفند، آهنگ، عكس سمنو خنده پاستوریزه @دنیای عکس ایرونی و موزیک@ HEZAROON اخراجی های سمپاد انجمن ارواح سرگردان یه سر به اینجا بزن خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه heaven save us from danger خنده بر هر درد بی درمان دواست رو بـــــه جــــــــلـــــــــو .... چرت و پرتستان به نام تک مکانیک قلب های تصادفی من خوبم . تو خوبی ؟ سمپاد مجازی یاسوج نوشته آفت کش سمپادیسم حرفهای دل آزاده خانوم - کجور کلبه تنهایی ما را سراسر غم است :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرای دیوانگان و دروغگویان!
وقتی دروغ می میرد، صداقت بی معنا می شود. آنچه گذشت 2
آنچه گذشت 2 بر طبق قرار قبلی، امروز اومدم تا بنویسم از آنچه گذشت تو این 1 سال بر بهاره. توصیه می کنم نخونید. دراین آپ جز ناراحتی و اندوه پیدا نمی شه. اگه می خونید پس واقعا بخونید. این یه سال هم مثل همه ی سال های دیگه زندگیم، نصفش به درس خوندن رفت. امیدوارم هیچ وقت از شر این درسا خلاص نشم. ولی اون نصفه دیگه اش، چی بگم آخه؟ اسال اولین سالیه توی زندگیم که دلم نمی خواد تموم بشه. الان دقیقا 16 سالمه. حتما فکر می کنید چقدر بچه ام. ولی جدا دلم نمی خواست 16 سالم بشه. بر عکس هر سال که ثانیه شماری می کردم برای بزرگتر شدنم، این تولد خیلی شومه. این تولد خیلی شومه، مثل همه سالی که گذشت، تیر پارسال بود، هرگز فراموش نمی کنم، دایی جانم، دایی کوچیکه که خیلی دوستش داشتم از ببین ما رفت. فقط 30 سالش بود... نی قصه ی آن شمع چو گل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت چیزی ندارم که بگم از اون کسی که رفت، تنها گذاشت و هنوز غمش در دل ما باقیست، فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم فراموشش بکنم. این اتفاق شاید مهم ترین چیزی بود که وقتی 2 هفته پیش گفتم می خوام سرگذشت خودم رو بنویسم، قرار بود بنویسم. ولی تو همین 2 هفته، نمی دونید به من چی گذشت... پدرم.......... پدرم بال و پرم بود و شکست مرغ پرواز به بال و پر کرد خودم هم نفهمیدم چی شد. نفهمیدم و نمی فهمم... هرگز نخواهم فهمید. جدا قاطی کرده ام... تو همین آپ قبلی از نشونه ها گفتم. ولی نمی فهمم این یکی نشونه ی چیه؟ نشونه ی چیه که اینقدر دردناکه؟ دقت کردید چه زندگینامه کوتاهی بود؟ البته این هنوز همه چیز نیست که هیچ، گوشه ای از زندگیم هم نبود. ولی خودتون شاید بتونید حال من رو درک کنید. البته امیدوارم خدا نصیب هیچ کدومتون نکنه... حسن خطام: دوستای خوبی بودید. همه تون. دلم براتون تنگ می شه، دیگه تو این وبلاگ نمی نویسم. شاید چند ماه دیگه یه وبلاگ جدید زدم. اونوقت همه تون رو خبر می کنم. ولی فعلا که حوصله هیچ کاری رو ندارم. باز هم می گم دلم برای همه تون تنگ می شه... فعلا بی فعلا، خداحافظ... شاید برای همیشه... |+| نوشته شده توسط بهاره دروغگو در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 16:10
|